تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


No more soother for Shayna

دیشب سومین شبی بود که شاینا رو بدون پستونک خوابوندیم.عدم تولید اون مدل پستونک و پنچر شدن آخرین ذخیره پستونکی توی خونه باعث این تصمیم ناگهانی و بی برنامه شد.روزها رو خوب میگذرونه ولی نصف شبها سراغش رو میگیره.شعار ما هم هست شما دیگه بیبی نیستی و بیگ گرل شدی.ممه مال بیبی هاست.با اینکه دخترکم خیلی به پستونکش وابسته بود ولی خیلی خوب داره پیش میره.بچه م بسکه منطقیه.

اولین پ.ن:شب اول شاینا رو پیش خودمون خوابوندیم.دم صبح من با یه صدای عجیبی از شاینا از خواب پریدم و هر چی صداش میکنم شاینا شاینا شاینا هیچی نمیگه.محمد بلندش کرده بود و محکم تکونش میداد و صداش میکرد.من که میگفتم نفس نمیکشه.حتما سرش رفته زیر بالش من.نمیدونم چرا من و محمد اون لحظه فکر نکردیم خوب بیچاره خوابه.خلاصه بالاخره با حرکت دستش که ولم کنین یه نقی زد و هردومون رو از نگرانی روی تخت ولو کرد.فقط کافی بود چند ثانیه دیرتر جواب بده چون من دستم داشت میرفت سمت تلفن.فکر کن ۹۱۱ می اومد و میگفت خانوم بچه تون خوابه.چی کارش دارین.

دومین پ.ن:آخرین عکس پستونکی دخترکم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:10  توسط گلدونه  | 

 
 


مامی یا مام.

دخترک ناز نازی بخدا هنوز خیلی ریزی واسه اینکه بهم بگی Mom.حالا حالا ها وقت دارم واسه اینکه مام باشم فعلا می خوام همون Mommy باشم.مگه چند سال دیگه میتونم مامی باشم که اینقدر زود داری تغییرش میدی.میشه مامی صدام کنی.به قول خودت please and thank you.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:48  توسط گلدونه  | 

 
 


این روزها و اون روزها

وقتی پشت چراغ قرمز های وی سون می ایستم و تو تشخیص میدی نزدیک لابلازیم و  فوری اعلام میکنی لابلازه.

وقتی میریم تو لابلاز و تا یه اسلایس پیتزا برات نخرم و نریم طبقه بالاش که بشینی کنار پنجره و پیتزا بخوری برای خرید همراهیم نمیکنی.

وقتی پوشکت رو میبری میندازی توی سطل آشغال.

وقتی هرچیزی رو که بر میداری میذاری سر جای اولش و بعد میری سراغ یه کار دیگه.

وقتی اسم کلی حیوون و میوه و وسایل اطرافت رو درست بهم میگی.

وقتی حتی تو یکی از کتابهات هم عکس عنکبوت نیست ولی توی کتابخونه یه کتاب با عکس عنکبوت پیدا کردی تا من برات بخونم و میگی ایتسی بیتسی اسپایدره.

وقتی از پله ها بالا پایین میری یکی یکی پله ها رو میشماری.

وقتی با عروسکت مثل یه بچه بر خورد میکنی.بهش شیر میدی و می خوابونیش.

وقتی میشینی پشت پیانو دو دستی پیانو میزنی .

وقتی  لپ تاپ اسباب بازیت رو میذاری روی پات و دو دستی و خیلی جدی تایپ میکنی دقیقا مثل ددی و بعد مدلش رو عوض میکنی و یه دستت رو میزنی زیر چونت و یه دستی تایپ میکنی دقیقا مثل مامی.

وقتی ازت میپرسم واتس یور نیم با ناز میگی شینا نه شاینا.(تلفظ انگلیسی اسم شاینا)

وقتی ددی ازت میپرسه شما قلمبه ای جوابش رو نمیدی ولی تا ازت میپرسه آر یو ا قلمبه شما خیلی جدی میگی نوووووووووو.

وقتی سلفون اسباب بازی سیندرلا نشانت رو باز میکنی تا به تلفت بیزنسیت جواب بدی و میگی هلوووووو....(سکوت)....هاییییی(با هیجان)....(سکوت)..... اوکی.بای.

وقتی شبها خواب بد میبینی و با گریه بیدار میشی و سعی میکنی تعریف کنی.

وقتی وقتی وقتی....

اون وقت که میفهمم این دختر کوچولوی من که دیروز لباسهای قدیمیش رو کارتون کارتون از انباری در میاوردم تا بدرد بخورهاش رو برای خواهرش کنار بذارم چقدر بزرگ شده.باورش برام سخت بود.اولین کفش صورتی رنگت قد یه انگشت اشاره منم نیست.اون بلوز و پیجامه ای که موقع ترخیص از بیمارستان تنت بود قد کف دست من بود.اون پیراهنی که توی شش ماهگی تنت میکردم ولی از قبل به دنیا امدنت برات خریده بودم و ددی هی میگفت وای خدا این رو ببین چقده رو برات کنار گذاشتم.می خوام برات قابش کنم که همیشه بمونه.چقدر زود گذشت.دیشب که فیلم چند ماه پیشت رو گذاشتیم ببینیم اون موقع که هر لقمه غذات رو با زبونت میجویدی و زبونت هی از دهنت میاد بیرون دقیقا همون موقع که فقط بلد بودی بگی نوم نوم یعنی گشنمه و من دیشب متعجب بودم که چطور باهات ارتباط برقرار میکردم و میفهمدم چی می خوای.خودت هم که ذوق میکردی و میگفتی شاینایههههه.کوچولو عههههه.آره مامی اون شایناست و تو هم امروز شاینایی.همون شاینای یه روزه و یک ماهه و یک ساله فقط عقلت بیشتر میرسه و رفتارهات حساب شده تر شده.همین.برای من همون دخترک پر مو مشکی با صورت گرد و قلمبه ای هرچند امروز هیکلت ترکه ای شده و موهات روشن و فرفری.

خیلی دوست دارم.همیشه بمون.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و هشت هفتگی دختر کوچیکه

دخترک نازم تا میتونی رشد کن.نگران کمر درد من نباش.فقط وزن بگیر و بزرگ شو.دو پوند شدی و کلی هم مو داری.فکر کنم فهمیدی ته تغاری هستی هی خودت رو برامون لوس میکنی.بزرگ شو دخترم.سه هفته دیگه بازم میام میبینمت.می خوام ایندفعه هم بزرگتر شده باشی.دفعه پیش دکتر موهات رو هم نشونم داد.بهم گفت برای سنت درشتی و از وضعیت خواهرت موقع تولد ازم پرسید.عاشق این عکس سه بعدیتم که بهم دادن.خیلی شیرینی.دستت رو زیر چونه ت گذاشتی و چشمهات هم بسته ست.عزیزم بزرگ شو.تا میتونی اون تو بمون و بزرگ شو.ناز ناز من با اون مماخ کوچولو ولی درازت که به نظرم مثل بابامه خیلی خوشگلیاااا.چطوری اینقدر خوشگل شدی تو.

پ.ن:جفت بچه نسبتا کوچیکه و این باعث میشه بچه رشد نکنه (که البته تاثیری روی دخترک من تا به امروز نداشته).اگه رشد بچه متوقف بشه دخترک رو زودتر از موقع دنیا میارن.سی و یک هفتگی و سی و سه هفتگی بازم وقت سونوگرافی دارم تا بچه رو تحت نظر داشته باشن.من دلم روشنه.مطمئنم این بچه هم به جمع چهار کیلویی های خانواده (گلدونه.محمد.شاینا) ملحق میشه.فقط ته ته دلم شور میزنه.همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و دو ماهگی شاینا

هممون خوبیم.دلم گنده شده حسابی و اگه بهش خیره بشی میتونی تکونهاش رو تشخیص بدی.دکترم رو دوست دارم.شدیدا تحت نظرم داره که این خیلی بهم احساس خوبی میده.دو هفته پیش دیدمش و  پس فردا بازم وقت سونوگرافی دارم.اضافه وزنم دقیقا مثل زمان شایناست و دقیقا مثل همون موقع شکمم نسبت به سن حاملگی گنده ست ولی احساسم نسبت به این بچه خیلی متفاوته.شاید چون ته تغاریه منه.نمیدونم ولی سر شاینا بچه تو شکمم برام یه شخصیت مستقل در وجود من بود ولی این یکی انگار خودمه.شاید چون وقت کمتری دارم تا باهاش عشق کنم.وقتی همه خوابن و من دراز میکشم رو تخت و این بچه شروع به سکسکه میکنه و من تو دلم قربون صدقه ش میرم یه جوریم.بعضی وقتها فکر میکنم الان شاینا رو دارم با همه تقسیم میکنم منظورم اینه که سر همه با شاینا گرمه ولی این یکی مال خود خودمه.شاید هم سر شاینا همین طور بوده ولی چون الانش رو دارم میبینم و از اون موقع دو سال گذشته یادم رفته. وضعیت جسمانی هم که مثل همیشه کمر درد دارم و کف پاهام زق زق میکنه.مخصوصا وقتی خسته میشم.ورم دست و پا هم که دیگه عادیه.شکل قشنگم هم دیگه گفتن نداره که چشم می خورم.

شاینا هم خوبه.شیطون و وروجک.همچنان اصلا فضول نیست ولی از دیوار راست بالا میره.پنجره سالن ما از کف زمین یه بیست سانت بالا تره و یه لبه چند سانتی داره که شاینا ازش میره بالا و اون بالا وایمیسه.بعد مبل جلوش رو میگیره و در حالی که آویزون مبله ازش میاد پایین.یه جورایی هم براش پناهگاه شده.تا من جارو رو میگیرم دستم بدو میره اون بالا تا من کارم تموم شه.توی پارک از یه اسباب بازیهایی بالا میره که اگه من میدیم میگفتم شاینا تا سه چهر سالگی هم نمی تونه از اینا بالا بره ولی الان مثل فرفره ازشون بالا میره.

حرف زدنش هم خیلی بامزه شده.انگلیسی و فارسی رو قر و قاطی میگه.داره جمله های دو کلمه ای میسازه و جمله های سه کلمه ای رو هم شروع کرده.خیلی با ناز و ادا مامی و ددی رو میگه که اگه ساعت سه نصف شب هم باشه نمی تونی بهش نگی جون دلم چی می خوای.از اون مقاله های هفتگی که برام میاد و از رشد و تغییرات بچه ها بهم میگه یکیش در مورد بچه های همسن شاینا بود که ماماناشون منتظر یکی دیگه هستن و اینکه این بچه ها تا مامان سه ماهه میشه میفهمن و واسه همینه که اینقدر بهش وصل میشن و ولش نمیکنن.حالا شده حکایت دختر ما که نصف شب بیدار میشه تا بیاد پیش ما بخوابه و از اونجایی هم که عادت نداره و نداریم که بینمون بخوابه یه لحاف کف اطاق پهن میکنیم که اونجا پایین تختمون بخوابه.شبها تا بیدار میشه و میریم میاریمش خودش شیرجه میره روی لحاف و می خوابه.صبحها هم که باباش میره بعضی وقتها میاد بالا سرم و با یه صدای نازک (که بخوای با قربون صدقه یکی رو بیدار کنی)میگه مامی.بعد من کمکش میکنم تا از تخت بیاد بالا و جای ددی دراز بکشه.بعد دخترک می خوابه تا یازده و نیم دوازده.منم شروع میکنم به کارام میرسم و درس می خونم تا شاینا بیدار شه.به مامانم میگم مثل دخترهای جوون تو خونه بابا که تا لنگ ظهر می خوابن این دخترک ما هم تا ظهر خوابه.منم مثل مامان همون دخترها آروم به کارهام میرسم و منتظرم تا هر لحظه صدای پاش رو بشنوم.البته از وقتی از خونه خواهرم برگشتیم و این مدت هر شب پیش من خوابیده بوده دیگه خونه خودمون نصف شبها بیدار نشده و راحت خوابیده ولی صبحها هم زودتر بیدار میشه.

عاشق حیاطه.میدوه میره کراکس هاش رو میاره تا بریم تو حیاط.به قول خودش دمپایین.هر چیزی که آخرش با ی تموم بشه رو یین میکنه.مثلا مانکی رو میگه مانکین.دمپایی دمپایین.مگی مگین.قبلا وفتی پارک میرفت با آبروریزی بیرون می اومد ولی الان تا بهش میگم بریم میگه بودو بودو.یعنی بدو و باهم مسابقه میذاریم و از پارک میایم بیرون.زیاد هاپوها رو دوست نداره.همسایه بغلیمون یه توله سگ آورده قد یه عروسک اینقدر کوچولوست.وای کیف میکنم بغلش کنم اینقدر که نازه ولی این دخترک ما هر کاری میکنیم حاضر نیست بهش دست بزنه.یعنی از دور واسش ذوف میکنه ولی از نزدیک دیگه دوسش نداره و به ما میچسبه.حتی نزدیک پرنده ها هم نمیشه.اونم این پرنده های رنگی رنگی که میان تو حیاط.یکیشون قرمزه قرمزه که شکل هدهد یه تاجم داره یکیشونم آبی نفتیه که خیلی خیلی خوشگله.

دخترم عاشق کتاب هم هست.شبها محمد براش یه کتاب داستان می خونه تا بخوابه ولی تو طول روز همش کتابهای خودش با برگهای کلفت که مخصوص بچه های این سنی تا پاره نشن دستشه و داره عکساشون رو نگاه میکنه یا میده به من تا ازش سوال بپرسم.رو همین حساب دخترک بیست و دو ماهه ما الان صاحب یه کارت کتابخونه ست که کتاب قرض بگیره و پس بده و با محیط کتابخونه از حالا آشنا بشه.دخترکم از چند وقت دیگه کلاس شناش هم شروع میشه و قراره بره استخر.یه کلاس موسیقی هم می خوام براش پیدا کنم تا سرش گرم بشه.هنوز تصمیم ندارم بفرستمش مهد مخصوصا که مامان بزرگ بابا بزرگش هم در راهن.

قشنگ حرف میزنه.میگه مامی می خوره بستنی خانوم و به خانومی که داره بستنی می خوره اشاره میکنه.لالا کرده بیبی.کلاه داره خانوم.یا میگه کوکیه کوکیه می خوره الفنت.اگه یکی خواب باشه دستش رو میذاره رو دماغش و میگه شیش اسلیپینگ.به پنکه میگه پنکن.به لابلاز (سوپر مارکت)میگه لاب لاب و کاملا میشناستش.حتی اگه با ماشین از دمش رد بشیم حتما بهمون یادآوری میکنه .همش میپرسه چی شد؟هر جا میریم و هر کاری میکنیم و هر صدایی میاد میپرسه چی شد؟ 

از خونه خواهرم که برمیگشتیم چون من و شاینا بودیم و محمد با ماشین زودتر برگشته بود با قطار اومدیم.شاینا که خیلی کیف کرد.قطار به سر هر خیابونی که می خواست برسه شروع میکرد بوق زدن شاینا هم دستاش رو مشت میکرد و مثل کسی که یه طنابی رو عمودی بکشه  پایین میگفت هو هوووووو.خلاصه تمام سه ساعت و خورده ای راه رو با چمیدونم صد تا دویست ها چند تا چهار راهی که با خیابون داشت شاینا هو هوووو کشان بود.چون بهم گفتن بشینم روی صندلیهایی که دو تا دوتا روبروی همدیگه ست تا جلوی پام باز باشه و راحتتر باشم شاینا بقیه راه رو غیر از هو هووو کشیدن از رو صندلی روبروی من وان تو فری (به قول خودش) جامپ میپرید تو بغل من.فکر کنم یه دویست باری هم اونجا پرید ولی دیدنی ترین صحنه برام وقتی بود که باباش رو تو ایستگاه دید از دور با خوشحلی گفت ا ا ا (مثل عه خونده میشه)ددیهههههههه.ددیهههههههههه.بعد که پرید بغل ددیش هی سرش رو می ذاشت رو شونه ددی.خیلی قشنگ نشون داد که این چند روزه دلش تنگ شده بود.

خیلی از شعرها رو بلده بخونه.تویینکل تویینکل رو کامل می خونه.ایتسی بیتسی اسپایدر رو هم با من کامل می خونه.این مدت اینقدر خواهر زاده م اسپایدر من نگاه کرد شاینا هم همراهش نگاه میکرد و الان هر چیزی با عکس اسپایدر من میبینه میگه عه ایتسی بیتسی اسپایدره.

خیلی از حرفهای انگلیسی رو میفهمه.همسایه مون به همین هاپوی کوچولو گفت lets go little monkey شاینا فوری به من گفت مامی مانکینه؟داگیه؟هاپوه؟واسش سوال شده بود.از تو اطاقش بدو میاد و عروسکش رو برعکس میگیره رو به زمین و میگه مامی آپ ساید داونه.upside down.بعدشم خودش سعی میکنه کله ش رو بذاره رو زمین که برعکس بشه.

از بین عروسکهاش یه عروسک با لباس نارنجی داره که عاشقشه.از همه کوچیکتر و سبکتره.شاید برای همین اون رو انتخاب کرده.لباسش داغون شده.چند وقت پیش خیلی کثیف شده بود ولی نمیذاشت بشورمش.خلاصه وقتی که خواب بود ما این بیبی رو یواشی از بغل مادرش جدا کردیم و لباسش رو در آوردیم و شستیم و خود بیبی رو برگردوندیم بغل مامانش.امان از وقتی بیدار شد دید بیبی لباس نداره.اینقدر گریه کرد که لباسه لباسه با هزار ترفند و توضیح راضیش کردیم که لباس بیبی خیسه.همه جا باهاشه.حتی وقتی بیرون میریم.می خوایم از طبقه بالا بریم پایین یا بیرون تا بهش میگم شاینا بریم اول بیبیش رو بر میداره بعد معمولا یه عروسک سگ یا باکاری به قول خودش (backyarddigens) بعد هم یه نگاه میندازه به همه اطاق تا مطمدن بشه چیزی جا نمونده.اگه در کشوهاش باز باشه میبنده و یه بای بای میکنه و میاد.اگه پایین باشیم و بیبی بالا یه دفعه یادش می افته و  می خواد بیاد بالا و هرچی میگیم نمیشه بری بالا  با بغض میگه بیبیه.بیبیه.اگه بیبی از دستش بی افته میگه ساری بیبی و بوسش میکنه و نازش میکنه.اگه برای من و محمد یکی یکی بدو بدو بیاد و بگه سورپرایز یه بارم برای بیبی میکنه.خلاصه نوه دارم شدیم مادر جون ما.

 دیگه اینکه خانوم و مودب . حرف گوش کنه غیر از اینکه هر از گاهی محکم میکوبه تو صورتمون که خیلی اعصاب جفتمون رو بهم میریزه ولی خودمون رو کنترل میکنیم و به روش نمیاریم چون میدونیم یه دوره ایه و میگذره.دستشم سنگینه وروجک.آدم دردش میاد.

فردا مهمونامون میرسن.چقدر قراره شاینا لوس بشه.خدا به دادمون برسه.ولی اشکال نداره بذار تا میتونه برای روزهای دوری محبت ذخیره کنه.طفلک بچه م.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 6:53  توسط گلدونه  | 

 
 


مامی کلین آپ کندی؟ددی کلین آپ کندی؟

وووووووو خانه تمیز شماره ۶۴ برای رتبه اول

...

با تشکر فراوان از هرچی وایپ و اسپری لایسل که ما تازه فهمیدیم ۹۹.۹ درصد میکروب کش بوده و خبر نداشتیم که خانه مون همیشه عاری از میکروب بوده. دستمال آشپزخانه که عصای دست ماست.گلاب به روتون  این توالت شور عزیز که از کشفیات جدید ماست.بسیار راحت و آسان و واقعا با یه بم ظرف چشم بهم زدنی همه چی شدیدا سفید میشود.تاید نازنین که معرف حضور همگی هست.مایع ظرفشویی غلیظ ما و دیگر دوستان .  استیم ماپ  نازنین پسر خونه ما که ببینم مامانم بازم میگه ماپ فایده نداره فقط باید با تشت و حوله نقش زمین بشی و دستای بیچاره رو خسته کنی و بدن رو خورد و خاک شیر .انواع و اقسام اسپری و وایپ برای شفاف کردن مبلهای چرمی -شیشه آینه -یخچال و گاز و حتی داخل ماشین.همچنین جا داره از ماشین ظرفشویی ماشین لباسشویی خشک کن جارو برقی سلف کلینر فر و دیگر دوستان که به ما افتخار همکاری رو دادن نهایت تشکر رو کنیم و همچنین از شرکت گود ویل برای قبول لباسها و لوازم به درد نخور ما و شهرداری محلمون برای جمع آوری آشغالهای جمع شده دو هفته گذشته شامل دو عدد سطل سبز دو عدد آبی و سه عدد کیسه بزرگ مشکی و The last but not the least خانواده محترم و مهربان گلدونه محمدی که از جان  و مال خود برای انجام این امر خطیر مایه گذاشتن.

و با تشکر فراوان از شما دوستان که با حضور گرمتون محفل ما رو رونق بخشیدین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط گلدونه  | 

 
 


شمسی پلو

هرچقدر راحت لباس و خرت و پرت های اضافه رو از دور و برم جمع میکنم و میذارم پشت صندوق ماشین تا در اولین صندوق خیریه بندازم (این روزها خیلی اتفاق می افته چون مشغول یه پاکسازی اساسی تو خونه هستم.تا هم کمدها برای ورود مهمونها مرتب باشه هم جا براشون باز بشه تا بتونن چمدونهاشون رو خالی کنن.)از غذا دور ریختن متنفرم.یعنی حساسیت عجیبی به این موضوع دارم.من یه حساسیت میگم شما یه چیزی میشنوید ها.مثلا دومین سومین غذایی که تو زندگی مشترکم درست کردم خورشت لوبیا بود که هیچ وقت خونه مامانم اینا برای خودم هم خوش آیند نبود ولی جو گرفته شدم و این خورشت رو پختم و محمد و شوهر خواهر بیچاره م مجبور شدن هیچی نگن تا استعدادم کور نشه و بخورنش غافل از اینکه فقط برای اون وعده نبود و به دفعات اون غذا بازم سر سفره اومد و همه خوردن و خودم لب نزدم بسکه بد مزه بود البته بعدا علت تلخیش رو فهمیدم.(لیمو امانیش رو خیلی زود ریخته بودم). از اونجایی هم که دستم هیچ وقت به کم درست کردن نمیره همیشه کلی غذا اضافه میاد که اگه از تمام غذا باشه یعنی مثلا هم خورشت هم پلو به ظرفهای یه بار مصرف منتقل میشه تا بشه بک آپ نهارهای محمد واسه فردای شبهایی که یا بیرون بودیم یا غذامون کم بوده و چیزی ازش نمونده.اگه خیلی غذا بمونه و اون غذا خورشت باشه کلش فریز میشه برای یه وعده غذایی که نمیرسم بپزم. پلوهای کم کم هم که از شب قبل مونده فردا به سر قابلمه پلو تازه اضافه میشه تا باهم دوباره دم بکشه و دوباره خورده باشه.از اونجایی هم که کلا غذا درست کردنم قانون و قاعده نداره و هیچ وقت یک غذام یه مزه نیست و هر سری نسبت به ذخیره آشپزخونه م و حس و حال و هوس خودم مزه متفاوتی داره.حالا تصور کنین با غذاهای مونده از قبل چه چیزهایی میشه درست کنم.مثلا این چند نمونه ش.

به پلوی اضافی مقداری زیادی ادویه و سبزیجات اضافه میکنم و با تیکه های مرغ یا گوشت یک بریانی تند تیز اساسی میپزم.

یا مثلا با عدس قاطی میکنم و لابه لاش هم کشمش میریزم و عدس پلو روی میز آماده ست.

سبزی پلو یا شوید پلوی اضافی همیشه تبدیل به کوفته میشه.

وقتهایی که میدونم تو هفته آینده کار زیاد دارم یه مایع گوشت چرخ کرده زیاد درست میکنم که بعد تبدیل میشه به ماکارونی لازانیا و استامبولی پلو.

و صد البته بازم از مادر شوهرم یاد گرفتم که میشه اضافات ماکارونی آب کش شده قبل از دم کردن (وقتی مایع ماکارونی نسبت به خود ماکارونی کمتره) رو فریز کرد برای دفعات دیگه.

اخرین روزهایی که امارات بودیم دیگه خرید نمیرفتم و با همون چیزهایی که تو خونه داشتیم غذاهام رو میپختم که چیزیش نمونه.میتونین تصور کنین ماکارونی با سوسیس چه مزه ای میده.یا اون همه قوطی کنسرو سبزیجاتی که مونده بود همش تبدیل شد به یه خورشت که معلوم نبود چی چی هست.

وقتی مرغ درسته تو فری میپزم یا از بیرون مرغ بریون میخرم و دوتایی نمی تونیم تمومش کنیم (طبیعتا) حتما با اضافاتش فردا یه الویه یا ساندویچ مرغ خوشمزه می خوریم.تازه من با بوقلمون اضافی هم الویه درست کردم عالی میشه.

به هر گوشت یا مرغ اضافی میشه با اضافه کردن مقداری سوس سویا و سبزیجات یه چاینیز فود من در اوردی خورد.

ولی به نظر خودم بزرگترین هنرم اون تیکه بزرگ اضافی گوشت استیکی بود که بعد از درست کردنش به این نتیجه رسیدیم که دو تیکه زیاده و جفتمون با یه تیکه ش هم سیر میشیم.منم تیکه دوم رو نگه داشتم برای روز مبادا.محمد بهم گفت هر چیزی رو بشه خورد استیک مونده رو نمیشه.منم در یک روز مناسب گوشت استیکی رو قیمه قیمه کردم و باهاش یه لوبیا پلوی خوش ادویه پختم که تازه با بخار برنج هم نرمتر شد و از اون حالت استیکی در اومد.محمد اصلا متوجه نشد و بعد که بهش گفتم گفت یکی از خوشمزه ترین لوبیا پلوهای عمرت بود.

البته من واقعا تو این زمینه شانس داشتم چون هم خودم هم محمد مشکلی با غذای شب مونده و فریزری نداریم وگرنه که هیچ کدوم از اینا امکان پذبر نبود و حساسیتها جور دیگه ای خودش رو نشون میداد.این هنر نمدیها فقط برای خودمون دوتاست بخدا مهمون که دارم همه چی تازه تازه ست.

شما چجوری از غذا دور ریختن جلوگیری میکنید؟

پ.ن:خواهر زاده م خیلی کوچولو بود که خواهرم هم یکی از همین هنرها بخرج داده بود و این کوچولو همش میپرسید مامی اسم این غذا چیه؟خواهرم هم یه دفعه گفت شمسی پلو.حالا این شمسی پلو برای ما جاودانه شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:19  توسط گلدونه  | 

 
 


طفل معصوم من

این روزا پشت هم سر دخترکم بلا میاد.اون از وسط هفته پیش که رفتیم پارک و یه سگ بزرگ پشمالو که با یکی دیگه در حال دوییدن بودن تا شاینا رو دید مسیرش رو عوض کرد و اومد سمت شاینا تا با شاینا مثلا بازی کن.منتها اینقدر بزرگ بود که تا دستاش رو گذاشت رو شونه های شاینا دخترکم افتاد زمین و رفت زیر دست و پا سگ پشمالوی گنده سیاه بی ریخت.من که پاهام سست شد و با میخ کوبیدنش تو زمین محمد دوید طرفشون و شاینا رو از زیر دست و پای سگ  کشید بیرون.اینقدر بچه م گریه کرد و قلب و کوچولوش تند تند میزد که دیگه نمی خواستم ریخت خود سگه و صاحبش رو ببینم ولی بخاطر شاینا مجبور شدم وایسم سگه رو ناز کنم که یعنی ببین هیچی نیست و نازه و این حرفها.حالا چشم دیدنش رو هم نداشتمااا.سگه هم از این زبون درازها بود که از گوشه دهنش زده بود بیرون و حسابی توجه شاینا رو جلب کرده بود.دیگه وسط گریه هاش هی میگفت زمونه.زمونه.حالا تمام نگرانیمون اینه که تو ذهنش بمونه و از سگ چشم ترس بشه که اینجا اصلا چیز خوبی نیست و بچه م در آینده زجر میکشه بسکه اینا جک و جونور دارن.

از این جریان به بعد تقریبا هر شب یا من یا محمد داریم خواب میبینیم یه بلایی سر دخترمون اومده.دیشب که من خواب دیدم داره میره زیر ماشین و با حالت خفه گی بد جور از خواب پریدم ولی طول کشید تا نفسم بالا اومد.

دیروز هم رو پشت میز اشپزخونه دخترخاله م نشسته بود که دقیقا همون موقع که بهش گفتم درست بشین میافتیا و اومدم درستش کنم که از لای دستام لیز خورد و از پشت با مغز افتاد رو سرامیکها و چنان صدایی از زمین در اومد و چنان گریه ای از شاینا که نفسش بالا نمی اومد و خیلی خیلی ترسید و دردش اومد و ترسیدیم.

بچه طفلکم.خدا بهش رحم کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و یک ماهگی و خودم

امتحان سخت رو با کلی تاخیر دادم و به نظرم بد هم نبود.هرچند سخت بود و خیلی زیاد.دستم درد گرفته بود انقدر نوشتم و چون توی تست سنتر مانند بود که همه کسانی که از رشته های مختلف  امتحان فاینالشون رو نداده بودن اون روز امتحان داشتن یه جورایی خیلی رسمی بود و آدم یاد کنکور می افتاد.تو امتحان واقعا کمرم درد گرفته بود و دلم می خواست پاشم یه دوری بزنم ولی همش میگفتم بذار این سوال رو جواب بدم به مراقب مربوطه میگم بذاره من جلوی چشمش دو قدم راه برم که حالم جا بیاد ولی تا آخرش همینطور نوشتم و دیگه پا شدم.

یکی از استادهای این ترممون خیلی از همون درس سخته حرف میزنه سر کلاس و به همه کسایی که پاس کردن تبریک گفت و کلی هم تو دل بقیه رو خالی کرد.بماند که خود همکلاسام که اون درس رو هم دارن امروز میگفتن عجب درس سختیه و کلی هم از استاد بد گفتن که تا حدی بیراه هم نمیگن.استاد سخت گیریه ولی نهایتا آدم میبینه که سخت گیریهاش بی مورد نبود و اگه این همه مثل کلاس اولیها درس نمیپرسید هممون آخر ترم مثل خر تو گل میموندیم بسکه تو ماچ اینفورمیشن بود.خلاصه امروز که رفتم سر کلاس موبایلم رو یادم رفت خاموش کنم و از اونجایی که هیچ وقتم این موبایل زنگ نمیزنه (که هر وقت هم میزنه من نمیشنوم و جواب نمیدم) وقتی سر کلاس صداش در امد مثل فنر از جام پریدم و اینقدر ناراحت شدم و معذرت خواهی کردم که استادم گفت تو هم حتما همون درس سخته رو پاس کردی که اینقدر هول کردی.ریلکسسسسسسس آیم نات سوزان.به هر حال خیلی بد شد و اتفاقی افتاد که من همیشه ازش متنفر بودم.

یکی از درسهام رو حذف کردم.سر کلاس نشستن برام سخت شده.مخصوصا که درس خوندنش هم زیاد بود و تو خونه هم باید رو شکمم خم میشدم و درس می خوندم که واقعا سختم شده.واسه همین خوب درسام سبک تر شده و کمتر هم میرم کالج و بیشتر تو خونه با دخترکم سر میکنم.

تازگیها بعضی روزها وقتی سر ظهر میشه دست دخترک رو میگیرم و با هم میریم بیرون تا نهار بخوریم.از مراسم لباس پوشوندن (اونم لباسهای رنگ و وارنگ تابستونی) واسم لذت بخشه تا اون موقع که تو رستوران جلوم میشینه و غذاش رو یکی یکی میذاره تو دهنش و سرش رو به نشانه خوشمزگی تکون میده و یامی یامی میکنه.وای اصلا نمیتونم احساسم رو بگم که چقدر برام آرامش بخشه این صحنه.اینکه وقتی گارسون اولش ازمون سفارش نوشیدنی میگیره و من یه دایت کوک و یه اپل جوس سفارش میدم و همون موقع رضایت رو تو نگاهش میبینم.وقتی که نوشیدنیهامون میرسه و دخترک میدونه کدوم لیوان خودشه.اون موقع که بعد از چند تا لقمه اجوس(اپل جوس از زبون شاینا)ور میداره و از نیش می خوره.تا آخرش که دستاش رو وایپ میکشم و منتظر میشه تا من حساب کنم و بریم.بیشتر وقتها هم بعدش میریم پارک که دیگه کیفش با تاب تاب و سورسوره (بازم به زبون خودش)تکمیل بشه .هرچند که همیشه آخر سر با گریه و زاری از پارک بیرون میاد ولی از اوایل که به بغل کردنش و تو هوا پاهاش رو تکون دادن و توجه همه مردم پارک رو جلب کردن به یه ذره نق و مسابقه دو تا ماشین ختم میشه.بعد میایم خونه و یه آبادی (حمام از نگاه شاینا) و یک ساعتی دراز کشیدن رو تختش و خدا بخواد خواب و نخواد فقط یک ساعتی آرامش تا محمد بیاد و زندگی برگرده به روال خودش. امروز هم بردمش کافی شاپ که اونم خالی از لطف نبود البته غیر از بوی کافی توی فضا که من تو حاملگیم زیاد ازش خوشم نمیاد ولی همین که کیک موزی رو گاز میزد و اول وسطش رو می خورد که نرمتره و بعد کنارش رو بعد هم به شیرش رو که حتما هم باید از همونجا خریداری بشه و تو لیوان اونجا باشه از خونه ش رو قبول نداره (در مورد اپل جوس هم همینطور)مک میزد کیف میکردم.یه پسر خوشگل چینی هم پیدا کرده بود که همسنش بودن و اونجا رو گذاشتن رو سرشون اینقدر باهم جامپ کردن.یه آقایی اومد تو تا این دو تا رو دید به فروشنده گفت میبینم نسل جدید هم مشتریتون شده دیگه.

 شبها  تازگی خیلی بد می خوابه و تقریبا هر شب بیدار میشه و یکی دو بار اول محمد میره سراغش و اگه ول کن ماجرا نباشه من میرم و من رفتن همانا و بهم چسبیدن همان. منم که همیشه خسته و خوابالو.حتی دیگه نمیتونم بشینم رو صندلی کامپیوتر که پشتش رو بخوابونم تا شاینا روم بخوابه و منم چرت بزنم.دلم درد میگیره و اون کوچولوه هم شروع میکنه به اعتراض. 

حرف زدنش هم خیلی بامزه ست.بیشتر کلمه هاش رو فارسی میگه ولی بیشتر اصطلاحات و جمله های کوتاه رو انگلیسی.میگه Bye see you soon ( خیلی تند).بای بای میکنه و از جلوی چشمم دور میشه.بعد یه جایی قایم میشه و میگه مامی کجایی؟happy birthday  رو کامل میگه و اعداد رو اینجوری میشماره. one two three four seven eight nine ten.مانکی و فراگ رو خودش به انگلیسی یاد گرفته.تو رنگها آبی و قرمز رو خوب میشناسه تا حدی هم زرد.امروز کتاب جلوش بود با خودش حرف میزد میگفت این چیه؟ آفرین سورسوره.این چیه آفرین بیبی.این چیه آفرین تاب تاب.یاد بچه هایی افتادم که به خودشون دیکته میگفتن آخرشم یه صد آفرین مینوشتن.خودش بیبیش رو میگیره دستش و میگه لت گو بیبی.(لتس گو) وقتی می خواد بگه نه میگه no way.امروز هم محمد کشف کرد که بعضی وقتها میگه O boy.تمام انگلیسی حرف زدنش رو از لونت یاد گرفته.همه اصطلاحات اون حتی لحن گفتن اون رو تکرار میکنه.

این روزها شدیدا مشغول اسم پیدا کردن هم هستم.وای چقدر سخته.یکی پیدا کردم به فارسی قشنگ  خوش آهنگ و خوش معنی بود ولی اینجا مارک یه دستمال توالت بود که زیاد خوش آیند نیست.به انگلیسی چند تایی که دوست دارم رو نمیتونم معادل فارسی پیدا کنم.به فارسی یه چیزی پیدا میکنم اینا نمی تونن از روش بخونن.یه چیز دیگه پیدا میکنم اینجا اسم عهد عتیقیه.خلاصه بساطیه.

اوضاع جسمیم هم خیلی بهتره.انرژیم برگشته و دیگه مثل سابق خسته و کسل نیستم.AMH (آنتی محمد بیچاره هورمون)هم تموم شده و این یعنی آرامش.اهل هوس غذایی نیستم.شاید چون کسی نیست لوسم کنه و نازم رو بکشه ولی شدیدا غذاهای خودم تند و پر اودیه و  پر سیر هست.بیرون که میرم دلم غذاهای سبک و سالم می خواد.مثل سالاد یا wrap .نوشابه و پفک چی توز هم از رازهای حاملگی منه.چطور میتونم یه شیشه دو لیتری نوشابه رو در عرض یه روز بخورم خدا میدونه.فقط میدونم تنها چیزیه که نمیذاره حالت تهوع بگیرم.

کمتر از یک ماه دیگه مهمونام میرسن و من از حالا باید جبران اون تنبلیها و بی حوصله گیهایی که تو دوران حاملگیم کردم رو بکنم و شروع کنم به نظافت اساسی خونه.یعنی یه خونه تکونی مفصل تا حسابی وقتی مهمونام میرسن خونه برق بیوفته و بشه خونه خودم. خلاصه حسابی منتظریم و در حال روز شماری.مخصوصا که برای اولین بار میزبان پدر شوهرمم و برای دومین بار مادر شوهر ( در امارات).

ببخشید برای جمله های طولانیم و فارسی انگلیسی قاطی پاطی.

 فعلا تا بعد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:29  توسط گلدونه  | 

 
 


سیزده تایی

۱-بیچاره جولین مرد.جولین کیه؟بدبخت ترین سگ دنیا که شانسش سر از ایران در آورد و نه تنها تو فامیل هیچ کس غیر از جوونها باهاش صاف نشدن بلکه همیشه خدا تو خونه زندانی بود و بدبخت نتونست یه چمن درست و حسابی بو کنه.سگی که غذای مورد علاقه ش قرمه سبزی بود و کتلت و میوه محبوبش خیار.من که سگهای خوشبخت اینجا رو میبینم خیلی دلم به حال اون مرحوم میسوزه.ظاهرا دیروز زیر عمل جراحی میمیره.خیلی دلم سوخته واسش.کلی ازش خاطره دارم.

۲-بالاخره امروز یه نامه از مدرسه به دستم رسید که تاریخ امتحانم رو اعلام کرده.تازه ترم جدید شروع شده من هنوز اون امتحان از ترم قبلم مونده.کی حال داره بشینه از اول حفظ کنه توی دورانی و هر کشوری چه چوبی و چه پارچه ای و چه های دیگر استفاده میشده.

۳-خوشحالم از این هفته کلاسام شروع میشه .حوصله م به شدت سر رفته.مخصوصا این هفته آخری با این هوای همیشه گرفته و بارونی و تا حدی سرد بهاری.

۴-دخترم چهل و هشت ساعت تمام تب داشت و تقریبا اون نصف روز اول که نفهمیدم این همه بهانه گیریش و چسبیدن بهم از تب بالاش و گلو درد بوده از عذاب وجدان دیوونه شدم.

۵-وروجک برای اولین بار برای خوردن داروهاش مقاومت میکنه.

۶-وروجک شدیدا به من وابسته شده.اون روز یه خانومی توی فروشگاه بهم میگفت حتی بچه های کوچیک هم میفهمن ماماناشون حامله ن.شاینا تقریبا اصلا بغل محمد نمیره.اگه از خواب بیدار بشه و باباش بره بالا سرش فوری برای مامی گریه میکنه.همش خودش رو روی دل من ولو میکنه.بیچاره این کوچیکه که تا بزرگه روش ولو میشه جاش تنگ میشه و لگدهاش شروع میشه.

۷-این شنبه و یکشنبه بارنی توی اونتاریو پلیس برنامه داره.هرچند هوا رو که چک کردم هر دو روزش بارونیه.ولی شنبه هجده نونزده درجه و یکشنبه سیزده چهارده درجه ست.اگه صبح پاشدیم دیدیم هوا خوبه اونجا میبینیمتون.

۸-دلم می خواست یه چوب جادویی داشتم که با یه اجی مجی همه خونه رو برام تمیز میکرد.ترجمه ش به دنیای واقعی اینه که دلم می خواد یه ننی (کلفت خدمتکار پرستار بچه )بگیرم.منتها ننی خرج داره چوب جادو چون جادوییه پس بی خرجم هست.

۹-دخترک  از یک طرف تمام مدت در حال ناز و عشوه و قر و قمیشه از طرف دیگه به عروسکهاش احساس مادرانه داره از لحاف دورشون پیچیدن بگیر تا غذا دادن و بازی کردن باهاشون.

۱۰-دلم مسافرت می خواد.

۱۱-دکتر زنانم رو دوست دارم.احساس میکنم خیلی مسلطه.حواسش به همه چیز هست و اصلا جای سوالی برام نمیذاره. بهم اطمینان داده همه چیز خوب پیش میره.والا چشم ترس شدم با اون شوک اساسی.

۱۲-بازم شکل حامله ها شدم.دماغ ورم کرده و پوست خیلی خراب.ابروهای در اومده که این یکی از سر تنبلی نه حاملگی.البته شکل و شمایل خوشگلم مسبب همین تنبلی و بی قیدی شده.

۱۳-خوش باشین.

پ.ن:اینم فامیلهای جولین توی همین شکل و رنگ و سایز.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط گلدونه  |