هممون خوبیم.دلم گنده شده حسابی و اگه بهش خیره بشی میتونی تکونهاش رو تشخیص بدی.دکترم رو دوست دارم.شدیدا تحت نظرم داره که این خیلی بهم احساس خوبی میده.دو هفته پیش دیدمش و پس فردا بازم وقت سونوگرافی دارم.اضافه وزنم دقیقا مثل زمان شایناست و دقیقا مثل همون موقع شکمم نسبت به سن حاملگی گنده ست ولی احساسم نسبت به این بچه خیلی متفاوته.شاید چون ته تغاریه منه.نمیدونم ولی سر شاینا بچه تو شکمم برام یه شخصیت مستقل در وجود من بود ولی این یکی انگار خودمه.شاید چون وقت کمتری دارم تا باهاش عشق کنم.وقتی همه خوابن و من دراز میکشم رو تخت و این بچه شروع به سکسکه میکنه و من تو دلم قربون صدقه ش میرم یه جوریم.بعضی وقتها فکر میکنم الان شاینا رو دارم با همه تقسیم میکنم منظورم اینه که سر همه با شاینا گرمه ولی این یکی مال خود خودمه.شاید هم سر شاینا همین طور بوده ولی چون الانش رو دارم میبینم و از اون موقع دو سال گذشته یادم رفته. وضعیت جسمانی هم که مثل همیشه کمر درد دارم و کف پاهام زق زق میکنه.مخصوصا وقتی خسته میشم.ورم دست و پا هم که دیگه عادیه.شکل قشنگم هم دیگه گفتن نداره که چشم می خورم.
شاینا هم خوبه.شیطون و وروجک.همچنان اصلا فضول نیست ولی از دیوار راست بالا میره.پنجره سالن ما از کف زمین یه بیست سانت بالا تره و یه لبه چند سانتی داره که شاینا ازش میره بالا و اون بالا وایمیسه.بعد مبل جلوش رو میگیره و در حالی که آویزون مبله ازش میاد پایین.یه جورایی هم براش پناهگاه شده.تا من جارو رو میگیرم دستم بدو میره اون بالا تا من کارم تموم شه.توی پارک از یه اسباب بازیهایی بالا میره که اگه من میدیم میگفتم شاینا تا سه چهر سالگی هم نمی تونه از اینا بالا بره ولی الان مثل فرفره ازشون بالا میره.
حرف زدنش هم خیلی بامزه شده.انگلیسی و فارسی رو قر و قاطی میگه.داره جمله های دو کلمه ای میسازه و جمله های سه کلمه ای رو هم شروع کرده.خیلی با ناز و ادا مامی و ددی رو میگه که اگه ساعت سه نصف شب هم باشه نمی تونی بهش نگی جون دلم چی می خوای.از اون مقاله های هفتگی که برام میاد و از رشد و تغییرات بچه ها بهم میگه یکیش در مورد بچه های همسن شاینا بود که ماماناشون منتظر یکی دیگه هستن و اینکه این بچه ها تا مامان سه ماهه میشه میفهمن و واسه همینه که اینقدر بهش وصل میشن و ولش نمیکنن.حالا شده حکایت دختر ما که نصف شب بیدار میشه تا بیاد پیش ما بخوابه و از اونجایی هم که عادت نداره و نداریم که بینمون بخوابه یه لحاف کف اطاق پهن میکنیم که اونجا پایین تختمون بخوابه.شبها تا بیدار میشه و میریم میاریمش خودش شیرجه میره روی لحاف و می خوابه.صبحها هم که باباش میره بعضی وقتها میاد بالا سرم و با یه صدای نازک (که بخوای با قربون صدقه یکی رو بیدار کنی)میگه مامی.بعد من کمکش میکنم تا از تخت بیاد بالا و جای ددی دراز بکشه.بعد دخترک می خوابه تا یازده و نیم دوازده.منم شروع میکنم به کارام میرسم و درس می خونم تا شاینا بیدار شه.به مامانم میگم مثل دخترهای جوون تو خونه بابا که تا لنگ ظهر می خوابن این دخترک ما هم تا ظهر خوابه.منم مثل مامان همون دخترها آروم به کارهام میرسم و منتظرم تا هر لحظه صدای پاش رو بشنوم.البته از وقتی از خونه خواهرم برگشتیم و این مدت هر شب پیش من خوابیده بوده دیگه خونه خودمون نصف شبها بیدار نشده و راحت خوابیده ولی صبحها هم زودتر بیدار میشه.
عاشق حیاطه.میدوه میره کراکس هاش رو میاره تا بریم تو حیاط.به قول خودش دمپایین.هر چیزی که آخرش با ی تموم بشه رو یین میکنه.مثلا مانکی رو میگه مانکین.دمپایی دمپایین.مگی مگین.قبلا وفتی پارک میرفت با آبروریزی بیرون می اومد ولی الان تا بهش میگم بریم میگه بودو بودو.یعنی بدو و باهم مسابقه میذاریم و از پارک میایم بیرون.زیاد هاپوها رو دوست نداره.همسایه بغلیمون یه توله سگ آورده قد یه عروسک اینقدر کوچولوست.وای کیف میکنم بغلش کنم اینقدر که نازه ولی این دخترک ما هر کاری میکنیم حاضر نیست بهش دست بزنه.یعنی از دور واسش ذوف میکنه ولی از نزدیک دیگه دوسش نداره و به ما میچسبه.حتی نزدیک پرنده ها هم نمیشه.اونم این پرنده های رنگی رنگی که میان تو حیاط.یکیشون قرمزه قرمزه که شکل هدهد یه تاجم داره یکیشونم آبی نفتیه که خیلی خیلی خوشگله.
دخترم عاشق کتاب هم هست.شبها محمد براش یه کتاب داستان می خونه تا بخوابه ولی تو طول روز همش کتابهای خودش با برگهای کلفت که مخصوص بچه های این سنی تا پاره نشن دستشه و داره عکساشون رو نگاه میکنه یا میده به من تا ازش سوال بپرسم.رو همین حساب دخترک بیست و دو ماهه ما الان صاحب یه کارت کتابخونه ست که کتاب قرض بگیره و پس بده و با محیط کتابخونه از حالا آشنا بشه.دخترکم از چند وقت دیگه کلاس شناش هم شروع میشه و قراره بره استخر.یه کلاس موسیقی هم می خوام براش پیدا کنم تا سرش گرم بشه.هنوز تصمیم ندارم بفرستمش مهد مخصوصا که مامان بزرگ بابا بزرگش هم در راهن.
قشنگ حرف میزنه.میگه مامی می خوره بستنی خانوم و به خانومی که داره بستنی می خوره اشاره میکنه.لالا کرده بیبی.کلاه داره خانوم.یا میگه کوکیه کوکیه می خوره الفنت.اگه یکی خواب باشه دستش رو میذاره رو دماغش و میگه شیش اسلیپینگ.به پنکه میگه پنکن.به لابلاز (سوپر مارکت)میگه لاب لاب و کاملا میشناستش.حتی اگه با ماشین از دمش رد بشیم حتما بهمون یادآوری میکنه .همش میپرسه چی شد؟هر جا میریم و هر کاری میکنیم و هر صدایی میاد میپرسه چی شد؟
از خونه خواهرم که برمیگشتیم چون من و شاینا بودیم و محمد با ماشین زودتر برگشته بود با قطار اومدیم.شاینا که خیلی کیف کرد.قطار به سر هر خیابونی که می خواست برسه شروع میکرد بوق زدن شاینا هم دستاش رو مشت میکرد و مثل کسی که یه طنابی رو عمودی بکشه پایین میگفت هو هوووووو.خلاصه تمام سه ساعت و خورده ای راه رو با چمیدونم صد تا دویست ها چند تا چهار راهی که با خیابون داشت شاینا هو هوووو کشان بود.چون بهم گفتن بشینم روی صندلیهایی که دو تا دوتا روبروی همدیگه ست تا جلوی پام باز باشه و راحتتر باشم شاینا بقیه راه رو غیر از هو هووو کشیدن از رو صندلی روبروی من وان تو فری (به قول خودش) جامپ میپرید تو بغل من.فکر کنم یه دویست باری هم اونجا پرید ولی دیدنی ترین صحنه برام وقتی بود که باباش رو تو ایستگاه دید از دور با خوشحلی گفت ا ا ا (مثل عه خونده میشه)ددیهههههههه.ددیهههههههههه.بعد که پرید بغل ددیش هی سرش رو می ذاشت رو شونه ددی.خیلی قشنگ نشون داد که این چند روزه دلش تنگ شده بود.
خیلی از شعرها رو بلده بخونه.تویینکل تویینکل رو کامل می خونه.ایتسی بیتسی اسپایدر رو هم با من کامل می خونه.این مدت اینقدر خواهر زاده م اسپایدر من نگاه کرد شاینا هم همراهش نگاه میکرد و الان هر چیزی با عکس اسپایدر من میبینه میگه عه ایتسی بیتسی اسپایدره.
خیلی از حرفهای انگلیسی رو میفهمه.همسایه مون به همین هاپوی کوچولو گفت lets go little monkey شاینا فوری به من گفت مامی مانکینه؟داگیه؟هاپوه؟واسش سوال شده بود.از تو اطاقش بدو میاد و عروسکش رو برعکس میگیره رو به زمین و میگه مامی آپ ساید داونه.upside down.بعدشم خودش سعی میکنه کله ش رو بذاره رو زمین که برعکس بشه.
از بین عروسکهاش یه عروسک با لباس نارنجی داره که عاشقشه.از همه کوچیکتر و سبکتره.شاید برای همین اون رو انتخاب کرده.لباسش داغون شده.چند وقت پیش خیلی کثیف شده بود ولی نمیذاشت بشورمش.خلاصه وقتی که خواب بود ما این بیبی رو یواشی از بغل مادرش جدا کردیم و لباسش رو در آوردیم و شستیم و خود بیبی رو برگردوندیم بغل مامانش.امان از وقتی بیدار شد دید بیبی لباس نداره.اینقدر گریه کرد که لباسه لباسه با هزار ترفند و توضیح راضیش کردیم که لباس بیبی خیسه.همه جا باهاشه.حتی وقتی بیرون میریم.می خوایم از طبقه بالا بریم پایین یا بیرون تا بهش میگم شاینا بریم اول بیبیش رو بر میداره بعد معمولا یه عروسک سگ یا باکاری به قول خودش (backyarddigens) بعد هم یه نگاه میندازه به همه اطاق تا مطمدن بشه چیزی جا نمونده.اگه در کشوهاش باز باشه میبنده و یه بای بای میکنه و میاد.اگه پایین باشیم و بیبی بالا یه دفعه یادش می افته و می خواد بیاد بالا و هرچی میگیم نمیشه بری بالا با بغض میگه بیبیه.بیبیه.اگه بیبی از دستش بی افته میگه ساری بیبی و بوسش میکنه و نازش میکنه.اگه برای من و محمد یکی یکی بدو بدو بیاد و بگه سورپرایز یه بارم برای بیبی میکنه.خلاصه نوه دارم شدیم مادر جون ما.
دیگه اینکه خانوم و مودب . حرف گوش کنه غیر از اینکه هر از گاهی محکم میکوبه تو صورتمون که خیلی اعصاب جفتمون رو بهم میریزه ولی خودمون رو کنترل میکنیم و به روش نمیاریم چون میدونیم یه دوره ایه و میگذره.دستشم سنگینه وروجک.آدم دردش میاد.
فردا مهمونامون میرسن.چقدر قراره شاینا لوس بشه.خدا به دادمون برسه.ولی اشکال نداره بذار تا میتونه برای روزهای دوری محبت ذخیره کنه.طفلک بچه م.