تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش

شنبه گذشته يک دفعه هوسِ غذای هندی کردم و از اونجا که توی شهر نياگارا يک جايی سراغ داشتم به محمد پيشنهاد دادم .خلاصه  حدود ۱۵ دقيقه بعد  اونجا بوديم ولی این دفعه بجای بزرگراه از کمر بندی  بدونِ کاميون رفتیم , به من يکی که خيلی چسبيد آخه من از کاميون تو جاده بيزارم.خلاصه جای همگی شما خالی بود،از غذای تند هندی تا زيبا ييهای آبشار وشلوغی کازينو.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 14:8  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:42  توسط گلدونه 

 

زندگی دوگانه اینانا من رو برد به خاطراتم ،به خونه مامان جون (مادر مامانم) تو اصفهان خيابان شيخ بهايی,به بيمارستان مهرگان و قنادی شيرين شاد, ماست بندی سر آذر با ماست های سطليش و رويه چربی, پولکی زعفرونی,پارک ناژنان,پل وحيد, پارک هتل وهزاران خاطره .هنوزهم صدای مامان جون تو گوشمه که به بابا جون ميگفت:هاشمی وخّی برو یُخده نون بگير.ياد حياط خونشون بخير با اون رزهای سرخ,و چه با صفا بود عيد های اصفهان و پله های پر از شب بو و روی باز ميزبان. 

 

 از اصفهان و خاطرات خونه مادری رسيدم به تهران.به گيشا و روزنامه فروشی سر کوچه،به کانال و قدم زدن های تابستونی،به ياد دل نگرانی های مادر بخاطر خرد شدن شيشه قدی اتاق روی ما هنگام بازی و دولا شدن از نرده های تراس. دلم تنگه  صدای زنگ خونه ش با پشت بنده جيک جيک پرنده از آشپز خونه ست،دلم تنگه تعارف هاشه،دلم تنگه سفارش هاشه.دلم تنگه خودشه.آخه حدودِ سه هفته پيش خبر خيلی بدی از ايران شنيدم،مادر عزيزم(مادر پدرم) رفت،مطمئنم  که رفته به بهشت.هميشه ترس از رفتنش با من بود،آخرين روزی که ايران بودم با محمد رفتيم خونه اش برای خدا حافطی , خيلی خسته بوديم و کلی هم واسه شب مهمون داشتيم،بهم گفت مادر جان برو بخواب تا شب سر حال باشی وچه خواب راحتی کردم اونجا،و چه خوب شد که خوابيدم حتی کوتاه چون آخرين خواب من تو خونه خاطرها بود،و چه سخت بود لحظه ای که  بهم گفت يعنی ميشه زنده باشم و تو رو باز ببينم.

روحشان شاد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 11:1  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 19:42  توسط گلدونه 

روز همه آدم های خوش قلب مبارک.

امروز واسه من از اون روز های به ياد ماندنی است. هر سال در اين روز خاطرات جديدی توی ذهنم حک ميشه،فکر کنم واسه اکثرا همين طور باشه، ولی اتفاقی که پارسال افتاد ديگه جدی جدی سالها از ذهنم بيرون نميره. حالا ببينين جريان چی بود ؟تصور کنيد توی مدرسه، يک دفعه همکارهام صدام ميکنن بيا دم در يکی کارت دارِه, منم که گيج و ويج رفتم می بينم يه آقايی با يه دست گل خيلی خوشگل رز وايساده دم در به منم ميگه اينجا رو امضا کن، من هم کردم،روی دست گل يه کارت بود که نشون می داد جريانات زيرِ سر کيه،معلوم ديگه آقا محمد!!!!!!

تا اينجا بگو خووووب؟ما هم خوشحال و شادان در حالی که رو ابرها راه ميرفتيم, از اون بالا یکهو  با کله خورديم زمين آخه بگو چرااااا؟واسه اينکه اين همکارهای حسود من شروع کردن واسه من قصه گفتن که چی ی ی ی ؟که تازه اوايلِ ازدواجتونه, سال های اول همينطوره،بچه دار که بشين همه چی تموم ميشه و خلاصه تو دل منه بيچاره خوشحال رو خالی کردن،منم تنها چيزی که به ذهنم رسيد بگم اين بود که شماها همتون حسودين, خدا رو شکر فقط تو ذهنم بود ازدهنم نپريد بيرون. ولی فکر کنم انرژی منفی شون تا آخر شب رو سرم میچرخید.

خلاصه ظهر شد و من رفتم خونه،حالا تو همون حالت خر کيفی فکر کنيد که سرمايی خوردم که بيا و ببين،آقا محمد هم همين طور.عصر شد و مثل مريض ها دو تايی افتاده بوديم يه گوشه که دوستِ با معرفت محمد اومد سراغمون و گفت چی؟؟؟؟برنامه ای ندارين واسه بيرون رفتن؟؟؟؟امکان نداره بذارم بمونين تو خونه؟پا شين من توی رستوران هتل جا رزرو کردم شما ها برين من ميرم يه جای ديگه. يک کارت هم بهمون داد مثل کارت عضويت که اگه اينو بدين باهاتون نصف قیمت حساب ميکنن فقط نقد پرداخت کنيد چون روی کارت اعتباری اسمت رو نوشته.

ما هم گفتيم ديگه توفيق اجباری که بريم ولذّتِ امشب رو ببريم.شيک وپيک رفتيم طبقه نميدونم چندم يه برج (طبیعتا آخر) يک رستوران گردان با موسيقی زنده وتزئينات مخصوص اين روز.کلی هم به خودمون گفتيم مگه چه قدر ميشه ديگه گرون ترين غذا رو هم بخوريم با اين کارت نصف ميشه و اونقدر ها بهمون فشار نمی آد،يادمه از اون وقتها بود که فرکانس دو دو تا چهار تامون رفته بود بالا, جونم واستون بگه که آدميزاد جو گير ميشه ديديم حيف اين فضاست بدونِ شراب باشه خلاصه همون اول يک بطری شراب هم سفارش داديم. حالا ما نشستيم منتظرِ مِنو, آقای گارسون اومد ميگه امشب set menuهست و يه ليست گذاشت جلومون که از سوپ و اردور شروع ميشد تا غذای اصلی و دسر,هيچ جائی از اين کاغذِ لعنتی هم قيمت اين شاهکارشون نبود،همين موقع ها بود که به عمق ماجرا پی برديم ولی نه راه پس داشتم نه پيش, فقط اندکی اميدواری.واستون بگم که شام رو يکی يکی آوردن مدلِ رستوران های شيک يه بشقاب گنده وسطش يه کوچولو غذا،اونام شکل قلب،ما هم پر خور, سير نشديم با اين ريز ريزغذايی که آوردن.

خلاصه وقت, وقت نامه اعمال شد، مثل شيک ها کارتمون رو داديم به گارسن وبا کلی پز گفتيم ما اينجا عضويم  ،اونام رفت و بعد از يک ربع  اومده ميگه شرمنده از اين کارت در روزهايی مثل امروز يا سال نو نميشه استفاده کرد. آی ی ی ی سوختم وای ی ی آتيش گرفتم. بله دست گل دوستِ با معرفت اندازه نصف حقوق يک ماهه من یا  به عبارتی پول بليطِ رفت و برگشت من به ايران واسمون خرج برداشت،حالا ببينين من چه حالی داشتم.شما خود تون رو بذارين جای من،آدم اين همه پول بده، سير نشه،سرما خورده باشه مزه غذا رو نفهمه،وقتی نشستی تو رستوران ،چرخون چرخون تا می رسی جلوی پيانو و خواننده, بشنوی ميگه  شب خوبی داشته باشين خداحاظ ,چه حالی ميشين!!!!

بالاخره پول نقد بی زبون روشمرديم داديم به صاحبش؛حالا بماند که چه ماجرایی بود پشت قضیه همراه داشتن این همه پول نقد. موقعِ اومدن بيرون هم دو تا مرغِ عشق بهمون دادن که به علت داشتن گربه تو خونه قبول نکردیم.حالا اومديم خونه پشت در محمد ميگه من يه غلطِ ديگه هم کردم(دور از جونت عزيزم،دشمنت غلط کرده)خدا کُنه Shawn(همون رقيق با معرفت)گوش نداده باشه،وارد اطاق که شدیم يک خرس قهوه ای روتختم داشت بهم لبخند ميزد،بله آقا ممد شبمون رو با سفارش يک خرس گنده کامل کرد.اونم وقتی که تمام فکر و ذهنت اومدن به کانادا با چهار تا چمدونه!!!!اونوقت  چی میگی؟؟؟؟اینو کجای سرم بذارم......

خوب همه روده درازی هارو کردم ولی همش شوخی بود .ميخواستم تو اين روز خوب لبخند به لبتون بيارم،اون دست گل تا اومدن به کانادا کنار تختم بود،خاطرهِ اون شب بیاد ماندنی شد وخرس قهوه ای من خودشو رسوند به کانادا و الان تو خونمون هنوزم داره لبخند ميزنه.

به قول مامانم غصه پول
رو نخور که مياد و ميره مثل  چرک کف دست.

شما ها هم برین از امشبتون لذت ببرین و یه خاطره شیرین بسازین.

hotel

 

      این عکسی از هتل نامبرده هست .

   

hotel

 

   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 15:41  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 19:41  توسط گلدونه 

 

متولدِ ۱۳۵۸ هستم،مامان بابام مثل همه مامان باباها خيلی خيلی خوب هستن،اصلا مگه بدش هم پيدا ميشه ؟ رشته اقتصاد نظری توی دانشگاه خوندم،با محمد توی امارات آشنا شدم،۱۰ ماه بعدش ازدواج کرديم و من رفتم خونه بخت ، اونجا توی يک مدرسه معلم موسيقی بودم،شاگرد خصوصی هم داشتم، دوران خوب ولی سختی بود،خوبيش بخاطر اين بود که در کنار محمد بودن هميشه خوبه،سختيشم بخاطر شرايط موجود درامارات(بعدا واستون کامل ميگم)،تنهايی و انتظار اومدن به کانادا بود که هميشه مارو در يک حالت بلا تکليفی قرار ميداد.

بعد از ۲ سال هم که اومديم کانادا،خدا رو صد هزار مرتبه شکر مشکلات تازه واردين به کانادا رو نداشتيم.محمد بعد از يک ماه مشغول به کار شد،و بطورِ کل داشتن تجربه زندگی خارج از ايران  کلی به جا افتادنِ ما در اينجا کمک کرد،ولی از همه اينا گذشته  داشتن يک خواهر دلسوز و شوهر عزيزِ مهمان نوازش بزرگ ترين کمک موجود برای ما بود،لطفی که اونا به ما کردن قابل وصف نيست.

وقتی همه چی به خوبی پيش ميرفت تصميم گرفتيم خانوادمون رو کامل کنيم،اينطوری شد که الان من ۱۵ هفته است که باردارم،توی هفته يازدهم وقتی که قد يک گردو بود واسش اسم گذاشتيم. از حالا به بعد شما هم بهش بگين گردويی.

شما هم مثل ما دعا کنید که خدا گردويی رو سالم به اين جمعِ خوشبخت بياره تا بتونه از تک تک لحظاتش لذت ببره.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:1  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:40  توسط گلدونه  | 

بالاخره طلسم رو شکستم و کاری که مدتها بود تو فکرش بودم رو تموم کردم،آره من از امروز يه وبلاگ دارم که توش ميخوام از روزای زندگيم بنويسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:37  توسط گلدونه 

سلام

همانطور که توی پست قبلی نوشتم خيلی وقته که وبلاگ می خونم, اونم از اينجا شروع شد که امارات خيلی تنها بودم ,ازصبح تا بعد از ظهرسر کار بودم ولی عصر تا شب تا محمد از سر کاربرگرده تو خونه تنها بودم و حتی يک دوستِ ايرانی که باهاش صحبت کنم نداشتم همين شد که شروع کردم به وبلاگ  خونی. وبلاگها و وبلاگ نويسان شدن دوستای تنهايی من،وقتی اومدم کانادا ديگه مثل قبل تنها نبودم. خواهرم بود و کلی دوستای خوب. ولی هنوزم دوستای مجازی رو فراموش نکرده بودم و همچنان در اولين فرصت  به وبلاگ های مورد علاقم سر ميزدم .تا وقتی فهميدم نی نی دارم تو دلم ، به خودم گفتم تو هم بشين خاطرات تو بنويس تا وقت داری،نی نی که بزرگ شد کلی کيف ميکنه، پس شروع کردم  مخِ آقا محمد رو خوردن،که من وبلاگ ميخوام، گفت خوب ،گفتم فونت فارسی نداريم، گفت خوب ،گفتم تو کمکم ميکنی ثبتش کنم, ايندفعه هم گفت خوب،ديدم ديگه درنگ جايز نيست و نتيجه این که الان درخدمتتونم. دوستتون دارم.مواظب خودتون باشين.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:10  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 19:39  توسط گلدونه