
سال بسیار خوشی را همراه با موفقیت و سلامتی و شادی برای تک تک شما عزیزان از صمیم قلب خواهانم.
عیدتون مبارک.نوروزتون پیروز.هر روزتون نوروز.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 10:39 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
خوب بسلامتی چهار شنبه سوری هم اومد و رفت و اميدوارم کسايی که ايران هستن همگی صحيح و سالم باشن چون شنيدم واسه خودش ميدون توپ خونه ای بوده. من هم تصميم گرفته بودم عصر برم دنبالِ محمد بريم تورونتو ولی ظهر نخوابيدم و سر درد داشتم واز طرفی هوا هم مناسب جاده نبود ديگه بی خيال شدم.ولی عوضش رفتم خريد کردم و يه جشن کوچولو تو هتل واسه خودمون گرفتم اونام به شيوه سورپرايزی.اینم یه عکس از بزم دونفره.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:30 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام سلام صد تا سلام
جمعه و شنبه با دو تا از دوستای عزيز مثل خواهرم که هميشه لطف دارن و با من تماس ميگيرن صحبت کردم.اين تماس های ما معمولا هر هفته يا ده روز يک بار هست.البته اين رو هم بدونين که اين دو دوستِ عزيز هر چند وقت يک بار با مامان و بابام هم تماس دارن و کلی منو شرمنده و مامان بابام رو خوشحال ميکنن. مرسی ساناز و بهاره عزيزم.
با يکی ديگه از دوستام هم که خارج از ايران هست هر چند وقت يکبار از طريق اينترنت در تماس هستم.نوشی جون اگه ماههای آخر امارات تو نبودی که روزای منو پر کنی من چه جوری اون همه اضطراب رو سر ميکردم .
و اما امروز واسه خودم داشتم تو اينترنت ميگشتم يه دفعه ديدم يکی از قديمی ترين و صميمی ترين دوستم آنلاين شد.وای داشتم ميمردم از خوشحالی.جالب اينجاست که چند باری که واسش ايميل زده بودم همش برگشت خورده بود و يک بارهم که سعی کردم باهاش تماس بگيرم تلفنِ مشغول بود و خلاصه از اونجا که دل به دل راه داره اون هم هر سری که ميخواسته باهام تماس بگيره موفق نميشده.همينطور که مشغول چت بوديم يه دفعه بهم ميگه من آمريکام.دیگه ديدم اينطوری نميشه زنگ زدم بهش و کلی باهم حرف زديم وآمارِ دوستام و همکلاسها رو يکی يکی به روزکرديم و من الان کلی سر حالم ولی متاسفانه دوستم وقت نمی کنه بياد کانادا پيشم, چون بعد از عيد بايد برگرده ايران سر کار. گلی جونم خيلی چسبيد باهات حرف زدم،کلی دلم واسه يه تلفنِ حرف زدن طولانی با يه دوست صميمی تنگ شده بود.
اینم از دوستای عزیز من که از وجودشون نیرو میگیرم و احساس میکنم هر چقدر هم از همدیگه فاصله داشته باشیم ولی هنوز بهترینها هستن . میبینم روزی رو که گردویی اسم تک تک خاله هاشو از روی عکسای تو قاب رفته خونمون بلده و وقتی میریم ایران اونقدر باهاشون احساس راحتی میکنه که از همون لحظه اول واسشون شیرین زبونی کنه ودل خاله هاش رو ببره.
دوستای خوب داشتن خیلی خوبه نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 17:48 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
محمد ميگه از وقتی گردويی اومده چه قدر اين کلمه رو ازت ميشنوم حالا اگه گفتين چيه اين کلمه هه؟گشنمههههههههه.
کلی شام ميخورم دو ساعت بعدش دارم غر ميزنم گشنمهههههههه.
بعضی نصف شبا هم پا ميشم يه چيزی ميارم ميخورم.صبحا هم که محمد داره ميره سره کار لای چشمو باز ميکنم ميگم گشنمهههههههه.
خلاصه من مامانه شکمو هميشه گشنمههههههههه.
ببين شکمويی به کجا رسيده که امروز يک ساعت و نيم راه کوبیدیم رفتيم تا تورنتو که من باز چلو کباب بخورم .بعدشم با چند دست غذای اضافه دوباره يک ساعت و نيم برگشتيم نکنه من توی طول هفته دلم غذای ايرانی بخواد و غر بزنم گشنمههههههه.
الان هم باز گشنمهههههههه.برم يه چيزی بخورم تا نمردم از گشنگی
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 23:47 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
چند روزيه دستم به نوشتن نميره،همه وبلاگ ها بوی عيد ميده ولی انگار من حس بوياييم رو از دست دادم.،نوروز امسال نو عيد خانواده ام تو ايرانه و من اينجا دچار دوگانگی شدم،نه بوی عيد رو حس ميکنم نه ميتونم پيش خانواده ام باشم که يک ذره از غمشون روکم کنم.
اين قضيه زندگی توی هتل و بلا تکليفی هم شده قوز بالا قوز.حتی دارم فکر ميکنم سر سال تحويل تنها هستم و محمد سر کاره. خيلی خوش ميگذره نه؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 10:29 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
جای همگی خالی شنبه بالاخره رفتيم تورنتو،اول تا رسيديم رفتيم رستوران ايرانی تا دلی از عزا در بياريم .آخه تو داهاتمون چلو کباب گير نمی آد اونم با دوغ و ماست موسیر ،بعد هم رفتيم يکی ازسوپر مارکت های ايرانی چند دست غذا و چند تا خرده ريز ديگه خريديم تا با خودمون بياريم خونه.دست آخر هم رفتيم يک سر به دختر خالم زديم وآخرِ شب هم برگشتيم.از همش بهتر اين بود که خواهرم اينا از جمعه اومدن پيش ما و تا يکشنبه عصر با هم بوديم.وای که چقدر لحظه خداحافظی حال گيريه,ولی بازم هر سری خدا رو شکر ميکنم که هر وقت بخوايم بعد ازسه ساعت پيش همديگه ايم.خدا تا همين جاشم خيلی دوستمون داشته. اگر ما مجبور بوديم بريم کلگری يا ونکور که ۶ ساعت با هواپيما تو راه بوديم و اختلاف ساعت ۳ ساعتی داشتيم اونوقت ميخواستيم چی کار کنيم ؟فقط دلمون به بودن تو يه کشور خوش بود.يا حتی اگه ما هنوز امارات بوديم و هنوز بلا تکليف آزمايشات پزشکی اونوقت چی؟وقتی هنوزم يادش می افتم که هر روز عصر باهم چت ميکرديم و من چقدر نا اميد ديدن خواهرم و بچه هاش بودم تو دلم خالی ميشه.خدايا شکرت. همین رو هم ازمون نگیر.ما به همین هم راضی هستیم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:4 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
امروز ميخوام يه ذره از خودمون شکايت کنم.منظورم از ما,ايرانی ها هست.بين خودمون باشه ولی بعضی وقتها نوبريم والا.اينجا که ما هستيم غير از کانادايی یا به قول خود اينا غير از سفيد خیلی کم پیدا میشه.ولی امارات تا دلتون بخواد خارجی بود.مگه کلِ عربها چقدر جمعيت دارن.کلِ مردمِ اونجا خارجين.از همه بيشتر هندی ها رو ميديدی که چه قدر زيادن و چقدر هوای هم ديگرو دارن.اين موضوع توی تورونتو هم خيلی هست مخصوصا راجع به چينی ها.ولی عوضش ما ايرانی ها.اگه همديگرو هر جا ببينيم واسمون افت کلاس دارهِ که بريم جلو و احوال پرسی کنيم و شايد خدايی نکرده واسه هم کاری راه بندازيم.
حالا چی شد که درد دل من باز شد.توی شرکتِ محمد اينا يک آقايی به صورتِ قرار دادی کار ميکرد يه روز محمد متوجه شد که اين آقا پای تلفنِ فارسی صحبت ميکنه،رفت جلو سلام و احوال پرسی و سؤالات هميشگی مهاجرين و برای نهار هم آقاهه رو دعوت کرد بيرون،آقا هه گفته بود که امروز نهار دارم و انشالله دفعه ديگه.چند روز بعد که آقاهه دوباره رفته بود شرکت بازم محمد واسه نهار دعوتش کرده بود که گفته بود فردا.خلاصه فردا شد و من رفتم دم شرکت دنبالشون که ديدم محمد تنها اومد،مثل اينکه آقاهه با يک بهانه که بايد برم جايی کار دارم نهار رو کنسل کرد.منم گفتم ديگه اصرار نکن حتما دوست نداره بياد، عصر که محمد برگشت گفت که آقاهه کارش که تموم شده بدونِ خدا حافظی از جلوی محمد رد شده و رفته.جالب اين جاست که بعدا به اين نتيجه رسيديم که اين آقا از خيلی قبل می دونسته که محمد ايرانيه چون بارها محمد با من جلوی اين آقا تلفنی صحبت کرده بوده.
واقعا نميدونم چرا و به چه دليل ما با خودمون ,با هم وطنمون اين کارها رو ميکنيم،اين مشکلِ فرهنگيه ماست يا بی ادبی اون آقا.البته دور از جون شما خواننده عزيز که تصميم دارين الان تو نظر دونی بهم حمله کنين.شما جزوه اين گروه نيستين .شما مستثنا هستين .شماگليد.شما خوبيد.
کسانی که تجربه زندگی خارج از ايران دارن بيشتر حرفای منو ميفهمن.مطمينم همه شماها از نزديک این موضوع رو لمس کردين .اين تنها شکايت من از خودمون نيست .من جامعه شناس نیستم.اینها فقط تجربیات من از خودمونه. بازم اينجا از خودمون می نويسم .اگر با من مخالفيد دوست دارم دلايلتون رو بدونم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 10:20 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
هيچ وقت واستون از آشنا شدن خودم و محمد گفتم؟خودم که بهش فکر ميکنم می بينم زمين و زمان باهم جور شدن که ما بهم برسيم حالا چطوری؟شوهر خواهر من موقعی که ايران بود تصميم ميگيره بره امارات زندگی کنه خلاصه چمدوناشون رو ميبندن ميرن ابوظبی. توی آموزشگاه کامپيوتر مشغول به کار ميشه و ازقضا يک ايرانی هم اونجا کار ميکرده که البته خيلی نادر هست چون پيدا کردن يک ايرانيه تحصيل کرده مثل پيدا کردن طلا ميمونه توی اون شهر .(همه میرن دبی)
اين ايرانيه کيه؟آقا محمد خودمون.حالا چه طوری شده که آقا محمد تصميم گرفته بياد ابوظبی کار کنه چطوری کارش درست شده؟ اينها بماند .فقط ميتونم اينو بگم که بعد از اينکه درسش تموم ميشه سربازی رو ميخره تا بياد امارات کار کُنه،سابقه کار پيدا کُنه و برای مهاجرت به کانادا اقدام کُنه تا کارش زودتر درست شه(اینقدر زود درست شد که ۵ سال اونجا موند و۲ سال از این ۵ سال رو باهم منتظر بودیم). اين طوری ميشه که اين دو با هم دوست ميشن و میشن دو تا برادر واسه همدیگه(به همین دلیل قانون باجناق فامیل نمیشه شامل حال این دو نیست) .
خلاصه به جايی ميرسه که ديگه محمد اسباب کشی ميکنه ميره ميشه هم خونه خواهر و شوهر خواهر من تا ديگه هميشه باهم باشن.تو اين فاصله من که تازه درسم تموم شده، تصميم گرفتم يه سفر سه ماهه برم ديدن خواهرم خستگی سالها ممارست در راه علم رو بدر کنم. سوارهواپيما شدم و رفتم به سمتِ يه زندگيه جديد.اونجا ديگه همش باهم بوديم وفرصت خيلی خوبی داشتيم واسه شناخت همديگه. ازطرفی به هر حال خواهر من وشوهر خواهرم اينقدر از محمد شناخت داشتن که به خونشون واسه زندگی دعوتش کردن و تو اين فاصله مامانم هم يک سفر دو ماهه اونجا بود که باز هم موقع انتخاب هم چشم منو باز کرد ( از راهنمایی های مامانم)هم محمد(مامان رو ببین دخترو بگیر).
ديگه اينطوری شد که وقتی من برگشتم ايران جريان رو با بابام مطرح کردم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر واسه داشتن پدر روشن که بهم گفتن اين قدر بزرگ هستی که بدونی چه کار داری ميکنی و اگر تو تأييدش می کنی پس مبارکت باشه.دیگه محمد تابستونش اومد ایران و مثلا خواستگاری .اونم تنها. (طبق نظر بابا پسر باید خودش تنها بیاد. من که نمیخوام دخترمو بدم به خانواده پسر) ۲ روزه مهمون خونه بود، عصر روز دوم دیگه میخواست با بابام حرف بزنه .بیچاره تا اومد دو کلوم از خودش و شرایطش توضیح بده (البته توضیح واضحات چون صد بار خودم فقط واسه بابام تعریف کرده بودم.)بابام بهش گفت تو چند سالته ؟۲۷ سالمه.گلدونه چی ؟۲۴ .پس هر دوتون بزرگ شدین چرا اومدی به من میگی؟ اون میخواد باهات زندگی کنه نه من .برو به خودش بگو.اینم خواستگاری و فقط یک سفر قبل از این جریان مامان باباش از شیراز اومدن خونمون مهمونی نه خواستگاری .و آذر ماه هم مراسم ازدواج برگزار شد و زندگيمون رو توی امارات شروع کرديم حالا تا این ۱۰ ماه سر شه(از وقتی من از ابو ظبی برگشتم تا بعله رو که گفتم) به من چه گذشت بماند(میترسیدم پشیمون بشه )
و جالب اينجاست که تا من رفتم امارات خواهرم اومد کانادا.فکر کنم تنها ماموريتشون آشنايی کردن ما بود که خیلی خوب از عهده ش بر اومدن و با موفقيت به اتمام رسوندن .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 11:30 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام،اگه بدونين ما ۲ نفر چه آتيشی سوزونديم این آخر هفته،البته نه آتيش شيطنت ها،يا حتی آتيش چهارشنبه سوری که در راهه . آتيش تب . يعنی يه جورايی خودمون تو آتيشه سوختيم.
ماجرااز اينجا شروع شد که ما تصميم داشتم آخرِ هفته بريم تورنتو هم يه گشتی بزنيم هم يه غذای ايرانی بخوريم و يه سرم به دختر خالم که تازه رفته خونه نو بزنيم.صبح شنبه که پا شدم هر چی فکر کردم ديدم اصلا حوصله رفتن ندارم و با کلی بهانه قضيه رو کنسل کردم.بعد از نيم ساعت يه دفعه محمد گفت که ضعف و لرز خيلی شديد داره.ديگه ماجرای آتيش بازی از همينجا شروع شد. بله,آقا محمد تب شديد کرده بود.ديگه بعد ازخوردن يک چای داغ رفت خوابيد البته چه خوابی!!!! منم يه ذره تلويزيون ديدم و چون صبحانه نخورده بوديم سر ظهراز تو هتل سفارش سوپ دادم.بعدشم خودمم خوابيدم تا ۵ بعد از ظهر که با بدن درد از خواب پا شدم. منم تب کرده بودم.ديگه تا يکشنبه اول وقت با آتيش خودمون سوختيم ولی بالاخره رفتيم اورژانس بيمارستان.سيستم اورژانس های اينجا اينکه وقتی ميری ازت اول يک کسی در نقش پرستار يک سری سوال و جواب ميکنه و يک معاينه در حد فشار خون و دمای بدن و غيره .اگه تشخيص بِده (بدهد)حالت واقعا بَده فوری ميفرستنت پيش دکتر.وگرنه بايد دو سه ساعتی بشينی تا نوبتت بشه.نمی دونم بگم خوشبختانه یا بدبختانه ما رو همون موقع فرستادن پیش دکتر.
دکتر هم بعد از يک معاينه کامل و کلی سوال جواب تشخيص آنفولانزا برای هر دومون داد.نکته جالب اين بود که ما هر دو واکسن زديم ولی طبق نظرِ دکتر بعضی از ويروس ها هستند که واکسن نمی شناستشون واز اون جالب تر اينکه بهمون گفت برين به سلامت, خود تون خوب ميشين ,دارو هم نميخواد و ميتونين برای من فقط از Tylenol(اگه اشتباه نکنم همون استومینفن خودمون) و برای محمد از هر نوع تبگير استفاده کنين تا جنگ بين ويروس و بدنتون تموم شه.
ديگه با همون تب برگشتيم خونه،بازم نفری يک سوپ خورديم و خوابيديم و اين ماجرا تا آخرِ يکشنبه شب ادامه داشت که احساس ضعفمون کمتر شد و تا حدی ميتونستيم رو دو پا باشيم.ولی خدا رو شکر که شب خوب خوابيديم و محمد تونست دوشنبه بره سر کار و من تونستم با مامانم سر حال تلفنی صحبت کنم.(مامی جونم بهت دروغ نگفتم که دو روزتعطيلی جايی نرفتيم فقط نگفتم چرا)ولی خدارو شکر که الان خوبيم و بازم يه جوری شد که قدر سلامتيمون رو بيشتر بدونيم.همتون رو دوست دارم .تورو خدا مراقب خودتون باشين .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 16:38 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
خيلی خوشحالم،من عاشق Tom Jones ام،باورم نميشه دارم ميرم ببينمش،امروز صبح شوهر خواهرم زنگ زد گفت توی کازينوی نياگارا کنسرت داره بريم؟؟؟ منم که آماده هر نوع گردش و تفريح گفتم حتما, ولی من که بدونِ نظرِ آقامون آب نمی خورم, خلاصه زنگ زدم بهش گفتم ميشه جای کنسرت شجريان که واسه عيد قرار بود بريم،بريم کنسرت Tom Jones . جيگرش برم هميشه مثل خودم آماده گردشه موافقت کرد (فکر کنم يه ذره هم از خداش بود چون شجريان رو بخاطر من ميخواست بياد) .حالا من دارم ميرم کنسرت آخ خ خ خ ججججججون.فقط باید تقریبا یک ماه و نیم صبر کنم.ولی بازم آخ خ خ خ خ جججججججون .
………………………………………………………………………………………………
ديروزگردويی اولين ايميلشو با همکاری ماميش واسه باباش زد و بابايی هم جوابشو داد ولی قول دادم که به هيچ کس نگم چی بود و چی شد.حالا گردويی قول داده از باباش کمک بگيره واسه منم بزنه.آخه مثل اينکه ما مامانيم ها ا ا ا ا.
………………………………………………………………………………………………
از هر چی غذای بيرونه خسته شدم دلم پلو خورشت می خواد ولی چاره ای نيست تا وقتی تو هتل هستيم غذای بيرون هم آشه کشک خالست,وای ی ی ی ی دلم آش خواست, تا اونجا که بتونم سعی ميکنم از خوردنِ غذاهای الکی پرهيز کنم ولی ديشب اصلِ شکمو بودم داشتم تلويزيون می ديدم دلم Mc Donalds خواست خيلی کاره بدی کردم ولی معلوم بود خيلی دلم می خواهد چون مثل فرفره رفتم خريدم و زدم تو رگ هاااااااااا. حالا جالب اينجاست که من Burger King رو هميشه ترجيح ميدم.شکموييه ديگه ه ه ه ه ه.
………………………………………………………………………………………………
من شبها خیلی بد میخوابم.تا صبح دارم دور خودم میچرخم.وسطشم یک ساعتی کاملا بیدارم.چی کار کنم خداااااااااااااااا؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 11:10 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
يه اخلاقِ بدی دارم که اگه يه روز از مامان بابام بی خبر باشم کلافم .چند روز پيشا صبح زنگ زدم بهشون بابام گفت قطع کن من بهت زنگ ميزنم( اينم از اون چيزاست که بد عادتمون کردن)خلاصه نيم ساعت گذشت بهم زنگ نزدن،دوباره زنگ زدم بابام گفت تلفنتو پيدا نکرديم, الان هم داريم ميريم دکتر من دندونم درد ميکنه،وای ی ی ی ی ی که چه حالی شدم. مشکوک بود همه چی واسم آخه چطور ممکنه تلفنِ منو گم کنن؟ تازه کدوم دکتريه که اين وقت شب بازه.ديگه اونقدر حالم بد بود که زنگ زدم به محمد گفتم تو زنگ بزن ببين چه خبره؟؟؟ خودم جرات ندارم زنگ بزنم ديگه،محمد هم هر کاری کرده بود خونه رو بگيره نشده و موبايل بابام هم جواب نميداده ,وای ی ی ی که ميخواستم خودمو ازپنجره بندازم پائين از نگرانی. ديگه خودم هم دست بکار شدم و بعد از دو ساعت موفق به تماس شدم.
بابا:بفرماييد؟
من:بابا؟
بابا:جانم؟
من:کجايين؟(مشکوک)
بابا:ما مطب دکتر هستيم من دندونم درد ميکرد آقای دکتر لطف کردن اومدن مطب.
من:مامی کجاست؟(مشکوک)
بابا:همين جا.
من:گوشی رو بده بهش.
مامی:جانم؟
من:سلام مامی
مامی:سلام عزيزم
من:کجايين؟
مامی:مطب ......
مامی:تا نيم ساعت ديگه ميريم ميريم خونه باهات تماس ميگيرم.خوب؟
من:
مامی:گلدونه جون؟
من:
مامی:الو؟
من با گريه:خدافظ
تنها چيزی که اون لحظه آرومم کرد صدای بابام بود که ميگفت خانمم اينا رو بد عادت کرده يک روز که از ما بی خبرن خودشون تماس ميگيرن.
ديگه بعدش رفتن خونه و باهام تماس گرفتن و خيالم جمع شد.
حالا اين عادت از کجا به من رسيده معلومه ديگه از مامان خانم.
هفته پيش که ما رفتيم پيشه خواهرم من به مامی نگفتم چون اولا رو وضعيت هوا نميشد حساب کرد بعدشم چه کاری بود نگرانش کنم.خلاصه از اونجايی که آدم نگران دنبال موضوع واسه نگرانيه نمی دونم از کجا خبر دار شد ه ما رفتيم ,حالا زنگ ميزنه هتل ما جواب نميديم خونه خواهرم هم نيستيم رفتيم مهمونی.ما هم وقتی پیغامشو گرفتيم که ديگه نصف شب ايران بود .تا اول صبح ايران صبر کردم بعد زنگ زدم به بابام سرکار تا خیالشون راحت باشه که ما به سلامت رسیدیم.مثل اينکه مامانم تا صبح نخوابيده بود.ولی ديگه بعدش خودش زنگ زد و خيالش جمع شد.اينم اثبات اينکه من به کی رفتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:42 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
توی هتلی که ما هستيم يک خانم مسنی هر روز ظهر مياد اتاق ما رو تميز ميکنه از تخت خواب وآشپز خونه تا دستشويی و حمام.جاروميزنه وگردگيری ميکنه.امروز من بيرون بودم وقتی اومدم توی اتاق مشغول بود ,بعد از احوالپرسی ديدم تلويزيون روشنه,اول فکر کردم خودم يادم رفته خاموشش کنم ولی اون خانم که مشغول کار بود گفت اين برنامه مورد علاقه منه،من روشن کردم ، برنامه مورد علاقه خانمِ مسن يکی از اين سريال های طولانی ۱۰ ساله بود منتهی به زبان ايتاليايی.
نمی دونين چقدر دلم واسش سوخت ميخواستم بهش بگم تورو خدا بشين برنامه تو ببين بعدش به بقيه کارات برس.
ديگه از اون موقع همينطوری تو فکرشم،چرا بايد خانمی به اين محترمی توی هتل کار کنه،البته ميدونم کار ننگ و عار نيست ولی اين خانم الان بايد دوران بازنشستگی شو کنارخانواده ش باشه.توی امارات اصلا همچين چيزی نمی ديدی.چون اونجا به ۶۰ سالگی که ميرسی حتی اگه ۲۰ سال هم اونجا کار کرده باشی ميگن بفرما بيرون از مملکت ما ميخوايم يه جوون جات بياريم.ولی اين که اين خانم با اين سن چه انگيزه ای واسه مهاجرت داشته و چی شده به اينجا رسيده خدا ميدونه.شايد هم بچه هاش اينجان و حاضره هر کار بکنه تا پيش اونا باشه.به هر حال هر چی که هست واقعا بايد بهش گفت بارک الله به همتت و خدا قوت.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:3 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام،يادتونه بهتون گفتم بعد از يک ماه که اومديم کانادا محمد کار پيدا کرد.تو چه شهری؟Chatham يه شهر کوچولو بين London و Windsor،اين شهر همونيه که خواهرم توش زندگی می کنه و ما از اول رفتيم تو اون شهر.حالا يک ماهه که شوهر جان بخاطر يک پروژه منتقل شده به دفتر اصلی شرکت , شهر St catherines که خيلی به نياگارا نزديکِه و ما مهمان شرکتِ محترم توی هتل روزگار می گذرونيم .
عصر جمعه گذشته تا ديدم هوا خوبه و برفی در کار نيست رفتم دنبالِ شوهر جان تا بريم Chatham،خلاصه بعد از ۳ ساعت رانندگی رسيديم خونه خواهرم،وای که چقدر دلم واسه همه شون تنگ شده بود،من راه رفتن پسر کوچولوش رو نديده بودم،وقتی من داشتم می اومدم اينجا فقط چند قدم ور ميداشت ولی حالا جيگرشو برم مسلّط ميتونه راه بره.
يک سر هم رفتيم خونه خودمون که همه چی سر جاش بود و يک نهار خوشمزه هم منزلِ يکی از دوستان بوديم جای شما خالی. خلاصه که همه چی خيلی عالی بود ولی کم بود چاره ای نبود جز برگشتن به موقع سر کار شوهرجان به خاطر رزق روزی.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 21:9 توسط گلدونه | آرشیو نظرات