تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
 

من بالاخره دیروز  رفتم دکتر.آخه تا حالا داشتم دنبال یه دکتر خانوادگی خوب تو شهر جدیدمون میگشتم.بعد از این همه جستجو خوشحال بودم که به زودی  بهم سونوگرافی میده و من میرم گردویی رو میبینم ولی دکترم گفت که تازه  باید منو معرفی کنه به دکتر زنان و زایمان تا برای مسائل حاملگی و زایمانم تحت نظارت اون باشم و طبیعتا اونه که باید برام  سونوگرافی بنویسه.دیروز که در کمال نا امیدی به محمد گفتم  تا حالا که ندونستیم بچمون چیه تا این دکتر بازیا و معرفی بازیا تموم بشه من نزدیک زایمانمه میخوای دیگه ندونیم چیه تا کلی هیجان زده بشیم.ولی من خودم رو میشناسم.دوام نمی آرم ندونم.به عشق خرید رخت و لباسشم شده میخوام بدونم چیه این نی نی ما که از حالا اینقدر ناز داره.

گردویی الان 24 هفته ست  که مهمون دل مامیشه. این مهمون همچین بگی نگی شیطونه چون همش داره لنگ و لگد میزنه و مامیشو صبحای زود از خواب بیدار میکنه. ولی کلا مهمون خیلی خوبیه چون اصلا اذیت نمیکنه و از همه مهمتر پا به پای مامانش همه کار میکنه و هیچی غر نمیزنه مخصوصا اگه خرید یا گردش باشه.بچه م مثل خودم ددریه.ولی وقتی نوبت کار خونه ست نمی دونم چرا یه دفعه یه کاری میکنه مامی کمر درد بگیره و نفسش تنگ بشه و از بوی غذای تو خونه حالش بد شه. عجب دنیاییه میبینین تو رو خدا.آدم چی بگه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:8  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:58  توسط گلدونه 

سلام متاسفانه مثل اینکه کسانی که از ایران وبلاگ منو چک میکنن نمیتونن عکسا رو باز کنن تا حالا تو چند تا از پست هام شنیدم که عکسا باز نشده نمیدونم علتش چیه ؟مشکل از اینترنت ایرانه یا من؟اگه میدونین لطفا کمکم کنید.مرسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:47  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 19:58  توسط گلدونه 

جمعه و شنبه مهمون داشتم.کلی خوش گذشت.

عصر جمعه رفتیم اینجا.نزدیک خونمون لب دریاچه اونتاریو.

شنبه صبح رفتیم مثل همیشه آبشار نیاگارا.همه فصل هاش قشنگه.

از آبشار رفتیم این جا.

 یه گروه رقص از کوبا.خیلی همه چیز رنگارنگ و شاد بود.

خوش باشین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:56  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 19:57  توسط گلدونه  | 

 

نمیدونین که چقدر دلم واسه امارات  تنگ شده.از دیروز تا حالا 3 تا ایمیل از دوستای اماراتمون گرفتیم و حسابی منو بردن تو هپروت.از طرفی از شما چه پنهون دیروز عصر بعد از اینکه محمد رو از سر کار ورداشتم رفتیم یه رستوران عربی و کلی شاورما و فلافل و حمص خوردیم که خیلی  حال داد ولی محیط رستوران وعربی  حرف زدن کارمنداش داغ دل من رو تازه کرد.

خیلی جالبه هر سری که میریم یه رستوران عربی چون غذا هاشون رو  میشناسیم جای تعجب کارمندای اونجاست و همشون ازمون میپرسن کجایی هستین و چطور همه غذا ها  رو میشناسین و توضیح دادن همانا و دل تنگی من همان.

والا زندگی تو امارات از نظر من خیلی دوگانه بود یعنی از یک طرف میتونم به جرات بگم که تو یه ماهه  عسل دو ساله بودم از طرفی هم  مشکلات مختص خودشو داشت.

میدونین من داشتم تو یه کشوری زندگی میکردم که همه امکانات برای  خوش گذروندن با قیمت ارزون  وجود داشت.من و محمد هم که مستعد خوش گذرونی دیگه خودتون میتونین حدس بزنین چه کردیم اونجا.

از طرف دیگه مشکلات هم  زیاد بود.اینکه تو یه شرکتی کار کنی که ویزای کارت از طرف شرکت باشه و همیشه نگران از دست دادن کارت و پشت بندش ویزات و خروج از کشور ظرف مدت 1 ماه باشی, همیشه حس عدم تعلق به اونجا باهات همراه بود. توی شرایط ما  انتظار واسه اومدن به  کانادا هم باعث میشد این حالت موقتی تشدید بشه.

البته من خیلی مختصر همه چیزو توضیح دادم .اگه بخوام تک تک شرایط زندگی  اونجا رو  بگم  از حوصله همه خارجه ولی اگه سوالی داشتین حتما بهم بگین خیلی خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.

به هر حال دوستای خوب تا میتونین تو هر شرایطی به خودتون خوش بگذرونین چونکه  مثل همیشه مشکلات حل میشه و روزای سخت فراموش میشه و چیزی که میمونه خاطرات خوب و خوش اون دورانه.

خوش باشین. خوش باشین. خوش باشین.

خوب؟قول؟آفرین ببینم چه میکنین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:40  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 19:57  توسط گلدونه 

اینم شرح مختصری از کنسرت تام جونز  در روزهای شنبه و یکشنبه گذشته در یکی از کازینوهای نیاگارا .

خوش باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 19:21  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 19:56  توسط گلدونه 

دیشب بالاخره انتظار به پایان رسید و من رفتم کنسرت TOM JONES .نه ببخشید SIR TOM JONES.

شب به یاد ماندنی بود و اینقدر درجا قر دادم که  نگو و نپرس و اینقدر جیغ کشیدم که صدام الان در نمی آد.

وای نمی دونین چه هیجانی داشتم و چه  دست سوراخ سوراخی واسه محمد درست کردم بس که اولش از هیجان ناخونام رو کردم تو دستش.

بماند که چه خاطره هایی واسمون زنده شد.

چند تام عکس می ذارم که ایشالاه خوشتون بیاد.دیگه سالن تاریک بود و دوربین ما هم فانتزی.

چه قری میداد با این سن و سال.

شاید جوون ترین آدمای تو سالن ما بودیم  بقیه همه پیر یا میانسال بودن.

این شاهکار عکاسی بنده ست.

این خیلی جالبه.طبق رسم خانم ها واسش شورت G string پرت میکردن.مال این خانمه قرمزشه.

خوش باشین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 12:41  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 19:56  توسط گلدونه 

 

به به چه هواییه ,بعد از مدتها صبح که پا شدم غر غر نکردم بازم بارون.از اون روزای تاریکه که بارون شر شر میاد و هوا هم  7 درجه بالای صفره.

دیشب یه فیلم گذاشت از هریسن فورد که خلبان هواپیما بود و با یه خانمی طی یک سری ماجرا توی یک جزیره گیر کردن.حالا کاری به ماجرای فیلم ندارم ولی از اون اتفاقا بود که اصلا و ابدا دوست ندارم واسم بیوفته.بگو چرا؟اول از همه توش سانحه هوایی داشت.(وای)دوم توش پر از جک وجونور بود از قبیل مار و عقرب.(وای وای) آخرشم مجبور شدن از بلندی بپرن پایین بگو کجا تو دریا(وای ی ی ی ی ی ی)خلاصه آنچه کابوسای شبانه من بود تو این فیلم  اتفاق افتاد.

به به چه هواییه,همین طور داره تاریک تر میشه.

نمیدونم سریال Sex and the city رو دیدین یا نه؟من بالاخره تا اخرشو دیدم.آخرش شخصیت اصلی داستان از نیویورک با دوست پسرش میره پاریس زندگی کنه ولی پسره(چه عرض کنم پیره مرده) مشغول کار و زندگیه و دختره حسابی احساس تنهایی میکنه.وای که چقدر حسش میکردم وقتی زنگ زد به دوستش گفت اینجا هیچکس به زبون ما حرف نمیزنه.من تنهام.دلم واستون تنگ شده (واسه دوستاش)و جالب این بود که واسه فرار از تنهایی همش داشت میخورد.(یه نقطه مشترک دیگه)دیگه آخرشو نمیگم که اگه ندیدین لوس نشه.فقط دلم میخواست به دختره بگم بابا پس ببین ماها چه حالی داریم.ماهام زبونمون رو کسی نمیفهمه وتنهاییم.دوستامون پیشمون نیستن و هر چی هم میخوریم چاق و چله تر میشیم .

به به چه هواییه.جون میده چایی بخوری و وراجی کنی مثل الان من.

گفتم تنهایی یاد یه چیز دیگه افتادم.یه بارم تو سریال Friends  همشون واسه عروسیه Ross رفتن لندن.اونجا Joey  یه دفعه دلش واسه آمریکا تنگ شد و به اصطلاح home sick کرد.همزمان  تلویزیون آهنگ سریال Cheers رو  پخش میکرد  که میگه دلم میخواد جایی باشم که همه منو بشناسن.جایی که از دیدنم خوشحال بشن.جایی که همه مشکلات مثل همه(و یه همچین چیزایی).از اون به بعد هر وقت من Cheers رو میبینم وقتی اولش این آهنگه میآد گریه م میگیره.

به به چه هوایی .جون میده با خاله ام و خواهرم و مامانم بشینیم حرف بزنیم و چایی با گز بخوریم.خدایا میشه تابستون همه رو دور هم جمع کنی.

از این بحث شیرین و پر محتوا نتیجه میگیریم  تنهایی من در این دو سال و اندی باعث شده من تمام این سریال ها رو ببینم .باتک تک بازیگرا دوست بشم .با شادی هاشون  خوشحال بشم و با ناراحتی هاشون غصه بخورم.

به به چه هوایی دیگه برم به کارام برسم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:7  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 19:55  توسط گلدونه 

امروز می خوام یه ذره با خدای خودم راز و نیاز کنم.

خدایا میدونی که  هیچ وقت تو  دوران  زندگی مشترکمون چیزی واسمون بعد از عشقمون بهم   با ارزش تر از این  هدیه ای که ازت گرفتیم نبوده. میدونی که چقدر دوسش داریم .میدونی از وقتی که از وجودش خبر دار شدیم همه زندگیمون شده,روز و شب به فکرشیم و برای آینده اش نقشه میکشیم .میدونی که با اومدنش خوشبختی بی حدمون  به بینهایتش رسیده پس

خدایا کمک کن تا  صحیح و سالم بهمون برسه.

خدایا کمک کن تا بتونیم امانتت رو تا پای جونمون حفظ کنیم.

خدایا کمک کن  تا از عهده تربیتش به بهترین شکل سربلند بیرون بیایم.

خدایا کمک کن تا فرزندی با پشتکار,با روحیه ای قوی ,با وجدان, با محبت و با سواد به دنیا تحویل بدیم.

خدایا کمک کن تا بتونیم فرزندی مستقل,موفق,مودب وخوشبخت داشته باشیم.

خدایا کمک کن تا بهش یاد بدیم در موقع سختی ها صبور باشه و در موقع خوشحالی شکر گذار.

خدایا کمک کن تا عشق ورزیدن و عاشق شدن رو یاد بگیره.

خدایا کمک کن تا بتونیم بهترین ها رو واسش فراهم کنیم .

خدایا کمک کن .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:55  توسط گلدونه 

اینم از یه روز تعطیل دیگه در لندن(اشتباه نشه لندن یکی از شهرای اونتاریو تو کانادا).گلدونه اینجا گلدونه اونجا گلدونه همه جا.

ماشین های غول پیکر و صدای خیلی بلند موتوراشون.

بیچاره ماشین کوچیکا چه سرنوشتی داشتن.

و اینم برنده مسابقه.

و مابین این عظیم جثه ها موتور سواران شجاع پرش های بلندی انجام دادن ولی سرعتشون اینقدر زیاد بود که نتونستم عکس واضح بگیرم.

اینم واسه خودش روزی بود.جای همه خالی.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 18:45  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 19:54  توسط گلدونه 

 

 من اومدم.سلام دلم واسه دوستام و وبلاگم خيلی تنگ شده بود..اول از همه بذارين يه چيزی بگم.خسته م يا به قولِ شيرازی ها خستمه. اينقدر که وقتی رانندگی ميکنم پاشنه پام رو نميتونم بذارم زمين. رو هوا نگهش ميدارم بس که درد ميکنه.ولی تصميم گرفتم امروز هيچ کاری نکنم غير از استراحت .البته صبح زود پا شدم محمد رو رسوندم سر کار و خريدهای سوپر مارکتی رو انجام دادم رفتم دنبال بيمه جديد ماشين و دکتر خانوادگی .يه نهار هم درست ميکنم و بقيه ش استراحت. نميدونم سرم شلوغه متوجه نشدم يا گردويی هم خستشه و تکون نمی خوره.


به هر حال جمعه صبح با قطار رفتيم
chatham برای اسباب کشی. چون زود رسيديم وقت شد به دکترم هم سری بزنم آخه بعد از ۳ ماهگی ديگه نرفته بودم پيشش.
نتايج ويزيت دکتر:
۱ـدر حال حاضر ۲۱ هفتمه.
۲ـمن در عرض ۲ ماه فقط ۳ پوند وزن اضافه کردم.
۳ـتوصيه برای پيدا کردن دکتر يا پرستار جديد در شهر جديد.
۴ـسونوگرافی به دکتر جديد حواله شد.
۵ـوقتی بهش گفتم شير نمی خورم چون بالا می آرم زياد قيافه ش توهم نرفت و جانشينی ماست و پنير وسوپ روتوصيه کرد و گفت قرص
Materna (مولتی ويتامين دوران حاملگی که تو کانادا به همه حامله ها ميدن.)همه چيزهای لازم و ضروری رو به بدنت ميرسونه.
۶ـصدای قلب بچه مو شنيدم که از همه چی شيرين تر بود.

شنبه عصر تولد خواهر زادم بود که ۸ ساله شد.۸ سالی که مثل برق و باد گذشت.دوستاشو دعوت کرده بود سالن بولينگ که شامل يک ساعت بازی و يک ساعت هم مراسم تولد بود.عجب بچه های خوبين اين بچه کانادايی ها.تو اين ۲ ساعت اگه بگی ما يه ذره حرص خورديم نخورديم.تا وقتی نگفتيم بياين بازی همشون سر جاشون نشسته بودن بعدشم به نوبت بدون دعوا وهول زدن بازی کردن .آخرشم موقعه غذا اجازه ميگرفتن که ميتونم شروع کنم يا نه؟؟؟؟بعدشم از اينکه دعوت شده بودن تشکر کردن و رفتن بدون اينکه به ماماناشون التماس کنن واسه ۳ دقيقه بيشتر موندن.

يکشنبه صبح رفتيم
UHAUL (کاميون اسباب کشی)اجاره کنيم.قرار بود من برونمش چون محمد هنوز گواهينامه نداره.همه کارا انجام شد وقتی نشستم پشتش که بنزين بزنم ديدم بابا کاره ما نيست.تا برسيم من مردم از دل شوره.منم که ماشالاه فوبيای اتفاقات غير منتظره دارم.
خلاصه شوهر خواهرم قبول مسئوليت کرد و با محمد بعد از بار زدن به کمک دوستای عزيز به سمت اينجا حرکت کردن و من و خواهر جان و بچه ها با ماشين پشت سرشون.

دوشنبه هم از صبح بدو بدو وجابجايی و  کلی کار.خواهرم اينا خسته و هلاک عصر برگشتن سر خونه زندگيشون وما تنها شديم.
دوشنبه کيبل و اينترنتمون وصل شد ولی تلفنمون فردا ايشالاه.

دوستون دارم و دلم واستون تنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 14:50  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:53  توسط گلدونه 

سلام سلام .صد سال به اين سالها .والا سال قبل که واسه ما ساله خيلي خيلي خوبي بود البته بغير از آخرش که مادر بزرگم رو از دست دادم .

تو نيمه اول سال که امارت بوديم چند سري واسمون مهمون اومد که همش به گردش و تفريح گذشت تو همون مدت بعد از 13 ماه که از مصاحبه کانادامون گذشته بود و ما كاملا نااميد بوديم ازمايشات پزشکي و پشت بندش ويزامون اومد. تو نيمه اول سال وضعيت کاريه هر دو ما يک دفعه زيرو رو شد که کمک خيلي خوبي واسه اومدن به کانادامون بود .تو همين نيمه من دو بار رفتم ايران يک بار تنها و يک بار با محمد براي خدا حافظی و دست آخر هم به کانادا اومديم.

 تو نيمه دوم سال هم محمد کار پيدا کرد اونام يک کار تخصصی که واسه يک تازه وارد به کانادا قدم خيلی بزرگيه.تو همين نيمه ما از گردوئی دعوت کرديم بياد پيشمون و اون هم قبول کرد.حتی در دقيقه آخرِ سال قبل محمد يک پست جديد در همون شرکت گرفت که بازم از نظرِ کاری پيشرفه خيلی بزرگی بود.

 بخاطر همين من دارم ميرم Chatham اسباب اثاثيه رو بيارم St Catherines،اگه يه مدت پستی نداشتم دستم از اينترنت کوتاهه و درگيرِ جابجايی هستم.

 :پی نوشت

 سفره هفت سين پارسالمون خيلی باحال بود .چون من هنر سبز کردن سبزه که ندارم پس جای سبزه از يک نوع گياه سبز استفاده کردم،بجای سکه مبارک باد از سکه معمولی و به جای سنجد از عناب و از همه جالب تر چون تو خونه گربه داشتيم بجای ماهی قرمز از ماهی شيشه ای تزيينی استفاده کردم.ولی بوی عيد همه خونه مون رو با همين سفره الکی ور داشته بود.اینم عکس از سفره مون و گربه هامون Oscar  و Silvester.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:42  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 19:52  توسط گلدونه