* دیروز رفتم واسه گردویی کلی لباس خریدم.
بابا:دیگه نمیگی بچه م لخته هیچی نداره بپوشه؟
من:نه هنوزم لخته هیچی نداره بپوشه.
* رفتم تو اطاق پرو دارم لباس امتحان میکنم.ناگهان چشمم به شکمم میافته.
من:وای مامی چقدر گنده شدی اونتو.
گردویی:مثل اینکه ما بیست و هشت هفته مونه ها.واسه خودمون کسی شدیم.
* من شدیدا نگران آینده و هزینه دانشگاه و این چیزام.
من:اگه نتونستیم بفرستیمش دانشگاه چی؟
بابا:نگران نباش میفرستیمش ایران بره دانشگاه آزاد.
* بابا شدیدا نگران آینده اجتماعی دخترمونه.
بابا:نکنه دخترمون بخواد Play mate بشه.(از این دخترا که عکسای لختی میگیرن و تو دیسکو های Exotic دلربایی میکنن)
من:نگران نباش اون موقع هم میفرستیمش ایران.کجا میخواد بره دنبال این کارا.
* نگران کم اضافه کردن وزنمم.
من:نکنه کم غذا میخورم.نمی خوام تقصیر من باشه اگه بچه م ریز شد.
ظرف غذا:تو بیا منو بخور دیگه.
* دارم با دوستم تلفنی صحبت میکنم .از اون اصرار و از من انکار.
دوست:من عروس ترکا شدم باید واست طلا بخرم فقط بگو چی میخوای.
من:منم عروس شیرازی شدم در اولین فرصت میفروشمش خرج قر و فرم میکنم.
* به مناسبت روز مادر بابایی میخواست یه چیزی بگه.
بابا:تو الان مثل یه تنه درختی که بهت یه گردو آویزونه.
تصور من از خودم:
