تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
 

مامان فرین که ساکن دبی هست از من راجع به تفاوتهای کانادا و امارات پرسیده.اولش اومدم واسش تو کامنت دونی بگم دیدم خیلی طولانی شد و یه بار دیگه هم کسی دیگه ازم پرسیده بود که دیدم بهتره تو  یه پست جداگانه بنویسم.البته اینها همه تجربیات و نظرات شخصی من هست.

والا تفاوت زیاده.همین طوز که گفتی(مامان فرین) از نظر حقوق اجتماعی که قابل مقایسه نیست.بیمه مجانیه.که از نظر من بزرگترین حسنه.ما اونجا همیشه یه 5000 درهم کنار داشتیم واسه لحظه مبادای دوا درمون. امارات هنوزم یه کشور جهان سومیه که محیطش خیلی سریعتر از بافت فرهنگی و اجتماعیش رفته جلو. به خاطر همین این موضوع رو وقتی حس میکنی که از اونجا میای بیرون ومیبینی اون هتلها و ماشینهای آنچنانی اصلا واسه شرایط اجتماعی فرهنگی اونجا نیست.اونجا فقط از نظر مالیه که پیشرفت کرده و اولش که از ایران میری بیرون خیلی جذابه چون آزادیهایی هست که تا حالا تجربه نشده ولی از  امارات که میای این ورتر متوجه مصنوعی بودن محیط اونجا میشی.یه سری محمد از طرف شرکت واسه آموزش رفت انگلستان.وقتی که برگشت کاملا تفاوتها رو حس کرده بود.

 مهمترین مسئله اینه که اینجا دائمی هستی یعنی خونته.(من نمی دونم شما اقامت سرمایه گذاری دارین یا ویزای شرکتی)ببین شما چه طور تصمیم گرفتین ایران خونه بخرین اگه اینجا بودین این تصمیم رو نمیگرفتی چون دیگه زندگیت اینجاست.البته شاید یکی از دلایل دل زدگی من از این موضوع بخاطر اینه که ما از روز اول زندگیمون تو امارات به فکر اومدن به کانادا بودیم و این عامل باعث میشد که احساس تعلق خاطر به اونجا نداشته باشیم.محمد اونجا ویزاش مهندسی بود و میدونی که یکی از بالاترین رده های ویزا هست ولی چند ماه قبل از اومدنمون تو اینترنت سیتی که کار پیدا کرد رییسش نذاشت بره با اینکه میدونست ما بزودی داریم میریم کانادا چون اونموقع مدیکالامون هم اومده بود و تصمیم داشتیم اگه شد یه چند ماهی بیشتر بمونیم تا محمد رزومهش رو قوی تر کنه.ولی نذاشت.ما هم در شرایط اون موقع نمی خواستیم ریسک  ban رو ویزا رو بکنیم.با اینکه مهندس ban نداره ولی همش میگفتیم اینی که واسه ایرانی ویزای مهندسی در اورده ban هم میتونه بزنه.یا اینکه اونجا دغدغه تصفیه حساب با client های محمد در لحظه آخر واسمون اعصاب نذاشته بود ولی این مسایل دیگه اینجا نیست.خلاصه خیلی چیزای دیگه هست که هر روز که به خودمون میایم میگیم خدا رو شکرت که اینجا هستیم.قبل از اومدنمون به اینجا محمد میگفت اصلا دیگه حوصله ندارم برم یه کشور دیگه از صفر شروع کنم اگه همینجا بتونیم درآمدمون رو خیلی بیشتر کنیم فقط میریم کانادا حاضری میزنیم و بر میگردیم ولی تا اومد اینجا و رفت سر کار میگه دیگه حاضر نیستم بر گردم امارات مگر اینکه از طرف اینجا به یه ماموریت یکی دو ساله فرستاده بشم.

ولی همه اینا رو گفتم نگفتم که اونجا به ایران خیلی نزدیکه و هر وقت دل تنگ شدی سوار هواپیما میشی و میری ایران. من خودم هر 4 ماه یه بار ایران بودم حتی واسه 3 روز.یا اینکه سفر خانواده و دوستان به اونجا خیلی راحت تره یا واقع بینانه بگم امکان پذیر تره.همونطور که قبلا گفتم به پدر و مادر من با همدیگه ویزا ندادن که بیان واسه زایمان دو تا از دختراشون(در حالی که همین دو بچه رو دارن).از مزایای دیگه اونجا اینه که تو میتونی بچه هات رو اونجا ایرانی تر بار بیاری ولی اینجا خیلی مشکله.

به هر حال هر جایی یه خوبی داره و یه بدی.خیلیها هستن که تو امارات یا حتی ایران کارهای خیلی خوب و زندگی راحتی دارن.بعد از مهاجرت به کانادا نمیتونن همون موقعیت سابق رو بدست بیارن و این باعث میشه که هر روز به زندگی خوب قبلیشون فکر کنن و افسوس بخورن و البته بر عکس این موضوع هم در مورد ما صادقه چونکه مشکلات و سختیهایی که اونجا داشتیم رو در کانادا نداریم.

هر جا دل خوش است خانه همان جاست.

***Ban  رو ویزا=تو امارات هر ویزایی از طرف شرکتی که توش کار میکنی درخواست میشه.یعنی تا وقتی کارمند اون شرکت هستی ویزای اقامت داری و اگه به هر دلیلی کارت رو عوض کنی طبق قانون امارات روی ویزات Ban خورده میشه و از ورودت به کشور تا 6 ماه جلوگیری میشه.البته اگر کسی در امارات سرمایه گذاری کرده باشه شرایط کاملا متفاوته.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10:3  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 20:10  توسط گلدونه 

 

ابله مورغون.هرکسی وقتی این کلمه رو میشنوه یاد یه خاطره یا تجربه می افته که یا ماله خودشه یا از کسی دیده یا شنیده.منم مستثنا نیستم.

تو تمام دوران کودکیم هیچ مریضی نگرفتم این در حالی بود که همه مدلاش سراغ خواهرم رفتن ولی بدن من مقاوم تر از این حرفا بود.تا اینکه عروسی کردم و رفتم ابوظبی سر خونه زندگی خودم.حالا شرایط رو داشته باشین.خواهرم به همراه خوانوادش عازم کانادا بودن به همین دلیل خونه خودشون در ابوظبی رو پس داده بودن و برای مدت کوتاهی قرار بود پیش ما باشن.بعد از عروسی طبیعتا خواهرم مدت بیشتری در تهران موند و بعد از حدود یک ماه برگشت پیش ما.یکی دو روز که از برگشتشون گذشته بود یه روز دیدیم بدن خواهر زاده م پر از دونه شده.دیگه کار به دکتر و این حرفا که کشید فهمیدیم بعله آبله مورغون اومده به سراغش.دقیقا دو روز بعد از این جریان هم خواهرم متوجه شد که برای بار دوم بار داره.میتونین تصور کنین که همگی ما چقدر نگران این بچه کوچولوی تو دلی بودیم ولی دکتر بهمون اطمینان داد که چون ماهش پایینه و مادر هم قبلا این مریضی رو گرفته جای نگرانی نیست.

سرتون رو درد نیارم بعد از اینکه خواهر زاده م خوبه خوب شد یه روز از صبح احساس ضعف شدیدی داشتم.انگار جون تو بدنم نبود جوری که پیشنهاد خواهرم واسه رفتن به مال رو هم رد کردم (فکر کنید من که عاشق خریدم)یه دو روزی این ضعف من ادامه داشت تا یه شب یواش یواش که میخواستیم بخوابیم شوهر خواهرم به خواهرم گفت بیا ببین چرا من اینقدر اینجام می خاره.بعله نفر دوم هم مبتلا شد.دیگه منم که حال درست و حسابی نداشتم تا صبح خواب میدیدم که آبله مرغون گرفتم و صبحش که از خواب پا شدم خوابم تعبیر شد و جای دشمنان همه عالم خالی منم وارد بازی شدم.

دیگه واستون از سختیای اون یک هفته هر چی بگم کم گفتم که من و شوهر خواهرم تا صبح نمی خوابیدیم و اون کار میکرد من کتاب میخوندم.از تب هم نمیگم که واویلا بود و عین هفت روز هفته رو تب داشتیم دیگه خودتون تصور کنین با تب و خارش به خاطر خوردن قرصهام وضعیت معده م هم بهم ریخت و کارم یک شب به بیمارستان کشید.

حالا همه اینا یک طرف وضعیت صورتم از طرف دیگه شده بود غوز بالا غوز.نمی خوام زیاد به تصویر بکشمش ولی در این حد میگم که یه جای خالی رو صورتم پیدا نمیشد و از اونجا که دکتر یه دوای بنفش رنگی تجویز کرد که جوشها زود خشک بشه تمام صورتم بنفش بود.ببینین چطور بود که یه روزش هم  رفتم پیش خانم رییس محمد که پزشک بود و اون به شوهرش بعدا گفته بود که من تا حالا آبله مرغون به این شدت ندیده بودم.

حالا یه عروس یک ماهه با صورتی داغون شب تا صبح از خارش و تب و از همه بدتر فکر و خیال خوابم نمیبرد که هیچ محمد بیچاره هم نمیذاشتم بخوابه.تا صبح در گوشش مشغول ونگ زدن بودم که من همین شکلی میمونم و تو دیگه منو دوست نداری و تو منو ول میکنی و کلی از این حرفا.

شاید این یک هفته جزو بدترین هفته های زندگیم بود.دیگه واستون شرایط یه خونه کوچولو و پنج تا ادم که دوتاشون تو تب دارن میسوزن و شش تا چمدون گوشه خونه(برای سفر خواهرم به اینجا)بیشتر از این نمیتونم بگم.بماند که محمد تو اون شرایط داشت واسه یه مدرک خیلی سخت (و البته گرون)درس میخوند و هر روز از کار جیم میزد که بیاد خونه به درساش برسه.

خلاصه سرتون رو درد نیارم یک هفته کذایی تموم شد و ما خوب شدیم ولی جای جوشا تا یک ماه و نیم بعد هم بود و واسه من یه افسردگی به جا گذاشت تا دیگه مطمئن شدم که صورتم خوب خوب شده.

حالا یه خاطره دیگه در همین مورد:

تازه چند روزی بود که دیگه به خیال خودم خوب شدم و از ناراحتی هم خبری نبود.یه شب با محمد تصمیم گرفتیم بریم دیسکو توی یکی از بهترین هتلهای ابوظبی بنام   Beach Rotana  و اسم دیسکوش هم  Labبود.توی این دیسکو فقط Couple (زن و مرد با هم)یا کسانی که کارت عضویت داشتن رو راه میدادن.حالا تا اینجا هم هیچی.توی راه یکی از دوستای محمد (که ازدواج کرده بود ولی هنوز عقد بودن به همراه خانمش که تازه از ایران واسه دیدن شوهرش اومده بود) باهامون تماس گرفت که برنامتون چیه و کجایین که ما هم بیام پیشتون.محمد هم بهش گفت ما داریم میریم لب و شما رو اونجا میبینیم.از قضا اونا زودتر از ما رسیده بودن ولی راه نداده بودنشون و خیلی هم طبیعیه چون خانم دوست محمد میخواست با مانتو و روسری بره تو دیسکو که مسلما چون  فقط واسه تماشا بوده راهش ندادن.حالا به اینم کار نداریم .این خانومه یه شخصیتی بود که اگه خدا قول بده ببخشه منو یه روز باید کله پاچه ش رو بار بذارم که خیلی گفتنیها ازش دارم.بازم همه این روده درازیها رو کردم که این و بگم.آقا ما همون دم در که اینا رو دیدم مشغول سلام و احوالپرسی(برای بار اول بود که این خانم رو زیارت میکردیم)شدیم و این خانم نه گذاشت نه برداشت یه دفعه به من گفت واییییییییی صورتت چی شدههههههههههه.فقط قیافه منو تصور کنین که چه حالی شدم و محمد بیچاره که هی میخواد درستش کنه و واسه دختره توضیح میده که تازه خوب شده و از این بهتر هم میشه.دخترم اومد درستش کنه گفت ا ا ا ا ا من فکر کردم اینجا جک و جونوری چیزی داره گفتم مواظب باشم.

وای خدا بعضیا خیلی باحالن. خوب بلدن آدم رو برگردونن به یه دوره یک هفته ای افسردگی مجدد و گریه و زاری و خراب کردن تمام تلاشای یه تازه داماد واسه روحیه دادن به عروس خانم.

اینم یه عکس از هتل

و یه لینک از دیسکو مورد نظر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:9  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:9  توسط گلدونه 

اینم محض روی گل نیکو خانم.چند تا عکس از یه سری لباسایی که تا حالا خریدم.

 کفشای گردویی.از اونجایی که مامان و باباش عاشق کفشن و مامانش یه زمانی هر کسی رو از کفشاش قضاوت میکرد ترسیدیم نی نی پابرهنه بمونه.همه کفشا نوزادی هستم یعنی صفر تا سه ماه غیر از اون صندل صورتیه که برای یک سالگیش هست.

اینا هم لباسای زمستونی هست که همون اوایل خریدم نمی دونم چرا همشون  پسرونست.

اینم کادوی گردویی واسه ولنتاین به مامانش.

این دو دست هم تا دنیا بیاد باید بپوشه آخه هم کوچولو هستن هم تابستونی.به نظر خودم خیلی دخترونه پسرونه نیست.این نوشته های روی شورت هم ماله پشتشه.یعنی در ک...ن .

اینم دو تا لباس دخترونه واسه  تابستون سال دیگه .

اینم لباس مورد علاقه من واسه اینکه اگر دختر شد تو همین تابستون بپوشه.

وای وای اینم پیجامه خانم گردویی.

خوب بازم لباس داره ولی دیگه اونا سرهمی و این چیزاست که تکراری هست و از حوصله همه خارج.

البته همش رو شنبه نخریدم ها.روز شنبه دو جفت کفش و یه لباس تابستونی و یه شلوار کرم خریدم.بقیه لباسا رو تو این مدت خریدم که قابل ذکر هست که از نظر مامی خانم (که بنده باشم)هنوز مراسم خرید شروع نشده منتظرم مامانم بیاد ورشکستش کنم.(اونایی که خریده داره میاره حساب نیستا)

به نظرتون حق ندارم میگم بچه م لخته؟مثلا اگه  پسر شه هیچی  لباس تابستونی نداره و اگه دختر شه لباس زمستونی.

دعا کنین واسش سالم بیاد بیرون. قول میدم لخت نیگهش ندارم.واسش میرم کلی لباس میخرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:3  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:8  توسط گلدونه 

 

* دیروز رفتم واسه گردویی کلی لباس خریدم.

بابا:دیگه نمیگی بچه م لخته هیچی نداره بپوشه؟

من:نه هنوزم لخته هیچی نداره بپوشه.

* رفتم تو اطاق پرو دارم لباس امتحان میکنم.ناگهان چشمم به شکمم میافته.

من:وای مامی چقدر گنده شدی اونتو.

گردویی:مثل اینکه ما بیست و هشت هفته مونه ها.واسه خودمون کسی شدیم.

* من شدیدا نگران آینده و هزینه دانشگاه و این چیزام.

من:اگه نتونستیم بفرستیمش دانشگاه چی؟

بابا:نگران نباش میفرستیمش ایران بره دانشگاه آزاد.

* بابا شدیدا نگران آینده اجتماعی دخترمونه.

بابا:نکنه دخترمون بخواد Play mate بشه.(از این دخترا که عکسای لختی میگیرن و تو دیسکو های Exotic دلربایی میکنن)

من:نگران نباش اون موقع هم میفرستیمش ایران.کجا میخواد بره دنبال این کارا.

* نگران کم اضافه کردن وزنمم.

من:نکنه کم غذا میخورم.نمی خوام تقصیر من باشه اگه  بچه م ریز شد.

ظرف غذا:تو بیا منو بخور دیگه.

* دارم با دوستم تلفنی صحبت میکنم .از اون اصرار و از من انکار.

دوست:من عروس ترکا شدم باید واست طلا بخرم فقط بگو چی میخوای.

من:منم عروس شیرازی شدم در اولین فرصت میفروشمش خرج قر و فرم میکنم.

* به مناسبت روز مادر بابایی میخواست یه چیزی بگه.

بابا:تو الان مثل یه تنه درختی که بهت یه گردو آویزونه.

تصور من از خودم:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:24  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:8  توسط گلدونه 

من عکسای سری آخر نیاگارا رو رو سایت tiny pics آپلود کردم.کسانی که قبلا نمیتونستن ببینن الان میتونن یا نه .آخه من همیشه با  Geocities کار میکردم یعنی در واقع از فضای وب سایت محمد کش میرفتم.لطفا بهم خبر بدین و منو از دنگ و فنگ اونجا نجات بدین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:6  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط گلدونه 

اینجا سر بعضی از کوچه ها یا خیابونهای کم تردد علامت ایست یا Stop Sign  هست.طبق قانون هر ماشینی که به این علامت میرسه باید ایست کامل بکنه.حالا اگه این علامت سر یه چهار راه باشه(از هر چهار طرف) همه ماشینهایی که به این علامت میرسن باید بایستند و برای حرکت حق تقدم با ماشینیه که زودتر به این خط رسیده و ایستاده البته در شرایطی که عابر پیاده ای نخواد از خیابون رد بشه چون در هر شرایطی حق با عابر پیاده ست.اینجوری دیگه یه راننده ماهر (؟؟؟)سرشو نمیندازه زیر و چهار راه رو با سرعت رد کنه و اون بدبخت بخت برگشته ای که داشته از خیابون رد میشده رو زیر بگیره و یه خونواده ای رو یه عمر به عزا بشونه.

جالب اینه که یه روز متوجه شدم تمام چراغهای راهنمایی مسیرم خاموشه و مردم همگی چهار راه ها رو به شکل همون چهار راه دارای stop sign میبینن و از اونجا رد میشن بدون کوچک ترین ترافیکی (البته همه واسه رسیدن به خط ایست صف کشیده بودن ولی از هرج و مرج خبری نبود)یا دخالت پلیس سر چهار راه(اینجا اصلا پلیس سر چهار راه نیست).

چیز دیگه ای که خیلی به چشم میاد قانون راه دادن به ماشینهای پلیس, آمبولانس یا ماشین آتش نشانی ست(کلا ماشینهای اورژانسی یا همون 911 خودمون).قضیه به این ترتیب هست که با شنیدن آژیر این ماشینا باید خودرو خودت رو در سمت راست مسیر نگه داری تا این ماشینا رد بشن حالا اگه سر چهار راه باشی از هر چهار طرف ماشینا می ایستن تا ماشینای اورژانسی چهار  راه رو بدون مشکل رد کنن و یه بیچاره ای که داره تو آتیش میسوزه یا سکته کرده و رو دست مونده رو به موقع نجات بدن نه بشن نوش دارو پس از مرگ سهراب.

یادمه مدرسه که میرفتم سالی نبود که یکی از بچه های مدرسه بخاطر رد شدن از خیابون زیر ماشین نره.اینجا اومدن واسه این مشکل هم راه حل درست کردن.همه سرویسهای مدرسه موقع ایستادن چراغ چشمک زنشون رو روشن میکنن و یک تابلو ایست از بغلشون باز میشه  و اتوموبیلهای هر دو طرف خیابون موظفند که تا فاصله بیست متری از سرویس مدرسه ایست کامل کنند.اینطوری بچه ها به راحتی میتونن عرض خیابون رو رد کنند و سالم به خونه هاشون برسن و تو مدرسه از فرداش جاشون گل نذارن.

 نزدیک هر مدرسه ای هم در چند نقطه مختلف افرادی با علامت ایست به دست  ایستادن تا هنگامی که بچه های پیاده میخواهند از خیابون عبور کنن با یه سوت ماشینهای دو طرف خیابون رو نگه دارن تا بچه ها از خیابون رد بشن. جالب اینکه این آدما از یه سوت زدن دریغ نمیکنن و برای خانمهای باردار یا با کالسکه ویا حتی سالمندان هم ماشینها رو نگه میدارن.

همه اینا روگفتم این رو نگفتم که جریمه های سنگین پلیس و پرونده خراب بیمه که باعث میشه تا سالها مجبور به پرداخت بیمه های سنگین بشی هر راننده ای رو مجبور به رعایت قانون میکنه ولی از نظر من مهم اینه که این قوانین هست و طوری مدیریت شده که هر کسی یه روزی به خودش میاد و از احساس امنیت اجتماعی که اینجا بر خوردار هست غرق در لذت میشه.(بخدا جو زده نشدم دلم واسه مردم مملکتم میسوزه که رعایت نکردن قانون و زرنگ بازی شده افتخار)

****یاد یه خاطره افتادم با خواهرم نشسته بودیم حرف میزدیم پسر یک سالش هم داشت واسه خودش با تلفن بازی میکرد یه دفعه صدای یه خانمی از تلفن اومد که داره خودش رو معرفی میکنه و میگه اینجا اداره پلیسه.هیچی خواهر من که بیچاره رنگش پرید میگفت الانه که بیان پلیسا خونمون.حالا داره پای تلفن به خانومه توضیح میده که این ووروجک داشته بازی میکرده ولی مگه خانومه ول کن بود تا مشخصات ووروجک رو نپرسید و مشخصات خواهرم رو به عنوان مادر با اطلاعات خودش چک نکرد و مطمئن شد که خطری اونا رو تهدید نمیکنه و کسی پیششون نیست که الان چاقو گذاشته دم گردنشون ول کن نبود.(حالا با چه مهارتی از خواهرم حرف میکشید که مطمئن شه تحت فشار و تهدید نیست خدا میدونه).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:10  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:7  توسط گلدونه 

ببینم شما هم خواب درس و مشق میبینین.من که یکی از کابوسام دادن امتحان و درس و این حرفاست.یه بار خواب دیدم دنبال کار فارغ التحصیلیم هستم مسئول مربوطه پاشو کرده تو یه کفش میگه تو ادبیات دوم دبیرستانت رو پاس نکردی و من نمیتونم بهت لیسانس بدم .حالا من میخوام حالیش کنم بابا من دیپلم گرفتم چطور پس منو بدون دیپلم ثبت نام کردن تو دانشگاه ولی کو گوش شنوا.آخر سر هم بهم گفت برو ادبیات دبیرستان رو از اول ثبت نام کن و امتحان بده. بعدش دیگه خودتی و شانست که نخوان  سالهای سوم و چهارم رو هم امتحان بدی.حال من رو شما در نظر بگیرین که با چه وضعی از خواب پریدم.یه نگاهی به کمد کردم و به خودم گفتم خره مدرکت تو کمده بگیر بخواب.به قول اینجایی ها What a relief.

جمعه شب هم خواب دیدم امتحان شیمی دوم دبستان(؟؟؟) دارم.منم سر کلاسش نرفتم و بدون درس خوندن رفتم سر جلسه نشستم.ورقه رو که گذاشتن جلوم دیدم هیچی بلد نیستم حتی یک کلمه.همش هم به خودم فحش میدادم که اگه سر کلاس رفته بودی الان بلد بودی بنویسی .دیگه شیمی دوم دبستان چیه که بلد نیستی مثل علوم میمونه دیگه.وقتی از خواب پاشدم نمیدونین چه نفس راحتی کشیدم.

تو رو خدا بهم نگین سنگین بودم و شام کم بخورم چون من شامم رو در طول هفته نهایتا ساعت پنج ونیم میخورم .ولی این موضوع یکی از کابوسای منه. 

بچه هم که بودم خیلی خواب میدیم سر یه پل با مامانم دارم راه میرم و یکی با یه تفنگ شکاری میاد مامانم رو میبره.یه خواب تکراری با صحنه های تکراری.خیلی زیاد میدیدم ولی یه وقتی به خودم اومدم دیدم مدتهاست این خواب رو ندیدم.

یه تجربه دیگه هم که کردم اینه که تا حالا تو دو مرحله زندگیم که خیلی استرس داشتم این خواب رومیدیدم.خوابم هم چیزی نیست جز از بلندی پرت شدن یا فقط احساسش یعنی خوابم ولی یه دفعه تو دلم خالی میشه مثل وقتی از بلندی یا پله میافتی .این دو مرحله هم فکر کنم جزو پر استرس ترین مراحل زندگی هر کسیه.زمان کنکور و نزدیک به مراسم عروسی.

یه کابوس دیگه هم که دارم اینه که خدا نکنه تو تلویزیون مار ببینم.شب بلا استثنا خواب مار میبینم و نمیدونین چقدر هم وحشتناکه وقتی دورم میپیچه یا همش فکر میکنم تو رختخوابم یه مار هست.البته خودم دلیل این یکی رو میدونم چیه.من کلا فوبیای مار دارم.دلیلشم اینه که بچه که بودم یه مهد کودکی میرفتم که ساختمونش یه خونه قدیمی بود.خدا از سر تقصیرات مربیامون بگذره که چطور دلشون میومد ما رو این طوری بترسونن.به ما میگفتن اگه نخوابین به کبری خانم میگیم ببرتتون تو زیر زمین که پر از ماره.اگه نخورین اگه شلوغ کنین خلاصه با انجام هر کاری که یه بچه تو مهد دوست داره بکنه ما تهدید به فرستادن تو زیرزمین توسط کبری خانم(خانمی که ما رو دستشویی میبرد) میشدیم.حالا قیافه کبری خانم دیدنی بود.تو عالم بچهگی یادمه خیلی ترسناک بود این خانم.تمام صورتش پر از موهای زاید و چروکیده.خدا منو ببخشه ولی کاری با من کردن که حتی الان حاضر نیستم برم پیش یه روانشناس که مشکلم رو حل کنه چون میدونم کاری میکنه که من در آخر مار رو تو دستم بگیرم و من از فکرشم به خودم میلرزم.

جل الخالق آدم شاد و سر حال میره میخوابه و صبح هم شاد و سر حال پا میشه ولی این وسط کجا میره و بهش چی میگذره دیگه با خداست..

***مامانم رفته بوده جایی مهمونی زنونه.خانم خونه طبق تعریف خودش توی خواب راه میره و حرف میزنه.یه شب که خواب بوده شوهرش رو میگیره بغلش و شروع به ماچ کردنش میکنه و بهش میگه بهنام دوست دارم.صبح که از خواب پا میشه میره تو آشپزخونه تا شوهرش رو که مشغول خوردن صبحانه بوده بوس صبحگاهی کنه شوهره پسش میزنه که برو و طرف من نیا.حالا چرا ؟چون شوهره اسمش مثلا فرهاده و خانم بیچاره معلوم نیست این آقا بهنام رو از کجا اورده بوده!!!!!!!

اینم تعریف کردم که مواظب حرفاتون تو خواب باشین .اگه از بچگی یادتون دادن قبل از اینکه حرف از دهنت بیاد بیرون یه بار خوب بجووش ببین خوب و مناسب یا نه خواب هم از این قائده مستثنا نیست.توصیه های ایمنی رو جدی بگیرین تا دچار قهر شوهر نشین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:20  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:6  توسط گلدونه 

روز شنبه

- کجا بریم چی کار کنیم؟

-بریم نیاگارا.من دلم استیک میخواد.

-بپر تو ماشین د برو که رفتیم.کجا؟اینجا .

-یکم هم بریم شانسمون رو امتحان کنیم ببینیم چی میشه.(هیچی بابا همون بد شانسی که بودی هستی).اینم ورودیش (از این جلوتر عکاسی ممنوع)

-حالا کجا؟

-بریم به آبشار هم یه سلامی بکنیم.

-ااا آمرکایی ها رو ببین چقدر دلشون میخواد مثل ما میتونستن از روبرو ببینن آبشارو.(یه عروس هم تو عکسه اگه پیداش کردی)

-حالا بریم تو شهر بگردیم.

-این پارک رو ببین به به .

 

 

-بیا بریم اینجا که نوشته منطقه طبیعی ببینیم چیه.

-ششششششششششش خیلی قشنگه بهتره تو سکوت ببینیم.ششششششششششش.

-خوب دیگه بریم خونه کمرم درد گرفت بس که راه رفتم.راستی من دلم فراپاچینو میخواد.از اینجا.

-یه کاری هم بذار واسه فردا داشته باشیم.بدو بریم بچه جون.

-(تا خونه واقعا دوئیدیم چون من ج...ش داشتم.)

شما هم همیشه شاد باشین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:59  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:6  توسط گلدونه 

تو دوران دانشجویی خیلی تنبل بودم میشد از اول ترم تا آخرش سر کلاس  یه درسی نرم و آخر ترم برم امتحانشو بدم که البته همیشه هم روسفید نمیشدم.مخصوصا یکی دو سال اول که واقعا شاهکار عالم بودم ولی سالهای بعد با اینکه همچنان سر کلاس نمیرفتم دیگه انگار یاد گرفته بودم باید چه جوری درس بخونم یا به قول بابا وقتی میدید دارم درس میخونم میگفت:گلدونه تازگیا قرص درس خوندن پیدا کردی اینقدر سرت تو کتابه!!!!!

حالا این موضوع تنبلی فقط مختص کلاسای دانشگاه نبود.یعنی کلاس زبان و پیانو هم ترکش های تنبلی بهشون اصابت میکرد.شاید یه دلیلش این بود که این جور کلاسا شده بودن جزو واجب زندگیم و به صورت وظیفه در اومده بود ولی اگه این وسط یه کلاس متفرقه میرفتم حتما تا آخرش سر هر جلسه ش حاضر بودم.حالا بگو کلاس نمیرفتی چی کار میکردی؟ هیچی. معمولا تو خونه بودم و فقط بعضی وقتا تازه اونم باید به قصد کلاس میزدم از خونه بیرون تو راه پشیمون میشدم سر از یه جایی در می آوردم.

اینا رو گفتم چون یاد دو تا خاطره افتادم که هر دو راجع به کلاس زبانم هست.یه بار که وسط راه کلاس رو پیچوندم زنگ زدم به دوستم که میام سر کار دنبالت بریم تجریش خرید.خلاصه بعد از کلی دور زدن و گشتن تو تجریش  گفتم من میرسونمت و  بعد میرم خونه .حالا خونشون کجاست ولنجک .برف هم همون موقع شدید شروع شد که بعد از یک ربع به سختی میشد رانندگی کرد.حالا منم به خونه خبر ندادم که کلاس نرفتم و اومدم ددر.دیگه با یه مکافاتی دوستم رو از کوه بردم بالا رسوندم خونه حالا میخوام بر گردم میبینم وایییییییییی ماشاینا دارن پاتیناژ میرن واسه خودشون. فقط حال منو در نظر بگیرین که تمام راه تو فکر بودم اگر من گیر کنم تو برفا باید زنگ بزنم خونه چی بگم .چطوری کلاسم تو امیر آباد بوده من سر از ولنجک در آوردم.با چه سلام و صلواتی من خودم رو رسوندم پایین بماند فکر کنم راه ۵ دقیقه ای ولنجک رو ۲۰ دقیقه ای تو راه بودم.

یه بار دیگه هم باز پیچوندمش رفتم اکباتان دنبال دختر عموم که بعدشم ببرمش خونه خودمون.دقیقا همون تو اکباتان یه ذره مونده به جایی که میخواستم وارد بزرگراه بشم پنچر کردم .حالا تو تاریکی منم که از رو نمیرم صندوق  رو زدم بالا و بسم الله.ولی همش پیش خودم میگفتم آخ کاشکی یکی بیاد کمکم کنه اخه منو چه به پنچر گیری.تو همون دعاهام دیدم آخ جون یه ماشین وایساد.دو تا پسر ترگل ورگلم ازش پریدن بیرون.شانس من یکیشون پسر عموم بود.از اون دور که ماشینو دیده گفته فکر کنم این ماشین گلدونه ست.خلاصه فرشته نجات من از راه رسید و ماشین و راست و ریس کرد و ما به سلامت رسیدیم خونه .

البته بعد از این ماجراها خودم همیشه تعریف میکردم چه بلاهایی سر خودم آوردم چون خدا رو شکر مامان و بابام خیلی سخت گیر نبودن و سخت گیریاشون به خاطر نرفتن کلاس و عقب افتادنم بود نه چیز دیگه.

 همیشه خدا رو شکر میکنم بازم  بیشتر عمرم کلاس زبانم رو رفتم حالا اون زیر آبی هم نمکش بود وگرنه واقعا نمیدونم الان میخواستم اینجا چه بکنم.

***دیشب تا صبح خواب درس و امتحان دیدم واستون دفعه دیگه تعریف میکنم.یه چیزی داشته باشم بگم فردا.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:59  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:5  توسط گلدونه 

چند روزیه یه کرخی عجیبی تو وجودمه نمیدونم از چیه.هوا عالیه و همه جا قشنگه ولی من همش تو خونه م حتی حوصله ندارم عصرا دنبال محمد برم.حالا نه که از این خانم های خونه دار باشم که وقتی خونه م بشورم و بپزم ها نه بابا اون موقع که حامله نبودم از این کارا نمیکردم چه برسه به حالا که سنگین هم شدم. 

خیلی جالبه که با تمام این کرخی و سنگینی سرم عصرها یه دفعه هوس میکنم برم قدم بزنم اونم من که تا پارکینگ ماشینا رفتن واسم عذابه.ولی هوس بی فایده ایه چون خودم که اهل تنها قدم زدن نیستم.تنها رفتن همانا و سر از یه مغازه ای/ فروشگاهی چیزی در آوردن همان.محمد بیچاره هم که نمیشه زیاد بهش اصرار کرد اونم از صبح سر کاره و خسته میاد خونه.البته اگه برم دنبالش و از شرکت بریم جایی اصلا حرفی نداره ولی وقتی اومد خونه و  لباسشو در آورد  یعنی فردا صبح از خونه میره بیرون.

دیشب اتفاقا ورق برگشت و ما بعد شام زدیم بیرون که لب دریا قدم بزنیم.وقتی رسیدیم به محل مورد نظر یادمون افتاد که قرار بود اول  بریم بانک .هیچی دیگه اینجانب هم  سر ماشین رو کج کردم که بریم بانک.حالا تو اون محله دنبال بانک گشتن همانا و محو خونه های آنچنانی لب دریا شدن همانا.یه دفعه به خودم اومدم دیدم دارم ماشین رو دم خونه پارک میکنم و نه قدم زدیم نه بانک رفتیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 15:36  توسط گلدونه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:5  توسط گلدونه 

---خوب بعد از دو روز خوردن و خوابیدن منزل خواهر جان امروز شاد و شنگول اومدم سراغتون که از همه تشکر کنم به خاطر دلداریشون.والاه طبیعت بنده اینجوریه که همه چی زود یادم میره و کلا هر چیزی  رو زیاد سخت نمیگیرم مخصوصا از وقتی عروس شیرازی شدم این مساله تشدید شده.

---این موضوع شیطنت گردویی هم همون روز بود و به روز بعد نکشید چون طبق معمول بلدم چه طوری خودم رو آروم کنم(یا سر خودم گول بمالم).با یه حساب سر انگشتی به این نتیجه رسیدم که باید یه اسم دختر انتخاب کنم یه پسر که بچه م از لحظه دنیا اومدنش نام و نشون داشته باشه.برای تزیین اطاقش هم چاره ای نیست جز انتخاب وسایل چند منظوره(دخترانه و پسرانه هر دو) که به این ترتیب روز ورود به اطاقش تو ذوقش نخوره.انتخاب لباس هم خوشبختانه یکی از مارکهای مورد علاقه ام با داشتن رسید هر وقت بخوام میتونم پس بدم.یعنی اگه یه لباس دخترونه خریدم و بچه م پسر شد میتونم برم عوض کنم و واسش پسرونه بگیرم.یکی دیگه از مارکها هم تا ۳ ماه بعد به همین منواله که از حالا به بعد هر چی بگیرم تا ۳ ماه دیگه نی نی اومده و جنسیت معلوم شده.پس لخت هم نمیمونه.نهایت مساله هم اینه که چیزی که خوشم اومده رو میخرم میدمش به خواهرم که اونم نی نی تو راه داره اگه به درد اونم نخورد میزارمش واسه بچه بعدیم یا بالاخره یه کاریش میکنم این که غصه نداره. همین چند تا مساله پیش پا افتاده باعث شده که من همش به فکر لحظه سورپرایز باشم و اعصاب خودم رو خورد نکنم ازحالا به بعد به همه شما مامان بعد از این ها هم پیشنهاد میکنم جنس نی نی تون رو ندونین تا کلی کیف کنین!!!!!!!ببینین من چه خر کیفم؟؟؟؟؟؟(یادتونه چه قدر گریه کردم الان با  این حرفم دارم غش میکنم از خنده)

---از همه این حرفا گذشته من از ماه قبل فقط یک پوند (تقریبا ۴۵۰ گرم تا نیم کیلو)اضافه وزن داشتم ولی دکتر از اندازه شکمم راضی بود .ورم نداشتم.فشار خونم نرمال بود.تنها چیزی که بعضی وقتا اذیتم میکنه این که وقتی طولانی مدت سر پام مثل کار زیاد خونه یا خرید سوپر مارکتی که وقت میبره احساس سرگیجه شدید میکنم که دکتر گفت فشارت می افته و تنها کاری که باید بکنی اینکه فوری کف زمین بشین که با مخ نیای پایین.تا حالا سه بار واسم پیش اومده یه بار تو Super store و یه بار تو Walmart یه بارم تو خونه با کار زیاد و سر پا بودن زیاد.

---واسه اومدن مامانم دارم لحظه شماری میکنم البته جای بابام خیلی خالی خواهد بود ولی چه میشه کرد که این بازی جدید ندادن ویزا شامل حالش شد و بازم خدا رو صد هزار مرتبه شکر که به مامیم دادن وگرنه دق میکرد اگه نمیتونست بیاد. 

---تو این هفته خیلی خوش خوشانم بود اخه واسه تولدم با خیلی از  فک و فامیل و دوست و آشنا صحبت کردم و با بقیه هم روز جمعه وقتی همه فامیل دور هم بودن بابام زنگ زد و من با تک تک مهمونا حرف زدم کلی حال کردم.خیلی دوسشون دارم و کلی دلم واسشون تنگ شده.کاشکی میشد همه بیان اینجا زندگی کنن.(از خودم که مایه نمیذارم)(واه واه چه خودخواهم).

--- خوب دیگه من برم که حوصله همه رو سر بردم با این روده درازیام.بای بای.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:4  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط گلدونه 

تمام این چند روز منتظر بودم با یه خبر جدید بیام پیشتون ولی الان تنها چیزی که دارم غر غره.

صبح رو با بد اخلاقی و غر غر شروع کردم آخه محمد بیدارم کرد که پاشو منو برسون دیرم شده.

بعدش هم که برگشتم خودم رو  بستم به آب خوردن که برم سونوگرافی.هر چی زحمت کشیدم نقش بر آب شد چون لحظه آخر که از در داشتم میرفتم بیرون گلاب به روتون همون جلوی در بالا آوردم.حالا تو اون حال میخوام زنگ بزنم به محمد تلفنمون نمیدونم چه دردی گرفته بود شماره نمیگرفت.اینقدر جیغ کشیدم و تلفن رو کوبوندم تو دیوار که نگو.نمی دونم چرا اینقدر عصبی بودم.

خلاصه خونه رو تو همون کثافتا ول کردم و رفتم سونو.حدستون چیه.من الان بهتون میگم.نتونست تشخیص بده.پاهاش رو جمع کرده بود تو شکمش.فکر کنین من چه حالی شدم.اعصابم خورد بود.بعدشم رفتم دکترم بعد کلی معطلی که نوبتم شده حرف خاصی نداشت بزنه فقط تاریخ زایمان شد ۳ آگوست.و سونوگرافی ۳ بعدی هم توصیه نکرد و گفت من نامه نمیدم انجامش بدی برو به امون خدا تا وقتی زاییدی بفهمی بچه ات چیه.ولی بابا به چه زبونی بگم من میخوام بدونم بچم چیه؟ما اگه نخوایم سورپرایز شیم باید کی رو ببینیم؟ 

از اونجا که باید خوش شانسی هام  کامل کامل میشد رفتم داروخانه کارت بیمه داروم رو قبول نکرد و من ۵۰ دلار پول دارو دادم که البته شرکت باهامون حساب میکنه.این غره واسه این بود که غرام تکمیل باشه.

دیگه اومدم خونه و کلی پای تلفن واسه محمد زر زدم و خراب کاریم رو تمیز کردم و بازم زنگ زدم به محمد.بهش میگم نکنه بچه م هیچی نداره که معلوم نشده میگه مگه  میشه ؟بعدش من باز یادش افتادم و کلی گریه کردم و همین الان هم ساناز جونم زنگ زد و تا گفت الو باز زدم زیر گریه.ولی کلی باهام حرف زد و سر حالم آورد تا بعد ببینم چطور میشه.

آها یادم رفت بگم دیروز هم تولدم بود.با اجازه بزرگترا ۲۷ ساله شدم.پیر شدم رفت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 12:59  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 19:59  توسط گلدونه