لگد پشه
سلام سلام من اومدم.
اول واستون یه چیزی تعریف کنم بشرط اینکه قول بدین نگران نشین.
روز شنبه با محمد و مامانم راه افتادیم طرف خونه خواهرم.تا رسیدیم عصر بود.با اینکه یه بار هم تو مسیر وایسادیم نمیدونم چرا ایندفعه اینقدر خسته شدم تو راه.از صبحشم مالیخولیا اومده بود سراغم که گردویی تکوناش جون دار نیست و کلی کلافه بودم.خلاصه شب که شد یه فیلم انداختیم تو دستگاه و هر کی یه جا واسه خودش گرفت تا فیلم شروع بشه.هنوز ۵ دقیقه هم ازش نگذشته بود که احساس کردم صدای قلبم رو میشنوم.محمد نبضم رو گرفت و گفت چیزی نیست نگران نباش.بعد چند دقیقه یه دفعه از دهنم در رفت که نمیدونم چرا حالم خوب نیست.دیگه از همه اصرار و از من انکار که بیا بریم اورژانس بیمارستان.منم خودم میدونستم که هیچیم نیستا ولی بدم هم نمی اومد برم که گردویی رو یه چک بکنن.خلاصه تا وارد شدیم که فکر کردن وقت زایمانمه.بعدش که گفتم نه بخدا هیچیم نیست فقط ضربان قلبم زیاده و بلند منو فوری فرستادن بخش زایمان و گفتن از بیست هفته به بالا رو میفرستیم اونجا و تو اورژانس کاری باهاشون نداریم.
اونجا که رفتیم فوری منو بردن تو اطاق و کلی سیم بهم آویزون کردن که ضربان قلب بچه رو چک کنن.همه چی طبیعی بود حتی فشار خودم و ضربان قلبم.خانم پرستار گفت ممکنه مال خستگی راه باشه و اینکه من رو مبل دراز کشیده بودم که تلویزیون ببینم ممکنه سیستم انتقال خون راهش بند بوده.
حالا بگم از گردویی که به نظرم تکون نمیخورد.واه واه که اونجا اینقدر رفت این ور و اون ور که خانمه به عقلم شک کرده بود و بهم میگفت این صدای خش خش که از تو دستگاه میاد موقع تکون خوردنشه و بعضی وقتا که صدا کم و زیاد میشه واسه اینکه این دستگاه رو شکمت ثابته ولی این بچه ماشالاه آروم قرار نداره.خلاصه که مارو سنگ رو یخ کرد اونجا.بماند که این وسط بابایی البته به سفارش مامان زبل که خودم باشم از پرستاره پرسید مطمئنی که لازم نیست یه سونو گرافی از بچه بشه تا خیال خانمم راحت شه آخه خیلی نگران بچه بودش امروز.ولی معلومه که با تکونهای این جوجه خانمه دم به تله نداد و گفت نه مطمئنم که احتیاج نداره.پس من نفهمم بالاخره بچه چیه خدا جون!!!!
یه یک ساعتی اونجا همه چیز رو کنترل کردن و گفتن که هیچی نیست ولی واسه اینکه خیالت راحت باشه بازم برو تو اورژانس تا از خودت هم یه نوار قلب بگیرن.اونجا نوار قلب هم چیزی نشون نداد گفت پاشو که خودتو زیادی لوس کردی .جالبه که تمام مدت نوار قلب من صدای قلبم رو میشنیدم ولی خانمه همش میگفت الان که نرماله منتظرم ببینم کی اون حالتی که میگی بهت دست میده.
کسایی که کانادا زندگی میکنن با سیستم اورژانس اینجا اشنا هستن.اول که میری یکی ازت تمام علایم و مشکلاتت رو میپرسه و یه چکاپ سطحی مثل فشار خون درجه حرارت و چند تا چیز دیگه رو انجام میده بعدش اگه اوضاعت خراب باشه همون موقع بدون معطلی میفرستن پیش دکتر اگه نه باید دو سه ساعت مهمون اطاق انتظار باشی تا نوبتت بشه ولی تو این شرایط میفهمی واقعا چیزیت نیست که معطلت کردن.
ما هم بعد از نوار قلب بهمون گفتن بشینین تا صداتون کنیم.یه ۴۵ دقیقه ای که گذشت گفتم بچه ها پاشیم بریم من هیچیم نیست بخدا.الان فقط خوابم میاد ترجیح میدم بخوابم.محمد طفلی هم سرمای شدید خورده بود دلم به حالش میسوخت که اینقدر کلافه بود. از نظر من حال اون بدتر از من بود.
دیگه پا شدیم رفتیم و سر راه هم یکی یک بستنی زدیم تو رگ تا حالمون جا بیاد.شب هم راحت خوابیدم و گردویی هم کلی وروجک بازی در آورد و واسه خودم هم دیگه هیچ خبری از تپش قلب و این چیزا نبود.تازه فرداش هم باز سه ساعت رانندگی کردم برگشتیم خونه خودمون.به قول بابام رو دارم نه؟
خلاصه که قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید.