سلام سلام من اومدم.
اول واستون یه چیزی تعریف کنم بشرط اینکه قول بدین نگران نشین.
روز شنبه با محمد و مامانم راه افتادیم طرف خونه خواهرم.تا رسیدیم عصر بود.با اینکه یه بار هم تو مسیر وایسادیم نمیدونم چرا ایندفعه اینقدر خسته شدم تو راه.از صبحشم مالیخولیا اومده بود سراغم که گردویی تکوناش جون دار نیست و کلی کلافه بودم.خلاصه شب که شد یه فیلم انداختیم تو دستگاه و هر کی یه جا واسه خودش گرفت تا فیلم شروع بشه.هنوز ۵ دقیقه هم ازش نگذشته بود که احساس کردم صدای قلبم رو میشنوم.محمد نبضم رو گرفت و گفت چیزی نیست نگران نباش.بعد چند دقیقه یه دفعه از دهنم در رفت که نمیدونم چرا حالم خوب نیست.دیگه از همه اصرار و از من انکار که بیا بریم اورژانس بیمارستان.منم خودم میدونستم که هیچیم نیستا ولی بدم هم نمی اومد برم که گردویی رو یه چک بکنن.خلاصه تا وارد شدیم که فکر کردن وقت زایمانمه.بعدش که گفتم نه بخدا هیچیم نیست فقط ضربان قلبم زیاده و بلند منو فوری فرستادن بخش زایمان و گفتن از بیست هفته به بالا رو میفرستیم اونجا و تو اورژانس کاری باهاشون نداریم.
اونجا که رفتیم فوری منو بردن تو اطاق و کلی سیم بهم آویزون کردن که ضربان قلب بچه رو چک کنن.همه چی طبیعی بود حتی فشار خودم و ضربان قلبم.خانم پرستار گفت ممکنه مال خستگی راه باشه و اینکه من رو مبل دراز کشیده بودم که تلویزیون ببینم ممکنه سیستم انتقال خون راهش بند بوده.
حالا بگم از گردویی که به نظرم تکون نمیخورد.واه واه که اونجا اینقدر رفت این ور و اون ور که خانمه به عقلم شک کرده بود و بهم میگفت این صدای خش خش که از تو دستگاه میاد موقع تکون خوردنشه و بعضی وقتا که صدا کم و زیاد میشه واسه اینکه این دستگاه رو شکمت ثابته ولی این بچه ماشالاه آروم قرار نداره.خلاصه که مارو سنگ رو یخ کرد اونجا.بماند که این وسط بابایی البته به سفارش مامان زبل که خودم باشم از پرستاره پرسید مطمئنی که لازم نیست یه سونو گرافی از بچه بشه تا خیال خانمم راحت شه آخه خیلی نگران بچه بودش امروز.ولی معلومه که با تکونهای این جوجه خانمه دم به تله نداد و گفت نه مطمئنم که احتیاج نداره.پس من نفهمم بالاخره بچه چیه خدا جون!!!!
یه یک ساعتی اونجا همه چیز رو کنترل کردن و گفتن که هیچی نیست ولی واسه اینکه خیالت راحت باشه بازم برو تو اورژانس تا از خودت هم یه نوار قلب بگیرن.اونجا نوار قلب هم چیزی نشون نداد گفت پاشو که خودتو زیادی لوس کردی .جالبه که تمام مدت نوار قلب من صدای قلبم رو میشنیدم ولی خانمه همش میگفت الان که نرماله منتظرم ببینم کی اون حالتی که میگی بهت دست میده.
کسایی که کانادا زندگی میکنن با سیستم اورژانس اینجا اشنا هستن.اول که میری یکی ازت تمام علایم و مشکلاتت رو میپرسه و یه چکاپ سطحی مثل فشار خون درجه حرارت و چند تا چیز دیگه رو انجام میده بعدش اگه اوضاعت خراب باشه همون موقع بدون معطلی میفرستن پیش دکتر اگه نه باید دو سه ساعت مهمون اطاق انتظار باشی تا نوبتت بشه ولی تو این شرایط میفهمی واقعا چیزیت نیست که معطلت کردن.
ما هم بعد از نوار قلب بهمون گفتن بشینین تا صداتون کنیم.یه ۴۵ دقیقه ای که گذشت گفتم بچه ها پاشیم بریم من هیچیم نیست بخدا.الان فقط خوابم میاد ترجیح میدم بخوابم.محمد طفلی هم سرمای شدید خورده بود دلم به حالش میسوخت که اینقدر کلافه بود. از نظر من حال اون بدتر از من بود.
دیگه پا شدیم رفتیم و سر راه هم یکی یک بستنی زدیم تو رگ تا حالمون جا بیاد.شب هم راحت خوابیدم و گردویی هم کلی وروجک بازی در آورد و واسه خودم هم دیگه هیچ خبری از تپش قلب و این چیزا نبود.تازه فرداش هم باز سه ساعت رانندگی کردم برگشتیم خونه خودمون.به قول بابام رو دارم نه؟
خلاصه که قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 12:35 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دیروز با مامیم رفتیم Burlington که نیم ساعت با ما فاصله داره و تو مسیر تورنتو هست.حالا چرا رفتیم این همه راه؟رفتیم که بریم Ikea .طبقه اولش رو زیر رو رو کردیم و رسیدیم طبقه دوم که قسمت مبل و تخت و این چیزا بود.همون اول ورودی طبقه دوم هم قسمت نی نی ها بود.بعد از به دور مختصر تو اون قسمت به مامی گفتم بریم یه چیزی بخوریم تا من غش نکردم بعد سر فرصت میایم نیگاه میکنیم.تا اینجا بگو خوب؟
خلاصه تا وارد قسمت رستورانش شدیم یه دفعه صدای آژیر آتش سوزیش هوا شد.از یه خانمه پرسیدم فرار کنیم گفت نه حالا لازم باشه اعلام میکنیم.ما هم با خیال راحت غذامون رو سفارش دادیم و رسیدیم به صندوق اومدم حساب کنم تو بلند گو اعلام کردن مردم برین بیرون که اوضاع خیطه. غذاهامون روهمونجا گذاشتیم و فرار رو بر قرار ترجیح دادیم.بماند که این کارمندا مثل مهماندارای یا وجدان ایرانی تا لحظه آخر داشتن مردم رو به بیرون راهنمایی میکردن و قشنگ معلوم بود واسه این کار آموزش کافی رو دیدن چون جای به اون گندگی در عرض سه چهار دقیقه تخلیه شد. ما دیگه واینستادیم ببینیم آخرش چی میشه چون نمیدونم روره بزرگه روده کوچیک رو خورد یا گردویی هر دوی اونارو.جاتون خالی رفنیم تو شهرش غذا خوردیم و هر دومون شهرشو خیلی پسندیدیم. بعد از یکی دو ساعت تصمیم گرفتیم یه سر یزنیم اگه باز شده بود بریم خریدامون رو بکنیم اگه که نه یعنی بابا اصرار نکن امروز روز خرید نیست.ولی خوب خدا رو شکر که خطر از سر آقای Ikea گذشته بود و دوباره زندگیش در جریان بود.ما هم گفتیم تا این دفعه سیلی زلزله ای نشده بجنبیم خریدامو رو بکنیم زود تر از اینجا خارح شیم. اومدم همینو بگم و برم.دیدم همین طوریش خیلی لوسه چه برسه که بیات هم بشه. راستی چرا اینقدر سنگین وسایل Ikea ؟به کارگرش میگم میشه کمک کنید اینا رو بزارم تو ماشین میگه آره ولی تنها که نمیتونم یکی هست کمکم کنه ؟منم بی هوا گفتم آره و خودم خم شدم که سرش رو بگیرم یه دفعه آقاهه دوام کرد و با یه اشاره به گردویی گفت Not u.the other girl.یعنی مامانم.چه میچسبه مامان آدم جوون به نظر بیادا(اوپسسسس ببخشید جوون باشه هااااااا.) در ضمن به بزرگی خودتون غلط های تایپیم رو ببخشین این یکی کیبورده روش حروف فارسی نداره از حفظی دارم میزنم.دعا کنین چمدونها پیدا بشه توش بر چسب فارسی هم بود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 18:40 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام سلام صد تا سلام.
همه چیز خوبه و من همچنان خوش خوشانمه.خیلی سرم شلوغه و هر روزم به خرید و گردش میگذره.شبا هم از پا درد مینالم ولی صبح همه چیز یادم میره و روز از نو روزی از نو. گردویی هم داره حال میکنه حسابی.هم هر روز میره ددر هم نونوار میشه. هفته ۳۳ رو دارم میگذرونم و حسابی احساس میکنم دلم گنده شده.هر جایی هم که میریم شکمم حسابی جلب نظر میکنه و همه ازم میپرسن نینی کی میاد. از طرف دیگه سنگینی هم داره کار دستم میده و گلاب به روتون دم به دقیقه باید برم دست به آب.از شبا هم که نگو و نپرس.اینقدر یه طرفی میخوابم که اون طرف میگیره بعد جا به جا میشم.اونوقت این یکی میگیره ولی دیگه نمیتونم اون وری بشم چون هنوز گرفته.خلاصه که ماجرا ها داریم شبا. شدیدا فکرم مشغول اومدن گردویی هست و دلم میخواد زودتر بیاد.دوست دارم هر جا میرم با خودم ببرمش ولی وقتی فکر میکنم دیگه همیشه باهامه یه جورایی میترسم.احساس میکنم عادت ندارم دم داشته باشم.بعضی وقتام میترسم یه جایی جاش بزارم.مثلا تو ماشین.خودم به بار دیدم اپرا یکی رو آورده بود که بجه اش رو جا گذاشته بود تو ماشین.بچه هم از گرما خفه شده بود.وای وای. دیگه برم زیادی روضه خوندم. بااااای بای.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:46 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
خيلی کيف داره واسه اولين بار بعد از ازدواجم مامان خونه ام مهمونه.
خيلی کيف داره پذيرايی از مامان.
خيلی کيف داره واسه مسلم ترين کارهای آشپزی هم نظرِ مامان رو پرسيدن.
خيلی کيف داره صبحانه و نهار و شام سر يه ميز نشستن با مامان.
خيلی کيف داره هر روز به گردش دوره شهر و خريد بگذره.
خيلی کيف داره باهاش بشينی تو کافی شاپ چای با کيک بخوری.
خيلی کيف داره حرفهای زنونه زدن با مامان.
خيلی کيف داره حتی انقدر سرم شلوغه که وقت نکنم بيام پای کامپيوتر و به ايميل هام جواب بدم.
خيلی کيف داره لمس دست مامان رو شکمم.
خيلی کيف داره ناز کردن واسه مامان و ناز کشيدن مامان.
خيلی کيف داره تمام سعی م رو بکنم که بهش خوش بگذره.
خيلی کيف داره دونستن اينکه چقدر از بودن پيشت لذت ميبره.
همه چی خيلی کيف داره.خيلی.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:0 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
اومدم تندی یه چیزی بگم و برم.
دیشب اینجا بد جوری رعد و برق میزد جوری که از نورش و صداش من و محمد بیدار شدیم ولی یه چیزی که توجه منو جلب کرد گردویی بود.شنیده بودم که بچه تو این سن دیگه نور رو تشخیص میده و تو Baby story هم دیده بودم که باباهه با چراغ قوه میافته به جون شیکم مامان تا نینی یه تکونی به خودش بده ولی نه هیچ وقت امتحان کرده بودم و نه کلا زیاد تو این حال و هوام.ولی دیشب نمیدونین این وروجک اون تو چیکار میکرد با رعد آسمون.تا حالا اینطوری تکون نخورده بود تو دلم.هر رعدی که میزد این بچه چهار پنج بار دور خودش میچرخید تا رعد بعد دوباره از اول .همچین که رعد و برق تموم شد گردویی هم ساکت شد و خوابید.دیگه تا صبح هم تکون نخورد.
اولش فکر کردم عقلش میرسه و ترسیده به محمد که گفتم ازم پرسید مگه تو میترسی؟میگم نه میگه پس چطوری میخوای ترس منتقل بشه بعدش یادم افتاد به جریان چراغ قوه و عکس و العمل طبیعی نی نی ها در مقابل نور زیاد.
حالا خدا کنه استدلالم درست باشه و اتفاقی تکون نخورده باشه ولی تکوناش مثل همیشه نبود بخدا.چیزی که خیلی باهاش خوش خوشانم شد واسه دفعه اول حس کردم واقعا انگار آدمه تو دلم.تا حالا هیچ وقت از این دید بهش فکر نکرده بودم.تا صبح تو فکر این بودم که اینقدر آدم شده که به محیط خارج از رحم عکس و العمل نشون میده.
وای خدا چه کیفی داشت.کاش هر شب رعد و برق بشه و فرداش هوا آفتابی مثل الان.
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:1 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
**همین حالا از دکتر اومدم.خلاصه میکنم.بعد از یک ساعت انتظار موفق شدم دکتر رو ببینم.
فشار خونم طبیعی.
ضربان قلب گردویی ۱۶۳ (هنوزم نمی دونم واحد اندازه گیریش چیه).
یک و نیم پوند اضافه وزن.
نتیجه آزمایش ادرار برای دفع قند طبیعی.
و طبق آخرین پیش بینی دکتر گردویی حدود ۸ پوند وزن داره وقتی متولد میشه.
چه تپله بچه ام.
البته خود بنده موقع تولد ۴ کیلو و ۸۰ گرم بودم و قدم هم ۵۸ سانت بوده و محمد ۴ کیلو و ۷۵۰ گرم با قد ۵۲ سانت.دو تا بچه غول بودیم که الان داریم یکی دیگه میاریم.
**پست قبلی هم بیشتر دل نگرانی هام بود که این حس همیشه قبل از ویزیت دکتر تشدید میشه.ولی بعدش خیالم جمع میشه و حس بده میره تا مدتی و حس خوبه میاد جاش.مثل الان.
**یه خانمی اومده بود که دیروز روز زایمانش بوده ولی هیچ خبری نشده بود. بیچاره پاهاش مثل بالش بود.دلم واسش سوخت.بیچاره چه انتظاری میکشه.وای اگه من بودم چه حالی بودم آخه من خیلی عجولم همه کارام باید تند تند انجام بشه تا خیالم جمع باشه.
**یه خانم دیگه هم با دختر ۶ هفته اش اومده بود.نینیش خیلی ناز نازی بود و خیلی سر و صدا میکرد همش داشت از خودش صدا در می اورد.هی هم باد گلو در میداد.همه مامانای منتظر چشمشون به این نینی بود.شاید خودشون رو جای مامان نی نی میذاشتن.من که خودم رو در دو ماه آینده میدیدم منتها نی نی ما هنوز مجهول السکس هست.کی میدونه نی نی ما چیه.دیگه بعد از انجام خریداش انگیزه م رو واسه دونستن جنسیتش از دست دادم.بیشتر در حال حاضر به فکر سورپرایزشم.
**خوب برم یه چیزی بخورم و یه چرتی بزنم که دیشب خوب نخوابیدم.بعدش اگه به موقع بیدار شدم برم دنبال بابای گردویی.شاید هم شام بیرون بخوریم .دلم یه چیز خوشمزه میخواد ولی هنوز نمی دونم چی.
**بای بای.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 13:24 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
این روزا که مشغول خریدهای گردویی هستم همش نگرانم.نگرانیم از اینه که همه چی به خوبی پیش نره.
اول از همه و مهمترینش همش به خدا میگم که خدا جونم سالم باشه.نمی دونم چرا اینقدر فکر کر و لالی میاد سراغم.اون روز که رفته بودیم خرید مامانم گفت مبارکش باشه ایشالاه به سلامتی بیاد گفتم مامی دعا کن کور و کچل نشه بچه م.خیلی دلم میلرزه وقتی بهش فکر میکنم.همیشه معتقد بودم اگه خدا به کسی بچه ناقص بده بخاطر این بوده که خدا بهشون خیلی اطمینان داشته و از نظر خدا آدمای با لیاقتی بودن.ولی خدا جون من اصلا جنبه ندارما.زودی جا میزنم.من خیلی لوس و ننرتر از این حرفام.خودم رو هم یکی باید جمع و جور کنه.من این کاره نیستم خدایا.
وای چقدر نگرانم.فکر کنم همه همینطور هستن نه؟نکنه من زیادی دلم شور بزنه واسه بچه م بد شه.نکنه بچه م بد اخلاق بشه.دلم میخواد بخوابم و پا شم دیگه وقتش شده باشه.دلم میخواد زودتر از این نگرانی و انتظار بیرون بیام.با اینکه میدونم دلم واسه این دوران تنگ میشه.واسه ناز کشیدنا و کار نکردنا.واسه حس فعلیم.واسه موجودی کوچولو که تو دلم وول میخوره.با این حال دلم میخواد زودتر بیاد بیرون تا هم خیالم راحت شه هم انتظارم تموم.
از طرف دیگه ترس زایمان یواش یواش داره میاد سراغم.میترسم.میدونم که بالاخره زایمان میکنم پس نمیتونم بگم میترسم از پسش بر نیام.ولی تا بخوام بر بیام چی قراره بگذره وحشت میندازه تو جونم.بیشتر واسم یه تجربه نا شناخته ست.شاید دلیل ترسم از اینه .نمیدونم قراره چی پیش بیاد.
تو هفته ۳۲ فکرم مشغول این چیزاست.نمیدونم تا اخرش باهامه یا یادم میره.فردا وقت دکتر دارم.برم ببینم چه خبر جدیدی از گردویی داره.واستون میگم بعدا دکتر چی گفته.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 12:31 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
من اومدم خونه خودمون.بعد از یک هفته خوردن و خوابیدن و با مامان و خواهر گردش و تفریح دیشب برگشتم خونه.این هفته رو باید شهر خودمون باشم چون هم وقت دکتر دارم هم باید برم بیمارستان واسه pre admission که اینطوریه که فرم هایی که دکتر بهم داده رو میبرم بیمارستان و اونا واسم یه پرونده آماده میکنن بعدش هم یه تور میزارن تو بیمارستان واسم و بخش زایمان و مخلفاتش رو نشونم میدن.از اون موقع به بعد هر وقت که وقت زایمان شد با یه تماس تلفنی که من دارم میام اونا میدونن که من کی هستم و چی بودم و پرونده م حاضر و اماده ست.
روز شنبه هم با مامانم وخواهر جان رفتیم یه مقدار زیادی از خرید هامو کردم و موندم تا دو ماهه دیگه که نی نی میاد ما چی دیگه بخریم.البته میدونم تو این مملکت مصرفی همیشه یه چیزی هست که آدم کم داره و اگه نداشته باشتش زندگیش لنگ میمونه. هنوز تیر و تخته هاش رو نخریدم و بیشتر خرید به انواع صندلیها و تاب و تخت خواب سفری و کالسکه و این چیزا گذشته.با این حال تصمیم ندارم از حالا از کارتون درشون بیارم چون هر سری که از جلوشون رژه برم طاقتم کمتر میشه و زمان دیرتر میگذره. آهان از چمدونا واستون بگم.آقا این مامی خانم ما از وقتی تصمیم میگیره که تابستون بیاد پیش ما شروع میکنه به انواع خرید.البته هر از گاهی هم از جانب ما سفارشاتی فرستاده میشد مثلا یه روز من رفته بودم مال و اونجا کشف کردم که ای دل غافل چقدر سیلور اینجا گرونه یا خواهر رفته بوده سینی بخره قیمت یه سینی سیلور رو که میپرسه آقاهه میره کلید میاره و سینی رو از تو کمد در میاره تا قیمتش رو بگه.این شد که ما به ارزش سیلور تو این مملکت پی بردیم و با یه کلمه که اینجا سیلور گرونه تونستی واسمون یکی یه دونه سینی ی چیزی بیار این یه دونه سینی تبدیل شد به یک ست کامل از شیرینی خوری و آجیل خوری و سینی و بعدش کریستال و دیگه بگیر برو تا آخر تا جایی که صدای ما هم در اومد که بابا نمیخوایم نیار. مگه ما چقدر مهمون داریم اینجا که تو ظرف کریستال ۴ کیلویی(به قول خودش) میوه بذاریم.ولی کو گوش شنوا.مخصوصا که اولش هم قرار بود با بابام دوتایی بیان دیگه بدون نگرانی اضافه بار و این چیزا هی دوتایی رفتن بیرون واسه ما خرید کردن.بابام هم همدسته ها(البته تو خریدش) این مقدمه بود حالا برم سر اصل ماجرا چند روز قبل از اومدن مامانم طی یه بررسی به این نتیجه رسیدیم که طبق قانون هر مسافر سوغاتی که میتونه بیاره به ازای هر نفر تا ارزش معادل ۶۰ دلار (زهی خیال باطل)هست و بیشترش شامل گمرک میشه.ما هم واسه اینکه بار نکنه این همه چیز رو با خودش بیاره با کلی هشدار و این حرفا راضیش کردیم یه مقداری از وسایل رو نیاره با این حال بار مسافر ما شامل ۳ تا چمدون پر و یه ساک داخل هواپیما بود. مامانم که قرار بود اولش با لوفتانزا بیاد بعد شد کی ال ام آخرشم به ایر کانادا رسید چون میخواست زودترین پرواز رو بگیره و مشکل ویزای ترانزیت هم پیش نیاد.خلاصه مامان خانم ما با ایر کانادا اومد و ما هم منتظر تو سالن بعد از کلی دیر کردن با فقط دو تا چمدون اومد ای بابا بقیه ش کو؟هیچی گم شده.جالب اینکه پارسال هم که اومده بود چمدوناش رو گم کرده بودن بازم با ایر کانادا. دوتا از چمدونا که باهاش بود یکی دیگش مونده که معلوم نیست کجای دنیاست و هنوز نتونستن پیداش کنن و یه ساک سفری داشته که جلوی هواپیما ازش گرفتن. اون رو اولش گفتن اصلا ثبت نشده ولی چمدون پیدا شده بعد حرفشون عوض شد گفتن ساک پیدا شده و چمدون نمیدونن کجاست و آخر سر هم با کلی تهدید (چون تمام قرصاش توی ساک دستیش بوده)ساک رو واسمون فرستادن. حالا بگم از ساک.در ساک باز شده بود دو جفت دمپایی و کیف لوازم آرایش و یه آویز دیواری طرح هندی که مال من بوده و ۳ تا از ۶ تا نعلبکی کریستالی که توی این ساک بسته شده بوده همگی به طرز معجزه اسایی غیب شدن یا به عبارتی کش رفته شدن.ولی خوشبختانه خوشبختانه یه ظرف نقره که هدیه دوست من برای زایمانم بود و دوتا هم ظرف نقره که ماله خواهرم بوده و مامانم واسش تو این سفر آورده بوده هنوز تو چمدون بود دیگه نمیدونم یارو وقت نکرده اینارو هم بلند کنه یا ارزشش رو نمیدونسته. راستی از همه مهمتر بیشتر خوراکیهای خوشمزه توی چمدون گم شدست دعا کنید پیدا بشه.کلی گز و سوهان داشتیم .وای پسته هارو بگو.آی خدا جون به داد شکمو ها برس.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:52 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام بر همگی دلم واسه همه تنگ شده ولی واقعا سرم شلوغه و وقت نمی کنم تک تک واسه همگی نظر بذارم ولی همون طور که قول داده بودم به همه سر ميزنم.
اين روزها حسابی مشغولِ مامان بازي هستم.دو تا از چمدون هاش گم شده که با پيگيري فعلا يکيش رو پيدا کردن ولی ساک دستي رو هنوز نه.با اين حال تا حالا کلی سوغاتی گيرم اومده و کلی هم که تو راهه.گردويی هم نو نوار شده.جالب که لباس بچه هايی که مامان خريده همون لباس بچه هايی که اينجا هم هست ولی از ايران با کلی پول بيشتر خريدی ميشن يا شايد هم از نظرِ ما تو ايران کلی پوله. چون هر چی که ازش ميپرسيم کله مون ازگرونی سوت ميکشه.يادمه از خونهِ مامان اينا تا خونهِ خاله م که سر خيابون و ته خيابون بود ۵۰۰ تومان ميدادم ولی الان همون مسير شده ۱۰۰۰.
راستی يادم رفت بگم کلی هم خوراکی خوشمزه واسمون اورده که واسه دو تا حامله دور از وطن نعمتيه.
ديگه ديگه فعلا مشغول جستجو واسه خريدای گردويی از تو اينترنت و کاتولوگ هستيم تا بعد به انتخاب وسفارش و خريد برسه.
اهان يادم رفت اصل کاری رو بگم.دلم واسه عشقم زندگيم شوهرم يه ذره شده.با اينکه دور و ورم شلوغه ولی واسه ديدنش روز جمعه دارم لحظه شماری ميکنم.
عجب دنيايه ميبيين تا حالا غر مامانم رو ميزدم الان اومدم غر شوهرم رو ميزنم.
به هر حال دل واسه همه تنگ شده.دوستون دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:5 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
اوایل که اومده بودیم کانادا میخواستم برم کلاس زبان ولی کلاسایی که واسه تازه مهاجرین بود به دردم نمی خورد.خلاصه کالج شهرمون یه دوره گذاشته بود واسه کسایی که دیپلم نگرفتن ولی میخوان برن کالج.منم دیدم میتونم اسمم رو تو کلاس انگلیسیش بنویسم با اینکه تصمیم نداشتم همه دوره هاش رو برم (چون دیپلم اونا بدردم که نمی خورد)ولی گفتم هم تو محیط باشم هم خوبیش این بود که همه همکلاسام خود کانادایی ها بودن و کلی واسه مکالمه بهم کمک میکرد.
یه بار موضوع کلاس نوشتن یک نامه بود به هر کسی که دوست داریم.منم نشستم تو خونه شروع کردم یه نامه نوشتم به مامانم و همین طور که مینوشتم زار زار از نوشته های خودم گریه میکردم.اومدم واسه محمد بخونم که غلطام رو بگیره بازم گریه م گرفت.خلاصه ما این نامه رو روز موعود دادیم به معلممون و جلسه بعد اومد بالا سرم و بهم گفت که اینقدر از نامه ات تحت تاثیر قرار گرفتم که واسه دخترم هم خوندم و اشک دخترم هم در اومد. دیگه برگه منو بهم داد و من گذاشتم لای کلاسورم.خواهرم هم که هم کلاسم بود و تا حالا نامه رو نخونده بود وسط کلاس نامه رو ور داشت و شروع کرد به خوندن .فقط یه لحظه برگشتم دیدم چشمای اونم قرمز شد و از کلاس پا شد رفت بیرون تا با خیال راحت دلشو خالی کنه. خلاصه این نامه ما اشک همه رو در آورد. بطور خلاصه تو اون نامه از دلتنگیام واسه مامانم گفته بودم از اینکه اون روزا مشغول خرید وسائل خونه بودم و چقدر دلم میخواست که مامانم باهام بود تا از سلیقه عالیش استفاده میکردم و چطور هر چیزی که تو مغازه میپسندم از مامان خیالیم نظرش رو میپرسم.که چقدر دلم میخواست عصرا که با خواهر میشستیم به حرف زدن و چای خوردن اونم پیشمون بود و چطور روز تولدش هیچ کدوممون پیشش نبودیم که واسش جشن بگیریم. حالا چند روزیه که به اون نامه خیلی فکر میکنم چون واسه تمام چیزایی که افسوس خورده بودم داره به حقیقت میرسه.چون مامانم داره میاد.اونم فردا .آخ خدا چقدر خوشحالم که میاد پیشمون. امسال دیگه نگران تولدش نیستم چون امسال پیش خودمونه.دیگه غصه تنها خرید کردن رو نمی خورم چون داره میاد که باهم واسه گردویی خرید کنیم.خلاصه که خوشحالم . شاید سرم شلوغ باشه ولی سعی میکنم به همه سر بزنم و اینجا هم بنویسم. دوستون دارم.
+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
تو این مدت هر وقت میخواستم یه چیزی بنویسم پشیمون میشدم و همش رو پاک میکردم.ولی الان با کلی خبرای داغ اومدم.
امروز رفتم دکتر.گردویی جون هفته سی ام رو تو دلم میگذرونه.سرش اومده رو به پایین و ضربان قلبش هم ۱۵۳ تا بود (مطمئن نیستم ولی فکر کنم در دقیقه ست). اضافه وزن خودم نسبت به دفعات قبل بیشتر شده بود و به ۹ پوند رسیده که البته چون تا حالا کم اضافه کرده بودم خیلی راضی بود.ورم هم نداشتم و فشار خونم طبیعی بود.اندازه شکمم هم به قول دکتر Perfect. آزمایشات ماه قبل هم نشون میداد که از دیابت و قند و شکر خبری نیست و فقط یک کمی آهن خونم پایینه که اونم گفت اینقدر جزیی هست که اصلا جای نگرانی نیست و با همون Maternal Multi Vitaminsکه هر روز روزی یک دونه میخورم درست میشه و احتیاجی به دارو نیست.بازم بعد از این گفت Perfect. ازش راجع به پیچیدن بند ناف دور گردن پرسیدم که گفت بخاطر حرکات بچه احتمال داره ولی به معنای خطرناک بودنش نیست و باید چهار پنج دور بچرخه تا به چونه بچه برسه اونوقت احتمال خطر هست که البته خیلی خیلی نادره. بهم برگه های بیمارستان رو داد که باید پر کنم و ببرم بیمارستان واسه ثبت نام.بهم گفت که در سه حالت خودت رو برسون بیمارستان.خونریزی و پارگی کیسه آب و دردهای زایمان در فاصله پنج دقیقه.البته این به این معنا نیست که حتما خودش میاد بالا سرم واسه زایمان.اینجا هر کسی on call (دکتر کشیکی که حتما نباید در بیمارستان نشسته باشه بلکه باید آمادگی هر لحظه به بیمارستان رفتن رو داشته باشه.)باشه خودش رو به بیمارستان میرسونه ولی دکتر خودم حتما بعدا واسه بقیه معاینات و اجازه مرخصی خودم بهم سر میزنه. دیگه دیگه دیگه این که همه چیز Perfect بود و در نهایت هم آقای دکتر برام یه هورا کشید.Hooray. همتون رو دوست دارم و مراقب خودتون باشین.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:26 توسط گلدونه | آرشیو نظرات