|
از کجا به کجا
دیشب هم اصلا تا صبح نخوابیدم.نمیدونم چی میشه که خوابم نمیبره.همش فکر و خیال.بگذریم.
جاتون خالی دیروز عصر با محمد رفتیم مال.البته به صرف غذای چینی.فکر کنم یک ماهی بود نخورده بودم.از وقتی از ایران اومدم بیرون تقریبا هر هفته چاینیز رو زدم تو رگ.البته امارات شاید از یک بار در هفته هم بیشتر.همیشه تو یخچالمون کلی اضافه چاینیز داشتیم که من ناخونک بزنم.(گلسا خانم فکر کنم زیاد این قسمت رو دوست نداشته باشی.)
به هر حال اصل قضیه اینه که تو مال محمد به این نتیجه رسید که من بیماری خرید دارم.واسه مقابله با این بیماری هم نذاشت من تو هیچ مغازه ای برم.هر چی گفتم بذار ببینم واسه گردویی چی جدید آوردن میگفت نه.یه وقت فکر نکنین شوهرم خسیسه ها.اصلا و ابدا.من تا حالا از دهنش نشنیدم که بهم بگه چرا این رو خریدی یا گرون بوده و ارزون بوده.فکر کنم تصمیم جدی گرفته با بیماری من مبارزه کنه.ولی خوب از اونجایی که بازم مثل همیشه گلدونه برنده میشه واسه خودم یه لباس تو خونه خوشگل خریدم که گردویی اومد بپوشم.
بعد از مال هم صندلی ماشین این وروجک رو وصل کردیم البته محمد وصل کرد .من واسه خودم نشسته بودم تو ماشین رادیو گوش میدادم.ولی مهم همراهیه نه؟
دیشب هم یکی دیگه از فیلمایی که بابام فرستاده بود رو دیدیم.دختر ایرونی.به نظرم خیلی ضعیف بود.محمد که میگفت بابا موضوعش رو بدین دست کیا رستمی واستون بسازه فیلمو.این چه اصراریه خودتون میخواین بسازین.
راستی پریشب سه تا فیلم پشت هم دیدیم.اولیش آفساید(ای بد نبود)دومیش مهمان مامان(قشنگ بود)و سومی مکس که صداش خیلی بد بود چون از رو پرده دزدیده شده بود.(راستش خیلی تعریفش رو شنیده بودم ولی حتی یه بار هم نخندیدم در طول فیلم.آها تا آخرش هم ندیدیم.وسطش تلفن زنگ زد و مشغول شدیم و اینقدر لوس بود که دیگه ادامه ندادیم.)
بابام کلی از فیلمای خانوادگی و تمام فیلمای مهمونیامون با دوستام رو واسم ریخته رو دی وی دی.کلی حال میکنم وقتی میبینم.از دوم دبیرستان همین طور فیلم داریم تا وقتی همه میریم دانشگاه.محمد که فیلمای دوران دبیرستانمون رو میبینه میگه باز کمپانی زشتا اومدن.راستم میگه.همه پر از ابرو و دماغای گنده مثل الان من.تیپا هم هر سال عوض میشه.یه سال تیپ پسرونه .همه شلوار با بلوزهای چارخونه مردونه رو شلوار و احتمالا کلاه نقاب دار.یه سال دیگه همه لباس خانمی پوشیدن.یکی از تولدامون هم بالماسکه بود یادش بخیر.
دیروز دو تا از دوستام باهام تماس گرفتن کلی خبر گرفتم از بقیه و کلی یاد مهمونیا کردیم باهم.دوستم میگفت امسال تولد گرفتم وقتی داییم اومده گفته پس چرا مثل هر سال نیست.دوستات کجان؟اونم گفته ای بابا الان هر کدوم یه گوشه دنیان.
این دوستایی که دارم دربارشون حرف میزنم بر میگرده به دوستی های ۱۳-۱۴ سال پیش.چون همین پریروز که پسر خالم رو دیدم یادم افتاد که روزی دنیا اومد که من نتیجه دانشگاهم رو گرفتم.میشه ۹ سال پیش. حالا ۴ سال دبیرستان رو هم بذار روش ببینین میشه کی.اووووووووووو.کلی وقته.
دلم میخواد یه بار برم ایران که مثل همیشه هول هولکی نباشه.همه هم ایران باشن همزمان با من.یه مهمونی بگیرم ببینم مثل سابق بازم بهمون خوش میگذره یا نه.این چند باری که رفتم ایران صمیمی ترین ها رو دیدم که خیلی هم چسبیده بهم.ولی بقیه دوستام رو یا وقت نشده یا اصلا نه اونا سراغی گرفتن از من نه من از اونا.
از کجا رسیدم به کجا.
برگردیم سر اصل موضوع.گردویی هنوز همون جای قبلی جا خوش کرده.شبا دلم درد میگیره جوری که میگم حتما دیگه شبه آخره ولی نه صبح میبینم که هیچ خبری نشده.
تمام سعی خودم رو میکنم که گردویی اومد بهتون خبر بدم ولی واقعا نمیدونم چی قراره بشه پس قول نمیدم.
ولی این قول رو میدم که شده یه روز در میون بیام اینجا یه چیزی بگم و برم تا وقتی دنیا اومد از غیبتم متوجه بشین که هورا بالاخره اومد.
مواظب خوداتون باشین.(به قول اصفهانیا)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:27 توسط گلدونه |
آرشیو نظرات |