تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


خبری نیست که نیست

یه شب دیگه هم گذشت و از گردویی خبری نشد.

فکر کنم با چسب چسبوندنش اون تو که هر کاری هم میکنه کنده نمیشه.

تکوناش هم بر عکس چیزی که میگن خیلی بیشتر شده.اصلا اینطوری نیست که میگفتن جاش تنگ میشه کم تکون میخوره.فعلا که ظاهرا حسابی جا داره واسه تکون خوردن.دیروز که محمد از سر کار اومد من پشت کامپیتر بودم تا وارد شد گفت چرا شکمت همچین شده.یه ورش رفته بود پایین و از یه ور دیگه قلمبه کرده بود اومده بود بالا.خیلی خوشم میاد وقتی سفت میکنه خودش رو بهش دست بزنم ولی محمد همش میگه تو این بچه رو آب لمبو کردی بسکه فشارش دادی.

یادم نیست دومین سری یا سومین سری قرص مترنا (مولتی ویتامین دوران حاملگی) م هم دیشب تموم شد .مثل اینکه این بچه اصلا با ما سر ناسازگاری داره چون بهش گفته بودم تا این قرصا تموم شد تو هم بیا دیگه.دیشب که آخریش رو خوردم بازم هشدار آخر رو دادم ولی انگار نه انگار که من این همه واسش خط و نشون میکشم.اصلا تره هم خورد نمیکنه واسشون.بچه هم بود بچه های قدیم.

البته به هر حال باید برم از این قرص یه سری دیگه بخرم چون تو زمان شیر دهی هم کلی ویتامینهای بدن رو تامین میکنه.

ایشالاه اگه زنده بودم پست بعدی رو دوشنبه صبح به وقت خودمون میزارم.میدونین که دو روز تعطیلیه اینجا و مامان بابای گردویی هم که ددری.

پاشم برم بابایی رو بیدار کنم که بریم بیرون یه صبحانه مفصل بزنیم.

مواظب خودتون باشین.به خودتون خوب برسین و خوش بگذرونید.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 9:15  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 17:16  توسط گلدونه  | 

 
 


عذرخواهی در هفته 38

سلام سلام.

هفته ۳۸ هم امروز شروع شد.دکتر هم رفتم.همه چیز شکر خدا طبیعی بود.نیم پوند هم بیشتر نرفته رو وزنم.با اینکه دارم خودم رو خفه میکنم از شیرینی.آخه قبلا هم گفتم من شیرینی های اینجا اصلا بهم نمی چسبه.از هیچ مدلش نه کیک نه کوکی هیچی.ولی وقتی سفارشات از تهران میاد نمیشه که قابشون کنم بزارم رو تاقچه.هر روز کلی زولبیا بامیه میخورم.شیرینی کشمشی هم واسه صبحانه.

دقیقا دو هفته دیگه به تاریخی که سونوگرافی برای زایمان بهم داده مونده.ولی امروز دکترم یه کلمه امید بخش بهم گفت.See you next week here or maybe sooner in hospital.

پرونده م رو هم میفرسته امروز بیمارستان.خودم هم که قبلا پیش ثبت نام کردم واسه بیمارستان.خلاصه همه چیز مهیاست.دیگه وقتشه بچه جان.

دیشب کلی باهاش حرف زدم.بهش میگفتم موندی اون تو چیکار.بیا بیرون اینجا بیشتر خوش میگذره.باهم میریم مسافرت.میریم شاپینگ(خرید)(البته همون موقع اعتراض بابایی بلند شد که تو رو خدا این رو هم مثل خودت بار نیاری ااا.)باهم میریم چاینیز میخوریم(آخه این یکی از آرزوهای منه که با گردویی برم مال خرید بعدش هم همون جا من چاینیز بخورم به اونم غذای خودش رو بدم.البته تا کوچولو هست چون بعدش که میتونست غذای عادی بخوره بهش بد نمی گذرونم)دیگه بهش گفتم اگه بیاد بیرون همه رو میبینه که چقدر دوسش دارن.یعنی الان کنجکاو نیستی ببینی ماها چه شکلی هستیم.خلاصه تا اونجا که تونستم دلش رو آب کردم که زودتر بیا.

ولی خداییش بهم حق بدین منه عجول و هول چطوری دارم تحمل میکنم خدا میدونه.

اینم از این.

آها راستی یادم رفت.بنده به عنوان نویسنده این وبلاگ از همینجا از شوهر عزیزم معذرت خواهی میکنم.دیروز بعد از پست قبلی  طی تماس تلفنی از بنده شکایت شد که  گفته های ایشان را تحریف کرده ام.ایشان مدعی شدند هرگز به من و دوستان من لقب کمپانی زشتا را عطا نکردند و اصل کلمه کلوپ لولو بوده است.

تورو خدا میبینین.آهای برو بچه های کلوپ لولو یه وقت به دل نگیرینا.خودمونیم اگه شما هم مثل من یه نگاه به فیلمها و عکسای گذشته بندازین میبینین که پر بیراه هم نمیگه.

خوب دیگه حاضری امروز رو هم زدم.

مواظب خودتون باشین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:58  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 17:15  توسط گلدونه  | 

 
 



از کجا به کجا

دیشب هم اصلا تا صبح نخوابیدم.نمیدونم چی میشه که خوابم نمیبره.همش فکر و خیال.بگذریم.

جاتون خالی دیروز عصر با محمد رفتیم مال.البته به صرف غذای چینی.فکر کنم یک ماهی بود نخورده بودم.از وقتی از ایران اومدم بیرون تقریبا هر هفته چاینیز رو زدم تو رگ.البته امارات شاید از یک بار در هفته هم بیشتر.همیشه تو یخچالمون کلی اضافه چاینیز داشتیم که من ناخونک بزنم.(گلسا خانم فکر کنم زیاد این قسمت رو دوست نداشته باشی.)

به هر حال اصل قضیه اینه که تو مال محمد به این نتیجه رسید که من بیماری خرید دارم.واسه مقابله با این بیماری هم نذاشت من تو هیچ مغازه ای برم.هر چی گفتم بذار ببینم واسه گردویی چی جدید آوردن میگفت نه.یه وقت فکر نکنین شوهرم خسیسه ها.اصلا و ابدا.من تا حالا از دهنش نشنیدم که بهم بگه چرا این رو خریدی یا گرون بوده و ارزون بوده.فکر کنم تصمیم جدی گرفته با بیماری من مبارزه کنه.ولی خوب از اونجایی که بازم مثل همیشه گلدونه برنده میشه واسه خودم یه لباس تو خونه خوشگل خریدم که گردویی اومد بپوشم.

بعد از مال هم صندلی ماشین این وروجک رو وصل کردیم البته محمد وصل کرد .من واسه خودم نشسته بودم تو ماشین رادیو گوش میدادم.ولی مهم همراهیه نه؟

دیشب هم یکی دیگه از فیلمایی که بابام فرستاده بود رو دیدیم.دختر ایرونی.به نظرم خیلی ضعیف بود.محمد که میگفت بابا موضوعش رو بدین دست کیا رستمی واستون بسازه فیلمو.این چه اصراریه خودتون میخواین بسازین.

راستی پریشب سه تا فیلم پشت هم دیدیم.اولیش آفساید(ای بد نبود)دومیش مهمان مامان(قشنگ بود)و سومی مکس که صداش خیلی بد بود چون از رو پرده دزدیده شده بود.(راستش خیلی تعریفش رو شنیده بودم ولی حتی یه بار هم نخندیدم در طول فیلم.آها تا آخرش هم ندیدیم.وسطش تلفن زنگ زد و مشغول شدیم و اینقدر لوس بود که دیگه ادامه ندادیم.)

بابام کلی از فیلمای خانوادگی و تمام فیلمای مهمونیامون با دوستام رو واسم ریخته رو دی وی دی.کلی حال میکنم وقتی میبینم.از دوم دبیرستان همین طور فیلم داریم تا وقتی همه میریم دانشگاه.محمد که فیلمای دوران دبیرستانمون رو میبینه میگه باز کمپانی زشتا اومدن.راستم میگه.همه پر از ابرو و دماغای گنده مثل الان من.تیپا هم هر سال عوض میشه.یه سال تیپ پسرونه .همه شلوار با بلوزهای چارخونه مردونه رو شلوار و احتمالا کلاه نقاب دار.یه سال دیگه همه لباس خانمی پوشیدن.یکی از تولدامون هم بالماسکه بود یادش بخیر.

دیروز دو تا از دوستام باهام تماس گرفتن کلی خبر گرفتم از بقیه و کلی یاد مهمونیا کردیم باهم.دوستم میگفت امسال تولد گرفتم وقتی داییم اومده گفته پس چرا مثل هر سال نیست.دوستات کجان؟اونم گفته ای بابا الان هر کدوم یه گوشه دنیان.

این دوستایی که دارم دربارشون حرف میزنم بر میگرده به دوستی های ۱۳-۱۴ سال پیش.چون همین پریروز که پسر خالم رو دیدم یادم افتاد که روزی دنیا اومد که من نتیجه دانشگاهم رو گرفتم.میشه ۹ سال پیش. حالا ۴ سال دبیرستان رو هم بذار روش ببینین میشه کی.اووووووووووو.کلی وقته.

دلم میخواد یه بار برم ایران که مثل همیشه هول هولکی نباشه.همه هم ایران باشن همزمان با من.یه مهمونی بگیرم ببینم مثل سابق بازم بهمون خوش میگذره یا نه.این چند باری که رفتم ایران صمیمی ترین ها رو دیدم که خیلی هم چسبیده بهم.ولی بقیه دوستام رو یا وقت نشده یا اصلا نه اونا سراغی گرفتن از من نه من از اونا.

از کجا رسیدم به کجا.

برگردیم سر اصل موضوع.گردویی هنوز همون جای قبلی جا خوش کرده.شبا دلم درد میگیره جوری که میگم حتما دیگه شبه آخره ولی نه صبح میبینم که هیچ خبری نشده.

تمام سعی خودم رو میکنم که گردویی اومد بهتون خبر بدم ولی واقعا نمیدونم چی قراره بشه پس قول نمیدم.

ولی این قول رو میدم که شده یه روز در میون بیام اینجا یه چیزی بگم و برم تا وقتی دنیا اومد از غیبتم متوجه بشین که هورا بالاخره اومد.

مواظب خوداتون باشین.(به قول اصفهانیا)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:27  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 17:14  توسط گلدونه  | 

 
 


خاله خانم خوش اومدی

به یکی از آرزوهام رسیدم.با مامانم و خالم و خواهرم بشینیم چایی بخوریم و حرف بزنیم.درست مثل سابق.

روز شنبه خالم و بچه هاش اومدن کانادا.

من و محمد هم شنبه و یکشنبه رفتیم شهر خواهرم.الان هم همه اونجان الا من حامله شوهری که میخوام اگه دردم گرفت شوهرم بالاسرم باشه.خلاصه دیشب برگشتیم خونه خودمون.ایشالاه هفته دیگه همشون میان پیش من منتظر ظهور گردویی.

اینقدر دیروز شیرینی خوردم که حد نداره.کباب و جوجه کباب هم تا حد مرگ.ولی شام نخوردم .میخوام تا میتونم بخورم که  از چند وقت دیگه خبری از این خوراکی های خوشمزه نیست.

دیشب با اینکه خیلی خسته بودم خوب نخوابیدم.همش دلشوره داشتم.تا خوابم میبرد خواب میدیدم که دردم گرفته یا کیسه آبم پاره شده.بعدش دیگه نمیخوابیدم و فکر و خیال میاومد سراغم.محمد هم چند بار بیدار شد.فکر میکرد دردم گرفته.ولی دم صبح راحت خوابیدم.

کاش زودتر بیاد این وروجک.دلم واسش تنگ شده.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:4  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:14  توسط گلدونه  | 

 
 


اطاق گردویی

سلام

من خوش و خرم اومدم.گردویی نیومده ولی بابایی اومده.هورااااااااااااااااااا.آفرین گردویی خوب و حرف گوش کن.

بابایی طبق قولش قیل از اینکه لباساش رو عوض کنه پرده اطاق رو نصب کرد.منم طبق قولم واستون عکساشو میذارم اینجا.

این عکس از نمای جلوی در اطاق هست.همون جایی که هر وقت رد میشم از بغلش از ذوق قیافم مثل خلا میشه.

 اینم تخت و رو تختی نی نی مون.

اینم دیوار روبروی تخت که البته طبق قولی که به بابایی دادم اگه گردویی پسر شد باید اون گل وسطش رو ور دارم جاش یه چیز پسرونه بزنم.البته این بابایی اینقدر نگران دخترونه بار اومدن پسرشه که فکر کنم تا من تو بیمارستانم خودش گل رو ور داره جاش یه چیز دیگه بزنه تا مبادا چشم آقای گردویی به یه گل صورتی وسط اطاقش روشن بشه.

اینم وسایل روی دراورش که پایین همون گلست.توی قاب عکساش هم همه خالین.ایشالاه وقتی اومد عکسای خودشو میذارم توش.

اینم کف اطاقش.

این باز یه عکس دیگه.

خوب چطور بود؟پسندیدین؟

راستش من وقتی اطاقش رو میچیدم دیگه مستقیم نخت خواب سفریش رو گذاشتم تو اطاق خواب خودمون بالای سر خودم.اون کالسکه و صندلی ماشین هم که میره تو ماشین.چند روز پیشا میخواستیم ببریم که هم کار سیتش رو وصل کنیم (اگه خدایی نکرده زود اومد هل هلی نشه چون اینجا بچه رو بدون کار سیت از بیمارستان نمیشه تحویل گرفت.)هم کالسکه رو از وسط اطاق جمع کرده باشیم ولی چون مهمون داره واسمون میاد به فضای ماشین واسه چمدوناشون احتیاج میشد فعلا همون وسط مونده.

تابشم که گوشه اطاقشه تا بعد ببینیم چقدر ازش استفاده میکیم و کجا.خودم فکر میکنم به مرور به جلوی تلویزیون منتقل بشه.راستی صندلی غذاش هم باز نکردم دیگه.فعلا با همون جعبه تو انباریه تا به موقع استفاده.

اینم از این.دارم یه روزه میرم مسافرت.یکشنبه شب بر میگردم واستون کلی حرف دارم از مهمونامون و مسافرتم.

بوس بوس.جایی نرین تا من برگردم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 9:50  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:13  توسط گلدونه  | 

 
 


هفته 37

سلام سلام

یه شب دیگه هم گذشت و فقط یکی دیگه مونده.

همون طوری که گفته بودم وقت دکتر داشتم.خدا رو شکر که همه چی خوب بود.

۱۳۳ ضربان قلب نی نی بود و خودم هم  تو این سه هفته ۲ پوند اضافه کرده بودم.فکر میکردم بیشتر باشه آخه همش بخور و بخواب بود.مخصوصا که مهمون هم دارم اونم از اون مهمونایی که خودشون همه کارا رو بکنن و من دست به سیاه سفید نزنم.

هفته دیگه بهم وقت داد.تا هفته دیگه ببینیم چی پیش میاد.

راستش جمله آخر پست قبلی یه شوخی بود.نمی دونم چرا همه جدی گرفتنش.خیالتون جمع باشه  به این راحتیا از دست من خلاص نمیشین.تازه قراره نی نیم هم بیاد اونوقت دوتایی حسابی واستون آتیش میسوزونیم.

چی؟صدا نمی آد.عکس؟عکس چی؟اطاق گردویی؟چشم.به روی دو تا چشمام.فقط اجازه بدین پرده ش هم نصب بشه که کامل شده اش رو بفرستم.اونم تا اومدن بابایی باید صبر کنیم.

راستی دیشب خیلی خوب خوابیدم.راحت مثل بنز.

دیگه برم.بوس بوس. بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:1  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 17:13  توسط گلدونه  | 

 
 


شیطنت گردویی

وای از دیشب.تا صبح از خواب و خیال نخوابیدم.حالا چرا؟

نصف شب زیر دلم چنان دردی گرفت که گفتم تموم شد دیگه وقتشه.غصه م گرفته بود از تصور اینکه محمد نیست.حالا دیگه جرات ندارم تکون بخورم.میترسیدم اگه تکون بخورم کیسه آبم پاره بشه.الان که فکر میکنم خوب  اگه تکون نمی خوردم مگه پاره نمیشد.به خیال خودم اینجوری اتفاقی نمی افتاده.

دیگه اینقدر تکون نخوردم که بدنم خشک شد.شروع کردم با گردویی حرف زدن و قربون صدقه رفتن.ازش خواستم یه دو روز دیگه هم اونجا رو تحمل کنه تا بابایی بیاد.حالا تمام مدت هم منتظر درد بعدی بودم.البته یه دردایی می اومد ولی دیگه مثل اون اولی نبود.

بالاخره دیدم اینطوری نمیشه اگه این بچه بخواد بیاد که حالیش نیست بهتره یه تکونی بخورم ببینم چی میشه.دیگه جامو که تغییر دادم و دیدم نه انگار خبری نیست یواش یواش خیالم راحت شد و خوابم برد ولی بازم دم صبح که میخواستم برم دستشویی با سلام و صلوات از جام پا شدم.

الانم هر از گاهی زیر دلم یه درد خفیفی دارم.خدا کنه این دو روزم به خیر بگذره.فکر کنم از خستگیه .آخه دیروز هم اطاقش رو درست کردیم هم من کمد خودم رو ریختم بیرون مرتب کردم.

فردا هم وقت دکتر دارم برم ببینم چی میگه.شاید بتونه تشخیص بده که کی وقتشه.

اگه ازم خبری نبود این جمله معروف یادتون نره.

اگر بار گران بودیم و رفتیم.اگر نا مهربان بودیم و رفتیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:4  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 17:13  توسط گلدونه  | 

 
 


بازم چمدون

جریان چمدونای مامانم رو که گفتم.یکیش که گم شد یکی دیگه هم کلی از روش بلند کردن.هنوزم هیچ خبری از بسته گم شده نیست.

حالا تو همین مسافرت چسقلی که محمد رفته هم از این اتفاقا می افته.بعله جریان از این قرار بود که محمد با یه کوله و کیف لپ تاپ راهی مسافرت شد.تو فرودگاه هوس میکنه کوله رو بده به بار.تا اینجا که عادیه.بعد وقتی به مقصد میرسه هر چی صبر میکنه میبینه از کوله خبری نیست.خلاصه بدون کوله میره هتل.وقتی خبر رو شنیدم خیلی حالم گرفنه شد چون بیشتر لباس خوباش رو واسش گذاشته بودم که ببره .به هر حال مامور Head office  بود نمیشد همین طوری بره که.

ولی نکته جالب این بود که روز اول میدونین با چی رفت سر کار.یه شلوارک.یه صندل جلو بسته با یه تی شرت خنده دار که روش عکس کارتونی یه جزیره بود. با ریش نتراشیده.

خدا رو شکر دیروز واسش برده بودن کوله رو .ولی قراره بریم با آسمان و ماهان صحبت کنیم بیان اینجا شعبه بزنن آبرو بخرن.من نمی دونم چرا این خطوط هواپیمایی کانادا این طوریه.از کانادا بعیده.

دیگه اینکه اومدم بگم هنوز بچه سر جاشه .همین حالا تزیینات اطاق گردویی تموم شد.اطاق شادی شد.فقط الان پرده ش مونده که اونم بابایی قول داده تا اومد هنوز لباساش رو در نیاورده آویزونش کنه.تا ببینیم.

اطاقش که تموم شد بهش گفتم بابا که اومد دیگه هر وقت خواستی بیا.از دم اطاقش که رد میشم نیشم تا بنا گوش باز میشه.خنده م میگیره دارم مامان میشم.خودم رو که تصور میکنم دارم تو اطاقش غر میزنم چرا اینقدر بهم ریخته ست بعدشم مجبورش میکنم تمیزش کنه از خنده روده بر میشم .آخه ما خودمون یه پا خرابکار بودیم.حالا یکی قراره جای ما رو پر کنه و نقشا  عوض بشه. خنده داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 16:28  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 17:12  توسط گلدونه  | 

 
 


قول میدم

یه نگاه که به وبلاگم انداختم دیدم چقدر جدیدا غر غر کردم.واه واه خدا به دور.همش دارم مینالم از بی خوابی و خستگی.خوب حالا که چی خدا میدونه.نمی خوابی که نخواب.تا ابد که قرار نیست این جوری باشه.نگرانی که باش خوب تو که تنها مادر منتظر رو دنیا نیستی.همه نگرانن.الان این جوری چند روز دیگه که دنیا بیاد یه جور دیگه.بزرگ که شد یه جور دیگه.چه معنی داره نشستی همش غر غر میکنی مثل پیر زنا.دیگه تصمیم جدی گرفتم نیام اینجا خودم رو لوس کنم.خوبه فقط همین ماهه آخره که این جوری شدم وگرنه تا الان مخ همه رو خورده بودم.البته بغیر از محمد بیچاره که از روز اول هر چی شد و هر کاری رو از رو تنبلی نخواستم انجام بدم بهش گفتم مثل اینکه ما حامله ایما.

دیگه قول قول که از شکایت خبری نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 21:55  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 17:12  توسط گلدونه  | 

 
 


همین طوری

همین طوری هوس کردم بدون اینکه حرف خاصی داشته باشم یه چیزی بنویسم.

یه جورایی دلم گرفته.نمیدونم بخاطر خستگی امروزه یا رفتن محمد.

محمد فردا میره.جمعه برمیگرده.دلم واسش تنگ میشه.همین که نمیتونم در طول روز بیست بار بهش زنگ بزنم و عین بیست بار ازش بپرسم چه خبر اونم بگه هیچی عزیزم فقط خیلی سرم شلوغه و کار دارم باعث دل تنگیم میشه.خیلی لوسم نه؟

دیروز هم ساک گردویی رو بستم ولی ساک خودم رو گذاشتم بعد از اینکه محمد برگشت ببندم که یه موقع از دهنم در نره خدا جون من دیگه حاضرم.

اگه میخواین بدونین چه چیزایی تو  ساک زایمان  خودتون و نی نی تون بزارین به اینجا یه نگاهی بکنین.

دیروز هم با محمد رفتیم تا دم بیمارستان تا محل دقیقش رو نشونش بدم.به هر حال کار از محکم کاری عیب نمیکنه.

خوب دیگه بهتره کمتر حرف بزنم و برم پیش بقیه که دارن صدام میکنن.

مواظب خودتون باشین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:46  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:11  توسط گلدونه  | 

 
 


یه صبح تا عصر

 

واستون چند تا عکس از Niagara on the Lake میذارم که با شهر ما چند دقیقه بیشتر فاصله نداره.جاتون خالی روح آدم شاد میشه تو این شهر ۱۳۰۰۰ نفری فسقلی.

 

من عاشق این مجسمه شدم.نگاش میکنم بهم آرامش میده.ببینید آقاهه چطوری مراقب زن و بچه شه!

 

 

اینم از بقیه زیبایهای شهر.

 

 

 

 

 

 

 

 

تو این شهر کلی هم نمایش برگزار میشه و یه جورایی شهر فرهنگیه.

 

من یه پارک ملی هم توش دیدم ولی نشد دیگه اونجا هم سر بزنیم.

 

راستی این شهر جون میده آدم دوران بازنشستگیش رو اونجا بگذرونه البته بسی تا بسیاری گرون هست خونه هاش.

 

بازم واستون مینویسم.

 

بای بای.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 21:6  توسط گلدونه 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 17:11  توسط گلدونه  | 

 
 


از همه چی تو هفته 36

خوب اطاق گردویی تقریبا آماده ست.همه چی از کارتوناش در اومده و سر هم شده.فقط تزیینات اطاق مونده که اونم یواش یواش.زیاد نمی خوام عجله کنم آخه اگه همه چی آماده باشه دیر هم میگذره.

محمد رو میخواستن واسه یه دوره آموزشی از طرف شرکت بفرستن آمریکا.اولش محمد بهانه من رو آورده که خانمم پا به ماهه و نمی تونم تنهاش بذارم.اونا هم گفتن خیلی خوب پس اگه تاریخش رو بندازیم هفته دیگه چی محمد هم  میبینه حالا که خیلی اصرار میکنن نمیشه بگه نه مجبور میشه قبول کنه.ولی خوب یه مشکلی هست و اونم گرفتن ویزاست.حالا ویزا رو ممکنه که بدن ولی تا بخواد از هفت خان name check رد بشه کلاس تموم شده.آقای رییس هم که میبینه این طوریه میگه خیلی خوب بیا برو ریجاینا یکی از شهرای دور کانادا. البته به ما چون سه تا ایالت اون ورتره نسبت به اونتاریو.

حالا همه اینا رو گفتم که بگم از یکشنبه تا جمعه آینده محمد نیست واسم دعا کنین یه وقت گردویی هوس اومدن نکنه که دیگه واقعا سر نا سازگاری با مامیش گذاشته.خیلی نگرانم.

شبا هم همچنان مشکل خواب رو دارم.محمد که میگه تا صبح  رو رودخونه میخوابه اینقدر که من  وول میخورم.تازه هر وقتم که خوابم نصف سنگینیم رو انداختم روش.فکر کنم اونم دیگه بدن درد بگیره از دست من.ولی اینم میگذره.مهم نیست.نهایتش یه ماه دیگست.تا ابد که اینجوری نمیمونم.

از چهار پنج روز پیش که وارد ماهه آخر شدم احساس میکنم بدنم ورم کرده.حلقه م دیگه تو انگشتم نمیره.تنها صندلی هم که توش راحتم بعضی وقتا تا ته تو پام نیست. ولی بازم اونقدرا ورم ندارم که نگران کننده باشه.همه جا نوشته ورم ماهه آخر طبیعیه.حالا هفته دیگه وقت دکتر هم دارم.اونم همیشه چک میکنه.

دیگه دیگه مامان و خواهرم هم پیشم هستن و سرم حسابی گرمه.بخاطر همین کمتر میتونم بیام پیشتون و باهاتون حرفام رو بزنم دیگه ببخشید.

یادتون نره تو هفته دیگه واسم دعا کنین.نکنه نی نی هوس اومدن بکنه.من تنهایی دوست ندارم.

دوستون دارم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:10  توسط گلدونه  | 

 
 


خواب زیبا

یه خواب عجیب دیدم.کوتاه و قشنگ.

پشت یه میز نشسته بودم که خانم پرستار واسم آوردش.

ازش پرسیدم جنسش چیه؟گفت پسره.

پسرک شکل عروسک بود.با چشماش به من خیره شده بود.

چشماش آبی بود رنگ چشمای باباش.درشت بود خیلی درشت تر از چشمای هر دومون.

پسرم سبزه بود و صورتش هم گرد مثل گردو.

پرسیدم چند پونده؟گفت از هفت پوند بیشتره.

همون موقع محمد از در اومد تو.

بهش گفتم بیا پسرت رو ببین عزیزم.

 چهره خوشحال محمد و صورت قشنگ پسرم از جلوی چشمام دور نمیشه.

خدایا میشه این صحنه رو یه بار هم در واقعیت ببینم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 22:23  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:9  توسط گلدونه  | 

 
 


حرفای مامان 35 هفته از همه جا

سلام.خوب به سلامتی هفته سی و پنجم هم شروع شد.

الان نینیمون واقعی شکل آدم شده.خواهر زاده من تو همین هفته دنیا اومد.بخاطر همین میدونم الان اون تو واسه خودش کسیه.نزدیک دو کیلو و نیم هم وزن داره.قد تقریبیش هم بالای ۴۵ سانت هست.

از خونه که پام رو میزارم بیرون حداقل ۵ بار میگم که تو آگوست زایمانمه.تو آسانسور.تو فروشگاه.پشت صندوق.تو بانک.خلاصه مثل اینکه که اینا به هر کی میرسن از هوا میگن به من که میرسن از بی بی میگن.اگه هم طولانی تر باهم باشیم مثلا تو صف صندوق سوال بعد چندمین بچه ته و سوال پشت سرشم جنسیت بچه ست.بازم اگه وقت باشه از واندر فول بودن سورپرایزش میگن و تجربیات خودشون و الی آخر.

از احوالات خودم هم که بپرسین میگم ای بد نیستم خوب هم نیستم.خیلی استرس دارم یه جورایی دلم میخواد زودتر بیاد که از این وضعیت خلاص شم.زیاد این روزا سر حال نیستم.همش بخاطر همین استرس که گفتم و بی خوابی شباست.تا بخواد خوابم ببره که یه پروژه ست. اینقدر این دنده اون دنده میشم و آی و اوی میکنم تا خوابم ببره.تا صبح هم که ماجرای دستشویی براهه.

وقتی هم میخوابم به قول خودم بغلام درد میگیره.هر وری هم که میشم همون ور درد میگیره.خلاصه که احساس میکنم اصلا جون ندارم واسه زایمان.زایمان یه طرف بعد زایمان بچه داری هم یه طرف.

دیشب دوباره قلبم مثل دفعه قبل شده بود.شدیدا طپش قلب داشتم.بی حال هم شده بودم مثل اینکه کلی تند تند راه رفته باشم هم نفس نفس می زدم ولی هر چی محمد گفت بریم بیمارستان حال نداشتم.گفتم مثل دفعه قبله دیگه.تازه دفعه قبل تکونای گردویی کم شده بود ولی الان که داره شکم من رو سوراخ میکنه کجا پاشم برم.

این یه ماه هم میاد و میره.گرچه که دلم میخواد زودتر بیاد .دلم واسش  تنگ شده.دلم میخواد زودتر مامان شم.دلم میخواد انتظارم تموم شه.خیلی دوسش دارم ولی نمیدونم چقدر. وای خدا خیلی گیج میزنم.احساساتم عجیبه.


اون مطالب بالا رو قبل ناهار نوشتم.چند وقتیه ساعت ناهار محمد که میشه منم میزنم بیرون با سبد غذام و باهمدیگه میریم پارک پشت شرکت که خیلی هم قشنگه ناهار میخوریم.هم یک ساعتی از وسط روز باهمیم هم واسه من خیلی زود میگذره و تا بر گردم خونه محمد هم ۳ ساعت بعدش خونه ست از طرفی تو این مدت به موقع و با میل ناهار ظهرم رو خوردم و صبر نکردم محمد بیاد که یه دفعه ناهار و شام رو یکی کنم.

امروز بعد حرفای بالا اینقدر کسل بودم که حوصله جمع و جور کردن ناهار رو هم نداشتم.وقتی رفتم دنبالش گفتم از بیرون یه چیزی بخوریم.جاتون خالی رفتیم پیتزا هات.ناهار بازارش یه بوفه داره که یکی دو مدل سالاد و پاستا و چند رقم هم پیتزا داره.دسراشم میگن خوشمزست ولی من اصلا دسری نیستم هیچ وقت حتی امتحانشم نکردم.بوفه ش مختصره ولی کیف میده  هر چی میخوای  وردار بخور کسی چپ چپ نگاهت نمی کنه.یعنی فلسفه شون همینه.مردم هم همه اومدن بخورن.اینحا هم که کسی نمیره پیتزا فروشی کلاس بذاره.کلاس ماله رستورانای ۴ ستاره به بالاست.

 الغرض اینقدر الان خوردم که دارم میترکم ولی الان احساس میکنم سر حالترم.همیشه همین طوری بودم.شکمم که پر میشه دلم باز میشه.


باید پاشم خونه رو مرتب کنم.جارو بزنم.دستشویی رو بشورم.یه دست اساسی به آشپز خونه بزنم.خرید هم باید برم.کلی هم لباس نشسته دارم.آخه مامی خانم ما خیلی مرتب و تمیزه.ولی نمیدونم من چرا اینقدر هپلی از آب در اومدم.اون موقع ها که ازدواج نکرده بودم میگفت برو خونه خودت ببینم بازم اینقدر ریخت و پاشی یا نه.به قول خودش زبونش مو در آورد اینقدر بهم گفت از بیرون میای کفشت رو بذار تو جا کفشی.این آخریام یه نفرینی داشت میگفت مار بره تو گوشت اینقدر گفتم کفشات رو بذار تو جا کفشی و نذاشتی.

حالا نه اینکه الان خونه مون بازار شام باشه ها نه ولی مامان ما هر مرتبی رو مرتب نمیدونه.پاشم برم بسابم و بروفم که لا اقل تا وارد میشه تو ذوقش نخوره.

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 14:50  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 17:9  توسط گلدونه  | 

 
 


خاطره

یه خاطره ای محمد واسه مهمونامون تعریف کرد خیلی خندیدن گفتم به شما هم بگم.

یه شب من جلوی تلویزیون خوابم برد ولی محمد همچنان بیدار بود و تی وی میدید.دم صبح وقتی میخواسته بخوابه صداش کردم و گفتم:هانی هانی بیا اینجا یه چیزی واست بخونم.اون طفلی هم فکر کرده من دارم خواب میبینم گفته عزیزم بخواب فردا واسم بخون.ولی من خیلی جدی گفتم نه آخه همین طوری تو مخمه بیرون نمیره.حالا حدس بزنین شعرم چی بوده.

در زمانهای قدیم شاه تیر اندازی میکرد    فرح طناب بازی میکرد   شاه میگفت بسه دیگه   فرح میگفت ده تا