سلام ما اومدیم.این دفعه دوتایی و باهمدیگه.
از اول اول میگم که هیجانش بیشتر بشه.
شنبه صبح رفتیم بیمارستان .من . محمد .مامانم .خواهرم.یه خانم پرستار که از قبل منتظرم بود ما رو راهنمایی کرد به سمت اطاق زایمان ولی همون اول گفت فقط دو تا همراه میتونن تو اطاق باهاش باشن.آخ ما رو میگی.از اونجایی که مامانا همیشه مظلومن (آخه من خودم یه مامان مظلومم.)مامانم گفت خوب من بیرون میمونم.ولی محمد گفت اینجوری نمیشه و به خانمه گفت این زن من فقط همین یه خواهر رو داره که میخواد بالا سرش باشه از طرفی مادر خانم من از یه راه خیلی دوز واسه این لحظه اومده شما بیاین و اجازه بدین هممون پیشش باشیم.اینا هم که درجه فهمیدگی شون آمپر چسبونده گفت باشه من خودم مادرم و میفهمم بگو مادر خانمت هم بیاد تو اطاق.
بعد از اون من رو خوابوندن رو تخت و یه سرم فشار هم کردن تو دستم که دردام شروع بشه.ولی از درد هیچ خبری نبود.حالا بماند که من از هیجان فقط گریه میکردم.
حالا از ساعت نه صبح این ماجراها شروع شد رسیدیم به ساعت دوازده ظهر که دکتر اومد بالاسرم و کیسه آبم رو پاره کرد.از همون لحظه درد من هم شروع شد .خانم پرستار بهم گفت بود دردت که به مرحله ای رسید که شدید شد بهم بگو که دکتر بیهوشی رو خبر کنم واست اپیدورال تزریق کنه.
منم اولش تحمل کردم و بعد از یه مدت دیدم نه انگار وقتش رسیده که سوزن رو بهم بزنن.شانس من دکتر بیهوشی همون موقع رفته بود اطاق عمل واسه یه عمل آپاندیس و بهمون گفتن که چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت دیگه میاد..حالا مگه میاد.سر ساعت سه محمد دوباره رفته بود که ببینه چی شد بهش گفتند کارش گیر کرده تو اطاق عمل تا یک ساعت دیگه میاد.بیچاره محمد پشت در اطاق زایمان مونده بود تصمیم بگیره به من راستش رو بگه یا الکی بگه داره میاد.خلاصه از ساعت دو تا چها که اوج درد من بود کار خانم دکتر طول کشید و چهار اومد اپیدورال نازنین رو تزریق کرد.تموم شد.درد تموم شد.از ساعت چهار تا ساعت هشت واسه خودم آروم دراز کشیدم رو تخت و بعضی وقتا هم یه چرتی میزدم.انگار نه انگار که الان میخوام بزام.
دیگه از ساعت هشت پرستارم شروع کرد به پوش پوش.منم تا اونجا که میتونستم فشار میدادم که گردویی بیاد بیرون.جوری که مامانم اینا میگفتن ما فکر کردیم خودش میخواد بچه رو به دنیا بیاره و از دکتر خبری نیست.ولی خانم پرستار مهربون رفت به دکترم زنگ زد که بیا وقتشه اونم بعد از ۵ دقیقه خودش رو رسوند بیمارستان و بعد از اون کل قضیه نیم ساعت هم طول نکشید.بعله جونم براتون بگه که تو همون حال و هوای به دنیا اوردن گردویی بودم که مامانم بهم گفت شاینا دنیا اومده عزیزم.
از اون روز اینجانب گلدونه صاحب یه دختر گل گلی شدم به اسم شاینا.
شاینا روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد ۵۲ سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت به دنیا اومد و خوشبختی ما رو تکمیل کرد.
شاینا در فارسی به معنی شاه دانه هست و در انگلیسی به معنی زیبا با این حروف (Shayna)که البته اینجا میگن شینا(با کسر شین).جالبه که این اسم رو من خیلی قبل تر از پست انتخاب اسم گردویی انتخاب کرده بودم ولی یکی از دوستان به نام مریم همین اسم رو به من پیشنهاد داده بود البته با معنی کردی و یه اسپلینگ دیگه.تعداد این اسم هم اینجا و هم ایران خیلی نادر هست.از همه مهمتر به نظرم به دخترم اسمش خیلی میاد.
از همه این ماجراها بگذریم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین تجربه های زندگیم رو اون روز تجربه کردم.از هیجان قبلش گرفته تا درد کشیدن و صدای خر در آوردن و تجربه بی حسی پاهام و بعدشم دیدن روی گل دخترم.
همون شب اول محمد پیشم خوابید و شب دوم مامانم.روز دوشنبه صبح هم مرخصم کردن.عصر دوشنبه هم شاینا رو گذاشتیم تو ماشین و بردیمش خرید.کلی چیز میز باید واسش میگرفتیم که قبلا فکر میکردم احتیاج نمیشه.خلاصه دخترم همون روز اول با پدیده ای به نام شاپینگ آشنا شد.
این بود ماجراهای ما.مرسی از دلگرمی هاتون قبل از زایمان و تبریکات بعد از زایمان.
مواظب خودتون باشین و مثل همیشه تا میتونین خوش بگذرونین.آها قدر سلامتیتون رو هم بدونین.
بوس بوس