تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


شاینا در سفر

ما از مسافرت برگشتیم.دخترم خیلی خانم بود توی راه و همش خوابیده بود.

تولد سی سالگی بابایی و یک هفتگی دختری رو باهم خونه خواهرم جشن گرفتیم.دو شب دیگه هم خونه دوستان مهمون بودیم.

راستی کی گفته خونه خاله هر کاری میشه کرد.آخه شاینا به این قدش دیگه نمیتونست بیشتر از این خونه خاله رو کثیف کنه.خاله جون هم همش میگفت عیب نداره فدای سرش.

اینم عکسای مسافرت دخترم.

شب تولد بابایی که ایشالاه صد ساله بشه.

اولش خندان بعدش خوابالو.

شاینا خانم در راه مهمونی.

اینم یه صبح خوش رنگ.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:55  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:26  توسط گلدونه  | 

 
 


برای محمد

وقتی شاینا رو میسپارم تو بغلت خیالم از همه نظر راحته.میدونم دخترم تو امن ترین پناهگاه دنیاست.همون پناهگاهی که من رو هم پناه داده.همون آشیونه گرمی که توش تمام غم های دنیا یادم میره.همون جایی که تمام خستگیام از بین میره.

فردا هزارمین روز ازدواجمونه.

هزار روزه که مونس و همدم منی..

هزار روزه که پشت و پناه منی.

هزار روزه که دنیا درهای خوشبختی رو به روم باز کرده.

هزار روزه که من هر روز عاشق تر از دیروزم.

هزار روزه که با تو ام.

صمیمی ترین دوستم.عزیزترین همراهم.دوست داشتنی ترین همسفرم.عشق من.هزارمین روز زندگیمون مبارک.ایشالاه ده هزارمین و صد هزارمینش رو هم در کنار هم باشیم.

مثل همیشه یادت نره که

دوست دارم عاشقتم دیوونه تم دیوونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:24  توسط گلدونه 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 17:26  توسط گلدونه  | 

 
 


شاینا گل من

دختر خوبیه. شبا ساعت ۱۱ حمومش میکنم بعدش تا شیر بخوره و عوض بشه ساعت ۱۲ میخوابه تا سه.دوباره یه سری شیر میخوره میخوابه تا هفت و نیم هشت صبح.در طول روز هم تقریبا همش خوابه.

خوب دخترم در پنج روزگیش دو تا از کانادایی ترین مکانهای عمومی رو افتتاح کرد.تیم هورتونز(یه کافی شاپ زنجیره ای)و رویال بانک(از معروفترین بانک های کانادایی).

دیروز باهمدیگه رفتیم مال تمام لباس پسرونه ها پس دادیم.

فردا داریم میریم خونه خواهرم.اینم از اولین مسافرت شاینا خانم.

اینم چند تا عکس از خانم شاینا به ترتیب روزهای تولد.

لحظه تولد در حال پوشیدن اولین لباس زندگیش

اولین بغل مامی

اینم یه پستونک با صورت پشتش

روز دوم در بیمارستان

دخترم در راه خونه

سه روزگی گردویی

چهار روزگی شاینا بعد از حمام

شاینا در پناه بابا

خواب روزانه.دست زیر سر

شاینا در پنج روزگی مست از قربون صدقه مامان بزرگ

مواظب خودتون باشین و خوش بگذرونین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:52  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 17:25  توسط گلدونه  | 

 
 


ماجراهای زایمان

سلام ما اومدیم.این دفعه دوتایی و باهمدیگه.

از اول اول میگم که هیجانش بیشتر بشه.

شنبه صبح رفتیم بیمارستان .من . محمد .مامانم .خواهرم.یه خانم پرستار که از قبل منتظرم بود ما رو راهنمایی کرد به سمت اطاق زایمان ولی همون اول گفت فقط دو تا همراه میتونن تو اطاق باهاش باشن.آخ ما رو میگی.از اونجایی که مامانا همیشه مظلومن (آخه من خودم یه مامان مظلومم.)مامانم گفت خوب من بیرون میمونم.ولی محمد گفت اینجوری نمیشه و به خانمه گفت این زن من فقط همین یه خواهر رو داره که میخواد بالا سرش باشه از طرفی مادر خانم من از یه راه خیلی دوز واسه این لحظه اومده شما بیاین و اجازه بدین هممون پیشش باشیم.اینا هم که درجه فهمیدگی شون آمپر چسبونده گفت باشه من خودم مادرم و میفهمم بگو مادر خانمت هم بیاد تو اطاق.

بعد از اون من رو خوابوندن رو تخت و یه سرم فشار هم کردن تو دستم که دردام شروع بشه.ولی از درد هیچ خبری نبود.حالا بماند که من از هیجان فقط گریه میکردم.

حالا از ساعت نه صبح این ماجراها شروع شد رسیدیم به ساعت دوازده ظهر که دکتر اومد بالاسرم و کیسه آبم رو پاره کرد.از همون لحظه درد من هم شروع شد .خانم پرستار بهم گفت بود دردت که به مرحله ای رسید که شدید شد بهم بگو که دکتر بیهوشی رو خبر کنم واست اپیدورال تزریق کنه.

منم اولش تحمل کردم و بعد از یه مدت دیدم نه انگار وقتش رسیده که سوزن رو بهم بزنن.شانس من دکتر بیهوشی همون موقع رفته بود اطاق عمل واسه یه عمل  آپاندیس و بهمون گفتن که چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت دیگه میاد..حالا مگه میاد.سر ساعت سه محمد دوباره رفته بود که ببینه چی شد بهش گفتند کارش گیر کرده تو اطاق عمل تا یک ساعت دیگه میاد.بیچاره محمد پشت در اطاق زایمان مونده بود تصمیم بگیره به من راستش رو بگه یا الکی بگه داره میاد.خلاصه از ساعت دو تا چها که اوج درد من بود کار خانم دکتر طول کشید و چهار اومد اپیدورال نازنین رو تزریق کرد.تموم شد.درد تموم شد.از ساعت چهار تا ساعت هشت واسه خودم آروم دراز کشیدم رو تخت و بعضی وقتا هم یه چرتی میزدم.انگار نه انگار که الان میخوام بزام.

دیگه از ساعت هشت پرستارم شروع کرد به پوش پوش.منم تا اونجا که میتونستم فشار میدادم که گردویی بیاد بیرون.جوری که مامانم اینا میگفتن ما فکر کردیم خودش میخواد بچه رو به دنیا بیاره و از دکتر خبری نیست.ولی خانم پرستار مهربون رفت به دکترم زنگ زد که بیا وقتشه اونم بعد از ۵ دقیقه خودش رو رسوند بیمارستان و بعد از اون کل قضیه نیم ساعت هم طول نکشید.بعله جونم براتون بگه که تو همون حال و هوای به دنیا اوردن گردویی بودم که مامانم بهم گفت شاینا دنیا اومده عزیزم.

از اون روز اینجانب گلدونه صاحب یه دختر گل گلی شدم به اسم شاینا.

شاینا روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد ۵۲ سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت  به دنیا اومد و خوشبختی ما رو تکمیل کرد.

شاینا در فارسی به معنی شاه دانه هست و در انگلیسی به معنی زیبا با این حروف (Shayna)که البته اینجا میگن شینا(با کسر شین).جالبه که این اسم رو من خیلی قبل تر از پست انتخاب اسم گردویی انتخاب کرده بودم ولی یکی از دوستان به نام مریم همین اسم رو به من پیشنهاد داده بود البته با معنی کردی و یه اسپلینگ دیگه.تعداد این اسم هم اینجا و هم ایران خیلی نادر هست.از همه مهمتر به نظرم به دخترم اسمش خیلی میاد.

از همه این ماجراها بگذریم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین تجربه های زندگیم رو اون روز تجربه کردم.از هیجان قبلش گرفته تا درد کشیدن و صدای خر در آوردن و تجربه بی حسی پاهام و بعدشم دیدن روی گل دخترم.

همون شب اول محمد پیشم خوابید و شب دوم مامانم.روز دوشنبه صبح هم مرخصم کردن.عصر دوشنبه هم شاینا رو گذاشتیم تو ماشین و بردیمش خرید.کلی چیز میز باید واسش میگرفتیم که قبلا فکر میکردم احتیاج نمیشه.خلاصه دخترم همون روز اول با پدیده ای به نام شاپینگ آشنا شد.

این بود ماجراهای ما.مرسی از دلگرمی هاتون قبل از زایمان و تبریکات بعد از زایمان.

مواظب خودتون باشین و مثل همیشه تا میتونین خوش بگذرونین.آها قدر سلامتیتون رو هم بدونین.

بوس بوس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:55  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:25  توسط گلدونه  | 

 
 


دختر مامی

یه دختر دارم شاه نداره                       صورتی داره ماه نداره              

شاینا خانم روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد پنجاه و دو سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت بدنیا اومد.

تولدت مبارک دختر مامی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:31  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 17:24  توسط گلدونه  | 

 
 


زودی بر میگردم

سلام 

خوب دیگه فردا تو راهه و روز موعود بالاخره سر رسید.

همچنان دلهره شدید دارم ولی محمد میگه تا پاهات برسه به بیمارستان دیگه مثل موج باید با جریان حرکت کنی.بخاطر همین دیگه به فکر آخرشی تا ترس اولش.

امشب طبق یه قرار قبلی من و محمد رفتیم اول یه آتلیه عکاسی چند تا عکس با شکم گنده من گرفتیم تا یادگاری بمونه.ژستایی که میگفت بگیریم من رو یاد روز عروسیمون انداخت که چقدر با عکاسه دعوا کردم که ما نیومدیم تبلیغ کت شلوار کنیم که این ژستهای مسخره لویی چهاردهم  رو بهمون میگی بگیر. بهش میگفتم ازمون چهار تا دونه عکس بگیر ولی حسابی و با کلاس .نمی خوام صد تا عکس در پیت بگیری.(عروسی بودم واسه خودم.سر فرصت واستون از اونم میگم.)ولی خوب خاطر گردویی عزیز تر از این حرفا بود و خانمه تا تونست ازمون عکس گرفت ولی بازم ما کار خودمون رو کردیم و اون چند تا که از همه بیشتر دوست داشتیم  رو سفارش دادیم.بعد هم با همدیگه  رفتیم اینجا یه شام عاشقانه تو یه محیط رمانتیک خوردیم.خلاصه تا تونستیم سعی کردیم از آخرین روز خانواده دو نفریمون استفاده کنیم که از فردا سه نفری میشیم.

همگی مواظب خودتون باشین و مثل همیشه بهتون سفارش میکنم که خوش بگذرونین تا اونجا که میشه.

منم زودی بر میگردم با کلی خبر و اطلاعات جدید.

دوستون دارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:2  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 17:24  توسط گلدونه  | 

 
 


خاله م رفت گردویی نیومد

سلام

خاله م و بچه ها رفتن آمریکا.صبح بردیمشون فرودگاه تورنتو.آخر سر هم گردویی رو ندیدن.خیلی حال گیریه بخاطر یه علف بچه این همه راه رو بکوبی بیای بعد هم اینجوری بشه.

جاشون خیلی خالیه.انگار خونمون سوت و کور شده .حالا خواهر زاده م دوباره مظلوم نشسته داره تلویزیون میبینه.دوستاش نیستن باهم بازی کنن و تو سر و کله هم بزنن.منم دیگه از شغل ساعت نگه داری واسشون موقع بازی با کامپیوتر استعفا دادم.آخه واسه اینکه دعواشون نشه نیم ساعت یه بار جاشون رو عوض میکردم.البته نه اینکه دیگه اصلا دعواشون نشه ولی خوب بی نتیجه هم نبود.

دو سه روزه برگشتم به زندگی عادیم.خسته شدم اینقدر منتظرش نشستم تو خونه.حوصله م بدتر سر میرفت و شبا به گریه زاری ختم میشد.

دیروز رفتیم مال البته من زیاد نمیتونم بدو بدو کنم فوری دلم درد میگیره ولی بازم بهتر از هیچیه.بیشتر گلاب به روتون پشتم به دیوار یا تو دستشویی هستم یا دارم میخورم.تو همون مال مادر شوهرم بهم زنگ زد.نگران بود میگفت چرا دنیا نمیاد؟کاشکی بری دکتر چکاپ کنی.تا اونجا که تونستم خیالش رو جمع کردم ولی میدونم دوری و هزار تا فکر و خیال.

هر شب که میخوام بخوابم مامانم و خواهرم میگن برو بخواب تا ایشالاه بیای بیدارمون کنی بگی وقتشه.مخصوصا که معمولا شبا دلم درد هم میکنه و چنان فشاری بهم میده که میگم دیگه واقعا وقتشه. خواهرم که میگه همیشه تو خواب یه خبری میشه ولی هر روز صبح که پا میشم در کمال نا باوری میبینم که هنوزم حامله م.

دو روز دیگه بیشتر نمونده.شنبه اول وقت باید برم بیمارستان بخوابم.خدا کنه خیلی طول نکشه.خیلی هیجان دارم.ترس از زایمان و اینکه نمیدونم بالاخره سزارین میشم یا طبیعی یه طرف روبرو شدن با بچه و یه دنیای جدید هم یه طرف و اینکه حتی نمیدونم دختره یا پسر هم شده خودش یه طرفه دیگه که به هیجانات من اضافه میکنه.کاشکی لااقل میدونستیم دختره یا پسر.

این هم میگذره.تمام این روزام یادم میره و مطمئنم بعد از یه مدت بازم ساز من بیبی میخوام رو کوک میکنم.نمی دونم محمد هم غر غرای من یادش میره یا نه.خدا کنه یادش بره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 16:57  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 17:24  توسط گلدونه  | 

 
 


شرمنده

هر کی یه چیزی صداش میکنه.

عموش بهش میگه قاسم.

شوهر دوستم میگه رکسانا.

دوستم میگه تیمورتاش.

بابام میگه گل محمد(گلدونه و محمد)

خودمون هم که گردویی.

میترسم بچه م اصلا اسم اصلیش رو یاد نگیره ولی خداییش عاشق اسم انتخابی بابامم.اصل خوش ذوقیه.

اون روز حرف خوشگلی بچه بود گفتم خوبه بچه من دنیا بیاد موهاش کمونه و ناخناش آماده مانیکور اینقدر اون تو مونده.شوهر خواهرم گفت دیگه باید به فکر ثبت نام مدرسه تو سپتمبر واسش باشین.تا دنیا بیاد باید بره مدرسه.

راستش تصمیم داشتم تا دنیا نیومده ننویسم دیگه لوس شده اینقدر گفتم هنوز نیومده ولی چه کنم که دلم واسه اینجا تنگ میشه.خودم که حدسم بر شنبه ست همون زایمان زور زورکی.

الان دقیقا هفته چهل و یکم هستم و از هفته سی پنجم منتظر.دلیلشم اینه که خواهرم پسر کوچولوش رو تو این هفته دنیا آورد.منم دیگه فکوس کرده بودم که خوب پس ممکنه منم اون موقع زایمان کنم ولی زهی خیال باطل.

یه منتظر خسته که خیلی دوستون داره آرزو میکنه تا میتونین خوش باشین.

بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:43  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط گلدونه  | 

 
 


هنوزم مثکه ما حامله ایم ادامه دارد.

تا حالا که هنوز خبری نشده.فکر نمیکنم گردویی به حدس مامانم هم گوش نکنه چون اگه اینطور بود باید امروز می اومد.اگه همین الانم کارم به بیمارستان بکشه دیگه ایشالاه ششم دنیا میاد.

پنجشنبه شب خیلی حالم گرفته بود با محمد دوتایی رفتیم یه چرخ تو شهر بزنیم سر از Niagara on the lake در آوردیم.یه جاده جدید از شهر خودمون کشف کردیم که خیلی هم قشنگ بود.ده دقیقه هم بیشتر تو راه نبودیم.همچین یه بارونی هم می اومد که کیف کردم و حوصله ام هم سر جاش اومد.وقتی هم که برگشتیم مامانم رو سوار کردم بردم پیش خواهر و خاله م که بچه ها رو برده بودن جای همیشگی Mac Donalds.مامانم مونده بود خونه چون ماشین جا نداشته.تا نزدیک ده ونیم شب اونجا بودیم ولی وقتی برگشتم خونه هنوزم مشکلی که از ظهر که از دکتر برگشته بودم رو داشتم.

دیگه آخر شب زنگ زدم به Ontario telehealth و از وضعیتم گفتم بهم پیشنهاد داد که برم بیمارستان تا چکاپ بشم.

دیگه بماند که جرات از سر جام پا شدن نداشتم که لباس بپوشم و برم.همش میگفتم نمیشه اون تو بمونه نیاد بیرون.کلی وحشت کرده بودم ولی چاره ای نبود.خلاصه تو بیمارستان یه معاینه از خودم و گردویی کردن گفتن برو خونه که خبری نیست.حالا بماند که چقدر  باهام همشون مهربون بودن.آدم کیف میکرد از اخلاق و رفتارشون.

به هر حال دست از پا درازتر برگشتم خونه.هنوزم منتظرم.احساس سبکی میکنم.خوابم خیلی خوبه.پوستم بهتر شده.فقط انتظار و انتظار.

***این telehealth ontario خیلی چیز خوبیه.آی اونتاریویی ها حتما خیلی هاتون ازش خبر دارین ولی من واسه محض احتیاط میگم ایشالاه که کار هیچ کس به این چیزا نکشه.

اگه خدایی نکرده مشکلی واستون پیش اومد از مشکلات بچه داری گرفته تا اگه سوالی چیزی در رابطه با مسایل پزشکی داشتین میتونین با این تلفن که مجانی هم هست تماس بگیرین و مشکلتون رو مطرح کنین.یه حالت مشاوره داره.اگه لازم باشه خودشون همون موقع واسه بیمارستان تمام مشخصاتتون رو فکس میکنن و از شما میخوان که برین بیمارستان.اگه مشکل رو خودتون بتونین حل کنین که راهنمایی های لازم رو بهتون میکنن تا خیالتون رو هم جمع نکنن ول کن معامله نیستن. 

 18667970000 هم شماره همین Telehealth Ontario هست.

مواظب خودتون باشین.

فعلا بای بای تا ببینم بازم با شکم گنده میام بنویسم یا نه.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:9  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط گلدونه  | 

 
 


دکتر و بیمارستان

دکتر واسه ۱۲ آگوست واسم وقت بیمارستان گرفت.

گفت الان کاملا آماده هستم.اگه تا اون موقع نزاییدم دوازدهم اول وقت باید بیمارستان باشم که هر طور شده بیارنش بیرون.اگه هم که تو این هفته بزام که هیچی دیگه.

خلاصه نهایت قضیه ۹ روز دیگه ست.

حالم گرفته.هم میترسم هم نگرانم.خسته م.از انتظار خسته شدم.اگه تا پنجشنبه دیگه دنیا نیاد خاله م میره امریکا.بچه من رو نمیبینه.دختر خاله م با گردویی قهر کرده.خواهر زادهم تا از دکتر برگشتم پرسید دکتر گفت دختره یا پسر؟از صبحم به مامانش میگه شنیدم میخوای خاله شی.به من و محمد هم همش میگه میخواین امروز مامان و بابا بشین.

اصلا دلم نمیخواد از جام تکون بخورم.همش رو مبل دراز کشیدم.ورم پاهام این دو روزه که خونه بودم خیلی کمتر شده ولی هنوزم ورم دارم.

ضربان قلب گردویی ۱۳۱ بود خودم هم ۷/۲ پوند وزنم زیاد شده.

اصل قضیه اینه که خودم اصلا احساس درد نمیکنم.فکر میکنم حالا حالا ها خبری نباشه.شبا بهتر میخوابم.حتی کمتر دستشویی میرم.

حالم گرفته شدید.شاید چند روز نیام اینجا.اگه همه چی مثل الان بود یه خبری از خودم بهتون میدم تا قبل از زایمان.

دوستون دارم.نگران من نباشین.به خودتون خوش بگذرونین تا من برگردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:15  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 17:23  توسط گلدونه  | 

 
 


خیلی منتظرم.

اومدم بگم هنوز خونه ام.گردویی هم هنوز سر جای قبلیشه.

نه دردی نه چیزی.فقط احساس خفگی میکنم.همش گرممه.

فردا ظهر باید برم دکتر ببینم چی میگه.خدا کنه خیلی طول نکشه که صبرم داره سر میاد.

دعا کنین زودتر بزام که تا چند وقت از دستم راحت باشین.

دوستون دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:20  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 17:22  توسط گلدونه  | 

 
 


فکر کنم هر دختر بچه ای که به سن سه سالگی میرسه  شروع به انتخاب اسم برای تک تک  عروسک هاش میکنه.این موضوع یه صورت یه  عادت در میاد طوری که هردختر  نوجوانی نسبت به شرایط و مد روز  چندین اسم برای فرزند آینده ش مد نظر داره.

منم مثل همه دخترهای دیگه همیشه یک سری کامل اسم رزرو شده داشتم.تا وقتی که گردویی حضورش رو اعلام کرد.

 

راستش حساسیت انتخاب اسمم به حد آخر رسید.تمام سالهایی که در انتظار داشتن یه نی نی بودم تا از میون اسمای محبوبم یکی رو انتخاب کنم فراموش شد.یعنی یه جورایی احساس کردم قضیه خیلی جدی شده.

 

نه ماهه تمام هست که دارم در مورد اسم جستجو میکنم.یعضی وقتا حس میکنم حساسیت زیادی به خرج میدم ولی پیش خودم میگم ارزشش رو داره چون اسم هر کس همیشه عمر اون شخص همراهشه.پس نباید غافل شد.

 

اسمی که باید واسه گردویی انتخاب کنیم چند تا شرط اساسی داره.

 

  • اولین و مهمترینش ایرانی باشه.ترجیحا فارسی یا کردی(بخاطر زیبایی نامها و اصلیت پدرم)
  • این اسم در ایران اسم کم و تکی باشه.

 

  • اسم انتخابی تو لیست سفارت ایران در کانادا موجود باشه تا موقع گرفتن شناسنامه و پاسپورت ایرانی دچار مشکل نشیم.

 

  • این اسم رو در این کشور که مسلما کشور اصلی گردویی خواهد بود براحتی تلفظ کنن.یا حداقل مشابه این اسم رو داشته باشن.

 

  • در ضمن معنی بدی به انگلیسی نده.

 

  • بغیر از تلفظ صحیح مرتبط بودن جنسیت اسم در ایران و کانادا هم از شروط اصلی هست.بطور مثال اسم پسرونه انتخابی در ایران مشابه دخترونه در کانادا نداشته باشد.

 

  • یکی دیگه از اصلی ترین فاکتورهای انتخاب اسم باز بر میگرده به این کشور.اسم گردویی نباید اسمی باشه که قابل عوض شدن به شکل مسخره باشه.چیزی که در مدارس اینجا بسیار رایج هست.مسخره کردن یا به قول اینا بولی.البته بچه ها همیشه یه چیزی دارن که بسازن ولی تا میشه باید  پیشگیری کرد.

 

  • اسم انتخابی در کانادا از مد افتاده و قدیمی نباشه.این سخترین قسمت قضیه هست.چون به هر حال همه  اسامی اینجا برای ما جدید هست و ما هیچ نظری در این رابطه نداریم.

 

همه این شروط در حداقل 7 یا 8 سایت مختلف باید چک بشه بعد از اون میرسه به طفلی بابام که هر سری از پای تلفن  باید معنی اسم انتخابی رو از لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین چک کنه و بیچاره همکارای محمد که هر روز باید یکی یکی اسامی انتخابی رو با دیکته های مختلف بخونن و نظرشون رو راجع به همه موارد بالا بگن.خواهر زاده م هم به عنوان مشاور در امور مدرسه ای تمام همکاری لازم رو باهامون میکنه.

 

اینا همه یک طرف اینکه هنوز ندونی که گردویی دختره یا پسر  یه طرف.چون همه کارا باید دوبله انجام بشه.

 

بعد از تمام این فیلتر ها چندین و چند اسم تا حالا پیدا کردیم که با خیلی از شرایط بالا جور در میاد.ایشالاه وقتی گردویی دنیا اومد هم میفهمیم جنسیتش چیه هم اسمش.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:25  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:22  توسط گلدونه  | 

 
 


گزارش دیروز

دیروز هم گذشت. مامان و خالمه م رو بردم نیاگارا یه Outlet mall (مغازه هایی که جنسای مارک دار رو به قیمت ارزونتر میدن).البته من همش از این مغازه میرفتم تو مغازه بعدی و میشستم چون نه واسه خودم با این هیکل قصد خرید داشتم نه محمد چیزی میخواست نه گردویی.

با این حال واسه گردویی یه ژاکت خریدم واسه محمد شلوار.واسه خودم هم از رو ناچاری یه Flip Flop (دمپایی لا انگشتی پلاستیکی)چون دیگه پام تو کفشام از ورم تا شده بود.

خواهرم تو یکی از مغازه ها بهم زنگ زد داشتم باهاش صحبت میکردم یکهو احساس کردم عرق یخ کرده کردم و دست و پام داره میلرزه.به مامانم ندا دادم و پریدم تو ماشین کولر رو روشن کردم و  هر چی خوراکی داشتیم خوردم ولی بازم دست پام تا چند دقیقه بعدش میلرزید.بعدشم یه نوشابه خریدم که فشارم رو ببره بالا.خلاصه داشتم تلف میشدم.

عصری هم که کارمون تو مال تموم شد بچه ها اصرار داشتن بریم نیاگارا بازی کنیم ولی من شدیدا پام رو کردم تو یه کفش که نه.من خسته م.نمیدونم چقدر انرژی دارن این وروجکا.فقط بردمشون یکی دو دور با ماشین زدیم تو شهر.

ولی دیروز احساس میکردم واقعا دیگه جون ندارم حرکت کنم.به مامانم اینا گفتم از فردا من میمونم تو خونه شما هر جا خواستین میبرمتون بعد زنگ بزنین میام دنبالتون ولی این حرفیه که هر روز میزنم.

تا ببینیم چقدر خودم وسوسه میشم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:18  توسط گلدونه 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 17:21  توسط گلدونه  | 

 
 


بیمارستان و مسافرت در کانادا

مثل اینکه این وروجک همچنان جا خوش کرده.حتی اون دردای شبانه هم دیگه سراغم نمیاد و شبا هم عالی میخوابم.فقط همون ورم قبلی رو دارم و خستگی گاه به گاه(مخصوصا تو کار خونه).

دیروز منزل دختر خاله ام تورنتو مهمون بودیم.جاتون خالی.عصری هم که برگشتیم خونه بچه ها (دختر خاله ۱۲ ساله پسر خاله ۹ ساله و دختر خواهرم ۸ سال و نیمه)رو بردم مک دانلدز تا هم شام بخورن هم بازی کنن اونجا.جای پسر خواهرم هم خالی که تا M مک دانلدز رو میبینه میگه اووووووم یامیییی.یام یام.

نمیدونم چی داره که بچه ها اینقدر دوست دارن اونجا رو.

همه از ایران نگران مسافرت رفتنهای من هستن.خوب شرایط اینجا خیلی فرق میکنه. همه بیمارستانا اینجا امکانات یکسان دارن.هم اینکه با این کارت بیمه به سبب مجانی بودن بیمارستانها همه بیمارستانها مریض رو قبول میکنن  و فقط کافیه بیمارستان مربوطه از طریق فکس از بیمارستان شهر ما مدارک و پرونده  پزشکی من رو بخواد.

اینجا هم که فرقی نمیکنه کدوم دکتر بیاد بالا سر آدم چون حتی تو شهر خودمون هم همین وضعیت وجود داره و اصلا روش ننوشته که دکتر خودم من رو زایمان کنه.همش بستگی به دکتر کشیک داره.پس تورو خدا نگران من نباشین.من خودم به اندازه کافی لوس و ننر هستم شما لوسترم نکنین.

من از همین جا از طرف گردویی  از همه دوستان آشنایان و فامیل معذرت خواهی میکنم که اینقدر همه رو معطل خودش کرده.آخه این یه وجب بچه ببین چه میکنه ها.منکه تصمیم گرفتم منتش رو نکشم.هر وقت خواست بیاد.

اگه عمری بود تو پست بعدی از اسم گذاری واسه گردویی میگم.

دوستون دارم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:53  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 17:21  توسط گلدونه  |  </