وقتی شاینا رو میسپارم تو بغلت خیالم از همه نظر راحته.میدونم دخترم تو امن ترین پناهگاه دنیاست.همون پناهگاهی که من رو هم پناه داده.همون آشیونه گرمی که توش تمام غم های دنیا یادم میره.همون جایی که تمام خستگیام از بین میره.
فردا هزارمین روز ازدواجمونه. هزار روزه که مونس و همدم منی.. هزار روزه که پشت و پناه منی. هزار روزه که دنیا درهای خوشبختی رو به روم باز کرده. هزار روزه که من هر روز عاشق تر از دیروزم. هزار روزه که با تو ام. صمیمی ترین دوستم.عزیزترین همراهم.دوست داشتنی ترین همسفرم.عشق من.هزارمین روز زندگیمون مبارک.ایشالاه ده هزارمین و صد هزارمینش رو هم در کنار هم باشیم. مثل همیشه یادت نره که دوست دارم عاشقتم دیوونه تم دیوونه.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 14:24 توسط گلدونه
ما از مسافرت برگشتیم.دخترم خیلی خانم بود توی راه و همش خوابیده بود.
تولد سی سالگی بابایی و یک هفتگی دختری رو باهم خونه خواهرم جشن گرفتیم.دو شب دیگه هم خونه دوستان مهمون بودیم.
راستی کی گفته خونه خاله هر کاری میشه کرد.آخه شاینا به این قدش دیگه نمیتونست بیشتر از این خونه خاله رو کثیف کنه.خاله جون هم همش میگفت عیب نداره فدای سرش.
اینم عکسای مسافرت دخترم.
شب تولد بابایی که ایشالاه صد ساله بشه.
اولش خندان بعدش خوابالو.
شاینا خانم در راه مهمونی.
اینم یه صبح خوش رنگ.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 16:55 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دختر خوبیه. شبا ساعت ۱۱ حمومش میکنم بعدش تا شیر بخوره و عوض بشه ساعت ۱۲ میخوابه تا سه.دوباره یه سری شیر میخوره میخوابه تا هفت و نیم هشت صبح.در طول روز هم تقریبا همش خوابه.
خوب دخترم در پنج روزگیش دو تا از کانادایی ترین مکانهای عمومی رو افتتاح کرد.تیم هورتونز(یه کافی شاپ زنجیره ای)و رویال بانک(از معروفترین بانک های کانادایی).
دیروز باهمدیگه رفتیم مال تمام لباس پسرونه ها پس دادیم.
فردا داریم میریم خونه خواهرم.اینم از اولین مسافرت شاینا خانم.
اینم چند تا عکس از خانم شاینا به ترتیب روزهای تولد.
لحظه تولد در حال پوشیدن اولین لباس زندگیش
اولین بغل مامی
اینم یه پستونک با صورت پشتش
روز دوم در بیمارستان
دخترم در راه خونه
سه روزگی گردویی
چهار روزگی شاینا بعد از حمام
شاینا در پناه بابا
خواب روزانه.دست زیر سر
شاینا در پنج روزگی مست از قربون صدقه مامان بزرگ
مواظب خودتون باشین و خوش بگذرونین.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 22:52 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام ما اومدیم.این دفعه دوتایی و باهمدیگه. از اول اول میگم که هیجانش بیشتر بشه. شنبه صبح رفتیم بیمارستان .من . محمد .مامانم .خواهرم.یه خانم پرستار که از قبل منتظرم بود ما رو راهنمایی کرد به سمت اطاق زایمان ولی همون اول گفت فقط دو تا همراه میتونن تو اطاق باهاش باشن.آخ ما رو میگی.از اونجایی که مامانا همیشه مظلومن (آخه من خودم یه مامان مظلومم.)مامانم گفت خوب من بیرون میمونم.ولی محمد گفت اینجوری نمیشه و به خانمه گفت این زن من فقط همین یه خواهر رو داره که میخواد بالا سرش باشه از طرفی مادر خانم من از یه راه خیلی دوز واسه این لحظه اومده شما بیاین و اجازه بدین هممون پیشش باشیم.اینا هم که درجه فهمیدگی شون آمپر چسبونده گفت باشه من خودم مادرم و میفهمم بگو مادر خانمت هم بیاد تو اطاق. بعد از اون من رو خوابوندن رو تخت و یه سرم فشار هم کردن تو دستم که دردام شروع بشه.ولی از درد هیچ خبری نبود.حالا بماند که من از هیجان فقط گریه میکردم. حالا از ساعت نه صبح این ماجراها شروع شد رسیدیم به ساعت دوازده ظهر که دکتر اومد بالاسرم و کیسه آبم رو پاره کرد.از همون لحظه درد من هم شروع شد .خانم پرستار بهم گفت بود دردت که به مرحله ای رسید که شدید شد بهم بگو که دکتر بیهوشی رو خبر کنم واست اپیدورال تزریق کنه. منم اولش تحمل کردم و بعد از یه مدت دیدم نه انگار وقتش رسیده که سوزن رو بهم بزنن.شانس من دکتر بیهوشی همون موقع رفته بود اطاق عمل واسه یه عمل آپاندیس و بهمون گفتن که چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت دیگه میاد..حالا مگه میاد.سر ساعت سه محمد دوباره رفته بود که ببینه چی شد بهش گفتند کارش گیر کرده تو اطاق عمل تا یک ساعت دیگه میاد.بیچاره محمد پشت در اطاق زایمان مونده بود تصمیم بگیره به من راستش رو بگه یا الکی بگه داره میاد.خلاصه از ساعت دو تا چها که اوج درد من بود کار خانم دکتر طول کشید و چهار اومد اپیدورال نازنین رو تزریق کرد.تموم شد.درد تموم شد.از ساعت چهار تا ساعت هشت واسه خودم آروم دراز کشیدم رو تخت و بعضی وقتا هم یه چرتی میزدم.انگار نه انگار که الان میخوام بزام. دیگه از ساعت هشت پرستارم شروع کرد به پوش پوش.منم تا اونجا که میتونستم فشار میدادم که گردویی بیاد بیرون.جوری که مامانم اینا میگفتن ما فکر کردیم خودش میخواد بچه رو به دنیا بیاره و از دکتر خبری نیست.ولی خانم پرستار مهربون رفت به دکترم زنگ زد که بیا وقتشه اونم بعد از ۵ دقیقه خودش رو رسوند بیمارستان و بعد از اون کل قضیه نیم ساعت هم طول نکشید.بعله جونم براتون بگه که تو همون حال و هوای به دنیا اوردن گردویی بودم که مامانم بهم گفت شاینا دنیا اومده عزیزم. از اون روز اینجانب گلدونه صاحب یه دختر گل گلی شدم به اسم شاینا. شاینا روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد ۵۲ سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت به دنیا اومد و خوشبختی ما رو تکمیل کرد. شاینا در فارسی به معنی شاه دانه هست و در انگلیسی به معنی زیبا با این حروف (Shayna)که البته اینجا میگن شینا(با کسر شین).جالبه که این اسم رو من خیلی قبل تر از پست انتخاب اسم گردویی انتخاب کرده بودم ولی یکی از دوستان به نام مریم همین اسم رو به من پیشنهاد داده بود البته با معنی کردی و یه اسپلینگ دیگه.تعداد این اسم هم اینجا و هم ایران خیلی نادر هست.از همه مهمتر به نظرم به دخترم اسمش خیلی میاد. از همه این ماجراها بگذریم یکی از عجیب ترین و هیجان انگیز ترین تجربه های زندگیم رو اون روز تجربه کردم.از هیجان قبلش گرفته تا درد کشیدن و صدای خر در آوردن و تجربه بی حسی پاهام و بعدشم دیدن روی گل دخترم. همون شب اول محمد پیشم خوابید و شب دوم مامانم.روز دوشنبه صبح هم مرخصم کردن.عصر دوشنبه هم شاینا رو گذاشتیم تو ماشین و بردیمش خرید.کلی چیز میز باید واسش میگرفتیم که قبلا فکر میکردم احتیاج نمیشه.خلاصه دخترم همون روز اول با پدیده ای به نام شاپینگ آشنا شد. این بود ماجراهای ما.مرسی از دلگرمی هاتون قبل از زایمان و تبریکات بعد از زایمان. مواظب خودتون باشین و مثل همیشه تا میتونین خوش بگذرونین.آها قدر سلامتیتون رو هم بدونین. بوس بوس
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 12:55 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره
شاینا خانم روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد پنجاه و دو سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت بدنیا اومد.
تولدت مبارک دختر مامی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 18:31 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام
خوب دیگه فردا تو راهه و روز موعود بالاخره سر رسید.
همچنان دلهره شدید دارم ولی محمد میگه تا پاهات برسه به بیمارستان دیگه مثل موج باید با جریان حرکت کنی.بخاطر همین دیگه به فکر آخرشی تا ترس اولش.
امشب طبق یه قرار قبلی من و محمد رفتیم اول یه آتلیه عکاسی چند تا عکس با شکم گنده من گرفتیم تا یادگاری بمونه.ژستایی که میگفت بگیریم من رو یاد روز عروسیمون انداخت که چقدر با عکاسه دعوا کردم که ما نیومدیم تبلیغ کت شلوار کنیم که این ژستهای مسخره لویی چهاردهم رو بهمون میگی بگیر. بهش میگفتم ازمون چهار تا دونه عکس بگیر ولی حسابی و با کلاس .نمی خوام صد تا عکس در پیت بگیری.(عروسی بودم واسه خودم.سر فرصت واستون از اونم میگم.)ولی خوب خاطر گردویی عزیز تر از این حرفا بود و خانمه تا تونست ازمون عکس گرفت ولی بازم ما کار خودمون رو کردیم و اون چند تا که از همه بیشتر دوست داشتیم رو سفارش دادیم.بعد هم با همدیگه رفتیم اینجا یه شام عاشقانه تو یه محیط رمانتیک خوردیم.خلاصه تا تونستیم سعی کردیم از آخرین روز خانواده دو نفریمون استفاده کنیم که از فردا سه نفری میشیم.
همگی مواظب خودتون باشین و مثل همیشه بهتون سفارش میکنم که خوش بگذرونین تا اونجا که میشه.
منم زودی بر میگردم با کلی خبر و اطلاعات جدید.
دوستون دارم.
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:2 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام
خاله م و بچه ها رفتن آمریکا.صبح بردیمشون فرودگاه تورنتو.آخر سر هم گردویی رو ندیدن.خیلی حال گیریه بخاطر یه علف بچه این همه راه رو بکوبی بیای بعد هم اینجوری بشه.
جاشون خیلی خالیه.انگار خونمون سوت و کور شده .حالا خواهر زاده م دوباره مظلوم نشسته داره تلویزیون میبینه.دوستاش نیستن باهم بازی کنن و تو سر و کله هم بزنن.منم دیگه از شغل ساعت نگه داری واسشون موقع بازی با کامپیوتر استعفا دادم.آخه واسه اینکه دعواشون نشه نیم ساعت یه بار جاشون رو عوض میکردم.البته نه اینکه دیگه اصلا دعواشون نشه ولی خوب بی نتیجه هم نبود.
دو سه روزه برگشتم به زندگی عادیم.خسته شدم اینقدر منتظرش نشستم تو خونه.حوصله م بدتر سر میرفت و شبا به گریه زاری ختم میشد.
دیروز رفتیم مال البته من زیاد نمیتونم بدو بدو کنم فوری دلم درد میگیره ولی بازم بهتر از هیچیه.بیشتر گلاب به روتون پشتم به دیوار یا تو دستشویی هستم یا دارم میخورم.تو همون مال مادر شوهرم بهم زنگ زد.نگران بود میگفت چرا دنیا نمیاد؟کاشکی بری دکتر چکاپ کنی.تا اونجا که تونستم خیالش رو جمع کردم ولی میدونم دوری و هزار تا فکر و خیال.
هر شب که میخوام بخوابم مامانم و خواهرم میگن برو بخواب تا ایشالاه بیای بیدارمون کنی بگی وقتشه.مخصوصا که معمولا شبا دلم درد هم میکنه و چنان فشاری بهم میده که میگم دیگه واقعا وقتشه. خواهرم که میگه همیشه تو خواب یه خبری میشه ولی هر روز صبح که پا میشم در کمال نا باوری میبینم که هنوزم حامله م.
دو روز دیگه بیشتر نمونده.شنبه اول وقت باید برم بیمارستان بخوابم.خدا کنه خیلی طول نکشه.خیلی هیجان دارم.ترس از زایمان و اینکه نمیدونم بالاخره سزارین میشم یا طبیعی یه طرف روبرو شدن با بچه و یه دنیای جدید هم یه طرف و اینکه حتی نمیدونم دختره یا پسر هم شده خودش یه طرفه دیگه که به هیجانات من اضافه میکنه.کاشکی لااقل میدونستیم دختره یا پسر.
این هم میگذره.تمام این روزام یادم میره و مطمئنم بعد از یه مدت بازم ساز من بیبی میخوام رو کوک میکنم.نمی دونم محمد هم غر غرای من یادش میره یا نه.خدا کنه یادش بره.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 16:57 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
هر کی یه چیزی صداش میکنه.
عموش بهش میگه قاسم.
شوهر دوستم میگه رکسانا.
دوستم میگه تیمورتاش.
بابام میگه گل محمد(گلدونه و محمد)
خودمون هم که گردویی.
میترسم بچه م اصلا اسم اصلیش رو یاد نگیره ولی خداییش عاشق اسم انتخابی بابامم.اصل خوش ذوقیه.
اون روز حرف خوشگلی بچه بود گفتم خوبه بچه من دنیا بیاد موهاش کمونه و ناخناش آماده مانیکور اینقدر اون تو مونده.شوهر خواهرم گفت دیگه باید به فکر ثبت نام مدرسه تو سپتمبر واسش باشین.تا دنیا بیاد باید بره مدرسه.
راستش تصمیم داشتم تا دنیا نیومده ننویسم دیگه لوس شده اینقدر گفتم هنوز نیومده ولی چه کنم که دلم واسه اینجا تنگ میشه.خودم که حدسم بر شنبه ست همون زایمان زور زورکی.
الان دقیقا هفته چهل و یکم هستم و از هفته سی پنجم منتظر.دلیلشم اینه که خواهرم پسر کوچولوش رو تو این هفته دنیا آورد.منم دیگه فکوس کرده بودم که خوب پس ممکنه منم اون موقع زایمان کنم ولی زهی خیال باطل.
یه منتظر خسته که خیلی دوستون داره آرزو میکنه تا میتونین خوش باشین.
بای بای
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:43 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
تا حالا که هنوز خبری نشده.فکر نمیکنم گردویی به حدس مامانم هم گوش نکنه چون اگه اینطور بود باید امروز می اومد.اگه همین الانم کارم به بیمارستان بکشه دیگه ایشالاه ششم دنیا میاد.
پنجشنبه شب خیلی حالم گرفته بود با محمد دوتایی رفتیم یه چرخ تو شهر بزنیم سر از Niagara on the lake در آوردیم.یه جاده جدید از شهر خودمون کشف کردیم که خیلی هم قشنگ بود.ده دقیقه هم بیشتر تو راه نبودیم.همچین یه بارونی هم می اومد که کیف کردم و حوصله ام هم سر جاش اومد.وقتی هم که برگشتیم مامانم رو سوار کردم بردم پیش خواهر و خاله م که بچه ها رو برده بودن جای همیشگی Mac Donalds.مامانم مونده بود خونه چون ماشین جا نداشته.تا نزدیک ده ونیم شب اونجا بودیم ولی وقتی برگشتم خونه هنوزم مشکلی که از ظهر که از دکتر برگشته بودم رو داشتم.
دیگه آخر شب زنگ زدم به Ontario telehealth و از وضعیتم گفتم بهم پیشنهاد داد که برم بیمارستان تا چکاپ بشم.
دیگه بماند که جرات از سر جام پا شدن نداشتم که لباس بپوشم و برم.همش میگفتم نمیشه اون تو بمونه نیاد بیرون.کلی وحشت کرده بودم ولی چاره ای نبود.خلاصه تو بیمارستان یه معاینه از خودم و گردویی کردن گفتن برو خونه که خبری نیست.حالا بماند که چقدر باهام همشون مهربون بودن.آدم کیف میکرد از اخلاق و رفتارشون.
به هر حال دست از پا درازتر برگشتم خونه.هنوزم منتظرم.احساس سبکی میکنم.خوابم خیلی خوبه.پوستم بهتر شده.فقط انتظار و انتظار.
***این telehealth ontario خیلی چیز خوبیه.آی اونتاریویی ها حتما خیلی هاتون ازش خبر دارین ولی من واسه محض احتیاط میگم ایشالاه که کار هیچ کس به این چیزا نکشه.
اگه خدایی نکرده مشکلی واستون پیش اومد از مشکلات بچه داری گرفته تا اگه سوالی چیزی در رابطه با مسایل پزشکی داشتین میتونین با این تلفن که مجانی هم هست تماس بگیرین و مشکلتون رو مطرح کنین.یه حالت مشاوره داره.اگه لازم باشه خودشون همون موقع واسه بیمارستان تمام مشخصاتتون رو فکس میکنن و از شما میخوان که برین بیمارستان.اگه مشکل رو خودتون بتونین حل کنین که راهنمایی های لازم رو بهتون میکنن تا خیالتون رو هم جمع نکنن ول کن معامله نیستن.
18667970000 هم شماره همین Telehealth Ontario هست.
مواظب خودتون باشین.
فعلا بای بای تا ببینم بازم با شکم گنده میام بنویسم یا نه.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:9 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دکتر واسه ۱۲ آگوست واسم وقت بیمارستان گرفت.
گفت الان کاملا آماده هستم.اگه تا اون موقع نزاییدم دوازدهم اول وقت باید بیمارستان باشم که هر طور شده بیارنش بیرون.اگه هم که تو این هفته بزام که هیچی دیگه.
خلاصه نهایت قضیه ۹ روز دیگه ست.
حالم گرفته.هم میترسم هم نگرانم.خسته م.از انتظار خسته شدم.اگه تا پنجشنبه دیگه دنیا نیاد خاله م میره امریکا.بچه من رو نمیبینه.دختر خاله م با گردویی قهر کرده.خواهر زادهم تا از دکتر برگشتم پرسید دکتر گفت دختره یا پسر؟از صبحم به مامانش میگه شنیدم میخوای خاله شی.به من و محمد هم همش میگه میخواین امروز مامان و بابا بشین.
اصلا دلم نمیخواد از جام تکون بخورم.همش رو مبل دراز کشیدم.ورم پاهام این دو روزه که خونه بودم خیلی کمتر شده ولی هنوزم ورم دارم.
ضربان قلب گردویی ۱۳۱ بود خودم هم ۷/۲ پوند وزنم زیاد شده.
اصل قضیه اینه که خودم اصلا احساس درد نمیکنم.فکر میکنم حالا حالا ها خبری نباشه.شبا بهتر میخوابم.حتی کمتر دستشویی میرم.
حالم گرفته شدید.شاید چند روز نیام اینجا.اگه همه چی مثل الان بود یه خبری از خودم بهتون میدم تا قبل از زایمان.
دوستون دارم.نگران من نباشین.به خودتون خوش بگذرونین تا من برگردم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 16:15 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
اومدم بگم هنوز خونه ام.گردویی هم هنوز سر جای قبلیشه.
نه دردی نه چیزی.فقط احساس خفگی میکنم.همش گرممه.
فردا ظهر باید برم دکتر ببینم چی میگه.خدا کنه خیلی طول نکشه که صبرم داره سر میاد.
دعا کنین زودتر بزام که تا چند وقت از دستم راحت باشین.
دوستون دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 16:20 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
فکر کنم هر دختر بچه ای که به سن سه سالگی میرسه شروع به انتخاب اسم برای تک تک عروسک هاش میکنه.این موضوع یه صورت یه عادت در میاد طوری که هردختر نوجوانی نسبت به شرایط و مد روز چندین اسم برای فرزند آینده ش مد نظر داره. منم مثل همه دخترهای دیگه همیشه یک سری کامل اسم رزرو شده داشتم.تا وقتی که گردویی حضورش رو اعلام کرد. راستش حساسیت انتخاب اسمم به حد آخر رسید.تمام سالهایی که در انتظار داشتن یه نی نی بودم تا از میون اسمای محبوبم یکی رو انتخاب کنم فراموش شد.یعنی یه جورایی احساس کردم قضیه خیلی جدی شده. نه ماهه تمام هست که دارم در مورد اسم جستجو میکنم.یعضی وقتا حس میکنم حساسیت زیادی به خرج میدم ولی پیش خودم میگم ارزشش رو داره چون اسم هر کس همیشه عمر اون شخص همراهشه.پس نباید غافل شد. اسمی که باید واسه گردویی انتخاب کنیم چند تا شرط اساسی داره. همه این شروط در حداقل 7 یا 8 سایت مختلف باید چک بشه بعد از اون میرسه به طفلی بابام که هر سری از پای تلفن باید معنی اسم انتخابی رو از لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین چک کنه و بیچاره همکارای محمد که هر روز باید یکی یکی اسامی انتخابی رو با دیکته های مختلف بخونن و نظرشون رو راجع به همه موارد بالا بگن.خواهر زاده م هم به عنوان مشاور در امور مدرسه ای تمام همکاری لازم رو باهامون میکنه. اینا همه یک طرف اینکه هنوز ندونی که گردویی دختره یا پسر یه طرف.چون همه کارا باید دوبله انجام بشه. بعد از تمام این فیلتر ها چندین و چند اسم تا حالا پیدا کردیم که با خیلی از شرایط بالا جور در میاد.ایشالاه وقتی گردویی دنیا اومد هم میفهمیم جنسیتش چیه هم اسمش.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:25 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دیروز هم گذشت. مامان و خالمه م رو بردم نیاگارا یه Outlet mall (مغازه هایی که جنسای مارک دار رو به قیمت ارزونتر میدن).البته من همش از این مغازه میرفتم تو مغازه بعدی و میشستم چون نه واسه خودم با این هیکل قصد خرید داشتم نه محمد چیزی میخواست نه گردویی.
با این حال واسه گردویی یه ژاکت خریدم واسه محمد شلوار.واسه خودم هم از رو ناچاری یه Flip Flop (دمپایی لا انگشتی پلاستیکی)چون دیگه پام تو کفشام از ورم تا شده بود.
خواهرم تو یکی از مغازه ها بهم زنگ زد داشتم باهاش صحبت میکردم یکهو احساس کردم عرق یخ کرده کردم و دست و پام داره میلرزه.به مامانم ندا دادم و پریدم تو ماشین کولر رو روشن کردم و هر چی خوراکی داشتیم خوردم ولی بازم دست پام تا چند دقیقه بعدش میلرزید.بعدشم یه نوشابه خریدم که فشارم رو ببره بالا.خلاصه داشتم تلف میشدم.
عصری هم که کارمون تو مال تموم شد بچه ها اصرار داشتن بریم نیاگارا بازی کنیم ولی من شدیدا پام رو کردم تو یه کفش که نه.من خسته م.نمیدونم چقدر انرژی دارن این وروجکا.فقط بردمشون یکی دو دور با ماشین زدیم تو شهر.
ولی دیروز احساس میکردم واقعا دیگه جون ندارم حرکت کنم.به مامانم اینا گفتم از فردا من میمونم تو خونه شما هر جا خواستین میبرمتون بعد زنگ بزنین میام دنبالتون ولی این حرفیه که هر روز میزنم.
تا ببینیم چقدر خودم وسوسه میشم.
+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10:18 توسط گلدونه
مثل اینکه این وروجک همچنان جا خوش کرده.حتی اون دردای شبانه هم دیگه سراغم نمیاد و شبا هم عالی میخوابم.فقط همون ورم قبلی رو دارم و خستگی گاه به گاه(مخصوصا تو کار خونه).
دیروز منزل دختر خاله ام تورنتو مهمون بودیم.جاتون خالی.عصری هم که برگشتیم خونه بچه ها (دختر خاله ۱۲ ساله پسر خاله ۹ ساله و دختر خواهرم ۸ سال و نیمه)رو بردم مک دانلدز تا هم شام بخورن هم بازی کنن اونجا.جای پسر خواهرم هم خالی که تا M مک دانلدز رو میبینه میگه اووووووم یامیییی.یام یام.
نمیدونم چی داره که بچه ها اینقدر دوست دارن اونجا رو.
همه از ایران نگران مسافرت رفتنهای من هستن.خوب شرایط اینجا خیلی فرق میکنه. همه بیمارستانا اینجا امکانات یکسان دارن.هم اینکه با این کارت بیمه به سبب مجانی بودن بیمارستانها همه بیمارستانها مریض رو قبول میکنن و فقط کافیه بیمارستان مربوطه از طریق فکس از بیمارستان شهر ما مدارک و پرونده پزشکی من رو بخواد.
اینجا هم که فرقی نمیکنه کدوم دکتر بیاد بالا سر آدم چون حتی تو شهر خودمون هم همین وضعیت وجود داره و اصلا روش ننوشته که دکتر خودم من رو زایمان کنه.همش بستگی به دکتر کشیک داره.پس تورو خدا نگران من نباشین.من خودم به اندازه کافی لوس و ننر هستم شما لوسترم نکنین.
من از همین جا از طرف گردویی از همه دوستان آشنایان و فامیل معذرت خواهی میکنم که اینقدر همه رو معطل خودش کرده.آخه این یه وجب بچه ببین چه میکنه ها.منکه تصمیم گرفتم منتش رو نکشم.هر وقت خواست بیاد.
اگه عمری بود تو پست بعدی از اسم گذاری واسه گردویی میگم.
دوستون دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 10:53 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دیگه واقعا دارم به این نتیجه میرسم که نازش زیاده.بابا میخوای یه تکون بخوری بیای پایین دیگه.خوبه همه درداشو من باید بکشم که دارم میگم چاکرتم هستم میکشم تو بیا فقط.
دیروز رفته بودیم مال .خانم فروشنده ازم پرسید کی فارغ میشی و گفتم پنجشنبه اولین حرفی که زد این بود : تورو خدا اینجا یه وقت هوس زاییدن نکنی که من نمیدونم باید چه کار کنم.
بعدش یه جایی خودم خسته شدم گفتم من میرم میشینم تو ماشین تا شما بیاین.همین طور که تو ماشین منتظرشون بودم یه خانمی هی رفت هی اومد یه نگاه به من کرد.آخرش اومد پرسید حالت خوبه؟گفتم بعله.گفت ترسیدم یه وقت دردت گرفته باشی دستت به جایی بند نباشه.اگه کاری از دستم بر میاد واست بکنم.خلاصه تشکر کردم و گفتم منتظر مامان خانم هستم .
بعد رفتم کرم پودر بخرم دختری که مسئول اونجا بود وقتی فهمید نمیدونم گردویی دختره یا پسر کلی باهام راجع به بعدا خودش حرف زد که میخواد بدونه جنسیت بچه ش رو یا نه.
تو آسانسور یه خانم پیر یه اشاره به شکمم کرد و گفت معلومه روزای آخرته .من یه پرستار پیرم میتونم تشخیص بدم.(دلم سوخت واسش)
به هر حال این شکم جلب نظر همه رو میکنه.محمد میگه چقدر مردم باهات تو خیابون حرف میزنن.جمله همیشگی رو بازم تکرار کردم . مثله اینکه ما حامله ایما.
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:43 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
حالا میفهمم وقتی یکی دست و پاش ورم میکنه یعنی چی؟
حالا میفهمم نصفه شب بیدار شدن و از درد ورم پا گریه کردن یعنی چی؟
هر کدوم از دستام اندازه یه بالش شده.پاهام هم خیک باد.
دیشب از تو یخچال از فاصله ده سانتی یه سس پلاستیکی نصفه فزرتی افتاد رو انگشت پام دردش تو تمام جونم پیچید.
ولی خوبه که میدونم تمام اینا تموم میشه.میدونم همش یادم میره.میدونم حاضرم بخاطرش تمام درد های دنیا رو تحمل کنم.میدونم چشمم به گردویی که بیوفته هوس بعدی رو میکنم.همه رو میدونم.
آخرین هفته انتظار هم شروع شد.دقیقا تا پنج شنبه دیگه شش روز مونده.
+ نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 8:40 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام.
بازم بدون گردویی اومدم.
والا مثل اینکه این جوجه همه رو گذاشته سر کار.فکر کنم تو خونسردی به بابایی رفته.اصلا عجله نداره بیاد.چون اگه مثل من عجول میشد حتما شش ماهه دنیا می اومد.البته خودم به موقع دنیا اومدما.
خوب امروز با بابایی رفتیم دکتر.ظاهرا همه چی رو براهه بود.فشار خون و ازمایش ادرار خوب بود.ضربان قلب این چسقل ایندفعه شده بود ۱۴۴.مثل اینکه حتی تصمیم نداره مثل آدم بزرگا باشه.از هفته پیش تا این هفته سه پوند اضافه کردم که خودم میدونم دلیلش چیه.هیچ وقت اشتهام تو عمرم اینقدر زیاد نبوده که تو این هفته گذشته بوده.با اینکه کلا آدم پر غذایی (نه هله هوله خور)هستم ولی الان اینقدر میخورم که حد نداره.تازه یه ساعت بعدشم باز گشنمه.
هفته پیش یه خانمی اومده بود دکتر هر سری اونجا میدیدمش و کلی باهاش حرف میزدم.میدونستم که دیروز Due date ش بوده و کلی هم به فکرش بودم دیروز.وای امروز تا وارد کلینیک شدم دیدم نشسته.مثل اینکه آب سرد ریختن رو سر من.بهش گفتم پس چی شد گفت هیچی فعلا که خبری نیست.بعدش قبل من رفت پیش دکتر و بهش بازم گفته بود برو هفته دیگه بیا ببینیم چی میشه.این خانمه تا حالا ۵۰ پوند اضافه وزن داشته.شکمش همش تو پهلوهاشه ولی بازم خیلی گنده ست.
منم که دیدم اینجوریه از دکتر پرسیدم اگه از وقتش گذشت و گردویی نیومد چی؟گفت هیچی هفته دیگه یه معاینه میکنم اگه احساس کنم بچه در خطره فوری میفرستمت واسه سزارین اگر نه که تا هفته بعدش هم صبر میکنیم.دقیقا مثل بلایی که داره سره اون خانمه میاد.
جالبه که وسط معاینات به دکتر خبر دادن که بیا. نیم ساعت رفت بیمارستان یکی رو زائوند و اومد.حدسم اینکه سزارین کرد چون طبق گفته خودش واسه زایمان طبیعی دکتری که on call هست دست به کار میشه.
از همین این دکتر خوشم میاد احساس میکنم خیلی مسلط به کارشه و چون بیشتر مریضاش خانم های باردار نگران هستن خیلی به همه آرامش میده.
مامانم میگه پنجم آگوست گردویی میآد.خاله م میگه تا من هستم کاشکی بیاد.تو ماشین از دکتر که بر میگشتیم داشتم به جون این بچه غر میزدم و خط و نشون میکشیدم.بهم هم امر مشتبه(درست نوشتم؟) شده بود که تا دو هفته دیگه نمیزام.محمد هم طبق معمول شروع کرد به دلداری.
-حالا عزیزم هنوز که due هم نشده.بزار از due بگذره اونوقت بشین غصه بخور.
-لابد وقتی هم از که گذشت میخوای بگی حالا که گذشته دیگه نمیشه کاریش کرد این یه هفته آخر هم صبر کن.
این مکالمه من و شوهرم تو همه موارده وقتی که من عجول بازی در میارم یا نگران یه چیزیم.
تا اون اتفاق نیوفتاده غصه ش رو نخور چون هنوز که نیوفتاده. بزار بیوفته بعد.اگه خدایی نکرده اون اتفاقه افتاد هم حالا که افتاده دیگه کاری از دستت بر نمیاد. پس خودت رو اذیت نکن.
البته دروغ چرا همیشه این فلسفه کار کرده ها.من که خیلی آرووم میشه با این طرز فکر.
شما هم امتحان کنید بد نیست.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 15:10 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
پریشب تو خواب دلم درد گرفت.زیر دلم هی میگرفت هی ول میکرد.ولی خیلی خفیف بود.منم همه هواسم رو جمع کرده بودم ببینم منظم میشه یا نه.محمد هم یه سری از آه و ناله م بیدار شد.گفت یعنی وقته زایمانه.گفتم صبر کن ببینم شدیدتر میشه یا نه.فکر نکنم این باشه درد زایمان.خلاصه که بعد از یکی دو ساعت خوابم برد و صبح که پا شدم دیدم بچه هنوز سر جاشه و از دل درد هم خبری نیست.
دیشب داشتیم فیلم میدیدم بازم دل درده اومد سراغم.یه ذره تحمل کردم دیدم نه واقعا درد میکنه.به محمد گفتم من میرم یه دوش میگیرم تو هم پا شو یه ذره خونه رو جمع و جور کن که اگه رفتیم بیمارستان مامانم اینا اومدن آبرو و حیثیتم نره.
وقتی از حمام برگشتم بازم دیگه هیچ خبری نبود.نمیدونم چیه این دل دردا.مامانم میگه ماه نه همینطوره حالا من که ماه نه رو هم گذروندم و افتادم تو ۹ روز آخر.
حالا این چند روزه باید خونه رو در حالت آماده باش نگه داریم که هول هولی نخوایم تمیز کنیم.
دیشب هم خیلی خوب خوابیدم.مثل بنزی در گاراژ.
فردا وقت دکتر دارم.محمد هم اگه بتونه باهام میاد.فردا رو که برم قاعدتا هفته بعدش باید تو بیمارستان باشم حالا ازش میپرسم اگه دردم نگرفته بود چی کار کنم.لابد میگه هر روز بیا من ببینمت.خدا میدونه.
میدونم تا بعد زایمانم هم باید یه مدتی لباس حاملگی بپوشم ولی از حالا دلم داره واسه لباس حاملگی هام تنگ میشه.خیلی دوسشون دارم.مخصوصا تابستونیا رو.نمیدونم لباسای قبلیم اندازم میشه یا نه دلم واسه اونا هم تنگ شده.خوشحالم میخوام دوباره بپوشمشون.از همه بیشتر واسه این خوشحالم که میرم یه سری دیگه لباس میخرم یوهوووووووو.لباسه دیگه. دست و پام واسش میلرزه.دست خودم که نیست.محمد که گفت بیماری دارم.باور نکردین.
نمیدونم کی گفته من هر روز بیام اینجا بنویسم.اونم کلی مزخرف.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 11:4 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
دختر یا پسر ؟ مسئله این است.....
راهنمایی یواشکی هم بهتون میکنم.(البته از نظر خودم ربطی نداره ولی چون خیلی ها ازم میپرسن نشانه ها رو و حدس میزنن گفتم شاید شما هم بخواین بدونین.)
۱-شکم نوک تیز و تا اونجا که میتونه گنده.
۲-رشد موهای زاید به وفور.
۳-پوست افتضاح افتضاح افتضاح.
۴-موها چربتر از معمول.
۵-دماغ این هوا (یادمه دختر عموم هر روز صبح که پا میشد جلوی آینه بینیش رو فشار میداد میگفت غنچه بود شکفته شد.حالا حکایت ما از شکفته شدن گذشته .محمد که معتقده دیگه رسیده وقته برداشته.)
چه جیگیری شدم نه.؟
۶-تو خونه تنبل.خارج از خونه (منظور موقع خرید)اویل زبر و زرنگ ولی بعدش که فسش در رفت شل و وارفته.مسافرت پایه.
۷-درجه غر غر از نظر خودم فکر نکنم خیلی شدید بود ولی محمد معتقده (همین الان در یک نظر سنجی تلفنی)ای بدک نبوده ولی من در دفاع از خود پرسیدم غر غر واقعی که به زمین و زمان غر بزنم یا لوسی؟ گفت نه لوسی .البته بعدش توضیحاتش رو کامل کرد که چند روزه زمین و زمانی که نه ولی همش آی اینورم آی اونورمی شدی.منم که جمله همیشگی رو تحویل دادم.اگه گفتین چی بود؟خوب مثکه ما حامله ایمااااااااا.
۸-از نظر خودم دوران حاملگی راحتی بود .یه ذره سه ماهه اول حالت خوابالودگی و خستگی داشتم.این ماه آخری هم انتظار و انتظار و انتظار.بهترین ماهام از ۴ ماهگی بود تا هفت ونیم هشت ماهگی.هم سبک بودم هم حامله.کیف میداد خیلی.
۹-همچنان خوش بین به آینده (البته از نظر زندگی شخصی)
۱۰-این یکی هم خودتون از شناختی که ازم پیدا کردین تو این چند ماهه پرش کنین که ۱۰ تا کامل بشه.
حالا بگین ببینم دختره یا پسر؟
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12:6 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
یه توضیح واسه دوستانی که تازه خواننده وبلاگ من شدن بدم و برم.
همه ما میدونیم که سونوگرافی تنها بدلیل تشخیص جنسیت بچه نیست و چیزی که اهمیت خیلی بیشتری داره تشخیص سلامتی بچه هست. اینجا تو کانادا دو بار بیمه سونوگرافی خانم باردار رو پوشش میده.بار اول در سه ماهگی و بار دوم در پنج ماهگی.البته اگر خدایی نکرده دکتر تشخیص مشکل خاصی در رابطه با جنین یا مادر بده باز هم سونوگرافی تحت بیمه انجام میشه. در سونوگرافی سه ماهگی که تشخیص جنسیت به سختی انجام میشه و ممکنه اگر بچه پسر باشه بشه یه حدسایی زد ولی جنسیت قطعی در سونوگرافی ۵ ماهگی اعلام میشه. در رابطه با من و گردویی به دلایلی که میتونین از تو آرشیو بخونین سونوگرافی پنج ماهگی تو شش ماهگی انجام شد و در روز سونو گردویی پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود.پس مسئول مربوطه نتونست جنسیت بچه رو تشخیص بده. از نظر سلامتی جنین هم چون مشکلی به چشم نیومد دکتر احتیاجی به سونوی مجدد ندید. اینجا هم سونوگرافی سه بعدی هست که باز هم بیمه هزینه اون رو پوشش نمیده چون یه جورایی لوکس به حساب میاد و دکتر هم اصلا به من انجام دادنش رو توصیه نکرد. این شد که تا امروز ما هنوز نمیدونیم گردویی چیه. حالا شما حدس بزنین و در پست قبلی نظرتون رو اعلام کنین. دختر یا پسر؟مسئله این است....
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 14:56 توسط گلدونه
سلام
من اومدم ولی گردویی نیومد.
منم مثل خیلی ها شنیدم که بچه اول دیر میاد ولی راستش زیاد به این چیزا معتقد نیستم.بچه وقتی میاد که بخواد بیاد به اول دومی نیست.
اینقدر به اومدنش فکر میکنم که اصلا یادم رفته که جنسیتش رو نمیدونم چیه.فقط میخوام بیاد که اونم نمیاد.دیشب هم خواب دیدم محمد داره به مامانم میگه ۱۸ ساعت تو لیبر بود(Labour)(طول زایمان از لحظات اولیه درد تا زایمان کامل)ولی من خودم هیچی یادم نبوده و فکر میکردم حتما من رو بیهوش کردن.
دیگه یا باید تو این هفته بیاد یا هفته دیگه.پنجشنبه هفته دیگه دیو (Due) هست.یعنی روز زایمان حالا بگو تا اونموقع هم نیاد نهایتا یکی دو روز صبر میکنن بعدش میارنش بیرون وگرنه اون تو میپزه بچه.
ر استی داشته باشین من رو.یادتونه شنبه صبح گفتم برم بابایی رو بیدار کنم بریم بیرون صبحانه بخوریم بگو خوب؟صبحانه رو که خوردیم در یک عملیات متحیر و العقول رفتیم خونه خواهرم.دیگه راهش رو یاد گرفتم اولین کار ساک گردویی و دوربینا رو میزارم تو ماشین که اگه بهش احتیاج شد دم دست باشه.بعدشم ویژ به سمت Chatham که با ما سه ساعت فاصله هست.اتفاقا همون طور که دوستان تورنتویی در جریانن عجب بارونی هم میومد.جوری که بعد از نیم ساعت رانندگی در حالیکه فقط ۳ یا ۴ متری جلومون رو میدیدیم به محمد گفتم میخوای برو تو یکی از این شهرای بین راه.یه ذره صبر میکنیم تا بارون سبک بشه بعد برگردیم خونه.ولی از اونجایی که هوای کانادا همینطوره و آدم نمیتونه برنامه هاش رو بهم بزنه به راه ادامه دادیم.تا نصفه راه هم بارون بند اومد و هوا آفتابی شد و فقط نتیجه این شد که هوای دل انگیز و خنکی به جا موند که این دو روز کلی کیف کنیم.
تا حالا شده یه شماره ای رو که روزی بیست بار می گیرین یادتون بره.واسه من تو راه پیش اومد.تا وقتی هوا ابری بود مطمئن بودم خواهرم اینا خونن و جایی نمیرن ولی وقتی خورشید اومد گفتم یه زنگ بزنم بهشون که نکنه برن بیرون ما بمونیم پشت در.(البته من کلید دارم ولی خوب رفته بودیم اونا رو ببینیم نه خونه شون رو که)خلاصه حالا میخوام زنگ بزنم مگه شماره شون یادم میاد.بعد از ۵ یا ۶ تا تلفن که حدس زدم ممکنه اینا باشه تونستم تلفنشون رو بگیرم.هه هه هه همگی رفته بودن یه شهر دیگه الا شوهر خواهرم.خلاصه تا ما رسیدیم واسمون یه همبرگر اساسی بار گذاشت و کلی حال کردیم تا عصری که مامان و خواهر و خاله و بچه ها اومدن.یکشنبه صبحی هم رفتیم یه ذره خرید مرید.بعدشم ناهار و کلی حرفای خودمونی و ساعت ۷ ونیم هم حرکت کردیم به سمت خونه.
این رو یادم رفت بگم حالا خواهرم اینا از صبح قبل از حرکتشون به خونه ما زنگ میزدن ما هم که جواب نمیدادیم.موبایل هم که طبیعتا (یعنی طبیعت گلدونه خانم گل گلاب)شارژ نداشت خاموش کرده بودم واسه لحظه مبادا.بیچارها فکر کرده بودن من زاییدم.خوب شد راه نیوفتاده بودن بیان خونه ما.چقدر خنده دار میشد ولی.دیشب که برگشتیم خونه دیدم چهار پنج بار پیغام گذاشته که کجایین.
اینم بگم و برم یه چیزی بار بزارم که آقامون نهار میاد خونه.
همسایه خواهرم هم منو دیده بهم میگه بشین تو خونه ت . اومدی مسافرت یه وقت میزایاااااا.
راستی نکنه یه وقت تو ماشین بزام.ایشالاه این هفته همه میان پیشم که من دیگه راه نیوفتم تو دشت و بیابون.(چقدرم جاده های اینجا بیابونه)
مواظب خودتون باشین.به خودتون خوش بگذرونین.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:39 توسط گلدونه | آرشیو نظرات