سلام.
بابا چه زبلم من.هر روز به روزم.
خوب اومدم بگم الوعده وفا.بالاخره دیشب غذا درست کردم.بگو چی؟به به.بال مرغ تو فریزر داشتم.بهش زعفرون و زرچوبه زدم.یه ذره سالسا و هات سس و سس گوجه هم قاطیش کردم.بعدش پیاز و کرفس رو خورد کردم با قارچ منتها درسته درسته ریختم روش.همه رو تو یه پیرکس ریختم و گذاشتم تو فر.همچین خوش قیافه شده بود.مزه شم خیلی خوب بود مخصوصا اونایی که بیشتر برشته شده بود.
جارو هم زدم.همه خونه رو .وای.چه خوب بود اون موقع که مثل اینکه حامله بودیما ا ا ا ا.به لاندری نرسیدم چون سکه ها دیر به دستم رسید.ولی جاش حموم دستشویی رو شستم.
کف آشپزخونه رو هم حسابی سابیدم آخرشم با وایتکس تی کشیدم که بوش خونه رو ورداشت.ما هم بچه مون رو گذاشتیم رو کولمون و الفرار.با محمد رفتیم یک ربعی همین دور ورا قدم زدیم و برگشتیم شام خوردیم.
عکس آتلیه شاینا هم آماده شد. وای نمیدونین چه جیگریه.اخم کرده.لپاشم آویزونه.ولی شرمنده م که نمیشه بزارمش اینجا.بچه م ممه هاش معلومه واسش حرف در میارن.
از این حرفای صد من یه غاز گذشته امروز یه روز خوبیه.آخه تولد مامی جونمه.
مامی جونم تولدت مبارک.ایشالاه فردا همتون میاین پیشم از خجالتت در میام.ایشالاه که صد ساله نه ایشالاه تا وقتی من صد ساله میشم زنده باشی و سایه ت بالا سر ما.دوست دارم خیلی زیاد.خیلی خوشحالم که امسال پیش ما هستی.خدا کنه زودتر بشه که همیشه پیش هم باشیم.
آخی بچه م تو تختش خوابش برد.دیگه صداش نمیاد.الهی. پاشم روش رو بندازم.

یه روز صبح به محمد گفتم کالسکه شاینا رو از ماشین بیار بیرون که تو نیستی ما بریم قدم بزنیم.اونم کالسکه رو آورد ولی کار سیتش رو یادش رفته بود بیاره.منم دخترم رو گذاشتم مثل آدم بزرگا تو کالسکه و رفتم.البته پشتش رو خوابوندم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:42 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام دوست جونیا.
خوبین؟خوشین؟اوضاع خوبه؟
دیروز ظهر دست دخترم رو گرفتم و رفتیم قدم زدیم البته دستش رو نگرفتم دروغ چرا؟ ولی دسته کالسکه رو گرفته بودم.جای دوری هم نرفتیم فقط یه سر بانک و یه کافی واسه مامی.
این هفته محمد یک هفته training داره.یعنی اصلا نمیتونه حتی تلفن حرف بزنه.دیروز برای نهار خونه هم نیومد.منم کف کرده بودم.خلاصه گفتم پاشو دختر جان بریم بیرونه یه هوایی بخوریم و یه بادی تو موها بندازیم تا شاید حالمون جا بیاد.
محمد که کارش تموم شد اومد دنبالمون رفتیم آتلیه از دخترم عکس بگیریم.حالا اونجا هر کار میکنم بخنده مگه به روی مبارک میاورد که مامانم دلقک شده.عکاسه م فقط میدید یکی داره بالا پایین میپره تا بچه ش یه لبخند کوچولو بزنه ولی دریغ.حاشا و کلا.
این وروجک ما خیلی فهمیده شده.مثلا گریه میکنه که بغلش کنیم.ما هم محلش نمیزاریم.بعد میدونه اگه چه جوری گریه کنه ما بغلش میکنیم. شروع میکنه هوار کشیدن.تا سمتش میریم مفهمه. میگه دیگه اومدن سراغم. ساکت میشه.بلندش میکنی میای میشینی همین طور که تو بغلته یه دفعه یادش می اوفته که ارتفاع کم شد باز شروع میکنه نق زدن که من رو راه ببر.نمیدونم از کجا یاد گرفته چون از روز اول اصلا تو خونه راش نبردیم که الان این جوری شده.اگه از اول تا نق رو شروع کرد که بزاریمش تو تاب و روشنش کنیم که تاب بخوره که دیگه هیچی.آروم و ساکت.بعد سه دقیقه هم چرت میزنه تا خوابش ببره ولی تا تاب رو خاموش میکنم و بعد دو سه دقیقه میاسته وروجک چشماش رو باز میکنه ببینه چه خبر شده که دیگه وول نمی خورم.البته همه این ماجراها دو روز بود .خدا رو شکر از سرش افتاد.
حالا شب شده میخوایم بخوابیم تا میزارمش تو تختش و سایه بونش رو میکشم که سه تا عروسک بهشه ساکت میشه و با عروسکا که تکون میخورن مشغول.چراغ ها که خاموش میشه دیگه میدونه یعنی همه لالا.بچه م خودش خودش رو می خوابونه.البته بگم ها تا شکمش سیر نباشه اصلا از این خبرا نیستااااا.
خلاصه که واسه خودش حسابی جا باز کرده و واقعا عضوی از خونواده شده.دیروز به خواهرم میگفتم قبلنا وقتی یه بچه این سنی میدیدم فکر میکردم غیر از گریه و خوردن و خوابیدن هیچ کار دیگه ای نمی کنه.ولی الان که خودم بچه دارم میبینم چقدر بلده واسه همون خوردن و خوابیدن منظورش رو بفهمونه.اصلا وقتی تو چشماش نگاه میکنم احساس میکنم میدونم چی داره بهم میگه.بعضی وقتا شیطونه.بعضی وقتا ناراحته.بیشتر وقتا با چشاش بهم میخنده.بعضی روزام یه التماس خاصی تو چشماشه که دلم رو کباب میکنه. خلاصه اینکه با بچه این سنی هم ارتباط بر قرار میشه کرد.
بعضی روزا که واسه باباش ناز میکنه و باباش هم نازش رو میخره میگم بابا جان اینقدر لوسش نکن.محمد هم بر میگرده به دخترش میگه این مامیت باورش شده که تو بزرگی.واقعا هم همینطوره.اصلا احساس نمیکنم یه موجود یک ماهست.حتی حس نمیکنم نمیتونه باهام حرف بزنه.خلاصه که خیلی باهم حال میکنیم.مادر و دختر.
زندگیم هم خیلی بهم ریخته ست.فقط همون آشپز خونه ای که یکشنبه مرتب کردم مرتبه .اونم چون از اون روز هیچی آشپزی نکردم.تنها مصرف آشپزخونه درست کردن شیر شاینا بوده.چه زن خونه دارییییییی بگین آفریننننننن.
اینقده لباس دارم واسه شستن.ولی کو حالش؟با این وروجک هم نمیشه که.محمد هم که میاد خونه از کنارش حاضر نیستم جم بخورم بعضی وقتا تا آشپز خونه هم دلم نمی خواد برم.میچسبم بهش مثل کنه و چه خبر چه خبر راه میندازم.پای کامپیوتر نشسته همش میپرسم چه کار میکنی میگه دارم درس میخونم میگم چه درسی میگه این.دو دقیقه بعد داری چه کار میکنی؟درس؟چه درسی؟این.حتی بعضی روزا تا دستشویی دنبالشم و مخ میخورم.
پاشم حرف زیادی نزنم برم به دخترک غذا بدم که سیر شه یه سه چهار ساعتی بخوابه منم پا به پاش بخوابم که نکنه از کمبود خواب و کار زیاد پس بیوفتم.
اینجا مینویسم که انجام بدم.امشب باید خونه جارو بشه.لباسا هم لاندری.یه شامی هم درست کنم بدم به این شوهر بینوای مظلوم که هیچی نمیگه.بدیش اینه که میدونه درست کردن ماکارونی یعنی حال نداشتم چیز دیگه ای بپزم.همینشم زورکیه وگرنه ماکارونی میپختم.خیلی وقته یه غذا اختراع نکردم.اختراعم بند اومده.نمیدونم چرا.حالا یه فکری میکنم.فقط باید کارا انجام بشه ها ا اا ا ا ا ا ا.
ببینیم و تعریف کنیم.
خوش باشین.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:40 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
توی نظرخواهی پست قبلم با این نظر برخورد کردم که بهتر دیدم در غالب یه پست جداگانه جواب داده بشه. نظر: سلام خانوم گلدونه متن شما در مورد مزایای زنذگی در اینجا بسیار جامع بود فقط چند نکته کوچولو جا مونده بود که من با اجازه بزگترا اینجا ذکر میکنم. جواب: ندا جون مرسی که وقت گذاشتی و متنم رو خوندی. منم باهات موافقم که اینجا خیلی تکس میدیم ولی همون طور که گفتم معتقدم تکسم بهم بر میگرده.آره عزیزم اینجا زباله ها رو هفته ای یکبار جمع میکنن ولی کسی هم زباله هاش رو بدون کیسه گوشه خیابون خالی نمی کنه.هفته ای یکبار جمع میشه ولی تو طول هفته زباله جلوی در نمیبینی.مجبور نیستی التماس کارمند شهرداری کنی واسه اینکه هر شب همه آشغالا ی جلوی در رو ببره.اونم تا شیریی قبولی دانشگاه پسر دایی همسایه مادر بزرگت رو نگیره واسه حرفت تره هم خورد نکنه.من تا حالا از هیچ خونه داری نشندیم که شکایتی از هفته ای یکبار جمع آوری زباله داشته باشه.تازه به نظر من با این رویه چهره شهر فقط یکبار در هفته زشت میشه نه هر شب. اتوباسها هم اگه قدیمین حداقلش اینه که سر ساعت حرکت میکنن و مردم بیچاره معطل سیگار کشیدن و خوش بش کردن راننده محترم نمیشن.مجبور نیستی دنبال اوتوبوس بدویی یا لای در بمونی. چون راننده در مقابلت مسولیت قبول کرده.یه پات رو هوا نیست یه پات رو زمین وقتی اتوبوس حرکت میکنه. مردم اینجا خیلی گرفتارن راست میگی. بیکار نیستن راجع بقیه فکر کنن.چه بهتر از این.فکر نمیکنم کسی دوست داشته باشه بقیه واسش حرف در بیارن و منتظر کوچک ترین حرکتش واسه یک کلاغ چهل کلاغ باشن. کی گفته واسه مردم اینجا مهم نیستی.چرا باید خانم همکار کانادایی شوهر بنده با من تماس بگیره و پیشنهاد کمک بده.چرا از بیمارستان که مرخص شدم یه ولنتیر نرس سه بار با خونه مون تماس گرفت و از حال و احوال من پرسید.چرا این پرستار داوطلب خودش خواست که یه روز بیاد خونه ما تا با من حرف بزنه و راهنماییم کنه.اگه واسه کسی مهم نبودم چرا میان یه ارلیر سنتر درست میکنن که بچه های زیر شش سال رو ببری اونجا و بریزن و بپاشن همش مجانی.یا حتی تو کلیسا هاشون برنامه بازی واسه بچه من ترتیب بدن.وقتی تو ماشین نشستی و منتظر مامانتی چرا باید یکی بیاد بزنه به شیشه و احوالت رو بپرسه.نکنه که دردت گرفته و نمیتونی به کسی خبر بدی. از نظر من مردم اینجا مهربونن.حتما بهم احترام گذاشتن.واسشون ارزش داشتم که اینطوری فکر میکنم.. وقتی صاحب ماشین میشی و مالیاتش رو میدی لا اقل وقتی رانندگی میکنی تو چاله نمی افتی .چرا چون در چاه مربوطه رو یادشون رفته بذارن.با این همه برف و بارون کف زمین با ماشینت پاتیناژ نمیری.مجبور نیستی ماشین تازه نو از کارخونه مرخص شده رو بعد سه روز ببری تعمیرگاه چهار تا قطعه ش رو عوض کنی.اگه ماشین هشت سال پیشم میخری اینجا اون ماشین معاینه فنی دقیق شده تا اجازه فروش گرفته. پول بیمه ای که میدی بابت آرامش خیال خودت میدی .میدونی از وقتی سوار ماشین بشی تا وقتی پیاده میشی اگه واست اتفاقی افتاد مسئول خسارات وارده بیمه ست.اگه دو تا ماشین جلوییت خوردن بهم اول پیاده نمیشن سیری همو بزنن.چون میدونن خسارتش پای کس دیگه ایه.مجبور نیستی ماشینی رو که با هزار قرض و قوله و فروش سکه های عروسی و چمیدونم هزار تا چیز دیگه خریدی رو ببری بندازی تو قبرستون ماشینا.فاتحه. خیلی خوبه که مستقیم بری پیش دکتر متخصص به شرط اینکه بعد عمل تو دلت کلیپس و آچار پیچ گوشتیش رو جا نذاره.آره ممکنه مدتها طول بکشه تا بری بیمارستان ولی واسه عمل پروستات نمیری جاش سکته مغزی کنی و بیوفتی تو آی سی یو.پات رو عمل میکنن مجبور نیستی تا سالهای سال با واکر راه بری و هیچ وقت این پا واست پا نشه. آزادی هم چیز خوبیه.منتها بهتر بجای این نگرانیها به بچه ت یاد بدی چطور از این آزادیها سو استفاده نکنه.یادش بدی با کی و در چه موقعیتی اون کار صواب رو انجام بده.به قول اینا رایت ژرسن.رایت پلیس .رایت تایم .میتونی اونقدر دخترت رو فهمیده بار بیاری که واست ارزش قایل باشه دست پسر نخراشیده رو نگیره جلوی تو بیاره تو خونه.اینقدر یادش بدی واسه خودش ارزش قایل باشه که اصلا نخواد با پسر نخراشیده ای دم خور بشه.من نه میخوام نه میتونم دخترم رو از داشتم دوست پسر منع کنم.طبیعت جامعه اینجا اینطوریه.تو همون ایرانشم دیگه نمیتونی جلوی کسی رو بگیری.اصلا طبیعت آدمیزاده.نمیشه باهاش جنگید.منتها فرق اینجا با ایران اینه که هیچ چیزی قایمکی نیست.دخترا ارزش خودشون رو میدونن چیه.پسرا هم میدونن اگه از دختری نه شنیدن یعنی چی؟ولی حالا اگه خدایی نکرده موفق نبودم و دخترم با همون پسر نخراشیده کارای صواب کرد و یه بچه افتاد تو دامنش اون موقع هم چاره داره. خواست بچه شو نگه داره هزار تا راه واسشون بازه. از همه مهمتر مردم اینقدر درگیرن که حوصله فکر کردن به نوه حروم زاده من رو ندارن.اگه خواست بچه ش رو کورتاژ کنه نمیره زیر دست یه مامای کثیف یا یه دکتر خلاف کار توی پستو.تو همون بیمارستان هایی که تکسش رو میدیم قانونی کار رو تموم میکنن.بعدشم هزار تا مشاور هست که کاری میکنن بچه م از این کارش احساس گناه نکنه.چون خود مشاورها عمیقا به حرفاشون معتقدن.منم دوست ندارم این اتفاقا واسه دختر از برگ گل نازکترم بیوفته.مثل هر پدر رو مادری ولی اگه افتاد تنها راه باقیمانده واسه بچه م خودکشی نیست. آره عزیزم قبول واقعیت سخت و تلخه.. من با علم به این که سی پنج درصد تکس بر در آمد میدم و چهار ده درصد بر خرید اومدم کانادا.قبل از اومدنم میدونستم قیمت تقریبی بیمه ماشین چقدره.میدونستم نمی تونم مستقیم برم پیش دکتر متخصص.میدونستم معنی آزادی در اینجا واسه من یه مفهوم تازه ست.چیزیه که هیچ وقت تجربه ش نکردم.خیلی از چیزای دیگه رو هم میدونستم.چون تحقیق کردم و زندگی در اینجا رو انتخاب کردم.ولی قبل از اینکه بیام اینجا معنی واقعی آرامش و آسایش خیال رو نمی دونستم.معنی کامل موفقیت رو هم نمی دونستم.اینجا بود که این چیزا رو یاد گرفتم. راست هم میگی واقعا واسه ما مهاجرای تازه به دوران رسیده سطحی نگر مرغ همسایه غازه.ولی اگه منظور از اون همسایه کاناداست همون طور که ایران کشور زادگاه منه کانادا نه تنها همسایه من نیست بلکه کشوریه که من واسه زندگی خودم و هشت پشت بعدم انتخاب کردم.میدونی معنی مهاجرت چیه؟
کاش در وصف اینجا مینوشتین که شما باید نیمی از درآمدتون رو تکس بدین (35 درصد روی درآمد و 14 درصد روی خرید) اما زباله هاتون هفته یک بار جمع آوری میشه و اتوبوسهایی که هر روز سوار می شین از اتوبوسهای میدان شوش تهران هم قدیمی ترن .
البته من با شما موافق هستم که در اینجا از اون حرفای خاله زنکی وجود نداره چون اینجا مردمش اونقدر گرفتارن که اصلا بودن و نبودن شما هم براشون مهم نیست چه برسه به اینکه بخوان در مورد دختر شما حرف بزنن .
اینجا خیلی راحت می شه صاحب ماشین بشی اما مالیات و بیمه ای که بعداز چند
ماه بابت همین ماشین می پردازی از قیمت خود ماشین بیشتره .
توی ایران پیش هر دکتر متخصصی که می خواستی میرفتی اما اینجا باید حتما بری پیش یک دکتر عمومی و وقتی احتیاج به عمل فوری داشته باشی اونقدر باید تو صف باشی که نوبت بشه(حالا توی این مدت چی بشه دیگه مشکل شماست)
از مزایای دیگه اینجا آزادی هست مثلا اگه یک نفر دخترشو با یکی از این پسرای نخراشیده ببینه که می خوان واسه امر صواب توی اطاق تنها باشن تنها کاری که
می تونه بکنه اینه که لبخند بزنه تا مبادا دختر خانوم و یا آقا پسر محترم ناراحت بشن و خدای نکره ایشون رو سو کنن و حق کفالت فرزند رو ازشون بگیرن .
و خیلی چیزای دیگه از این قبیل اما واسه ما امت همیشه در صحنه و ساده دل مرغ همسایه غازه.
با تشکر از شما.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:56 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
آیا دلم برای ایران تنگ میشه؟ جواب منم مثل همه آدمای دور اززادگاهشون بعله هست .اونم از نوع محکمش. منم دلم واسه تک تک خیابونای تهران و اتوبان هاش تنگ میشه.دلم واسه شلوغیش هم تنگ میشه.بعضی روزا هوس همبرگر تنوری ظفر رو میکنم.بعضی وقتا دلم ساندویچ کالباس هایدا می خواد که یه گاز بزنم از اون ورش سس ها بریزه بیرون.ساندویچی که همیشه باید تو خونه و بدون مهمون خوردش که آبرو ریزی نشه. هوس میکنم بعد از دانشگاه سوار ماشینای خطی پیچ شمرون – تجریش بشم اون کوچه خلوته رو پیاده برم تا برسم خونه.همش نگران پشت سرم باشم که یکی از تو خرابه نیاد دهنم رو بگیره.هوس اکباتان رو میکنم و پنجره هاش.یادش بخیر دوران نوجوانی .چه حالی میداد آوویزون شدن از پنجره و آمار گرفتن پسرای محله.دیروز دلم میخواست وقتی بابام زنگ زد گفت الان اومدیم کنسرت شهرام ناظری منم اونجا باهاشون بودم.میدونی وقتی تلفن رو داد دست دختر عموم و باهم یاد کنسرت ناظری رو کردیم که توی سعد آباد بود چقدر بعدش دلم گرفته بود.چقدر دلم میخواست باز اون روز تکرار بشه؟ دوری از دوستام واسم خیلی سخته.منی که شبا باید یک ساعت با بهاره حرف میزدم و صبحا تا چشمم رو باز میکردم باز بهش زنگ میزدم و چه خبر چه خبر راه مینداختم. میدونی چقدر سخته فکر اون روزا؟میدونی سخته نتونم اون طوری که میخوام با ساناز درد دل کنم.ندیدن صمیمی ترین دوست دوران کودکی و نوجوانی و جوانی واسه یک ماهش هم سخته چه برسه به مدت طولانی.جمعه خیلی احساس تنهایی میکردم.دلم میخواست لا اقل یه دوست تو این شهر داشتم که باهاش حرف میزدم.چرت و پرت و اراجیف میبافتم تا باهم بخندیم.دلم میخواست تلفن رو ور میداشتم و یه شماره ای رو بدون اینکه فکر کنم چیه میگرفتم.بعد اینقدر حرف میزدم تا صدای یکی در بیاد بگه بسه دیگه تلفن سوخت.ولی بعد از سه سال دوری از ایران یادم افتاد ای دل غافل.هیچ دوستی ندارم که اگه یه روز یه کاری داشتم بچه م رو با خیال راحت بسپارم به دستش.بدونم مثل دو تا چشماش ازش مواظبت میکنه.این شد که زنگ زدم به ساناز.کارت تلفن من نیم ساعت وقت داشت و اونم کارت نداشت.میدونی اون نیم ساعت خیلی زود گذشت.اصلا راضیم نکرد.حتی بهمون فرصت خداحافظی نداد.بعدش میخواستم برم از اینترنت کارت بخرم باز بهش زنگ بزنم ولی دیدم چه فایده؟یک ساعت دیگه م باهاش حرف بزنم غیر از اینکه بیشتر یادم بیاد چقدر تنهام چیز دیگه ای نیست. سخترین قسمت ماجرا دوری از خانواده ست.آی دلم میخواد باز برم یه جایی که همه باشن.دختر عمه هام بلند بلند حرف بزنن و بخندن.عموکورش سر به سرم بزاره.عمو کاوش مظلوم یه دفعه یه دونه از اون جکای بی تربیتیش رو بگه و صدای عمه هام رو در بیاره.با دختر عمو هام بچپیم تو اطاق و پچ پچ کنیم.در اولین فرصت یه نخ بگیریم دستمون و سبیلهای مبارک رو صفا بدیم.دلم تنگ شده عموم بیاد بگه باز صغری خانم بازی راه انداختین.چقدر میچسبید روزایی که قابلمه غذا به دست میرفتیم خونه خاله م.روزایی که سه سوت حاضر میشدیم که با هم بریم بیرون.یاد روزایی که بچه های خاله م رو نگه میداشتم بخیر.الان جفتشون گنده شدن. میدونی چقدر دلم واسه مامان و بابام تنگ میشه.دلم واسه روزایی که به بابام میگفتم بابا خان وبا پرویی حرفم رو به کرسی میشوندم تنگ شده.چقدر بهش میگفتم بد اخلاقی.اخمات رو باز کن.چقدر مامانم بهم میگفت مار بره تو گوشت بسکه بهت گفتم کفشات رو بذار تو جا کفشی .اطاقت رو جمع کن.از خواب پا میشی دستت بره روتختیت رو مرتب کنی.دلم واسه این جمله های هر روزه تنگ میشه.یادم میاد یه بار مامانم رفته بود اصفهان و من و بابام تنها بودیم.من تو اطاقم پای کامپیوتر بودم و آهنگ گوش میدادم.آهنگ مادر حبیب که اومد زدم زیر گریه.چقدر دلم واسه مامانم تنگ شده بود.بابام اومد دید من دارم گریه میکنم خیلی دلش واسم سوخت.فردا که بیدار شدم پنجاه هزار تومن گذاشته بود بالا سرم.آی چسبید.آی کیف داد.ولی الان چی؟اگه دلم واسه مامانم تنگ بشه حتی بابام نیست که دلم رو شاد کنه.اگه روزی دو ساعت هم با مامانم تلفنی حرف بزنم تا قطع کنم یادم میاد این رو نگفتم.فردا بهش موضوع فراموش شده دیروز رو میگم ولی باز یه چیز دیگه جا میمونه.میدونی خیلی سخته که از در و دیوار خونه ت عکس بگیری تا مامان بابات بتونن یه تصوری داشته باشن از جایی که زندگی میکنی.خیلی سخته هر روز فکر کنی الان دو تایی تو خونه تنهان.بابام داره چرت میزنه و مامانم به عشق بچه های ما بافتنی میبافه.خیلی نگرانشون میشم.دلم واسشون میسوزه.دو تا دختر دارن هر دو اون سر دنیا. آره عزیزم منم دلم واسه ایران تهران فامیل غیر فامیل دوست آشنا غیر آشنا غریبه تو خیابون تنگ میشه.اونجا سرزمین منه.مردمش مردم منن.خوب بدش رو کار ندارم.ولی هستن. حالا چرا من اینجا رو دوست دارم؟ چون اینجا آینده دارم.یه هدف دارم که میدونم اگه تلاش کنم بهش میرسم.اینجا آرزوی دست نیافتنی معنی نداره.میتونی هر چی بخوای داشته باشی به شرط اینکه واقعا بخوای.دغدغه دوران بازنشستگیت رو نداری .اینجا هر روز نگران آینده بچه ت نیستی.نگران هزینه دانشگاه آزاد بچه ت هم نیستی.اگه درآمدت در سطحی نباشه که پول دانشگاه فرزندت رو بدی دولت بهش تا قرون آخر وام میده تازه هزینه زندگیش تو اون مدت رو هم میده.نگران نیستی اگه درس خون نبود چی کار کنه.چون میدونی اینجا آدمایی هم هستن که درس خون نبودن ولی الان موفقن چون خواستن.پس دیگه با خودته که بچه ت رو با اراده بار بیاری.از اینکه تصور میکنم بچه م چه شخصیت مستقلی خواهد داشت کیف میکنم.تو ایران هر چقدر هم خانواده سعی در مستقل بار اوردن بچه بکنه بازم تو جامعه هزاران هزار مانع وجود داره که اجازه نمیده.اینجا نگران این نیستی اگه دخترت شب دیر خونه بیاد همسایه واسش حرف در میاره.اینجا نمیترسی اگه شب تو خیابون رانندگی کنی یکی بیاد جلوت رو بگیره چاقو بذاره دم گردنت.اینجا کسی نگران این نیست که بره مسافرت و برگرده خونه ش رو خالی کرده باشن.سوار هواپیما که میشی اشهدت رو نمی خونی.نگران جاده خطرناک نیستی.هر لحظه منتظر نیستی یکی بپیچه جلوی ماشینت.وسط بزرگاه عابر پیدا نمیبینی که از وسط ماشینا بخواد عرض جاده رو رد کنه.نگران اینم نیستی اگه یه خط رو ماشینت افتاد سه ملیون ضرر کردی.ماشینت رو با زنجیر بکسول قفل نمیکنی بعدشم دزدگیر هم بزنی.معنی پخش ماشین کشویی رو اینا میدونن چیه؟ کسی نگاه نمیکنه ببینه گوشی موبایلت چیه.خطت 911 ست یا 13.اینجا مجبور نیستی صورتت رو با سیلی سرخ کنی چون واسه خودت زندگی میکنی.از خونه که میری بیرون دستات رنگ آسفالت کف خیابون نمیشه. وقتی بچه سه روزت رو از خونه میبری بیرون نگران آلودگی هوا وهزار تا درد و مرض شناور تو محیط نیستی. اگه تو خیابون شاشت بگیره(ببخشید) وعرصه بهت تنگ بشه مجبور نیستی خودت رو نگه داری و کلیه و مثانه بیچارت تاوانش رو پس بدن.اگه با بچه کوچیکت خواستی بری دستشویی فکر نمی کنی این کالسکه عظیم هیکل رو کجای دستشویی جا بدم.واست فکراینجاش روهم کردن..یه دستشویی درست کردن مخصوص توی مادر با کالسکه. اطاق پرو مخصوص هم داری .نزدیک ترین پارکینگ به در هر ورودی اول برای معلولینه بعد برای مادران.همینه که فکر میکنی اگه خدایی نکرده زبونم لال از ته ببرمش واست یه اتفاقی افتاد زمین گیر نمیشی.اینجا معنی زمین گیری نمیدونن چیه.جایی نیست که بخوای بری و بغیر از پله رمپ مخصوص (سرسره ست چیه) واسه معلولین نباشه.دستشویی هم دارن.میدونی حتی تلفن هایی هست که سطحش پایینتر از سطح تلفنهای عمومی عادیه.اونا ماله معلولین رو صندلی چرخداره.واسه باز کردن در مشکلی ندارن چون همه جا درهای دکمه ای وجود داره که براشون اتوماتیک در رو باز کنه.اینجا نگران این نیستی اگه دستت زیر ماشین پرس رفت و نابود شد کی خرج بچه هات رو میده.تا آخر عمرت بیمه تامینت میکنه بیمه نکرد دولت میکنه.تو این کشور همه حق زندگی دارن.بخاطر همینه که تو بیرون از خونه خیلی معلول و عقب مونده میبینی چون امکاناتی واسشون فراهم شده که خودشون رو تو خونه حبس نکنن .مجبور نیستی نه ماه حاملگیت رو با ترس از منگول شدن بچه بگذرونی.همون اول واست آزمایش میکنن اگه مشکلی بود میتونی کورتاژ کنی.اگه با شوهرت مشکل داری یا اصلا شوهر نداری یا پول نداری بچه تو بزرگ کنی کسی مجبورت نمیکنه بچه رو دنیا بیاری و یه بدبخت به بدبختای عالم اضافه کنی.خودتی که تصمیم گیرنده ای.میدونی اگه مریض بشی دوا درمونت مجانیه.اینجا اصلا ناراضی نیستی از اینکه یک سوم حقوق سالانه ت رو بابت مالیات پرداخت میکنی چون میدونی تو جیب کسی نمیره غیر خودت .بهترین بیمارستان کودکان دنیا تو تورنتو هست.میدونی به راحتی بچه ت رو می خوابونی اونجا.تو اون شرایط روحی فکر جور کردن هزینه عمل نیستی.اینجا با پول کارمندی هم میشه خونه خرید.اونم تو همون اوج جوونی.نه فکر کنی سن مامان باباهامون بشیم تا به جایی برسیم.بچه های اینجا تو فراوونی دست و پا میزنن.معمولا غیر از اطاق خوابشون جای مخصوص بازی دارن تو زیر زمین خونه شون. رو اسباب بازی راه میری وقتی واردش میشی.اسباب بازیهایی که نه تنها ما که بچه جنگ بودیم همین بچه های امروزی ایران هم تو خواب نمیبینن.با تمام این امکانات اگه مهمونی بگیری بیست مدل غذا درست نمیکنی.کسی نمیگه غذاشون زعفرون داشت یا نداشت.گوشتش کم بود یا زیاد.معمولا مهمونیها پات لاکه.هر کی غذاش رو میگیره دستش میبره دور هم بخورن.مهمونیهایی هم هست که بیا و ببین.چشم و هم چشمی بیداد میکنه ولی اینجا تو خودتی که آدمای دور و برت رو تعیین میکنی.اگه مهمونی گرفتی نگران نیستی بریزن ببرنت.اینجا بخاطر بزن و برقص با کسی مثل یه جانی آدم کش رفتار نمیکنن.اینجا راحتی.ماله خودتی.کسی تو خیابون نگاهت نمیکنه.بهت متلک نمیگن که چهار ستون بدنت از چندش بلرزه.اینجا همه در رو واسه همدیگه نگه میدارن.همه به هم سلام میکنن.همه بهم لبخند میزنن.همه باهم مهربونن. خلاصه کلام من بخاطر دستشویی های کثیف ایران خانواده م دوستام خاطراتم رو پشت سر نذاشتم که اینجا زندگی کنم و شاید خیلی از دلایل دیگه م هم سطحی به نظر بیاد ولی وقتی تمام این مشکلات سطحی رو روی هم میزاری واز اون محیط میای بیرون میبینی چه فشاری رو داشتی تحمل میکردی بدون اینکه بدونی. غیر از تمام این امکانات و راحتی خیال اینجا از دار دنیا فقط یه خواهر داری که اندازه همون دنیا دوسش داری واست غیر از خواهر جای بهترین دوستات رو پر میکنه..یه شوهر داره که میتونی مثل یه برادر بهش تکیه کنی و یه عشق داری که تمام سعیش رو میکنه که هر روز خوشبختر از دیروز باشی. که دوری پدر مادرت رو حس نکنی. که بتونی هر چقدر دلت میخواد باهاش حرف بزنی .هر کاری میکنه تا صدای خنده ت بلند بشه مثل وقتی که صدای خنده ت با دختر عموهات همه خونه رو ور میداشت.اینقدر میگردونتت تا پیچ شمرون و تجریش یادت بره.سر به سرت میزاره تا دلتنگ عموهات نشی.خلاصه با آرامش خودش اینقدر بهت آرامش میده که دوستای وبلاگیت ازت بپرسن چه جوریه که همیشه راضی هستی. پ.ن:فکر کنم دلم خیلی پر بود .خودم نوشتم و بغض کردم.تصحیح کردم و اشک ریختم.واسه محمد خوندم و منفجر شدم.ببخشید این یکی خیلی غمگین شد. شما مثل همیشه خوش باشین ایشالاه.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 11:36 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام دوستان عزیزم
اول بگم که دو سه روزه دارم ذوق مرگ میشم.آخه دخترم بهم میخنده.وای نمیدونین چه حالی میشم.فکر میکنم الان هزار برابر بیشتر دوسش دارم.وقتی خوابم و با صدای غرهاش از خواب بیدار میشم همچین که میرم بالا سرش یه خنده ای میکنه که اگه اون موقع بگه هوس کله پاچه کردم تا خود طباخی فرشته (تهران)میرم و واسش میخرم.آی میچسبه.آی حال میده. هنوز ویکند تموم نشده ولی اومدم بگم به این میگن یه ویکند واقعی. شنبه رو تا لنگ ظهر بخوابی مخصوصا که شبش هم بابایی به شاینا رسیدگی کرده و چشم مبارک باز هم نشده.(شما چی میگین.بزارین بقیه اینطوری فکر کنن)بد که از خواب پاشدی برین نیاگارا غذای خوشمزه بخوری و یک ساعتی هم تو استار باکس از برنامه های زندگیتون و آرزوها و هدفهاتون بگین.بعد یه دفعه به سرتون بزنه پاشین برین Burlington که نیم ساعت با شهر شما و سه ربع هم با نیاگارا که توش بودین فاصله داره که چی؟ببینین شهر چه جوریه و خونه هاش چه شکلی؟تازه از کنار آیکیا رد بشین ببینین ا ا ا بازه. بعد آقای شوهر بدون مخالفت و غر فراوان باهاتون بیاد خرید.بعد هم بیاین خونه و یه شام سبک و یه فیلم الکی. بعدشم لالا. صبح یکشنبه چشمتون رو باز کنین ببینین دخترک از ساعت ۴ تا حالا بیدارتون نکرده.شما ولی آقای شوهر و بیدار میکنین و ازشون میخوای برن مک دانلدز صبحانه بخرن و در کمال ناباوری آقای شوهر که مست خواب بود موافقت میکنن.بعدش خودت هم تصمیم میگیری همراهش بری و صبحانه رو اونجا میل کنی.وقتی برگشتی خونه به وبلاگات سر بزنی و آشپز خونه رو وایتکس کاری کنی و یه قرمه سبزی اساسی بار بزاری.نهار رو ساعت چهار بخوری و باز بشینی پای کامپیوتر چون شوهر و بچه خوابیدن و تو اطاق فقط صدای تق تق لذت بخش کیبورده.حالا میخوای پاشی یه چایی دم کنی اونم از نوع کتری و قوری نه چایی تنبلی با قهوه جوش. بعدشم از این به بعد هم بگی خدایا تا آخر شب به همین خوبی و آرومی بگذره.ممنونتم. اینم یه گل صورتی کنار بقیه دوستاش. مامی کافی میخوره شاینا شیر.بخور میخوایم بریم. اینم شاینا خانم بعد از صبحانه خودش قبل از صبحانه مامی و بابا. تا اومدم عکس بگیرم دستشو زد به صورتش کلی از شیرا پاک شد.نمیدونین چه کرده بود. اینم دختر گلم در حال تاب خوردن و چرت زدن. خدا کنه عکسا رو بتونین ببینین.فضای قبلی که آپلود میکردم بازی در آورد اینجا رو پیدا کردم.اگه باز نشد یه بار رو ضربدر رایت کلیک کنید و شو پیکچر رو انتخاب کنین.ایشالاه که بشه چون کلافه شدم با این سایتای آپلود.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 18:27 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
نگاهش که میکنم قند تو دلم آب میشه.دلم میخواد تا ابد نگاهش کنم .آخه کجا بود این موجود دوست داشتنی تا حالا.چرا هر چی فکر میکنم نمی تونم قبل از این یک ماه رو بخاطر بیارم.انگار از ذهنم پاک شده همه چیز.منی که واسه این یک ماه اینقدر کیفورم فارغ التحصیل بشه چی؟روزی که بهم زنگ زد گفت کاره مورد علاقه ش رو پیدا کرده چی؟اگه اومد بهم گفت عاشق شدم چی بهش بگم.به تو چی بگم خدایا.الان میگم اون روزم میگم خدا دل بچه م رو هیچ وقت زخم نزن.من تحمل دیدنش رو ندارم.دخترم عروس بشه می خوام چه حالی باشم.مامانم چه حالی بوده وقتی میدیده ثمره تلاشش عروس شده.من چه حالی میشم. از تصورشم لبخند میاد رو لبم.دلم شاد میشه.ووووووی ی ی ی .
دخترم رو بردم دکتر واسه ویزیت یک ماهگیش.در عرض یک ماه دو پوند وزن و چهار سانت قد اضافه کرده.خدایا شکرت تو این یک ماهه که سر بلندم کردی بقیه راه رو هم باهام باش. خدایا همیشه واسم نگهش دار که الان دیگه مطمئنم بدون شاینا نمی تونم زندگی کنم. خدا همه بچه ها رو واسه پدر مادراشون حفظ کنه.به قول مامانم ایشالاه که هیچ پدر و مادری داغ بچه شون رو نبینن. اینم دختر یک ماهه من در خواب ناز خرگوشی.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 0:16 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام
خوب بچه م رو چشم زدم دیشب خودش نخوابید.مجبور شدم بغلش کنم.بعدش نشستم پای کامپیوتر تو بغلم خوابش برد.ولی تا صبح همون یه بار رو پا شد.آفرین عشق مامی.
یواش یواش دارم احساس میکنم خونه مون داره کثیف میشه یا به عبارتی به گند کشیده میشه آخه بعد از اون دسته گلی که دیروز به آب داد دیشب هم بعد حمومش بغلش کردم اوردم تو اطاق یه دفعه دیدم پام داغ شد.وای روم جیش کرد.قربونش برم چه داغ هم بود.بعدشم چک چک ازش ریخت رو موکت اطاق خوابمون.از دست این شیطون.
نیکو جون ازم راجع به شیر شاینا پرسیده بود.راستش من هر دو رو بهش میدم .هم شیر خودم هم شیر خشک.البته فعلا.به زودی تصمیم دارم شیر خودم رو قطع کنم.
اینجا هم مثل همه جای دنیا خیلی تبلیغ شیر مادر یا همون b r e a s t feeding رو میکنن ولی از خدا پنهون نیست از شما هم نباشه من اصلا b r e a s t feeding رو دوست ندارم.یعنی اصلا بر عکس اون چیزی که میگن ارتباط و conection و این حرفا برقرار میکنه واسه من اصلا این طور نیست.یه جورایی خیلی بی میل این کار رو میکنم.ولی همیشه از اینکه شیشه دستم بگیرم و صورت دخترم رو ناز کنم وقتی بهش شیر خشک میدم لذت میبرم.این کار منو از نظر روحی خیلی ارضا میکنه.
از طرف دیگه من دیدم وقتی میخوای بچه رو از شیر مامانش بگیری چقدر زجر میکشه.تازه از نظر من بچه هایی که شیر مامانشون رو میخورن بخاطر وابستگی که به مامانشون دارن خیلی سخت میشه باهاشون کنار اومد.خواهر من به بچه اولش نزدیک دو سال شیر خودش رو داد ولی واسه پسر کوچیکش چند ماه بیشتر نداد.الان میگه واقعا دیگه حاضر نیستم اون تجربه رو دوباره داشته باشم.شیر خشک خیلی راحت تره.قشنگ یادمه که خاله م وسط پارک وی مجبور شد بزنه کنار که به بچه ش شیر بده چون داشت خودش رو هلاک میکرد.حالا اگه این بچه شیر خشک می خورد منم میتونستم سیرش کنم.
تا اونجا که بشه سعی میکنم شاینا رو وابسته بار نیارم.تازه من قبول ندارم کسایی که میگن مساله عاطفیش هم هست.من خودم تا سه ماهگیم بیشتر شیر مامان رو نخوردم پس بی عاطفه هستم و مامانم رو کمتر از بقیه که شیر مامانشون رو خوردن دوست دارم.مسلما این طور نیست.
از طرف دیگه من از قطره ویتامین دی متنفرم.ویتامین دی تو شیر مادر نیست بخاطر همین بچه هایی که با شیر مادر تغذیه میشن باید این قطره رو مصرف کنن که بخاطر مزه تندی که داره تن بدن خیلی از مادر پدرا رو لرزونده وقتی پریده تو حلق بچه.خواهرم این موضوع رو تجربه کرده.دختر خاله م هم کارشون به ۹۱۱ و بیمارستان کشیده چون نفس بچه بالا نمی اومده که البته خدا رو شکر بخیر گذشت ولی میدونین چه بر این پدر و مادر گذشته.من همین طوریش وقتی شاینا شیر میخوره و میپره حلقش نفسم میگیره و اگه محمد باشه میدمش دست محمد و خودم سر و چشمم رو میگیرم تا چیزی نبینم و فقط میپرسم اومد؟نفس میکشه؟ولی خوب بچه هایی که با formula یا همون شیر خشک تغذیه میشن احتیاجی به این قطره ندارن چون توی شیرش هست.
دیگه خلاصه اینکه بابا چون من از شیر دادن لذت نمی برم هزار تا دلیل و مدرک میارم که بهتره شیر خشک بدم به بچه م و می خوام با نظر تمام عالم بجنگم و این حرفا.یکی هم هست که کیف میکنه وقتی بچه ش رو بغل میکنه و بهش شیر خودش رو میده اونم معتقده شیر مادر بهترینه.
البته بگما اااااا من اصلا منکر این نیستم شیر مادر بهتر نیستا فقط میگم من ترجیح میدم به این دلایل شیر خودم رو ندم.بماند که فعلا همچنان مشغول breast feeding هستم ولی خوب اصلا هم به این موضوع فکر نمیکنم شیر خشک بی خاصیته و این حرفا.
رو همین اصل شاینا غذاهای اصلیش شیر خشکه.مثل صبحانه نهار و شام.مخصوصا آخرین شیرش که می خواد بخوابه.تا حسابی سیر بشه نصف شب بیدارمون نکنه.نصف شبا هم اگه لازم بشه شیر خشک میخوره .شیر مادر هم واسش حکم بازی رو داره اصلا با شیر خودم سیرش نمی کنم.هیچ وقت بهش شیر خودم رو نمی دم وقتی میدونم زیر سینه ممکنه خوابش ببره چون میدونم اگه عادت کنه من بیچاره میشم و فقط باید خودم باشم تا بخوابه.هیچ وقت هم واسه ساکت کردنش بهش شیر خودم رو نمیدم.بیرون هم که میرم راحت ترم .یه bottle و دو قاشق شیر خشک.تازه باتلاش هم از این کیسه ایاست که شستن نخواد.زندگی آسون شده هاااااااااااا.واسه همینه میشه خوش بود.
خوش باشین و خوش بگذرونین و زندگی رو آسون بگیرین و هزار تا حرف خوب دیگه.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 12:23 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
امروز بعد نهار محمد رو رسوندم شرکت و ماشین رو ازش گرفتم که برم واسه خودم کفش و شلوار بخرم.(من ماشین می خواممممممم.)
بعد از خریدم هم رفتم وال مارت که یه چیزی پس بدم.اونجا هم کلی چرخیدم و منتظر بودم تا محمد کارش تموم شه که برم دنبالش.دیگه خسته شدم و رفتم تو مک دانلدز نشستم منتظر تلفن.
انتظار من رو کسل میکنه هر چقدرم کوتاه باشه ولی روم واقعا تاثیر میذاره.
دیروز بعد از ظهر دخترم رو گذاشتم تو کالسکه و پیاده باهم رفتیم بیرون.تا پامون رو از ساختمون گذاشتیم بیرون بارون شروع شد.منم از رو نرفتم و روی دخترم رو پوشوندم و تا پشت خونه مون که یه پلازای مسخره ست پیاده رفتم تا وقتم رو پر کنم.بعد که بارون بند اومد یه نیم ساعتی پیاده رفتیم تا رسیدیم به یه مال کوچولو نزدیکی های خونه مون.آخ چسبید.هوا عالی بود.خوش رنگ بود.تازه بود.لطیف بود.هر چی بگم کم گفتم.اینقدر خوب بود که من تنبل رو نیم ساعت راه برد.یه بار به خودم اومدم دیدم دارم یه چیز محوی که آهنگ خاصی نیست فقط صوته زمزمه میکنم.
تا رسیدم به مال.اونجا اولین مغازه ای که وارد شدم محمد رو پشت سرم دیدم.نگو بیچاره هی زنگ میزده(البته طبق قرار قبلی)که بیاد دنبال ما.منم که کر صدای موبایل رو نمیشنیدم.نگران میشه میاد مال دنبالمون.یه کوچولو اونجا چرخیدیم و رفتیم مال بزرگه.اونجا که هیچی دیگه دو تا مغازه رو دیدیم و نشستیم جاتون خالی چاینیز خوشمزه خوردیم و برگشتیم خونه.
راستی دیشب فیلم خیلی دور خیلی نزدیک رو دیدیم.نسبت به بقیه فیلما که تو این مدت دیدم خوب بود.لا اقل موضوش مسخره نبود.نمیدونم چرا فیلمای اجتماعی ایرانی دیگه بهم نمیچسبه.شاید چون دارم هر روز از اون محیط دورتر میشمه.به نظرم خیلی تو فیلما داد میکشن.نمیدونم تفنگ از کجا میارن.یکی ندونه فکر میکنه دست هر ننه قمری تو ایران اسلحه هست.بعضی هاشونم خیلی کش دارن.حالا فیلمایی هم که مامانم آورده مثلا بهترین فیلما بوده هاااا.فیلمایی با کارگردانای خوب و هنرپیشه های مطرح.چه میدونم شاید من سلیقهم رو به نزوله.
دیگه چی بگم دلم باز شه.آها از شیرین کار امروز شاینا بگم.محمد صبح که باهاش حرف میزدم گفت حاضر بشین که من بیام نهار بخورم و بریم چون خیلی کار دارم شرکت.منم فوری مشغول شدم.اول پوشک و بعدشم لباساش.بعد از اینکه بلوزش رو تنش کردم داشتم دکمه های پیراهنش رو میبستم تا بلندش کردم دیدم خیس شدم.ای وایییی تمام زندگیم پوپویی شد.لباسش.ملافه ش.دامن خودم.شانس آوردم فرش کثیف نشد وگرنه زندگیم رو بو ورمی داشت.حالا چرا از اول این کار رو سر جاش انجام ندادم و تو سالن عوضش کردم خدا میدونه.اصلا نمیدونم چرا پس داد.منتظرم یه بار دیگه هم پس بده تا مدل پوشکش رو عوض کنم.
دوباره از اول این دفعه سر جای مناسب عوضش کردم و لباس پوشوندمش تا محمد اومد.
حالا یه ذره هم از خوبیاش بگم.دخترم تازگیها خودش یاد گرفته می خوابه.قضیه هم از اینجا شروع شد که یه شب من خیلی خوابم می اومد ولی شاینا نه.منم گذاشتمش تو تختش و خودم خوابم برد و سه چهار ساعت بعدش از صداش بیدار شدم که گشنه ش بود.از فرداش همین برنامه رو ادامه دادم و الان خانم خانوما تو تختش دراز میکشه تا خوابش ببره.
چند شبی هم هست که دارم روش کار میکنم که نصف شب واسه شیر بیدار نشه.قبلا ۱۲ شیر میخورد تا سه سه و نیم باز پا میشد شیر میخورد.بعدش دوباره ۶ پا میشد. دقیقا هر سه ساعت یکبار.ولی الان از دوازده تا پنج و نیم می خوابه بعدشم تا نه و نیم.اینجوری منم بهتر میخوابم.
راستی دخترم رسما با چشمای جیگرش بشکن های من رو دنبال میکنه.آخه بابا دخترم یک ماهه شده.
آخیش بهتر شدم.برم بگردم یه چیز خوشمزه گیر بیارم بخوریم که دیگه کیفم کوک بشه.
مواظب خودتون باشین و خوش بگذرونین.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 19:37 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
سلام دوستای خوبم
احوالات شما؟خوش گذشت؟خوش گذروندید؟خدا رو شکر.بعله به ما هم خوش گذشت. جمعه شب رسیدیم Chatham و تولد بازی.تولد آقا نامی گل که دو ساله شد. نامی جون تولدت مبارک عزیزم. تازه خاله جون واسه شاینا کوچولو هم یه سورپرایز داشت.بعله.تولد یک ماهگی شاینا جیگری که این روزا خیلی هم خانم شده. اولش عشق مامی داشت میخوابید ولی تا کلاه تولد رو گذاشتم رو سرش برق ازش پرید که هیچ خواب هم پرید. ولی تا کلاه رو از رو سرش بر داشتم دخترکم خوابش برد. روز شنبه هم رفتیم اینجا.Point Pelee یه پارک جنگلی هفتاد کیلو متری شهر خواهرم اینا که یکی از پارکهای ملی کانادا هست.با ماشین وارد شدیم و حدود هفت هشت کیلومتر تو جنگل رانندگی کردیم تا رسیدیم به پارکینگ.بعد ماشینها رو پارک کردیم و با اتوبوس بازم یه دو کیلومتری رفتیم تا رسیدیم لب دریا.اینجا جنوبی ترین نقطه کانادا هست.البته زمستون پارسال تیکه تیز ساحلش رفته زیر آب ولی بازم دیدنش خالی از لطف نبود. نوک تیزش اینجا کاملا مشخصه. دیگه واستون بگم که بعدشم با ماشین خودمون رفتیم یه قسمت دیگه از پارک که یه مرداب خیلی زیبا بود با یه پل لق لقوی دراز که روش قدم زدیم.داشته باشین شجاع خانم رو. هوا هم اولش بارونی بود که خدا رو شکر زودی بند اومد ولی خیلی میچسبید یه ژاکت تنمون کنیم. ------------------------------------------------------------------------------------------- خوب بگذریم .....راستش می خوام نمی دونم یه احساس جدید یا تجربه رو باهاتون در میون بذارم .حس عجیبی داشتم وقتی که به جای شاینا شمع رو کیک کوچولوش رو فوت کردم.احساس کردم واقعا مامان شدم.یاد تمام تولد هایی افتادم که تا این سن رفتم و مامان ها جای بچه شون شمع رو فوت کردن.همیشه خیلی بین اون مامانا و خودم تفاوت میدیدم حتی اگه تفاوت سنی هم نداشتیم ولی الان خودم هم مامانم. حتی این حس وقتی که کادوی تولد نامی از طرف شاینا اعلام شد تشدید شد.احساس کردم دخترم هم به این قدش واسه خودش شخصیت داره.دیگه وقتی خاله خانم یه Goody bag مخصوص(جایزه هایی که آخر تولد به بچه ها میدن)هم واسه شاینا در نظر گرفته بود که بهش داد دیگه واقعا خر کیف شدم. خیلی واسم جالبه این احساس هام.شیرینه.لذت داره.خدایا شکرت مثل همیشه. خوب اینم یه عکس دیگه از شاینا گله روز پنجشنبه بعد از شال و کلاه کردن واسه شاپینگ تولد با مامی.اونم چه شاپینگی واسه همه خرید کردیم حتی خواهر نامی غیر از صاحب تولد. خوش باشین
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 16:18 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
عشق من.
با همه وجودم مطمئن بودم تلاشهات بی نتیجه نمیمونه.
با همه وجودم بهت خسته نباشید میگم.
با همه وجودم بهت افتخار میکنم.
با همه وجودم دوست دارم.
با همه وجودم میپرستمت.
دوست دارم.عاشقتم.دیوونه تم دیوونه.
.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 13:54 توسط گلدونه
سلام سلام
بعد از یه تعطیلی طولانی یا به قول اینا لانگ ویکند بچه بغل در خدمتتون در حال تایپ یه دستی هستم.
خوب این چند روز خیلی خوش گذشت.دوستامون پیشمون بودن.خواهرم اینا اینجا بودن و دختر خالم و خاله ام و پسر خالم هم از تورنتو یه سر اومدن پیشمون.خلاصه کلی سرمون گرم بود.البته شانس بد هوا بارونی بود و خیلی نشد به ددر بازی بگذرونیم ولی بازم خوب بود.
شاینا خانم هم سه هفته ش تموم شده و هفته دیگه یک ماهه میشه.الان زبونم رو که در می ارم زبونش رو در میاره.(این تنها بازییه که باهم میتونیم بکنیم).تقریبا با نگاهش دنبال میکنه البته اگه اولش رو یه چیزی فکوس کنه وگرنه که همچنان چشماش در حال کشف خونه مون اینور اونور میچرخه.
راستی این چند روزه با دو تا از دوستای وبلاگیم هم صحبت کردم.ام قزی و سالی گلی.مرسی از تماستون.از پیدا کردن دوستای جدید لذت میبرم.از تنهایی هم بدم میاد ولی خوب دست روزگار ما رو تنها انداخته تو این شهر دیگه.نمیشه کاریش کرد.
مامانم با خواهرم رفت.از حالا به بعد معلوم میشه چند مرده حلاجم .چقدر از عهده کار خونه و بچه داری تنها برمیام .در اولین حرکت ضربتی که به محمد گفتم دیگه نهارا نیاد خونه آخه من صبحا میخوام بخوابم وگرنه مجبور میشم پا شم غذا بپزم.ایشالاه عصر که اومد نهار شاممون رو با هم میخوریم که لاغر هم بشیم.اصلا من به فکر سلامتی و تناسب اندامم.از شوخی گذشته دیگه نوبت خواهرم بود.آخه دیگه پا به ماهه.فقط یک ماه و نیم دیگه مونده ولی طفلکی همه کارای من رو این چند روزه انجام داد.بهش گفتم آخه من خونه تو میام دست به سیاه سفید نمیزنم تازه وقتی حامله بودم که بدتر.حالا تو با این شکم وایسادی واسه من آشپزی میکنی ولی خوب خواهر جیگر منه.همچین بفهمی نفهمی هم نازه من زیاده هم خواهرم ناز کش.
این جیگری هم که اون پایین میبینین از نظر من خوشگل ترین پسر دنیاست.البته مامانش هم همین عقیده رو داره ولی میگه همه مامانا فکر میکنن بچه هاشون خوشگل ترین بچه های دنیان. به خاطر همین من اومدم اینجا بگم که بابا خاله هام فکر میکنن خواهر زاده هاشون خوشگل ترین خواهر زاده های دنیان.
این جیگر آقا نامی ه.خواهر زاده بنده و پسر خاله شاینا خانم.هفته دیگه هم دو سالش میشه.همه چیز هم میگه .اولین کلمه ای که یاد گرفت ته دیگ بود.عاشق شاینا گفتنشم.اگه بخواد چیزی رو منفی کنه یه نه میزاره اولش مثلا نه بغل یعنی بغلم نکن.اگه بهش بگم نامی بشین میگه نه بیشین یعنی نمیشینم.اگه بگی برو پیش عمو میگه نه عمو یعنی عمو رو نمیخوام.
در همین راستا هر کاری میکنیم بهش بگیم بابا این نمکه باز میگه مک.فکر میکنه نمک منفی شده مکه.
جیگرش برم اگه ازش بپرسی هانی کو محمد رو نشون میده.سر حال هم باشه بجای عمو محمد میگه هانی.آخه نه که من محمد رو هانی صدا میکنم فکر کرده هانی هانیه دیگه.نمیدونه بابا اون هانی ماله خوده خودمه.
حالا این همه ازش تعریف کردم یه نگاهی بهش بندازین.
بپا نندازی بچه رو.چه آتیشی شما دو تا قراره بسوزونین باهمدیگه.
این خانم خوشگله هم نوژن خانمه.عزیزترین خواهر زاده دنیا.اونی هم که بغلشه که معرف حضورتون هست.جیگر مامیشه.دختر خاله نوژن خانم.این نوژن خانم با اینکه از سه سالگی از ایران اومده بیرون خیلی قشنگ فارسی حرف میزنه.مثلا به مامانش گفته وقتی تولدم رو برگزار کردیم ..... یا اینکه داشتیم میرفتیم مال من انداختم تو بزرگراه که نخوایم پشت چراغ قرمزا بایستیم.میگه کجا میریم چرا اومدیم تو بیابون(منظور همون جاده ست.)
عسل خاله میخواد Movie star و singer بشه.لیموزین بخره تازه از اون مدلش که توش جکوزی داره و یه خونه بیست خوابه.اون روز میگفت یه اطاقش رو هم به مامان و بابام اجاره میدم .باباش هم گفت من خودم خونه دارم احتیاجی ندارم بیام مستاجر تو بشم تازه وقتی تو خونه بیست خوابه بخری من خونه بیست و چهار خوابه خریدم.خلاصه مراسم چونه زنی شروع شد آخر سر نوژن گفت لا اقل یه خونه نوزده خوابه بخر که یه اطاق از من کمتر داشته باشه.
این عکس ماله دو هفته پیشه که خونه خواهرم بودیم.سه تا عشقای من که ایشالاه به زودی قراره بشن چهار تا.
حالا بریم سراغ بچه خودمون و عکسای سه هفتگیش.
شاینا خانم تر و تمیز از حموم اومده و زیر لحاف داره گرم میشه تا مامی بهش لباس بپوشونه.
وای مامی عاشق چشاتم که مثل تیله میمونه.
بزرگ شده نه؟
دخترم عادت داره وقتی میخوابه دستش رو بزاره کنار صورتش میگین کو ایناها.
شاینا مست خوابه.
بابا بزارین بخوابم هی شال و کلاه میکنین من رو میبرین بیرون اونم تو این بارون.
خوب اینم از کلیه گزارشات تصویری و غیره تصویری این هفته.راستی فکر نکنین بچه بغلم هنوزا.نه خیلی وقته خوابیده گذاشتمش رو تخت.یواش یواشه که بلند شه و غذا بخواد.پاشم سفره رو پهن کنم تا همسایه ها خبر دار نشدن بچه من گشنشه.
دوستون دارم و خیلی خوش بگذرونین.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 16:19 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
بعد از فرستادن مدیکال من یه سفر رفتم ایران.هنوز ده روز نشده بود ایران بودم محمد بهم گفت برگرد بیا که نامه فرستادن پاسپورتاتون رو برای صدور ویزا بفرستین انگلستان. دقیقا از روزی که مدارکمون به دستشون رسیده بود تا روزی که نامه رو واسه ما فرستادن بیست روز طول کشیده بود.منم در اولین فرصت برگشتم ابوظبی تا پاس هامون رو پست کنیم.واسه پست ازمون خواسته بودن که یه پاکت اضافه کلفت هم واسه برگشتش پست کنیم.ما هم که بعد این همه انتظار دلمون نمیخواست پاسپورامون گم بشه وقتی میخواستیم پست کنیم از این مدلا گرفتیم که برگشتش هم با همون پست واسمون میفرستادن. بعد از ده دوازده روز من دلم شروع کرد به شور زدن.که نکنه ما اشتباه کردیم و باید با پست عادی میفرستادیم.خلاصه باز رو مخ محمد رژه رفتن رو شروع کردم که من میدونم پاسپورتامون گم میشه و ما هیچ وقت نمیریم کانادا و من خواهر زاده م رو هیچ وقت نمی بینم.(آین چیزی بود که همیشه به محمد میگفتم توی یک یک مراحل انتظار) فرستادن پاسپورتا دقیقا مصادف بود با بمب گذاری تو مترو انگلیس. چند وقت پیش که کامپیوتر ی که از امارات آورده بودیم رو سر هم کردیم یه نامه پیدا کردم که محمد واسه سفارت نوشته بود که خانم من خیلی نگرانه و میگه ما اشتباه کردیم با این پست فرستادیم.حالا هر کاری من باید بکنم بگین تا خانمم از نگرانی در بیاد.ولی خدا رو شکر به اینجا نرسیده بود که نامه رو واسشون فکس کنه.یه روز محمد یک ساعت زودتر از سر کار اومد.بجای ۱ بعد از ظهر ۱۲ خونه بود.دیدم یه چیزی هم پشتش قایم کرده.بهش گفتم چیه پشتت؟گفت هیچی چمدوناتو ببند میخوایم بریم کانادا و پاسپورتارو از پشتت آورد بیرون. از قرار اینا دیدن ما مدل پستمون فرق میکنه پاس هامون رو فرستاده بودن واسه سفارت کانادا در ابوظبی.از اونجا با محمد تماس گرفتن که یه پکیج اینجا دارین بیاین ببرین.محمد هم کلاسش رو کنسل میکنه د برو که رفتیم.یه دفعه به پاسپورتا اومد خونه که من رو حسابی سورپرایز کنه. خلاصه دیگه از اون روز افتادیم به تکاپو.اول باید پول هامون رو جمع و جور میکردیم.خریدامون رو انجام میدادیم.تهیه بلیط و هزار کاره دیگه. در ضمن محمد که رزومه ش رو روی workopolis گذاشته بود واسه دقیقا یادم نیست هفتم هشتم سپتمبر یه مصاحبه گرفته بود که ما میخواستیم تا اون تاریخ حتما کانادا باشیم که به مصاحبه برسه. حالا بریم سراغ ماجرای بلیط.یه روز من رفتم بلیط بگیرم.خانمه اونجا گفت واست بلیط رو او کی کردم و خیالت راحت باشه.فقط من دارم میرم تعطیلات اگه همین الان پولش رو بدی پورسانتش به من میرسه وگرنه دفعه دیگه هر کی کارت رو راه انداخت ماله اون میشه.نمی دونم چرا به دلم افتاد الان پولش رو ندم.گفتم باشه اگه خواستم تا فردا واست میارم.ولی نرفتم.تا دو روز بعدش با محمد که رفتیم یه خلنم دیگه گفت بلیططون او کی نشده و تو لیست انتظار هستین.دیگه باز جوش آوردم.محمد هم خیلی خونسرده تو این جور مواقع.یه جورایی ما دو تا مثل پلیس بده و پلیس خوبه ایم.یکی بد اخلاق و جوشی اون یکی مهربون و آروم ولی هر دو یه هدف رو دنبال میکنن.دیگه رفتیم سراغ مدیر آژانس و جریان رو گفتیم که این چه وضعیه.اگه من پول را داده بودم چی و این حرفا.ائنم گفت به من فرصت بدین تا من واستون او کیش کنم. از اونجا که می خواستیم با آلیتالیا بیایم باید میرفتیم ویزای ایتالیا هم میگرفتیم.بدو رفتیم سفارت ایتالیا اونم گفت باید بلیططون و برگه هتل همراهتون باشه چون قرار بود یه شب ایتالیا بمونیم.دوباره برگشتیم آژانس . گفتیم حالا ما چه کار کنیم میگه بلیط می خواد .مدیر آژانس هم یه بلیط الکی واسه ما به مسئولیت خودش صادر کرد که ما بریم تقاضای ویزا بدیم.اونجا بهمون گفتن ده روز چون ایرانی هستین طول میکشه ویزاتون صادر بشه.ده روز بعد دقیقا روزی بود که ما عصرش میرفتیم ایران واسه خداحافظی.یعنی اگه یک روز دیگه طول میکشید ما پاسپورت نداشتیم بریم ایران.خلاصه که همون روز صبح سفر به ایران بود که بلیطای کانادامون هم او کی شد.پاسپورتامون رو هم همون روز از سفارت ایتالیا گرفتیم و رفتیم دبی که از اونجا بریم ایران. ایران که رسیدیم اول رفتیم تهران.پنج شنبه صبح خیلی زود بود که رسیدیم تهران.تا شنبه صبح تهران بودیم و خدا حافظی هامون رو از عمه و عموهام کردیم و رفتیم شیراز.محمد بعد از ازدواجمون اولین سفرش به ایران بود.شیراز هم کلی مهمون بازی داشتیم و مراسم خدا حافظی با فامیل شوهر وپنجشنبه برگشتیم تهران.بابام که اومد دنبالمون رفتیم خونه مامانم رو ور داشتیم یه راست رفتیم دریا کنار.وای که چقدر چسبید.سه روز ارامش کامل.مخصوصا واسه ما که این مدت همش بدو بدو داشتیم.یکشنبه صبح خیلی زود برگشتیم تهران.مامان بابای محمد هم همون یکشنبه اومدن تهران که واسه بدرقه ما همراهمون باشن.من هم از همون شمال همه دوستام و جوونای فامیل رو دعموت کرده بودم که شب آخر رو با هم باشیم.خلاصه که یکشنبه شب همه اومدن خونه مون و یه گود بای پارتی حسابی راه انداختیم. فردا صبح زودش یعنی دوشنبه هم برگشتیم ابوظبی. عصر دوشنبه با محمد رفتم شرکت.قاعدتا پی آر شرکت باید میرفت ویزای اماراتمون رو کنسل میکرد.ولی از اونجا که آدما همیشه خودشون رو نشون میدن همون روز گفت من شنبه زودتر نمیرم.حالا هر چی محمد میخواد بهش بگه بابا من دارم جمعه صبح میرم.حالیش نمیشد که اگه ما بریم اونه که باید دنباله ما بیوفته واسه مراحل اداری کنسل کردن ویزا. آخر سر رییس شرکت اومد و گفت نامه ها رو بده بهش خودش بره ویزاشو کنسل کنه. سه شنبه صبح دوباره شال و کلاه کردیم رفتیم دبی.اولین اداره کارمون به خوبی انجام شد.دومین اداره تو یه صف طویل بودیم که یه مامور اومد گفت کارتای پی آرتون رو بگیرین دستتون.(توی امارات کارای اداری اینچنینی فقط توسط یه کسی انجام میشه به اسم پی آر)حالا ما کارتمون کجاست.محمد واسه یارو توضیح داد که جریان چیه.ائنم ما رو از صف سی نفری کشید بیرون برد اون جلو دم کانتر مربوطه.بعد واسه مسئ.ل اونجا توضیح داد و رفت.مسئول هم یه نگاه انداخت به پساپورت محمد و یه مهر کنسل روش زد.بعد از کلی تشکر که کارمون رو راه انداخته به فارسی بهمون گفت اشکالی نداره خداحافظ شما.بعله طرف از این ایرانی هایی بود که مواطن شده (یعنی پاس اماراتی داره). شانس بزرگمون این بود که اون روز خدا باهامون بود و همه کارا انجام شد چون ما خبر نداشتیم که چهارشنبه تعطیل رسمیه و پنجشنبه که همه اداره ها تعطیلن و جمعه صبح زود هم ما مسافر بودیم. اون دو روز تعطیلی هم واسه خودمون گشتیم و صبح روز جمعه با پنج تا چمدون رفتیم فرودگاه دبی.البته خود آلیتالیا واسمون ماشین فرستاد. سوار هواپیما شدیم و آخیش بالاخره مثل اینکه داریم میریم کانادا.تو هواپیما بهمون فقط صبحانه دادن.وقتی رسیدیم ایتالیا ساعت دو بعد از ظهر بود.اونجا هم اومدن دنبالمون بردنمون یه هتل.هتل هم رستورانش تعطیل شده بود.ما هم گشنه تو شهر دنبال رستوران.هیچ کس خدا هم انگلیسی بلد نیست.دریغ از یه ساندویچ.آخر سر هم رفتیم تو یه کافی شاپ واسمون لازانیای آماده رو گذاشت تو ماکرو ویو به خوردمون داد.ولی شبش تو هتل دلی از عزا در آوردیم.فردا صبح زود باز اومدن دنبالمون بردنمون فرودگاه و سوار بر هواپیما بالاخره رسیدیم کانادا.دیدار خواهرم بعد از یک سال و نیم بهترین چیزی بود که تو اون لحظه اتفاق افتاد و بعدشم به نتیجه رسیدن تمام انتظارامون و سختی کشیدنامون. خدایا شکرت که تو این یک سال همه چی خوب پیش رفته.شکرت که سالمیم و شکر که هنوزم مثل قبل نذاشتی در بمونیم و با ما هستی. قصه ما بسر رسید کلاغه خیلی وقته به خونش رسیده بسکه این ماجرا طولانی شد. خوش باشین.
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 13:49 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
|
سوم سپتمبر دقیقا یک سال میشه که کاناداییم.خیلی وقته میخواستم از ماجراهای قبل از اومدنمون بنویسم ولی تنبلی اجازه نمیداد تا اینکه تصمیم گرفتم تا این موقع ها صبر کنم بعد همش رو بیام تعریف کنم.
خوب قبلا هم گفتم من که با محمد آشنا شدم حدود یک سال و نیم بوده که محمد واسه کانادا اقدام کرده بود.وقتی تصمیم به ازدواج گرفتیم محمد یه نامه واسه اداره مهاجرت (سفارت کانادا در لندن) فرستاده بود که دست نگه دارید من دارم زن میگیرم و میخوام به زودی زنم رو به پرونده ام اضافه کنم.خلاصه بعد از ازدواج ما که نوامبر ۲۰۰۳ بود من به پرونده محمد اضافه شدم.تا اون روز هم هیچ خبری از وقت مصاحبه و این حرفا نبود.فقط بعد از دو ماه یه نامه اومد واسمون که شما از دو ماه تا دو سال دیگه واسه مصاحبه دعوت میشین.تو همون زمانا بود که خواهرم و شوهر خواهرم هم چمدوناشون رو بسته بودن و قرار بود به زودی بیان کانادا.دیگه ما کلی هیجان زده شده بودیم که اگه دو ماه دیگه بریم مصاحبه و کلی حالمون گرفته بود واسه وعده سر خرمن دو سال دیگه.
دقیقا دو هفته قبل از لندینگ خواهرم اینا یه روز مبایل محمد که دست من بود زنگ زد و یه خانمی گفت که از سفارت کانادا در ابوظبی تماس میگیره و میخواد با محمد صحبت کنه.منم بهش شماره محل کار محمد رو دادم.خانمه با محمد صحبت کرده بود و بهش گفته بود از حالا به بعد کسانی که قرار بوده لندن مصاحبه بشن و ساکن امارات هستن همین ابوظبی خودمون مصاحبشون انجام میشه.از طرفی گفته بوده میتونی بیست روز دیگه بیای مصاحبه.محمد هم جواب داده.بعله که میتونم.اگه نمیتونستم هم یه کاری میکنم بتونم.
فقط چیزی که خیلی مهم بود عدم سوء پیشینه من تو کشورایی که تا حالا زندگی کردم بود که باید به مدارکمون اضافه میشه.منم یه سفر پریدم تو هواپیما اومدم ایران با جوهر تمام دستام رو سیاه کردم بعدشم بهم یه دستشویی کثیف تر رو نشون دادن که من از خیر شستن دستم گذشتم و با همون دستا تا خونه رانندگی کردم.بعدشم که برگشتم رفتم اداره پلیس ابوظبی که از اونا هم همین برگه رو بگیرم.همه چی تمیز و خوب بود.یه خانم خیلی زیبا با ناخنای درست کرده دستام رو اسکن کرد و گفت برو دو روز دیگه بیا.این دو روز دقیقا یه روز قبل از مصاحبه ما بود.
وقتی رفتم جوابش رو بگیرم بهم گفتن جواب آماده نیست و یه اشکالی تو کاره.منم اینقدر عصبانی شدم که شروع کردم بحث کردن با خانمه بیچاره.بهم گفت بیا برو تو ساختمان اصلی ببین مشکلت چی بوده که جوابت نیومده.من بدو رفتم اونجا با توپ پر.اونجا بهم گفتن توی کامپیوتر های ما محل تولدت به انگلیسی وارد شده ولی به عربی وارد نشده واسه همین جواب رو نمیتونه بده بیرون.باید بری دبی(چون ویزای ما از دبی صادر شده بود)اونجا تو کامپیتر مشکل رو حل کنن بعد بیای تا ما بهت جواب رو بدیم.منم دیگه جوش آوردم و گفتم من با تو(یه پسر عربه جقله)کاری ندارم بگو بزرگترت بیاد.خلاصه آخر سر من رو بردن پیش یه آقا پلیسه که از شونه تا آرنجش ستاره و قبه و این حرفا بود و رو در اطاقش هم نوشته بود رییس دایره جنایی!!!پیش اون آقاهه هم شروع کردم ماجرا رو تعریف کردن که بابا این چه وضعیه من الان چطوری پاشم برم تا دبی.تا من برسم اونجا اونا میبندن و شما کاره من رو هر طوری شده راه بندازین.آقاهم گفت باشه با یه تلفن به دبی و فکس کپی پاسپورتم که تهران(طهران)رو روش نوشته بود کار من رو راه انداخت و کلی ما رو شرمنده کرد.
خلاصه که روز مصاحبه فرا رسید.
بقیه ش واسه یه وقت دیگه.
تا میتونین خوش بگذرونین.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 14:33 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
همیشه سعی کردم انرژی مثبت بدم.همیشه از اینکه تو ذوق کسی بزنم بدم میومده.خلاصه یه جورایی سعی کردم به طرفم روحیه بدم.تو ماجرای زایمان هم تا تونستم سعی کردم از خوبیاش تعریف کنم. سعی کردم اطلاعات مثبت بدم که اون هیجانی که خودم از بی اطلاعی داشتم رو بقیه نداشته باشن.دوست ندارم به کسی بگم خیلی کار سختی بود یا دیگه هیچ وقت نمی خوام زایمان کنم چون همین الان که دارم اینا رو ینویسم فکر میکنم کاش یکی دیگه هم بیارم تا نی نیام باهم بزرگ بشن.
وقتی تازه حامله شدم یکی از دوستام بهم گفت میذاشتی جا بیوفتی بعد بچه دار بشی.راستش این از اون حرفاست که من عمری به کسی نزنم.من بچه خواستم و بچه دار شدم حتما شرایطم رو خودم بهتر از هر کسه دیگه ای میتونم تشخیص بدم.من تازه کانادا اومده بودم ولی زندگی تو امارات بهم به اندازه لازم درساش رو داده بود.من تصمیم گرفتم بچه دار بشم و شدم حالا فرض کن که تصمیم نداشتم و ولی شدم این رو که دیگه نمی ان با چاقو بزنن تو چشم طرف .بعدشم مگه شماها میخواین نون بچه من رو بدین.خودم آوردمش خودم حتما فکرش رو هم میکنم.
یکی دیگه از دوستام هم تا شنیده بود من حامله شدم گفته بوده آخه چرا این کار رو کرده.خیلی دلم میخواست به خودم این حرف و میزد تا بهش بگم دلم خواست.حتی وقتی هم که شنیده من زایمان کردم گفته شوهرم از بچه متنفره.وای خدا این جمله من رو دق میده.به نظرم میشه جملات رو قشنگ تر بیان کرد.مثلا حالا تصمیم به بچه دار شدن نداریم یا شرایطش مهیا نیست.نه تنفر از بچه.آخه این بچه مگه ارث بابات رو خورده که احساساتت رو در موردش اینطور بیان میکنی.
خواهر من بچه سومش تو راهه و بر عکس اکثر ماها واقعا دلش بچه سوم رو میخواست.حتی میگه اگه مشکل قند دوران بارداری نداشت شاید بیشتر هم می اورد ولی این مسئله تو ایران مثل بمب صدا کرده که فلانی بچه سومش تو راهه و همه که به من تبریک میگن بهم میگن یه وقت تو مثل خواهرت نکنی پشت هم بچه بیاری.ای بابا شما شرایط خودتون رو که نمی تونین با شرایط ما مقایسه کنین .بچه های ما اینجا غیر از خواهر برادراشون هیچ کس دیگه ای رو ندارن پس اگه شرایط بزرگ کردنش وجود داشته باشه چه بهتر از این.
خدا رو شکر که اینجا در کانادا همه مردم تمام سعیشون رو میکنن که بهمدیگه انرژی مثبت بدن.این چیزی بود که در همون بدو ورود توجه ما رو بخودش جلب کرد.اخه چطور ممکنه یه خانم در حال خرید به یه زن حامله پا به ماه که همه وجودش رو ورم ورداشته بگه You look lovely today در حالی که خودم هم میدونم چقدر بیریخت بودم تو این دوران.مخصوصا حالا که عکسای آتلیه شب آخر ظاهر شده
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 22:55 توسط گلدونه | آرشیو نظرات
چند هفته قبل از تولد محمد اون موقع که هنوز حامله بودم شدیدا تو فکر یه کادوی تولد خوب واسش بودم.اصلا دلم نمی خواست با خرید لباس تمومش کنم.چیز دیگه ای هم به فکرم نمی رسید تا اینکه مغزم یه دفعه گفت کلیک.
زودی پریدم رفتم رو اینترنت ببینم چه میتونم بکنم.از شانس خوب من سه تا کنسرت پیدا کردم که می دونستم محمد رو خیلی خوشحال میکنه.بهش زنگ زدم گفتم یه چیزی میگم نگو نه.من میخوام واسه تولد بلیط کنسرت بخرم فقط از این سه تا بگو کدوم رو می خوای.
Roger Waters (خواننده سابق گروه پینک فلوید)
Eric Clapton (یکی از معروفترین گیتاریست های دنیا)

Aerosmith (گروه راک)

خوب طبیعتا تصمیم گیری خیلی سختی بود واسش.بهم گفت بذار با دوستای ایرانم که کلی باهم ازشون خاطره داریم تماس بگیرم و با اونا تصمیم گیری کنم.خلاصه با سه نفر تماس گرفت و هر کدوم یکیش رو انتخاب کردن.
دیگه مونده بود که کدوم رو انتخاب کنه.حالا از طرفی منم دیگه زاییدم و هر چی فکر میکنم میبینم نمیشه شاینا رو بذاریم پیش مامانم و خودمون بریم کنسرت.چون مامانم خیلی وسواسیه سر بچه امانت و حتی میترسه بهش شیر بده که نکنه خدایی نکرده بپره تو حلقش.از طرفی کنسرت ها هم تورنتو بود و فاصله یک ساعتی راه که دلم آروم نمیشد.بیشتر هم بخاطر مامانم نگران بودم تا شاینا.چون میدونستم تا ما برگردیم مامانم چقدر استرس داره و اذیت میشه.
این شد که بهش گفتم تو تنها برو که اصلا قبول نکرد.گفتم خوب من و شاینا هم میایم تورنتو منتظرت میمونیم پشت در تا تو بیای.ولی کلی از پیشنهادم خندید.
خلاصه آخر ماجرا این شد که دو تا باجناقا تصمیم گرفتن باهم مردونه برن کنسرت.واسه راجر واترز که بلیط گیرشون نیومد و آخر سر تصمیم گرفتن برن اریک کلپتون.

دیشب کنسرت بود .شیرین ترین لحظه واسم وقتی بود که برگشت خونه و ازش پرسیدم خوش گذشت بهم گفت It was a dream come true.لذت بخش ترین حسی بود که از دادن یه کادو بهم دست داده بود.
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 13:20 توسط گلدونه | آرشیو نظرات