تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


رنگ مو و اسنک

۱-دیشب رفته بودیم شام بخوریم یه دختر و پسر اومدن نشستن پشت ما.از اینایی بودن که موهاشون به طرز عجیبی رنگ شده بود.یکیشون قرمز قرمز.یکی دیگه م زرد به معنای واقعی.

همینطور که اونا داشتن شام می خوردن شاینا بغلم بود متوجه شدم دخترم ازشون چشم ور نمیداره مثل اینکه رنگای کله شون جلب نظرش کرده بود.خیلی باحال بود نگاه شاینا بهشون.بعد موضوع رو که  خواهر زاده ۸ ساله م گفتم با یه قیافه جدی گفت والا منم نمیتونم ازشون چشم ور دارم.قربونت برم خاله با این والا گفتنت و این منطقت.

۲-همین طور که داشتم سالاد می خوردم به خواهرم میگم انقدر دلم می خواست میتونستم به شاینا یه اسنکی چیزی بدم.بچه م نکنه دلش یه چیز خوشمزه بخواد نتونه بگه.خواهرم خیلی جدی گفت انگشتت رو بزن تو سس سالادت بده بهش.

باز دیشب ازش پرسیدم خوب چی میشه اگه بهش یه چیزی بدم بخوره میگه هیچی حتما ازت میگیرنش.اصلا من خودم میرم لوت میدم بعدشم میگیرمش واسه خودم.خواهر خائن.

حالا جدی نگیرینا تا اطلاع ثانوی تصمیم ندارم این کار رو بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:49  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 17:42  توسط گلدونه  | 

 
 


اخبار روز از شاینا

سلام دوستای خوبم.

خوبین؟اومدی چند تا چیز رو تند تند بنویسم که یادم نره از قلم بیوفته.

گفته بودم دستاشو کشف کرده؟تا بیکار میشه با دستاش بازی میکنه و میگیره جلوی صورتش.

دیگه اینکه خیلی جیگر شده.وقتی جلوم نشسته تا باهاش حرف میزنم غش میکنه از خنده ولی هنوز بی صداست.بعد تا ساکت میشم با یه چیزی مثل جیغ صدام میکنه که باهام حرف بزن دیگه.چرا هیچی نمیگی.

کلا یاد گرفته ارتباط برقرار کنه.

صبحام که پا میشه شیر بخوره تا بهش میگم سلام مامی میزنه زیر خنده.خدا رو شکر از این بابت به من نرفته.آخه من سگیم واسه خودم.مخصوصا اگه خوابم کامل نشه.راستی دخترم هنوزم شب می خوابه صبح زود پا میشه شیر می خوره و عوضش میکنم باز می خوابه تا ۱۱ صبح.معمولا بعد از اینکه ددی میره سره کار هم میذارمش پیش خودم بخوابه.احساس میکنم کیف میکنه اینجوری.آخه یادمه خودم همیشه دوست داشتم ظهرا برم پیش مامانم بخوابم البته الان خودم هم کلی حال میکنم وقتی کنارمه.

یه چیز دیگه م بگم که شاینا عاشق تلویزیونه.بعضی روزا تو خونه واسش تلویزیون رو روشن میکنم  میزنم رو کانال Tree House میشینه تا یه مدتی میبینه.اگه هم نخوام تی وی ببینه واسش میزنم رو کانال رادیو همون Tree House که همش شعره.خوبیش اینه که بعضیهاش رو خودم بلدم و باهاشون میخونم.

کلا سعی میکنم تو خونه همیشه صدای موسیقی باشه.مخصوصا وقتی خوابیده چون خونه ما همیشه آرومه اگه وقتی خوابه سر و صدا بالا سرش درست نکنم خوایش سبک میشه و من بیچاره.

دیشب داشتم بهش شیر میدادم بعد یه لحظه به مامانم گفتم بگیرش من برم بالا یه چیزی بیارم.یه دفعه دیدم صداش رفت هوا.خانم ناراحت شدن.مامانشون رو می خواستن وروجک.ولی خودمون هااااا کلی ذوق مرگ شدم.کیف میکنم وقتی میبینم میشناستم.

الانم دلش من رو می خواست تا گرفتمش تو بغلم خوابید.

ش ش ش ش ش .

خوش باشین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:46  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 17:41  توسط گلدونه  | 

 
 


شاینا عزیز دلم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 0:7  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 17:41  توسط گلدونه  | 

 
 


توی راه

خوب تا اینجا گفتم که واکسن شاینا رو هم زدم.

جمعه صبح طبق معمول هر روزه یه زنگ زدم به خواهرم که احوالات همگی رو جویا بشم که مامانم گفت رفته بیمارستان ولی فعلا معلوم نیست که وقتشه یا نه؟اما منتظر تلفن ما باش.منم که خواهرییییییی.دیدم دلم طاقت نداره به محمد زنگ زدم که ماشین رو واسم بیار من می خوام برم.خلاصه تا راه بیوفتم ساعت دو بود. واسه دخترک هم درجه گذاشتم یه ذره بیشتر از دفعات قبل بود. باز بهش یه تایلنول دادم و گفتم عزیزم با مامانت یاری کن که دلش جای دیگست.سوار شدیم و د برو که رفتیم.

تورنتویی ها میدونن وضعیت هوا چطوری بود.نیم ساعت اول بارون شدید می اومد.جوری که گفتم خودم رو میرسونم Burlington .بعد به محمد میگم تاکسی بگیره بیاد دنبالمون یا اینکه شده شب اونجا میمونم تا هوا خوب شه و برگردم.خلاصه به معنای واقعی کلمه افتضاح.

بعد که رسیدم Burlington گفتم حالا تا Hamilton هم میرم اونجا تصمیم میگیرم.خوب از hamilton به بعد بطور جدی برف میاومد و باد هم می خواست  ماشین رو بلند کنه.اونجا بود که گفتم بابا تا اینحا که اومدی بقیه ش رو هم برو.تازه شارژ موبایلم هم طبق معمول داشت تموم میشد جوری که خاموشش کردم و هر یه ساعت با محمد تماس میگرفتم و گزارش کار میدادم.ولی بعد از یه ساعت خدا رو شکر هوا عالی شد اونم به طرز معجزه آسایی.دو ساعت باقیمونده رو با خیال راحت روندم و فقط یه بار وسط راه وایسادم تا کافی بخرم و به شاینا شیر بدم.البته بچه م تمام راه خواب بود ولی ترسیدم گشنه ش بشه و بیدار شه و من رو کلافه کنه. 

وقتی من رسیدم مستقیم رفتم بیمارستان و همون موقع خواهرم رو از اطاق عمل آوردن و ۵ دقیقه بعدشم نینیش رو.

از اون روزم مشغول خواهرم و بچه هاشم.

دلم واسه محمد تنگ شده خیلی خیلی خیلی .به این نتیجه رسیدم که خیلی شووری ام.

دلم واسه شما ها هم تنگ شده.هر از گاهی بهتون سر میزنم ولی ببخشید که واستون پیغام نمیذارم.

راستی اینم بگم که تا گفته از دنیا نرم.از اونجا که آدم معتاد تو خیابون راه میره بهش مواد میرسه (چه زشت از خودم بافتم.)منم دیروز تو بیمارستان یه کامپیوتر پیدا کردم و تونستم لا اقل یه سر کوچولو بهتون بزنم.آی حالی داد.حیف که کامپیوتره هندلی بود و سرعت اینترنتش کم وگرنه از همون جا آپ میکردم.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 16:12  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 17:40  توسط گلدونه  | 

 
 


واکسن

سلام به همه دوستان خوب جون جونی.

دلم براتون قد یه نخود شده بود.چه کنیم که حسابی خاله خانم شدم و دیگه از این به بعد با یه خاله سه خواهر زاده ای طرفین.

جیگرش برم یه دخمر گوگولی کوچولو که از وقتی اومده شاینا در مقابلش یه پهلوونه.جیگر خاله صورتش قد یه پرتقاله.

حالا از روزی که نبودم واستون یکی یکی میگم.پنجشنبه دخترک رو بردم دکتر.اولش مثل همیشه لختش کرد و وزن و قد و دیگه پاهاشو چک کرد و به من هم کلی خندید که ازش پرسیدم چشمای شاینا چپه یا نه؟بعد هم یه دوتا آمپول گنده آماده کرد که اولی دردش کم و دومی زیاد بود. اولی رو که زد دخترم یه نگاه به من انداخت و فکر کنم نگرانی رو تو چشمم خوند و با تاخیر زد زیر گریه.ولی امان از دومی که دیگه از گریه گذشته بود و جیغ میکشید.صداش آخر سری گرفت.بعد هم به پاش که دست میزدم میزد زیر گریه.منم همون طوری بدون لباس گذاشتمش تو کار سیتش تا ساکت باشه و دکتر به احوالات خودم برسه.بعد از ۱۰ دقیقه لباساش رو پوشوندم و رفت واسه دو ماه دیگه که باز ببرمش.

راستش اول تصمیم داشتیم واسش از این چسب های بی حس کننده بخریم که دردش نیاد ولی طی جلسه ای که با ددی گذاشتیم به این نتیجه رسیدیم که بهتره این کار رو نکنیم و اگه قراره این بچه رو از درد واکسن که حق مسلم ماست (شما بخونین هر بچه ای) محروم کنیم خیلی لوس و ننر بار میاد و اصلا در راستای طرح پرورشی ما نیست.

تب هم نکرد.قبل از رفتن بهش تایلنول (استومینوفن)دادم و بعدش هم دادم و اصلا تب نکرد و فقط جای آمپول داغتر از بقیه بود.

تا اینجا رو داشته باشین تا برگردم.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 12:49  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 17:40  توسط گلدونه  | 

 
 


دوماهگی

روزا تو خونه خیلی حوصله م سر میره.از صبح تا ظهر به محمد زنگ میزنم میپرسم واسه نهار کی میای؟بعد نهار هم باز زنگ میزنم میپرسم عصر کی میای؟زود بیایا؟دیر نکنیا؟نمیشه یه کاریش کنی زودتر بیای.اونم که اینقدر این روزا کار داره که همش میگه میام میام.دیگه وقتی عصر میشه و میاد خونه کار از کار گذشته و من کسل و بد اخلاق شدم.بعضی روزا باهم میریم بیرون یه دوری میزنیم و شامی می خوریم و خریدی چیزی اون وقت سر ذوق میام.بعضی روزا هم واقعا خسته ست و حوصله نداره به من میگه خوب ماشین و ور دار برو بیرون.منم دیگه حرصم در میاد میگم آخه من تا حالا تنها بودم حالا که تو خونه ای بذارم باز تنها برم بیرون.خلاصه بساطیه این تنهایی ما که داره آمپر میچسبونه.

ولی عوضش دیشب باید میرفتم سوپر مارکت خرید میکردم شاینا رو گذاشتم پیشش و خودم تنها رفتم .یه دل سیر هر چی احتیاج داشتم رو خریدم.مدتها بود که می خواستم ماده تمیز کننده قابلمه استیل یا یه گاز پاک کنی که بو نده و چند تا چیزای اینطوری بخرم ولی نمیشد اگه با محمد برم باید تند تند همه خریدامو بکنم.آخه سوای وقت گذرونی تو یه محیط مسموم (از نظرش)اون بیچاره فکر تا خونه آوردنش رو هم میکنه آخه نمیدونین راهرومون چقدر درااااااااااااااااااازه که.نفس آدم رو میگیره.

یه چیزی بگم.دارم ترشی میندازم.نخندین بهمااااااااااااااااااااا.نمی دونم چرا یه دفعه هوس ترشی انداختن کردم.بگو دختر تو غذاشو درست کن ترشی پیشکش.آخه باید یه پلو خورشتی باشه که باهاش ترشی بخوری.هفته ای یه بارررررررر من پلو خورشت درست کنم خیلی کار کردم.

خوب خاله زنک بازی بسه.

دخترم دو ماهه شد.دیشب واسش کیک کوچولو آوردم و شمع و فوت و خلاصه بچه ندیده ایم دیگه ....چی کار کنیم.فقط آی مامانای تازه کار یه تجربه. می خواین شمع بچه تون رو فوت کنین رابروش واینسین . از پشتش فوت کنین تمام دود و مودش میره تو سر و کله بچه تون و گریه زاری دارین مخصوصا اگر به زور بیدار نگه داشته باشین.

امروز بچه م وقت دکتر داره می خواد واکسن بزنه واسش.خدا کنه به خودم بره چون من واقعا با آمپول مشکل ندارم.خدا کنه از اون گریه بدا نکنه.

عکساشو به ترتیب میذارم .

این عکس یک روزگیش.

عکس یک ماهگی.

عکس دو ماهگیش.

اینم بد اخلاق خانم با شمع هاش.

بزرگ شده نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 11:51  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 17:40  توسط گلدونه  | 

 
 


برو کار کن مگو چیست کار که سرمایه جاودانیست کار

خیلی جدی دلم می خواد از این وضعیت بیام بیرون.ولی پشتم حسابی باد خورده.شدم دقیقا حالتی که تازه رفته بودم امارات .خیلی احساس تنهایی میکردم.محمد صبح میرفت ظهر میومد .نهار می خوردیم می خوابیدیم بعد من خواب بودم میرفت سر کار(سیستم کار اونجا تو شرکتای خصوصی دو شیفته)تا شب باز تنها بودم.هر چی هم محمد میگفت تنها راهش اینه که بری سر کار من گوش نمی دادم همش میگفتم من میترسم.من بلد نیستم .من نمی فهمم این هندیا چی میگن.کلی هم کارای نون و آب دار واسم پیدا شد ولی من اینقدر لوس بازی در آوردم که از دست پرید.تا یه روز که مامان دوستمون که سریلانکایی بودن واسم یه کار پیدا کرد تو Kindergarten .نمیدونم اون موقع چرا اصلا از ذهنم نگذشت که بازم نق بزنم و ساز نمیتونم نمی تونم رو کوک کنم.تازه تو اون مدرسه تمام همکارام هندی بودن و به طبع بیشتر بچه ها هم هندی.خلاصه که ما کار رو شروع کردیم و نه تنها مشکلی تو ارتباط بر قرار کردن نداشتم بلکه در تو اون مدتی که کار میکردم تا بیایم کانادا کلی هم پیشرفت کردم و آخریا شده بودم معلم KG1 و هر روز طرحهای جدید میدادم و خلاصه خیلی خوب بود.پولشم با اینکه نسبت به درامد محمد مختصر بود ولی میچسبید بسیار.هر اول ماه شوهرم رو شام مهمون میکردم و تا آخر ماه هم تا میتونستم میرفتم شاپینگ.وقت اومدن هم یه Recommendation letter حسابی بهم داد که اینجا حالش رو ببرم.

حالا هم باز همون حالت کرخیه اومده سراغم.شدیدا دلم می خواد خودم رو مشغول کنم.از طرفی همون ترس اولیه رو دارم از طرفی هم می دونم که اگه شروع کنم د برو که رفتیمه و هر روز موفق تر از دیروز میشم.فقط کافیه یه ذره تو جایی که کار میکنم احساس راحتی کنم.بعدش دیگه ایده ست که میاد تو ذهنم.چیزی که محمد همیشه میگه problem solving من خیلی خوبه و طرح های باحال میدم.مشکل ارتباط برقرار کردن هم که دیگه اصلا ندارم خدا رو شکر.

خلاصه دوباره باید عزم رو جزم کنم و بچسبم به یه کاری چیزی.ولی ایندفعه قضیه متفاوته چون این وروجک هم هست و در ضمن اینجا کاناداست و همین جوری بدون سابقه کار یا سواد عملی کار رو دست آدم نمی سپارن.

باید اول درس بخونم تا این چسقل از چسقلی در بیاد و بعد دنبال کار بگردم.اونم کاری که ارزش تنها گذاشتن بچه با یه پرستار رو داشته باشه.

خودم که اصلا دلم نمی خواد چون می دونم میتونم و حیفه و اگه هم الان تنبلی کنم میدونم بعد ها خیلی پشیمون میشم.من مامانم کار میکرده.مامان بزرگم معلم مدرسه بوده اونم تو عهد بوق.منم باید بجنبم که عقب نمونم اونم اینجا.

محمد هم همیشه بهم میگه واسه من خیلی مهمه که زنم بره سر کار و تو اجتماع باشه مگر اینکه خودت بهم بگی اصلا کار کردن رو دوست نداری که بحثش جداست .شده تمام حقوقم رو بدم بالای پرستار ولی می خواد که من رو تو محیط کار حرفه ای ببینه.البته منم که بدم نمیاد فقط همون تنبلیه ست که استارت زدن رو سخت میکنه.

شروع میکنم. به زودی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:14  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 17:39  توسط گلدونه  | 

 
 


Happy Thanksgiving

ما رفتیم پیش فک و فامیلمون Turkey خورون.

 دخترم قبل از حموم.

دخترم بعد از حموم.

خوش باشین این چند روز تا برگردم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 16:26  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 17:39  توسط گلدونه  | 

 
 


یه مشت چیز کثیف

می خوام ثابت کنم مثل سوسکه و بچهش و دست و پای بلوریش صحت داره.

یکی دو روز اول که دخترک رو آورده بودیمش خونه نافش بو گوگرد میداد.عجب بویی بود هنوز تو دماغمه.

بوی دهنشم که عالیه.

زیر گردنشم هر چقدر هم هر شب حمومش کنم و تو روز با وایپ پاک کنم بازم یه بوی شیر ترشیده خوبی میده که نگو.

تازه سر همه بچه ها بوی تندی چربی میده ولی ماله بچه آدم خشبو ترین بوی چربیه دنیاست.

نمیدونم چه طوریه که جیش و پوپو همه اخه ولی ماله بچه آدم خیلی هم خوبه.وقتی شاینا رو عوض میکنم و میبینم زیاد جیش کرده کلی قربون صدقه جیشش میرم.وقتی پوپو میکنه صدای زور زدنش خیلی دل نشینه.بوی پوپوش که هوا میشه که دیگه نگو.رنگ و حجم پوپو هم کلی قابل بحثه.

تازه یه بویی هم هست با صدا و بی صدا که خیلی خوبه و مشکوک به پوپو ولی پوپو نیست.

از آروغ(ببخشید هر کاری کردم دیدم باد گلو به دلم نمیچسبه)نگو که عاشق صداشم.مخصوصا اون اساسیاش.

بازم می خواین بگین سوسکه معتقد نیست دست و پای بچه ش از بلوره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:52  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:39  توسط گلدونه  | 

 
 


شکرگذارم

خدا جونم شکرت.ممنون.تشکر.سپاسگذارم .........Thank you.Thanks a lot.Cheers......مشکور.شکرا..... Merci...........خلاصه به هر زبونی تو دنیا می خوام بگم چاکرتم. مخلصتم.کنیزتم.غلامتم.هر چی که خودت گفتی همونم.به خدا خیلی خوبی.

 

راستش قضیه بر میگرده به تقریبا دو ماه پیش که شاینا دنیا اومد.اینجا وقتی بچه ها دنیا میان ازشون تست شنوایی سنجی میگیرن با عنوان Infant Hearing Program.همون شب دوم که بیست و چهار ساعتش بود اومدن شاینا رو بردن که این تست رو واسش انجام بدن.وقتی خانم پرستار برگشت بهم گفت که یه گوشش تست رو pass کرده ولی اون یکی پاس نکرد .دیگه حال من رو خودتون تصور کنین که انگار یه بشکه آب سرد ریختن روم.بغض کردم و اشکام بود که بی اختیار میومد.خانم پرستار دلداریم داد که این واسه خیلی از بچه ها پیش میاد و جای نگرانی نیست و چون باید تو سکوت کامل انجام بشه ممکنه بچه تو اون لحظه حرکت کرده یا یه نقی زده که جواب Fail شده.حتی بعضی از بچه ها ممکنه گوششون از آب کیسه آب مادر کیپ شده باشه بخاطر همین بعد از یه مدت که به مرور اون آبا بیرون بیاد شنوایی بر میگرده.خلاصه پرستاره خیلی باهام حرف زد که آرومم کنه ولی مگه دل من آروم شد. خودم به ظاهر آروم بودم ولی تقریبا این دو ماه تو این دل وامونده بلوایی بود.خلاصه رو این حساب بهم یه برگه داد که از طرف Speech and Language Service System Of Niagara ظرف مدت سه هفته باهام تماس میگیرن که شاینا رو ببرم تو مرکزی که کارشون اینه و سیستمشون قوی تره تا این کار رو انجام بدن و نتیجه قطعی رو بگن.

تقریبا دو هفته پیش شاینا رو برای بار اول بردم.یه مرکز رسیدگی به کودکانی که احتیاج به مراقبتهای ویژه دارن.یه مهد کودک داشت که مخصوص بچه های عقب افتاده و منگول بود.یه قسمتش ماله بچه هایی که مشکل توی راه رفتن دارن.Gym مخصوص استخر و انواع و اقسام Walker و Wheel chair های خیلی عجیب غریب.مثلا یه بچه دو ساله رو دیدم که یه واکر خیلی کوچولو داشت و مشغول تمرین راه رفتن بود و یه مربی همراهش بود.یه کالسکه خیلی بزرگ دیدم که توش چند تا بچه عقب مونده و مونگول رو داشتن میبردن تو حیاط بگردونن.یکی هم دیدم که همه بدنش لخت بود و مثل یه تیکه گوشت بود.خلاصه که بگم دل ضعفه ای بود اونجا.خدا واسه هیچ کس نخواد.خدا بچه های هممون رو سالم واسمون نگه داره.

اونجا یه مرکز گفتار درمانی هم بود که از شاینا تست شنوایی گرفت.منتها خانمه هر کاری میکرد این کامپیوتر لعنتیش error میداد.تستشم اینطوری بود که سه تا سیم از کامپیوتر می اومد بیرون وصل میشد به این چسبایی که سرش فلزیه(مثل وقتی نوار قلب میگیری).یکی از چسبا رو پیشونی یکی دیگه پشت گوش راست و یکی پشت گوش چپ.بعد یه سیگنال از دستگاه فرستاده میشد که عکس و العمل مغز رو نسبت به اون صدا و فرستادن دستور به گوش رو بررسی میکرد.اون روز خانمه هر کار کرد نشد که نشد.پنج شش بار هم این چسبا رو کند و زد و هی موهای طفل معصوم منو کشید آخر سر هم نشد.بچه م ضعف میکرد از درد.دیدن قیافه دخترم با اون چسبا و سیما به کله ش دلم رو کباب کرده بود جوری که از استرس زیاد و دیدن شکل بچه م اشک تو چشمام جمع شد که خانمه از اطاق رفت بیرون تا من ریلکس کنم.

خلاصه اینکه اون روز کار ما راه نیوفتاد و نگرانی همچنان با ما بود تا امروز که وقت مجدد داشت واسه تست.وقتی بر میگشتم خونه تمام راه رو پشت فرمون زار میزدم.مدتها بود اینجوری گریه نکرده بودم.

این دفعه با محمد رفتم.بهش گفتم من اصلا نمیتونم اون محیط رو تحمل کنم.تو هم باهام باش.تست انجام شد و الحمد الله این گوش هم پاس شد.نمیدونین تو اون پنج دقیقه ده دقیقه ای که داشت تست رو میگرفت چه حالی بودیم من و محمد.منکه تمام بدنم از هیجان میلرزید.محمد هم عرق کرده بود.جفتمون از جامون جم نخوردیم تو این مدت که نکنه صدای اضافی اطاق خللی ایجاد کنه.نمی تونم بگم وقتی تو صفحه کامپیوتر نوشت Done بعدشم نتیجه Pass چند بار مونیتور رو نگاه کردم که مطمئن بشم همه چی خوبه.وقتی خانمه بهمون گفت دیگه شما رو اینجا نمیبینیم و با شما کاری نداریم فقط میگفتم شکرت شکرت شکرت.

انگار یه بار گنده از رو دوشم بر داشته شده.سبک شدم.ته دلم میدونستم چیزی نیست چون عکس و العملاش رو نسبت به صداهای اطراف میدیدم.میدونستم وقتی می خوابه و من یه دفعه از رو صندلی کامپیوتر پا میشم و تقی صدا میده یه دفعه میپره ولی اون محیط اینقدر سنگین و جدی بود که حسابی تو دلم رو خالی کرده بود.بیشترین دوران نگرانیم همین دو هفته آخر بود.

خلاصه که خدا جون مثل همیشه میگم که خیلی دوست دارم.خیلی خوبی.دوست دارم بهم یه روزی بگی چی کار کردم تو این بیست و هفت سال زندگیم که اینقدر هوامو داری و بهم حال میدی.

خدا واسه هیچ خانواده ای نخواد خبر بد راجع به سلامتی بچه شون بشنون.تو اون ده دقیقه همش فکر میکردم اگه گفت پاس نکرده چی عکس العملی نشون بدم.خدا کنه غش نکنم.خدا کنه بغضم نترکه.خدا بهم قدرت بده تا بتونم فکرم رو متمرکز کنم و سوالای مناسب رو بپرسم.

خدایا ممنونم.

خوش باشین تا خدا دلتون رو خوش تر کنه.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 13:24  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 17:38  توسط گلدونه  | 

 
 


شاینا و چریتی

سلام

من باز نوشتنم اومد.دخترکم الان دو سه ساعتیه تو سالن خوابیده.واسش موسیقی کلاسیک گذاشتم آرامش گرفته.بهم نخندین ولی انگار واقعا صدای پیانو رو دوست داره.واسش سونات مهتاب رو که می ذارم ساکت میشه و گوش میده.چه کرده این بتهون که بچه نوزاد رو هم ساکت و آروم میکنه.کاش زودتر پیانو بخریم که خودم واسش بزنم.البته اگه بذاره.

شنبه که رفتم خرید واسه شاینا دو دست لباس تو خونه خریدم با یه شلوار جین.آخه هوا دیگه سرد شده واسه اینکه پاهاش لخت باشه.تا حالا ۳ تا جوراب شلواری هم واسش خریدم هر سه تا نمیدونم بزرگه یا بد وایمیسه روی پاش تا مچ پاش گشاده و خلاصه که مثل بچه کدی ها میشه دخترم.گفتم برم یه شلوار بخرم که نخوام غصه پاهاش رو بخورم.حالا دیشب نصف شبی تو خواب به خودم میگم دختر تو رفتی واسش شلوار ۳-۰ ماه خریدی که تقریبا یه ماه دیگه میتونه بپوشه.حالا می خوام برم عوضش کنم بکنم ۶-۳  ماه.البته دو سه تا شلوار ۳تا ۶ ماه دیگه داره ولی بازم بهتر از صفر تا سه ماهه.

جمعه کمدش و دراورش رو ریختم بیرون و همه چیزایی که فکر میکردم پسرونه ست یا زیادی ازش دارم و استفاده نمیکنم  رو جمع کردم.لباسایی هم که واسش کوچیک شده بود رفتن تو بایگانی واسه آینده.آخ دلم میسوزه واسه لباسای نازنین خوشگلش که هر کدوم رو دو سه بار بیشتر نپوشیده.وقتی حامله بودم همه بهم میگفتن انقدر نخر.زود کوچیک میشه واسش.ولی بااینکه الان به عینه دیدم هر کدوم رو چند بار بیشتر نپوشیده اصلا پشیمون نیستم از خریدنشون.آخه هر کدوم رو که تنش کردم لذتش رو خودم برد.

یه عادت بدی دارم خیلی راحت همه چیز رو دور میریزم یا میبخشم.کلا اگه یه لباسی رو ببینم بیشتر از سه چهار ماهه استفاده نکردم به این نتیجه میرسم که به دردم نمی خوره و ازش استفاده نمیکنم.

اصلا هم اهل نگه داشتن خرت و پرت نیستم.از خورده ریز متنفرم.فقط باعث ریخت و پاش میشه.محمد بیچاره که بهم میسپاره که این رو ننداز دور بدر می خوره.چند بار هم تا حالا ازم سراغ لباساش رو گرفته گفتم خدا بیامورزتش.

رو همین اصل کمد و انباری خودمون رو دیشب مرتب کردیم.لباس زمستونیا رفتن تو کمد و تابستونیا در اومدن رفتن تو انباری.کلی هم لباس گذاشتم واسه  Donation  (بخشیدن)همین پشت خونه مون یه Salvation Army هست.میبرم میدم به اون.

راستی تا حالا تو این مغازه های این جوری رفتین مثل Good will یا salvation army یا value village؟نمیدونم چرا من هر وقت میرم توش صورتم خارش میگیره.فکر کنم یا مال دواهاییه که واسه ضد عفونی کردن میزنن یا روحیه.

یه توضیح هم   واسه کسایی که اینجا نیستن بدم  که این مغازه ها اشیا و لباسای دست دوم شما رو قبول میکنن و بعد از ضد عفونی کردن و دسته بندی کردن میفروشن  و درآمدش رو خرج کارای خیریه میکنن.در مورد value village میدونم که صرف بیماران دیابتی میشه و فکر میکنم تنها charity هست که به کارمنداش حقوق میده و کارمندا هم در راه خدا کار نمیکنن به همین دلیل نسبتا مرتب تره.مطمئن نیستم شنیدم.اگه خلاف اینه خوشحال میشم بهم بگین.

البته نه اینکه فکر کنین یه دکه ست هااااااا. مغازه ست به چه گندگی و همه چیز مرتبه مثل یه مغازه معمولی با این تفاوت که دست دومه و تا حدی قراضه.واسه کسایی که استطاعت مالی بالایی ندارن خیلی خوبه چون قیمتهاش ارزونه.البته فقط ادمای فقیر خرید نمی کنن مثلا استاد زبان من تو کالج میرفت واسمون مجله های قدیمی و کتابای قدیمی میخرید.ما خودمون تنها چیزی که تا حالا ازشون خریدیم همین مونیتوریه که جلوی منه به قیمت ۷ دلار.چه کنم دیگه.مظلومم.واسه اینکه به لپ تاپ محمد دست نزنم و ویروسیش نکنم این اسقاطی رو انداخته بهم.همش میگه اون وسیله کار منه.خرج خونمون رو در میاره. 

دیگه از کجا بگم واستون ن ن ن .آهااااا اینو نگفتم.محمد ظهر اومد خونه میگه این خانما خیلی جالبن.میگم چرا؟میگه تو پستت ۱۰ مورد نوشتی همه فقط قسمت خرید و H&M اش رو گرفتن.خنده م گرفته بود.دیدم حرف حساب جواب نداره غیر از اینکه بابا خوب حرف زدن در موردش هم لذت بخشه.

دخترک بیدار نشد.نمیدونم ساعتی که وقت غذاش میشه باید بیدارش بکنم بهش بدم یا نه هر وقت گشنه ش بشه خودش بیدار میشه.فعلا میذارم هر وقت بیدار بشه بهش میدم.میگم چه کاری زوری بخورونم بهش وقتی نمی خواد.همش میترسم خپل بشه مثل مامانش بعد از اینکه خرش از پل گذشت.

چند تا هم عکس میذارم از جیگر خوشگلم در هفت هفتگی.

این اسباب بازیش رو تازه وصل کردم.زیرش خوابوندمش و این رو  گذاشتم جلوش.جالب بود اولش اصلا ندیدش.منم رفتم نشستم رو مبل ببینم عکس و العملش چیه.وای خدا بعد از چند دقیقه تازه دوزاریش افتاد چی جلوشه.نمیدونین چه میکرد .این دست و پا بود که میرفت و می اومد از ذوق.بعد شروع کردیم واسش عروسکاش و جقجقه هاش رو تکون دادن.حالا مگه ول میکرد تا بلند میشدیم از بغلش سر و صدا راه مینداخت که بیاین با من بازی کنین چرا ولم کردین رفتین.خلاصه یه مدتی مشغولش بود.

خیلی سعی کردم بخندونمش که ازش عکس بگیرم.بالاره موفق شدم.بسکه دلقک بازی در آوردم تا خندید.اتزه تو عکس آخری داره دست و پا هم میزنه و واسه مامانش ذوق میکنه.خبر نداره اون منم که دارم ذوق مرگ میشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 15:32  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 17:38  توسط گلدونه  | 

 
 


10 حرف زیادی

۱-چه پاییزی شده به به.درختای 406 هزار رنگ شده.وای کیف میکنم.به حق اسم این شهر رو گذاشتن Garden city.

 ۲-شنبه صبح فستیوال شراب بود تو شهرمون.Parade (رژه یا نمایش خیابانی)(اینم از اون کلمه هاست که نمیشه ترجمه ش کردااا)هم بود.ولی خوب  مثل خوش خوابا و خوش خیالا تازه ساعت دوازده زدیم بیرون.ماشین رو که پارک کردیم تو پارکینگ داون تاون دیدیم مردم دارن بر میگردن ولی خوب چون محمد به اون خانمی که هر روز ازش کافی میخره قول داده بود شاینا رو ببره پیشش رفتیم یه دور زدیم.حیف شد خلاصه.

۳-چقدر فیلم یه بوس کوچولو غمگین بود.مخصوصا وقتی که آخرش خانمه گفت زنده ت واسه این مملکت سودی نداشت جنازه تم ببر همون سوییس دفن کن.خیلی به فکرمون برد این حرف.کاش میشد سودی داشتیم.

۴-بعد اون فیلم تصمیم گرفتیم یه چیز دیگه ببینیم که از اون حالت در بیایم.فیلم سلطان رو گذاشتیم.وای من که تا آخرش ندیدم.مبتذل به معنای واقعی.

۵-یک سال بود که موهامو کوتاه نکرده بودم که بلندش کنم.جمعه در عرض نیم ساعت رفتم دوباره کوتاه کوتاهش کردم و اومدم.هفته پیش هم رفتم یه آرایشگاه ایرانی ابروهام رو با بند و موچین صفا دادم.آخیش راحت شدم از wax.

۶-خوشحالم آخه تو مالمون H&M باز شده.با محمد رفتم یه سری زدم ولی سر فرصت باید برم خدمتشون سلام عرض کنم.خدا عاشق کفشای دخترونه شم.وقتی حامله بودم یه روز رفتم H&M تورنتو.ولی چون نمی دونستم جنسیت بچه چیه فقط یه جلیقه پسرونه خریدم که رو دستم الان باد کرده.اون موقع به خدا گفتم بابا من دختر می خوام.آخه این لباسا و کفشا دل من  رو میبره.حالا که دختر دارم و خودش اومد تو شهرمون هم باز کرد نا شکری نیست نرم خرید کنم ازش؟؟؟

۷-محمد رو گول زدم به بهانه خرید لباس تو خونه واسه شاینا یه دور گنده تو مال باهام زد.اونم بدون غر.فکر کنم بی تاثیر از حرف شب قبلم نبود که بهش گفتم شدیدا احساس تنهایی میکنم.چرا اینقدر از خرید بدش میاد خدا میدونه.انگار دیوارا دارن می خورنش .

۸-خواب خیلی بدی دیدم دیشب.خدا به خیر کنه.خدا جونم من طاقتش رو ندارماااا.

۹-کم خوری رو شروع کردم.یا شام نمی خورم یا اگه خوردم فقط سالاد.بیرونم رفتم سالاد باید بخورم و شیکمو بازی رو بذارم کنار.اگه زیر قولم بزنم میام اینجا میگم که آبروم بره .شماها بفهمین با چه آدم بی اراده ای طرفین.بعد برین تو وبلاگ خودتون لینکو بذارین و رسوام کنین.شاید به خودم بیام و لاغر کنم.آخ خدا کاش شیکمو نبودم.

۱۰-تا حالا شده وارد خونه بشین احساس کنین رنگ خونه تون رنگ خوشبختیه. بوی خونه تون بویه یه رنگی.؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 0:35  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 17:37  توسط گلدونه  | 

 
 


فرزند خوانده

هوا خیلی قشنگه.داره بارون میاد و همه چیز رو تازه میکنه.به خاطر همین نوشتنم اومد.

دیروز داشتم Baby Story (یه برنامه تلویزیونی از ماجراهای  زایمان) میدیم هوس بچه کردم.حالا نه که این یکی و بزرگ کردم فرستادم خونه شوهر دلم یکی دیگه خواست.

اول می خوام از شما ها یه سوال بکنم.

تا حالا به Adopt کردن (به فرزندی قبول کردن) یه بچه فکر کردین؟

خیلی دوست دارم جواباتون و دلایلتون رو بدونم.چه کسایی که اصلا بچه دار نمیشن یا کسایی که بچه دار میشن ولی بازم بهش فکر میکنن.نمی دونم همه دیگه.جواباتون رو تو نظر خواهی واسم بذارین.ولی خودم اول از همه جواب میدم.

من خیلی خیلی خیلی به این موضوع فکر میکنم.خیلی دوست دارم این کارو انجام بدم. قبل از اینکه بچه دار بشم که فکر کنم مثل همه زن و شوهرای جوون دغدغه این رو داشتیم اگه بچه دار نشدیم چه راه حلی داریم.الان هم خیلی بهش فکر میکنم.قبل از اینکه شاینا دنیا بیاد و خودم مادر بشم و حس دوست داشتن یه موجود کوچولو رو تجربه کنم فکر میکردم که اگه خودم یه بچه از خودم داشته باشم سخته بتونم بچه بعدی رو Adopt کنم و یه اندازه دوسشون داشته باشم.ولی الان که شاینا دنیا اومده و میبینم که چقدر این موجود بی پناهه خیلی مصمم تر از قبل دارم بهش فکر میکنم.همش به خودم میگم چرا که نه؟چه فرقی بین بچه هاست.

شاید یه روزی این کار رو کردم.فقط احتیاج به یه تحقیق اساسی و مشاوره فکری و از همه مهمتر یه عزم جزم داره.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 14:46  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 17:37  توسط گلدونه  | 

 
 


چهل روزگی.پستونک.عشق خرید

جمعه دخترم چهل روزش تموم شد.تغییرات اساسی داشته.نسبت به اطرافش کاملا هوشیاره.با نگاهش همه چیز رو دنبال میکنه.وقتی تلویزیون روشنه ازش چشم ور نمیداره.آینه و عروسکای بالای تابش رو پیدا کرده و تا میذارمش تو تاب سرش رو میگیره بالا تا عروسکا رو ببینه.یه سری تابلوی چوبی به دیواره که شاینا خیلی دوسشون داره.بازی زبون هم هنوز ادامه داره.وقتی باهاش حرف میزنم اگه واسش صدا در بیارم احساس میکنم سعی میکنه تقلید کنه چون دهنش رو تغییر شکل میده.لباس های New born ش هم همه واسش کوتاه شده.سرهمیهاش که همشون از گردن میکشید.الان فقط لباس صفر تا سه ماه اندازهشه.

بزرگترین تغییرشم این بود که دیگه مامیش رو سر پستونک غصه نمیده.چهل روز تموم باهاش سر پستونک جنگیدم.می خورد ولی با میل نه.اگه سر حال بود شاید .ولی اصلا منظور پستونک اینه که وقتی گریه میکنه بچپونی تو دهنش که اصلا قبول نمیکرد.تا اینکه یه کشفی کردم.

شاینا پستونکی که باهاش بهش دوا میدم رو خیلی خوب میخورد.وقتی دل درد میگرفت تو اون حالت گریه هم اون پستونک رو خیلی خوب قبول میکرد.به این نتیجه رسیدم که دختر ما سر پستونکش رو دوست نداره.

این پستونک قبلی با سر پستونک تخت.

اینم پستونک جدیده به سر پستونک گرد مثل اونی که ماله دواست.

وای الان اینقدر راحت این پستونک جدید رو میخوره که نگو و نپرس.کیف میکنم وقتی مک میزنه.اینقدرم بامزه مک میزنه که خدا میدونه.فکر میکنه قراره یه چیزی بره تو دهنش .بیشتر شبیه اینه که داره میجوتش.

فقط باید بگردم ببینم با این مدل سر پستونک یه چیز خوشگلترش رو پیدا میکنم یا باید به همین شکل ساده رضایت بدم.

اینم از این.

نمیدونم قبلا گفتم یا نه وقتی امارات بودیم تو مال که میرفتم همش چشمم دنبال این بود واسه محمد یه چیزی پیدا کنم.آخه همه خریدای محمد رو خودم میکنم.جوری که بعد یه مدتی با خودم تصمیم میگرفتم که امروز اصلا قسمت مردونه نمیرم.از وقتی اومدیم کانادا و حامله شدم دیگه فقط و فقط قسمت بچه ها.

حتی اگه سوپر مارکت هم برم یه سر باید تو قسمت بچه ها برم.نکنه یه چیزی باشه من ندیده باشم و شاینا نداشته باشه.خیلی بده نه؟ولی دست خودم نیست.البته بگم در اینی