سلام
من باز نوشتنم اومد.دخترکم الان دو سه ساعتیه تو سالن خوابیده.واسش موسیقی کلاسیک گذاشتم آرامش گرفته.بهم نخندین ولی انگار واقعا صدای پیانو رو دوست داره.واسش سونات مهتاب رو که می ذارم ساکت میشه و گوش میده.چه کرده این بتهون که بچه نوزاد رو هم ساکت و آروم میکنه.کاش زودتر پیانو بخریم که خودم واسش بزنم.البته اگه بذاره.
شنبه که رفتم خرید واسه شاینا دو دست لباس تو خونه خریدم با یه شلوار جین.آخه هوا دیگه سرد شده واسه اینکه پاهاش لخت باشه.تا حالا ۳ تا جوراب شلواری هم واسش خریدم هر سه تا نمیدونم بزرگه یا بد وایمیسه روی پاش تا مچ پاش گشاده و خلاصه که مثل بچه کدی ها میشه دخترم.گفتم برم یه شلوار بخرم که نخوام غصه پاهاش رو بخورم.حالا دیشب نصف شبی تو خواب به خودم میگم دختر تو رفتی واسش شلوار ۳-۰ ماه خریدی که تقریبا یه ماه دیگه میتونه بپوشه.حالا می خوام برم عوضش کنم بکنم ۶-۳ ماه.البته دو سه تا شلوار ۳تا ۶ ماه دیگه داره ولی بازم بهتر از صفر تا سه ماهه.
جمعه کمدش و دراورش رو ریختم بیرون و همه چیزایی که فکر میکردم پسرونه ست یا زیادی ازش دارم و استفاده نمیکنم رو جمع کردم.لباسایی هم که واسش کوچیک شده بود رفتن تو بایگانی واسه آینده.آخ دلم میسوزه واسه لباسای نازنین خوشگلش که هر کدوم رو دو سه بار بیشتر نپوشیده.وقتی حامله بودم همه بهم میگفتن انقدر نخر.زود کوچیک میشه واسش.ولی بااینکه الان به عینه دیدم هر کدوم رو چند بار بیشتر نپوشیده اصلا پشیمون نیستم از خریدنشون.آخه هر کدوم رو که تنش کردم لذتش رو خودم برد.
یه عادت بدی دارم خیلی راحت همه چیز رو دور میریزم یا میبخشم.کلا اگه یه لباسی رو ببینم بیشتر از سه چهار ماهه استفاده نکردم به این نتیجه میرسم که به دردم نمی خوره و ازش استفاده نمیکنم.
اصلا هم اهل نگه داشتن خرت و پرت نیستم.از خورده ریز متنفرم.فقط باعث ریخت و پاش میشه.محمد بیچاره که بهم میسپاره که این رو ننداز دور بدر می خوره.چند بار هم تا حالا ازم سراغ لباساش رو گرفته گفتم خدا بیامورزتش.
رو همین اصل کمد و انباری خودمون رو دیشب مرتب کردیم.لباس زمستونیا رفتن تو کمد و تابستونیا در اومدن رفتن تو انباری.کلی هم لباس گذاشتم واسه Donation (بخشیدن)همین پشت خونه مون یه Salvation Army هست.میبرم میدم به اون.
راستی تا حالا تو این مغازه های این جوری رفتین مثل Good will یا salvation army یا value village؟نمیدونم چرا من هر وقت میرم توش صورتم خارش میگیره.فکر کنم یا مال دواهاییه که واسه ضد عفونی کردن میزنن یا روحیه.
یه توضیح هم واسه کسایی که اینجا نیستن بدم که این مغازه ها اشیا و لباسای دست دوم شما رو قبول میکنن و بعد از ضد عفونی کردن و دسته بندی کردن میفروشن و درآمدش رو خرج کارای خیریه میکنن.در مورد value village میدونم که صرف بیماران دیابتی میشه و فکر میکنم تنها charity هست که به کارمنداش حقوق میده و کارمندا هم در راه خدا کار نمیکنن به همین دلیل نسبتا مرتب تره.مطمئن نیستم شنیدم.اگه خلاف اینه خوشحال میشم بهم بگین.
البته نه اینکه فکر کنین یه دکه ست هااااااا. مغازه ست به چه گندگی و همه چیز مرتبه مثل یه مغازه معمولی با این تفاوت که دست دومه و تا حدی قراضه.واسه کسایی که استطاعت مالی بالایی ندارن خیلی خوبه چون قیمتهاش ارزونه.البته فقط ادمای فقیر خرید نمی کنن مثلا استاد زبان من تو کالج میرفت واسمون مجله های قدیمی و کتابای قدیمی میخرید.ما خودمون تنها چیزی که تا حالا ازشون خریدیم همین مونیتوریه که جلوی منه به قیمت ۷ دلار.چه کنم دیگه.مظلومم.واسه اینکه به لپ تاپ محمد دست نزنم و ویروسیش نکنم این اسقاطی رو انداخته بهم.همش میگه اون وسیله کار منه.خرج خونمون رو در میاره.
دیگه از کجا بگم واستون ن ن ن .آهااااا اینو نگفتم.محمد ظهر اومد خونه میگه این خانما خیلی جالبن.میگم چرا؟میگه تو پستت ۱۰ مورد نوشتی همه فقط قسمت خرید و H&M اش رو گرفتن.خنده م گرفته بود.دیدم حرف حساب جواب نداره غیر از اینکه بابا خوب حرف زدن در موردش هم لذت بخشه.
دخترک بیدار نشد.نمیدونم ساعتی که وقت غذاش میشه باید بیدارش بکنم بهش بدم یا نه هر وقت گشنه ش بشه خودش بیدار میشه.فعلا میذارم هر وقت بیدار بشه بهش میدم.میگم چه کاری زوری بخورونم بهش وقتی نمی خواد.همش میترسم خپل بشه مثل مامانش بعد از اینکه خرش از پل گذشت.
چند تا هم عکس میذارم از جیگر خوشگلم در هفت هفتگی.



این اسباب بازیش رو تازه وصل کردم.زیرش خوابوندمش و این رو گذاشتم جلوش.جالب بود اولش اصلا ندیدش.منم رفتم نشستم رو مبل ببینم عکس و العملش چیه.وای خدا بعد از چند دقیقه تازه دوزاریش افتاد چی جلوشه.نمیدونین چه میکرد .این دست و پا بود که میرفت و می اومد از ذوق.بعد شروع کردیم واسش عروسکاش و جقجقه هاش رو تکون دادن.حالا مگه ول میکرد تا بلند میشدیم از بغلش سر و صدا راه مینداخت که بیاین با من بازی کنین چرا ولم کردین رفتین.خلاصه یه مدتی مشغولش بود.



خیلی سعی کردم بخندونمش که ازش عکس بگیرم.بالاره موفق شدم.بسکه دلقک بازی در آوردم تا خندید.اتزه تو عکس آخری داره دست و پا هم میزنه و واسه مامانش ذوق میکنه.خبر نداره اون منم که دارم ذوق مرگ میشم.