تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
تدارکات

کلی چیز نوشتم همه رو پاک کردم.پشیمون شدم احساس کردم خیلی روزمرگیه.

۵-۶ روز دیگه سالگرد ازدواجمونه.هنوز هیچ کاری نکردم و هیچی نخریدم و هیچ برنامه ای نریختم.به نظرتون یه شام رمانتیک تو خونه خوبه یا یه رستوران رمانتیک (البته با شاینا).باید برم یه کادویی مادوییی چیزی بخرم.ولی واقعا نمیدونم چی؟بعضی وقتا وقتی حرف یه چیزی میشه پیش خودم میگم این خیلی خوبه ولی بعدش یادم میره اصلا چی بود.ولی دلم می خواد خیلی سورپرایزی باشه.حالا باید بگردم.اینجام نمیگم چون از خوانندگان پرو پا قرص اینجاست.نمیگم بهتتتتتتت.

دلم می خواد بریم اون رستورانی که شب قبل از تولد شاینا دوتایی رفتیم.واقعا رمانتیکه.کیکاش هم عالیه.منی که دسر خور نیستم واقعا از سر کیکش نتونستم بگذرم.شاید رفتیم اونجا.یه رستوران هم هست تو کازینوی نیاگاراست اونم خیلی باحاله.کاش بریم اونجا.رو به آبشاره و ساعت ده شب که آتیش بازیه خیلی دید خوبی داره.نورشم قرمزه.دیگه چی؟ولی یه بار رفتیم منوش رو چک کردیم گرون بود.ولش کن خیلی گرون بود.ترجیح میدم کادوم بهتر باشه تا رستورانم.

ماجراهای عروسیمون رو نوشتم.شاید اینجا گذاشتمش.ولی خیلی جزء به جزء.حوصله تون سر میره.شاید کمش کردم.اولین سالگرد ازدواجمون هم خیلی خاطره انگیزه.کلی به خودمون حال دادیم.شاید اونم نوشته شو داشته باشم باید بگردم.

شاینا گلی هم خوابش برد رو تخت.اینقدر با دستاش بازی کرد و واسشون آواز خوند که خوابید.

آها اون دوست عزیزم که از من راجع به زندگی در امارات و هزینه ها پرسیده بودی.عزیزم من یک سال و خورده ایه که اونجا نیستم.میدونم اجاره خونه ها گرون شده از وقتی من اومدم.همون موقع هم برای ما که بچه نداشتیم بزرگترین خرج اجاره خونه بود.خورد و خوراک خیلی ارزون و به وفور.بیمه خوب باید خرید.اونجا فقط یه کارت میدن بهتون که میتونین یه پول مختصری بدین و از بیمارستانای دولتی استفاده کنین ولی نمیدونم هزینه عمل و این چیزا چطوریه.ما هیچ وقت از این کارت استفاده نکردیم.فقط یه بار من دل درد گرفتم رفتیم بیمارستان که ازم عکس گرفتن ولی واقعا یادم نیست بابتش پول دادیم یا نه.به هر حال اون کرت اجباریه و یکی مدارک اقامتتونه.مدرسه خیلی خوب هم گرونه.هیچ مدرسه مجانی هم واسه خارجیها وجود نداره.نمیدونم مدرسه ایرانی پولیه یا نه.ولی مدرسه خوب بخوای بذاری که انگلیسی و عربی و فرانسه یاد بگیره باید بالای سالی ۱۵۰۰۰ درهم فکر کنید.ولی دیگه بهترینه.یادمه اسم مدرسه خوب ایوظبی شوییفات بود.یه مدرسه لبنانی.ولی مدرسه بچه پولدارا بود دیگههه.ارزونتر از اون هم پیدا میشه.مدارس هندی ارزونترن.انگلیسی یاد میگیرن و تا حدی عربی.شاید هفته ای یه روز هم فرانسه.اون موقع سالی ۷-۸ هزار درهم در میاومد.البته بازم این قیمت حدودیه و ماله دوسال پیش.در ضمن من ابوظبی زندگی میکردم.واقعا نمیدونم همین مدارس چه قیمتی دارن تو دبی.تنها سایت کار یابی که میشناسم  این هست عزیزم.حواستون رو خیلی جمع کنین.ویزا درآوردن واسه ایرانیها یه مقدار مشکل بود(اون زمان)(قوانین هر روز عوض میشه)خیلیها با ویزای دوماهه و یه ماه تمدید که بشه سه ماه میکشوننتون اونجا ولی ویزا نمیتونن در بیارن بعد شروع میکنن به وعده و وعید دادن.خیلی دقت کنین.عربها خدای وعده دادنن.زیاد حرفشون قابل اطمینان نیست.ولی به هر حال هیچی هم غیر ممکن نیست .ما و خیلیهای دیگه ویزا داشتیم و کار میکردیم و زندگی.خیلی هم راضی بودیم.ایشالاه که کار شما هم درست میشه و اونجا کلی خوش میگذرونین.جای ما هم خالی کنین .مخصوصا تو اون رستورانای خوب و خوشمزه.

دستور ژیگو هم میگم البته مدلی که من درست میکنم من در آوردیه .حالا من هر دو رو میگم.من گوشت قلمبه گنده رو سوراخ کردم توش کلی سیر گذاشتم.بعد پیاز هم خورد کردم و یه تفت کوچولو و همه رو گذاشتم تو زود پز که بپزه.البته یه ذره گوشتش جمع شد ولی خوب بود.وقتی پخت با آبش سس قارچ درست کردم.یه ذره رب و قارچ و ادویه های مورد علاقه تون.میذارین خوب جوش بخوره تا غلیظ شه.آها یه کوچولو هم آرد زدم که غلیظ شه.

سیب زمینی هم سرخ کردم واسه دورش.هر چی هم فکر کردم که این غذا پلوییه یا نونی به نتیجه ای نرسیدم.مامانم همیشه واسه مهمون درست میکرد و چون همیشه یه مدل پلو هم بوده نمیتونستم تشخیص بدم.به هر حال من واسه خودمون پلو سفید درست کردم.البته چون اضافه اومد و دو وعده ای شد دیروز جاتون خالی شوید پلو پختم که خیلی بهتر از پلو سفید بود.مصرف ژیگو با شوید پلو رو به شما توصیه میکنم.

اون مدلی که از تو اینترنت پیدا کردم باز گوشت و سوراخ سوراخ میکنین سیر و هویج توش میذارین.بعدم دورش رو با نخ میپیچین چرا نمیدونم.بعد هم فول کاریش میکنین و میذارین تو فر.وقتی یه ورش پخت. پشت و روش میکنین و هی باید از آبی که انداخته روی گوشت بریزین تا خشک نشه.به نظرم این خیلی درد سر داره.مخصوصا واسه من که فر مساویه با دست سوزوندن.

همینطوریش هم به محمد گفتم میشه ظرفا رو بشوری آخه من این انگشت دستم رو موقع سوراخ کردن گوشت بریدم این انگشتم رو هم سوزوندم.

آخ که چه کیفی میده وقتی از سه ساعت خواب ظهر  پاشی ببینی همه ظرفا شسته ست چایی آماده.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:23  توسط گلدونه  |  17 نظر

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 17:51  توسط گلدونه  | 

درس و مدرسه

به محمد میگفتم اصلا از امتحان خوشم نمیاد.به خاطر همینه انقدر دست دست میکنم واسه شروع درس خوندن.اصلا حوصله استرسش رو ندارم.جالبه که هیچ وقت تو دوران تحصیلم اینقدر استرس امتحان نداستم که الان هنوز شروع نکرده دارم.بیشتر احساس میکنم بزرگ شدم.یعنی خونه بابام نیست پول بدم دلم نسوزه بیوفتم.یا سر کلاس نرم و کلاس رو بپیچونم.

سر کار رفتنم هم همینطور بود.نه که از کار بترسم.از زیادی احساس مسئولیت کردنم خودم رو خسته میکنم.جوری که ترجیح میدم اصلا یه کاری رو شروع نکنم.امان از وقتی که این احساسه بیاد سراغم.مگه ولم میکنه.همیشه عذاب وجدان دارم.همش میگم نکنه کم خوندم نکنه کم سعی کردم.پاشم برم بخونم.

یه روز خونه دوستمون بودیم و گفت می خوای بری سر کار گفتم آره ولی نه نمیدونم.به دخترش گفت برو تلفن بزن به آنتی مارگارت.هیچی مارگارت هم گفت بگو فردا بیاد.کارش تو یه مدرسه که در واقع کیندر گادرن بود که به یه معلم موسیقی احتیاج داشتن.منم شدم خانم معلم و مارگارت مدیرم.

سر کار هم که میرفتم همینطور بودم.همش داشتم فکر میکردم نکنه کم کاری دارم.همیشه خدا هم کارای من بهترین بود.چه سر کلاس و رسیدگی به بچه ها.چه وقتی که نزدیک یه جشنی چیزی بود و هر کی مسئول یه قسمت از برنامه میشد.ماله من معمولا رقص بود غیر از اینکه موسیقی شعرا هم با من بود.نا سلامتی معلم موسیقیشون بودم.یه بار که یه برنامه اجرا کردم یه شعر بود در مورد خداو اینکه چه چیزایی رو آفریده.واسه همه خواننده ها کاستوم های یکی از آفریده های خدا رو درست کردم.یکی شد درخت یکی دریا.یکی گل هر کی یه چیزی.چند تا از بچه هام شدن آدمای کشورای مختلف.لباسای جفت جفت پوشیدن.یکی زن و یکی مرد.از لباس هندی تا عربی و لباس رسمی مهمونی و بچه سفیدا که مثلا اروپاییه ولباس کژوآل . خلاصه خیلی همه خوششون اومد.ولی من تا لحظه آخر استرس داشتم و راضی نبودم.

یه بار دیگه هم Open House مدرسه بود.پدر مادرا می اومدن مدرسه رو میدیدن.با معلما حرف میزدن.کارای دستی بچه ها رو میدیدن.من که خیلی دوست داشتم اون روز رو.کلی ادمای جدید میدیدم و از بچه های گوگولیشون تعریف میکردم.عصر روز قبلش همه معلما رفتن مدرسه که مثلا دکوراسیون کنن.انقدر هم این مدرسه قشنگ بود (البته با استانداردهای امارات)که نگو.انقدر طرحای خوشگل خوشگل دادم که مدیرمون کیف کرد.همون موقع شیخ زاید (شیخ امارات)هم مرده بود.گفتم من واستون یه چیز مناسب درست میکنم.رو یه مقوای بزرگ مشکی مثل روزنامه دیواریهای خودمون عکسای شیخ زاید رو زدم و کلی از تو روزنامه عکس ازش پیدا کردم که با بچه ها بود.همه عکسا رو زدمو با کاغذ کشی سفید نوار های نازک رست کردم و مثل گلهای ریز دور تا دور مقوا رو کادر بندی کردم. و چند تا جمله خوشگل هم نوشتم و مدیرمون رو ذوق زده کردم.یا واسه اینکه به بچه ها اشکال رو یاد بدم یه طرحی ریختم که بعدا تو همه کلاسا اجراش کردن.واسه خودم کلی خانم معلم بودم خلاصه.ولی همیشه خدا استرس داشتم.مدیرم هم خیلی خوب بود .همش بهم میگفت همه چیت پرفکته.نگران نباش.کلی هم بهم مرخصیهای باحال میداد.چه وقتی محمد دندون عقلش رو عمل کرد گفت برو به شوهرت برس چه وقت نوروز گفت برو حال کن سال نوته.

بیچاره تو یه درگیری شریکی شریکش مدرسه رو ازش گرفت.مدرسه ای که با سه تا شاگرد شروع کرده بود و اون موقع یکی از بهترین ها بود.بعد رفت یه مدرسه دیگه که اونم مال خودش بود ولی اون واقعا مدرسه بود یعنی از کلاس اول داشت تا نهم.

جالبه که من سه روز مریض بودم و خیلی خسته و مدرسه نمی رفتم.صبح روز چهارم که از خواب پا شدم که برم تلفنم زنگ زد و یکی از دوستام که من رو به مدیرم معرفی کرده بود گفت مارگارت گفته فعلا بگو گلدونه نیاد.من رو میگی گفتم اخراج شدم رفت.ولی بعد خودش زنگ زد و گفت می خوام با خودم ببرمت مدرسه جدید.اونجا ترفیع گرفتم.یعنی از معلم موسیقی شدم معلم کلاس.بهم یه کلاس KG1 دادن.ولی خوب قسمت نبود زیاد کار کنم چون دیگه کاره اومدن به کانادامون درست شد و خداحافظی کردم که به ایران رفتن و کارای دیگه م برسم.

الان شنیدم باز یه مدرسه دیگه باز کرده قشنگ تر از اولی.کلی کارش گرفته.خیلی حرفه ای بود.کامل میدونست باید چه جوری با معلماش و پدر مادر شاگرداش رفتار کنه.در ضمن عاشق بچه ها هم بود.

دلم می خواد برم ببینمشون.الان همه شاگردام کلاس اولن.حسابی بزرگ شدن و با سواد.

یادش بخیر.

 

 

 

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:57  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:50  توسط گلدونه  | 

خنده

 سلاممممممممممممم

روز اینوریا و شب اونوریا بخیر.

چطوره احوالاتتون.

براتون بگم که دخترم رو جمعه بردم دکتر واسه Diaper Rash هاش و بهش پماد ساختگی داد.خدا رو شکر ایندفعه به کارام ایراد نگرفت.انقدر هم شاینا رو دوست داره که نگو.همش میشه چقدر Cute ه.

جمعه شب هم با محمد تو خونه بودیم ولی بهمون چسبید.در کل جمعه کانادایی داشتیم.حالا اگه گفتین چرا؟

شنبه هم که روز خانواده ست دیگه .نهار بیرون و خرید Grocery .(وای یه نهاری سفارش دادم یه تیکه Rib گنده با چند تا هم بال مرغ.سیزار سالاد و coleslaw (همون سالا کلم خودمون).خود دختره گفت حتما خیلی گرسنه بدی که تا تهش خردی گفتم نههه یه ذره شم باهم Share کردیم.).فیلم و تی وی و شام سبک تو خونه و دیدن Comic Relief 2006 و کلی خندیدن.البته آخراش دیگه tbs (کانال تلویزیونی)اعصاب واسمون نذاشت بسکه حرفاشون رو قطع میکرد.هزار تا حرف بی ناموسی میزدن ولی تا از F Word استفاده میکردن صداشون رو قطع میکرد.به هر حال Stand up comedy خوبی بود.مخصوصا که همه آدمای خنده دار رو زمین می اومدن حرف میزدن.مخصوصا شخصیت محبوبم Ray Romano همون اولش اومد کلی خندوندمون.برنامه برای جمع آوری پول بود برای کمک به مردم New orleans که تو طوفان پارسال خونه زندگیشون رو از دست دادن و بوش هم کمکی نکرد.چقدرهم بهش تیکه انداختن.وایییییی.

بگذریم.امروز می خوام ژیگو درست کنم واسه بار اول.دیروز گوشت قلمبه خریدم که یه حالی به شکمم مبارک بدیم.خدا کنه خوب بشه.از اونجایی که شنبه روز خانواده ست یکشنبه هم روز خونه ست.یعنی شنبه ها به بیرون میگذره یکشنبه ها تو خونه و تمیز کاری و پخت و پز و محمد هم به درس و کاراش میرسه.شاینا هم دلبری میکنه.

خوب دیگه برم تا بعدا اگه خبری شد میام .

اینم عکسای دیروز دخترم قبل از نهار.

دختر منتظر (معمولا کارای شاینا رو میکنم تا خودم آماده شم میذارمش رو تابش که غر نزنه)

تازگیها همش دوست داره بشینه.تو بغل اگه بخوابومنیمش صداش در میاد.کافیه زیر سرش یه کوچولو بلند باشه همش خودش رو سعی میکنه بلند کنه. 

 قربون چشمات برم که نمیدونم چرا بعضی وقتا چپ میشن.

ولی خوش رنگن.

اینم چرت روی مبل بعد از یه روز پر کار.

مگه میذاره از پاهاش عکس بگیرم.بسکه وولشون میده.چند تا عکسش که پوچ شد فقط مبل افتاده بود

 

اینم خنده دختر خانم ما.در واقع دومین خنده رسمی .حیف که نور اطاقمون واسه دوربین کمه و تاریک میشه ولی خوب مهم صداست که واضحه و رسا.خوشگله و ناز.جیگر خنده برم من.ایشالاه همیشه خندون باشی و مامی غم تو دلت نبینه.

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 19:45  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 17:50  توسط گلدونه  | 

سه ماهگی

 شاینا سه ماهه شد.

والا خودمم باورم نمیشه.دیگه نهایتا به نظرم دو هفته یا بیست روز پیش بود ولی انگار جدی جدی سه ماه پیش بود که رفتیم بیمارستان و به زور کشیدیمش بیرون.

خوب خیلی زود گذشت.دخترم هم کلی نسبت به اوایلش تغییر کرده.

الان دیگه کاملا با محیطش ارتباط برقرار میکنه.نگاهاش معنی دار شده.مثلا وقتی یه چیزی میشه یا یه صدای بلند میشنوه فوری من رو نگاه میکنه تا عکس العمل من رو ببینه.منم تا اونجا که می تونم اصلا نگاهم رو نگران نمی کنم تا بدونه نباید الکی از چیزی بترسه.(این رو از تو اینترنت خوندم.چون بچه ها معنی ترس و نگرانی رو از پدر مادراشون یاد میگیرن و چون خیلی باهوشن میتون از نگاه مامان باباشون بخون که اوضاع چطوره)جالبه روزای اول خیلی نگاهش طلب کارانه بود.انگار که میگفت من که نمی خواستم بیام حالا که آوردینم چشمتون کور بهم برسین.ولی الان کاملا اون نگاهه رفته و جاش یه نگاه قدر شناس اومده.هر کاری میکنم با نگاهش انگار داره تشکر میکنه.عوضش که میکنم همین طور که پاهاش رو میگیره بالا (از کجا فهمیده باید بگیره بالا خدا میدونه.)تو چشمام زل میزنه.یا حتی وقتی بهش شیر میدم ازم چشم ور نمیداره.

حسابی شدیم مونس و همدم همدیگه.مادر و دختر حسابی حال میکنیم.صبحا ساعت ۷ یا ۸ یه سری پا میشه شیر می خوره عوضش میکنم و چون باباش رفته پیش خودم می خوابونمش.می خوابیم تا نه و ده.البته بستگی داره اگه من زود تر پا شم.دخترک همچنان خوابه.وقتی بیدار میشه معمولا یه سری دیگه شیر می خوره و رو تخت دراز میکشه.از روز اول گفتم حادثه خبر نمیکنه و همیشه دو طرفش رو بالش می ذارم.حتی واسه یه لحظه.

دخترم رو تخت واسه خودش دراز میکشه.بازی می کنه و غر میزنه محلش نمیدم تا خوابش میبره.این وسط منم یا پای کامپیوترم یا دارم جمع و جور میکنم یا اگه خدا بخواد آشپزی.ظهر که محمد میاد دخترم معمولا شیر خورده و سیره.ما با خیال راحت ناهار میخوریم.اگه بیرون بخوام برم آماده میشیم تا محمد رو برسونم و خودم با ماشین برم دنبال کارام.اگه نه که خونه ایم.باهاش بازی میکنم تا دوباره خوابش بگیره.یا خودم هم می خوابم یا دخترم می خوابه و منم به کارام میرسم.عصر هم به بازی می گذره و بعد بابا می آد و بازم بازی با بابا و بعد که نوبت مامی و بابایی میشه دخترم یا تو بغله یا تو تابش و مامی و بابا تی وی میبینن.شب هم خیلی راحت می خوابه.کافیه عوضش کنم و شیرش رو داده باشم و تو تختش باشه و چراغ رو هم خاموش کنم.خودش می فهمه که شب شده و وقت خوابه.معمولا زودتر از من خوابش می بره.ولی خیلی هم پیش میاد که من از خواب غش میکنم و وروجک بی صدا داره با عروسکای بالای تختش حرف میزنه و بازی میکنه.

دیگه می خوابه تا فردا صبح.دوباره همین برنامه.

معمولا کم گریه میکنه.یعنی ممکنه از صبح تا شب اصلا پیش نیاد که گریه کنه.نق میزنه ولی گریه خیلی کم.مگر اینکه گشنه شده باشه و آب جوشیده هم نداشته باشه و منم یادم رفته باشه یه سری آب جوش بیارم تا آبه بجوشه و خنک بشه این بچه همه شهر رو خبر میکنه.صداشم همچین بلنده که نگو.ولی هنوز اوووو ا اوووووو ا میکنه.

با اینکه خیلی آرومه بعضی وقتام اون روی سکه رو نشون میده.البته تا حالا دو سه بار بیشتر پیش نیومده.جمعه رفتم مال.پستونکش همون اول دم ماشین از دهنش افتاد رو زمین.منم نکردم با خودم ببرم تو مال بشورم یا از یه کافی شاپ آب جوش بگیرم چند دقیقه بذارم تو آب جوش.گذاشتمش تو ماشین و رفتم.یواش یواش دلش که واسه ممه تنگ شد نق نقش رو شروع کرد.یه سری شیر دادم بهش و ساکت شد.بعد یه مدت بازم نق نق.اولشم تو آغوش بود بعد گذاشتمش تو کالسکه.وقتی خیلی غر زد اومدم بلندش کن دستم گرفت به گوشش .از اونجایی که این دختر من کولیه وای اگه بدونین چه کرد.بیخود و بی جهت.بهانه پیدا کرد واسه گریه.اونقدر گریه کرد که رفتم نشستم رو مبلای مال و بهش شیر دادم دوباره.سیر بود فقط می خواست یه چیزی بمکه که خوابش ببره.همین طور هم شد.منم دیدم تا خوابه از خیر خرید گذشتم و رفتم دنبال محمد که بریم خونه.آخه اصلا هم نمیشد برگردم تو ماشین ممه ش رو ور دارم.چون دوباره از اول باید بهش لباس گرم میپوشوندم و درد سر داشت .تا تونستم تکونش دادم و تو کالسکه ش هم اصلا ساکن نگه ش نمی داشتم .یه دستم به لباسای قشنگ قشنگ بود یه دستم هم به کالسکه جوجو.

گفتم آغوش اینم بگم که حسابی به آغوش عادت کرده.روزای اول اصلا دوست نداشت چون کوچولو بود هیچ جا رو نمیدید کلافه میشد ولی الان جاش میشه.دوتا دستاش رو میده بیرون و سرش رو تکیه میده به دستاش.مثل بچه کانگوروها.مردم هم که واسش غش و ضعف میرن.همه هم میگن Lots of hair ey.(این ey آخرش ماله لهجه کانادایی هاست وقتی می خوان تایید یه چیزی رو بگیرن.مثل ما که میگیم قشنگه هاااااااا.اینا میگن Cutieyyyy .)

خونه خواهرم که بودیم وروجک باز همین عنقی رو تکرار کرد.اولش فکر کردم جاش عوض شده نمی تونه بخوابه.هر چی به خودم چسبوندمش که احساس امنیت بکنه دیدم اصلا به اینجاها نمی رسه.همش داره ضجه میزنه.راستش چون بچه آرومی هم بوده همیشه من اصلا بلد نیستم چی کار باید بکنم.حسابی هول میشم.خلاصه مستاصل شده بودیم.عوضش کردم دیدم زیر دایپرش چند تا جای سوختگی هست.فکر کنم هر سری که جیش میکرده پاش می سوخته و بچه م اینجوری گریه میکرده.من همیشه واسش penaten استفاده میکنم.یعنی هر سری که عوضش میکنم حتما پماد میزنم.تا امروز هم هیچ مشکلی نداشت و اصلا حتی قرمز هم نمیشد.دیگه خواهرم یه پماد ساختگی داد که مال همین Diaper Rash هستش.بهتر شده ولی هنوز هم هست.همچین یاد گرفته وقتی گریه میکنه آب دهنش رو کنترل کنه که نره تو حلقش که دلم غش میره واسش.وسط گریه چجوری میتونه موندم.

واسه مامانم که تعریف کردم گفت اونم ماله دندوناشه.جیشش تیز شده و پاش رو سوزونده.آب دهنش هم که نشتی داره.همهش جلوی لباساش خیسه.منم واسش تمام مدت پیش بند میبندم.البته شبا که می خوابه باز میکنم.آخه من وسواس دارم تو این چیزا.مثلا پیشبند  و باز میکنم که نکنه جلوی دهنش رو بگیره و نتونه نفس بکشه.یا لحاف رو تا زیر گردنش نمی کشم حتما باید دستاش روی لحاف باشه.چون میترسم با دستاش لحاف رو بندازه رو سرش.واسه کیسه خواب هم واقعا خونمون گرمه.ساختمان ما همشون پیر زن پیر مرد ها هستن اینقدر این هیترامون گرمه که بعضی وقتا لای یه پنجره رو باز میکنم. دیگه اینکه مالیخولیای پر پیدا کردم.همش میترسم پرهای بالش که در میاد بچسبه به پستونکش و من نفهمم بچپونم تو دهنش.وای خدا.هر بار پستونکش رو بیست بار میچرخونم تا مطمئن بشم هیچی بهش نچسبیده.

همچنان با دستاش بازی میکنه.تا وقتی دستاش دوره از صورتش اوکی هست ولی تا میگیره نزدیک صورتش دو تا چشماش چپ میشن.منم اینقدر میترسم که نگو.نمی تونم نگاه کنم.ولی ریختش خیلی بامزه ست.چند بار تا حالا خواستم عکس بگیرم تو این حالت ازش ترسیدم فلاش دوربین باعث بشه چشماش  همینطوری بمونه.یه بارم می خواستم واسش از این زلم زیبو عروسکیها که به کارسیت وصل میشن بخرم .اومدم امتحان کنم تا نگاش کرد چشماش گفتن ویییییییییم و اومدن کنار دماغش.وای خیلی ترسیدم گفتم ولش کن می خرم می افتیم تو دست اندازی چیزی چشماش چپ میمونه.یاد آقای جلم بادامی افتادم.دربون دبیرستانمون.یادش بخیر چند بار گلی رو به عقدش در آوردیم.بهش میگفتیم خانم جلم.

دیگه از کجا بگم.

دخترم داره یاد میگیره حرکت دستاش رو کنترل کنه.البته هنوز تکون زیادی داره ولی خیلی بهتر شده.مثلا محمد چند روز پیشا ممه ش رو بالا سرش تکون میداد و شاینا دستاش رو دراز کرده بود تا بگیره.البته خیلی سعی کرد تا تونست.هر چی هم که دم دستش میاد میکنه تو دهنش.دستاش رو که تا ته میکنه تو حلقش و بعد اوق میزنه.اگه انگشت ما هم تو مشتش باشه به زور می خواد ببره بالا تا به دهنش برسه.

راستی من و باباش رو کامل میشناسه.من رو بیشتر.(خیلی مهمه)ازم چشم ور نمیداره.حتی وقتی بغل باباشه دنبال صدام میگرده.تا من رو میبینه ذوق میکنه.بعدشم زل میزنه بهم.اگه باهاش حرف بزنی  و بعد به کارات برسی همینطور اینقدر نگاهت میکنه و منتظره که باز باهاش حرف بزنی.

تو رستوران هم اصلا اهل اذیت نیست.وگرنه که کار من و بابایی زار بود.جمعه رفته بودیم بوفه.هر سری که من پا میشدم برم غذا بکشم اقوم اقوم میکرده پشت سرم.

وروجک شیطون اینقدر آدم شده که غریبی هم میکنه.بغل دوستم بود سرش رو بلند کرد دید غریبه ست.یک دفعه بغض کرد و لب ورچید دو متر.بعد هم زد زیر گریه.تا رفتم شروع کردم باهاش حرف زدن و  بهش گفتم که هیچی نیست آروم شد.اخه نمی دونین با چه نگاه نگرانی داشت نگاه میکرد.

دیگه بگم که موهاش اینقدر بلند شده که میتونم بهش Hair cut بدم.ولی زوده.می خوام بزارم تا یک سالگیش بلند شه.جالبه که آخرین ردیف موهای روی سرش مرز شروع موهای پشت سر سیخه همیشه.نمیدونم چون الان بلند شده بد حالته یا قراره همیشه بمونه اینجوری.شایدم ماله خوابیدنه.ولی همیشه هست.حموم هم که میکنه تا وقتی خیسه خوابیده رو سرش ولی بعد یه مدت باز سیخ میشه.

وروجک دوربین رو هم میشناسه.تا داره شیرین کاری میکنه و من دوربین به دست میشم ساکت میشه و ماتش میبره به دوربین.البته با یه لبخند شیطنت.

آخیش همه رو گفتم.

این عکس رو جمعه ازش گرفتم داشتیم میرفتیم شام بخوریم.قرار بود بریم Mandarin ولی من خسیسیم اومد گفتم بیا بریم یه چاینیز بافیی دیگه که ارزونتره.وای محیطش مثل چلو کبابیهای ایران بود.هر دومون رو Down کرد.مخصوصا اولش که یه برخورد بد از گارسونش دیدیم.تازه آخر سرم فرقش ده دوازده دلار بیشتر نشد.

 

 

اینم دخترکم زیر کاور کارسیت.خیلی چیز خوبیه.داشتنش رو به همه نی نی دارها توصیه میکنم.هم گرمه.هم واسه این فصل که هنوز هوا سرد نیست و ۶-۵ درجه بیشتر نشده اصلا احتیاجی به Snow suit نیست.با یه کاپشن یا ژاکت سبک و این کاور همه مشکلات حل میشه.تازه رو صورتش هم پوشیده میشه که واسه از محیط گرم مثل ماشین تا یه محیط گرمه دیگه مثل خونه یا هر جای دیگه خیلی خوبه و بچه یه دفعه دچار تغییر دما نمیشه و در ضمن باد هم به صورتش نمی خوره.من که از خریدم راضیم.

 

اینم وایییییییییییی.هر وقت با این شلوار ورزشیش میبینمش دلم غش میره.اینقدر هم بهش میاد که نگو.

 

 اینم یه فیلم از دخترکم زیر آفتاب با پاهای لخت داره موسیقی کلاسیک گوش میده و بازی میکنه.تو آشپز خونه بودم دیدم صدای اسباب بازیش میاد .اومدم دیدم خودش با پا و دستش مشغول در آوردن صدای ایناست.کلی کیف کردم.از پشت فیلم گرفتم به همون دلیل امنیتی که گفتم(استاپ میکنه تا دوربین رو میبینه)

همگی خوش باشین


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:11  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 17:49  توسط گلدونه  | 

سوژه

سلام دوستای خوبم.

وایییییییییی.چه خبر بوده.دو روز نبودم .حالا که اومدم میبینم ای بابا چه کردم من.مثل اینکه یه سوء تعبیر اساسی شده.والا اونقدر ها هم قضیه هیجانی نیست.یعنی من هیجان زده هستم ولی نمی دونستم میشه یه سوژه هیجانی واسه همه.

راستش من به احتمال زیاد  قراره به زودی برم پیش دوستای تورنتوییم.دلیل هیجانم هم بخاطر تنهایی ایم تو این مدت زندگی خارج از کشورم هست.امارات که هیچ کسی رو نداشتم.اینجا هم از همه دور بودم.حالا به تعداد زیادیشون نزدیک میشم.دلم می خواد همه رو از نزدیک ببینم و دوستی virtual رو تبدیل به یه دوستی واقعی بکنم.همین والا.

اینم از این.

این تعطیلات هم که پیش خواهرم اینا بودیم.تمام راه رفتن و برگشتن رو دوتایی آواز خوندیم.بعد از سالها به حافظه مون رجوع کردیم و آهنگهای ایرانی که مدتهاست دیگه گوش نمیدیم رو ریختیم بیرون.خیلی چسبید.البته wendy's عزیز هم فراموش نشد.عاشق بیکن چیز برگرشم.Yummiiiiiii.

دخترکم هم که سه ماهه شد.فردا میام از دخترم میگم.با عکس و فیلم جدید.فعلا این نی نی رو ببینین چه گوگولیه تا فردا برسیم به نی نی خودمون.

نی نی گوگولی خندان.

مواظب خودتون باشین.

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 21:28  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 17:49  توسط گلدونه  | 

خونه وبلاگی صورتی من

محیط زنونه این خونه رو دوست دارم.مردم انقدر در مورد انرژی هسته ای و جنگ و کشورای G8 و خیلی چیزای دیگه حرف زدم.خسته شدم بسکه تا چشمم رو باز کردم رفتم ببینم بی بی سی چی نوشته و صدام کی اعدام میشه.اصلا باید بشه یا نه.رادیو فردا چه تحلیلی کرده و CNN و CNBC نظرشون چیه؟

دوست دارم از اپیلاسیون و خرید و دکوراسیون خونه م بگم تا ترشیای عزیزم و دخل و خرج خونه و پوپوی بچه م.

اینجا مجبور نیستم پسرونه حرف بزنم.مدتهاست نزدیکترین دوستم یه پسره.اشتباه نگیرین. پسره همون شوهرمه.ولی وقتی اینجا با همون پسره حرف دارم حرفام زنونه ست.

من این خونه رو دوست دارم.همسایه هام هم دوست دارم.بچه های همسایه هام هم دوست دارم.اونایی هم که بچه ندارن و تنهایی دارن تو خونه شون از درس و زندگیشون میگن رو هم دوست دارم.همسایه های حامله م رو هم دوست دارم.دلم می خواد به همشون از ترشیم بدم.

خلاصه که دوسش دارم دیگه.

شیرینی :هوس شکلات کردم.از اون خوشمزه هاش و دیشب تا صبح خواب کیک تولد مامانم رو میدیدم و امروز عصر هم میرم یکیش رو می خرم ولی ........

ترشی:خودم رو کشتم با ترشیهام ولی .........

شوری:غذای شور نمی خورم ولی.........

تلخی:هیچی بهتر از یه بلک  کافی غلیظ با نصف سوییتنر نیست ولی ........

تندی:به به به به به به.دهنم آب افتاد ولی........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.........ولی حامله نیستم بابا .چه عجولین شماها.صبر داشته باشین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 15:9  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 17:48  توسط گلدونه  | 

کوتاه

حالم خوبه.خیلی خوشحالم..شاینا هم خوبه.اونم بدون اینکه سرما خورده باشه سرفه میکنه .مامانم گفت آب دهنش غلیظ شده و میپره تو حلقش.

فقط نوشتنم نمیاد.یه انگیزه جدید دارم.هیجان دارم.

خدایا ممنون.مثل همیشه شرمنده شدیم.

خوش باشین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 9:34  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 17:48  توسط گلدونه  | 

برگشت مهمان تلخ است.

سلام دوستای خوبم.

مامانم برگشت.

دیگه حرفی نمونده.

دلم واسش تنگ شده.جاش خیلی تو خونمون و تو ماشین وقتی کنار شاینا میشست و باهاش حرف میزد خالیه.

ولی خوشحالم که پیش بابامه.نه دیگه بابام تنهاست که نگرانش باشم.نه دیگه مامانم دلش واسش تنگ میشه چون الان ور دل خود خودشه.

دیگه روزی سه چهار بار هم بابام زنگ نمیزنه با مامیم حرف بزنه و حالا یه احوالی هم از ما بپرسه.از حالا به بعد میشه همون روزی یه بار که باهمدیگه زنگ بزنن .تازه دیگه بعضی شباشم بابام خوابه و مامانم تنهایی زنگ میزنه.بعدا بابام احوال ما رو از مامانم میپرسه.

از حالا به بعدم دیگه کسی نیست بهمون بگه از کدوم راه بریم.عجب حس جهت یابی داره این مامی.من و محمد که افتضح (ح با فتحه)یفتضحو.افتضاحیم.

حالا من با کی برم خرید.امروز دم مال محمد یه نیش ترمز زد من برم پول یکی از کردیت کارتام رو پرداخت کنم اینقدر جاش تو مال خالی بود.خیلی وقت بود تنهایی تو مال نرفته بودم.

خوبه تو این مدت که مامانم اینجا بود وبلاگ خونش کردم.حالا هم وبلاگ من رو می خونه هم همه شماها رو میشناسه.یکی یکی .هر کدومتون رو با اسماتون و اسم نی نی هاتون.حتی کشوراتون رو هم میدونه.

از این به بعد اگه نرسیدم بهتون سر بزنم میتونم احوال شما رو ازش بپرسم.

این هم دو تا عکس از شاینا گلی برای مامان بزرگش و دوستای وبلاگی مامان بزرگش.

 

دوستون دارم.قول میدم با اخلاق خوش برگردم.

خوش باشین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 19:0  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 17:48  توسط گلدونه  | 

پیشرفت

خوب یه ذره از پیشرفت های دخترک بگم.

دیگه رسما تنها هم بازیش شده دو تا دستای کوچولوش.همش این دو تا دست جلوی صورتشه و باهاشون حرف میزنه و بازی میکنه.

عاشق کتاب پارچه ایه.خودش که هنوز نمیتونه بگیره دستش ولی از رو همون غریزه که انگشت رو سفت میگیره و ول نمیکنه کتاب رو میذارم تو دستش و همش نگاهش میکنه.مخصوصا خیلی هم خوشش میاد که خش خش صدا میده.

خودم هم کتاب خوندن رو واسش شروع کردم.خیلی به صفحه کتاب دقت میکنه.

دیگه اینکه بسکه مامانم باهاش حرف میزنه و قربون صدقه میره وروجک دیگه تا کسی باهاش حرف نمیزنه شروع میکنه صدامون کردن.و اول با اوم اوم و بعدش با نق و آخرشم دیگه اگه جدی بشه با گریه.مامانم که از حالا باهام شرط و شروطاش رو کرده که نکنه بچه رو ول کنی به امان خدا و باهاش حرف نزنی و از راه دور فقط هی صداش کنی.

وروجک از پریشب تا حالا ماهیچه پاهاش سفت شده و خودشم فهمیده دیگه مگه میذاره بشونیمش.همش خودش رو سیخ میکنه و می خواد وایسه.

وقتی هم رو پاهام لم میده رو بالشش جوری که صورتامون رو به همدیگه ست.مثل دراز نشست چجوریه هی خودش رو بلند میکنه.قبلنا باید دستش رو میگرفتیم ولی الان خودش میتونه جوجه.

دیگه دیگه اینکه با تمام این هنراش که فکر میکنم بزرگ شده بعضی وقتا که میبینم حتی وقتی ممه ش از دهنش میافته اوم اوم میکنه که بذاریم تو دهنش میفهمم که چقدر هنوز نا توانه.احساس میکنم همه امیدش من و محمدیم.مخصوصا که اوایل ه نظر خیلی طلب کارانه نگاه می کرد ولی الان نگاهش یه جوریه .انگار با نگاهشه که می خواد بگه مرسی.

یه چیز دیگه هم اینه که خیلی سرش دو رو بر خونه مون میچرخه و همش داره با در و دیوار حرف میزنه و ذوق میکنه.اینقدر هم که به در و دیوار خونه مون زلم زیمبو آویزونه که بچه م حوصله ش سر نمیره.

دیگه اینکه دو هفته پیش که از خونه خواهرم بر می گشتیم مامانم با شاینا تو ماشین دالی بازی میکرد.وروجک هر دالی که مامانم میگفت سرش رو میچرخوند و با دالی بعدی بر میگشت.ازش فیلم گرفتم ولی اینقدر تاریک بود که هیچیش معلوم نشد و پاکش کردم.بیشتر هم حدس زدم اتفاقیه.چون خیلی زوده که بخواد دالی موشه بازی کنه.

ولی چند روز پیشا تو بغل من بود و مامانم باهاش حرف میزد همین اتفاق افتاد که محمد فیلم گرفته.اینم باز تاریکه ولی یه چیزایی معلومه.ولی الان دیگه کامل هر کی باهاش حرف میزنه خودش رو تو بغلم قایم میکنه.نمی دونم بازیه یا خجالت.مهم اینه که وقتی میاد تو بغلم و خودش رو می چسبونه بهم کیف دنیا رو میکنم.

خدایا مرسی.

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 16:3  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 17:47  توسط گلدونه  | 

Knock Knock,Trick or Treat

ما که موشیمون اینقدر فسقلیه که عقلش نمی رسید بریم شکلات جمع کنیم.مردم رو هم نمیشد گول زد که واسه بچه مون شکلات می خوایم.خلاصه به ما هیچی نرسید.

حالا هالویین خود را چگونه گذراندید؟

والا ما از اونجاکه خل تشریف داریم چند وقتی بود که احساس میکردم کف دست شاینا عرق میکنه.دیروز وقت دکتر داشت.دم مطبش به مامی گفتم حالا نیگاه کن ببین چقدر به کارم ایراد میگیره.اصلا بچه داریم رو قبول نداره.رفتیم اونجا و دکتر شاینا رو دید و گفت هیچیش نیست فقط گرمشه عرق کرده.بابا ۱۶ درجه بالای صفره بهش پلیور پوشوندی.خلاصه که بهم کلی خندید.بعدشم واسش وقت آتلیه گرفته بودم که از دو ماه و نیمگیش عکس بگیریم.حالا جالبه یکشنبه شال و کلاه کردیم که وروجک عکس بندازه.وقتی رفتیم گفتن امروز فقط عکس هالوین میندازیم .قیمتش هم  ۵ دلاره که ماله چریتیه.منتها اون عکس بزرگ ۸ در ۱۰ شاملش نمیشه.منم دیدم حالا که اینطوره و ۵ دلار می ارزه اون روز ازش عکس گرفتم.دخترم نشسته وسط پامکینها و چون کاستوم هم نداشت همه لباساش رو در آوردم و آقاهه واسش بال گذاشت که فرشته بشه.دیروز هم بردمش عکس درست و حسابی بگیره با لباس.آخه مادر شوهرم سفارش کرده دیگه گوشتاش رو نندازیم بیرون.

بعد آتلیه هم رفتیم دنباله بابایی و باهم رفتیم جک استرز غذا بخوریم.یعنی مثلا رفتم یه جای شلوغ.غافل از اینکه همه رفتن دنبال قاقا لیلی و فقط پیر زن پیر مردها اونجان.ولی خوب خوبه همه کارمنداش لباسای خوشگل پوشیده بودن.بار و دیسکو هم که با این جوجه نمیشد رفت.خلاصه در بدر دنبال یه جایی بودیم تا رسیدیم به لابی ساختمونمون دیدیم به به آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم.هالوین پارتی گرفتن چه جور.با کلی خوراکی و شامای خوشمزه که ما حسابی سیر بودیم ونشد دلی از عزا در بیاریم.

اینم دو تا عکس از دخترکم.قبل از دکتر.

خوش باشین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 10:53  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 17:45  توسط گلدونه  | 

دیوونشم

سلام سلام.

 

دیوونه نگاهشم. 

 دیوونه دقتشم.

دیوونه کله کچلشم.(البته شما بلندی گیساش رو ببینین.) 

 دیوونه زبون همیشه بیرونشم.

 

دیوونه صداشم.
 
 

Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:32  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 17:45  توسط گلدونه  | 

Happy Halloween

 

سلام به همه دوستان.

عجب پاییزیه.بر عکس اینکه میگن پاییز آدم رو کسل میکنه من که میگم بابا با این همه زیبایی چطور میشه کسل شی ؟بخدااااا.

با مامانم و محمد و صد البته موشی گردویی شنبه رفتیم نیاگارا.ولی این دفعه از یه راه خیلی طولانی.همونی که اون بالا عکسشه.یعنی اول رفتیم Niagara On The Lake از اونجا یه راه طولانی رو گرفتیم و رفتیم تا خود نیاگارا. یعنی راه ده دقیقه ای رو حدود پنجاه دقیقه تو راه بودیم.البته وسطش هم هی وایسادیم عکس گرفتیم.مثل اینجا که بالای یه پل بود.

من و محمد قبلا این راه رو رفته بودیم ولی دلم می خواست تا مامانم هست و برگ درختا هم نریخته حتما این راه رو ببینه که واقعا دیدنیه.آخ که حیف بادای شدید شروع شده و برگ درختان رقصون.(چه شاعری شدم)

این عکس پایینی من رو یاد یه چیزی میندازه.آی فامیلا اگه گفتین چی؟

آفرین.خونه مادر اطاق دوران مجردی عمو ها.یادمه یه پستر بزرگ شایدم کاغذ دیواری (چون همه دیوار رو پوشونده بود)از یه جنگل تو فصل پاییز بود.من خیلی بچه بودم ولی همیشه می گفتم این عکسه دروغیه مگه میشه یه جا اینقدر خوش رنگ باشه.تو خیالم هم اون موقع نمی دیدم که یه روزی وایسم کنار جاده و یه عکس مشابه بگیرم و یاد اون روزا بیوفتم.

در مورد هالوین هم کانادا جون جون مفصل توضیح داده.منم این عکس رو از تزیین یه خونه گرفتم تو همون مسیر.

جالبه انقدر رفتیم نیاگارا که دیگه حتی لب آبشار هم نمیریم.این سری مستقیم رفتیم Star Bucks کافی خوردیم و بعد هم یک ساعتی تو ساختمون کازینو وقت گذروندیم.یه قدمکی هم زدیم ولی هوا سرد بود و موشی کوچولو.

Trick or Treat خوش بگذره.شکلات زیاد نخورین بچه ها(شما بخونین مامانا).صد بار بهتون گفتن و همه بهتر از من میدونن ولی منم یه بار میگم که خیالم جمع باشه و شب راحت بخوابم.خوراکیهای غیر بسته بندی رو قبول نکنین.در خونه های تاریک نرین.خواهش میکنم بچه هاتون رو تنها نفرستین و حتما باهاشون همراه باشین.اگه میتونین یا از این مداد های شب نما یا یه چراغ قوه همراهتون داشته باشین.سعی کنین دست جمعی حرکت کنین و جاهای خلوت هم نرین.تو رو خدا مواظب خودتون وبچه هاتون باشینااااااا.مرسی.(درسم رو خوب یاد گرفتم.بسکه اون هفته خونه خواهرم تلویزیون دیدم.)

حالا که خیالم جمع شد.بابا برین خوش باشین و کیف شکلاتها و مهمونی ها رو ببرین.

Take care.دست حق به همراهتون.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:2  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 17:44  توسط گلدونه  | 

احساس مادرانه

داره بارون میاد.خیلی شدید.ولی بر عکس همیشه از رعد و برق خبری نیست.

ساعت یک نیم شبه.منتظر محمدم.سه شنبه یه پروژه رو باید تحویل بده.امروز از هفت صبح رفته سر کار تا شش عصر به اصرار من اومد خونه.دوباره ساعت ده رفت.الان که بهش زنگ زدم گفت تازه کارمون سرعت گرفته.بمیرم گفت انقدر خسته م پا میشم راه میرم که خوابم نبره.سعی میکنم بیدار بمونم تا بیاد.دارم خودم رو مشغول وبلاگ خونی میکنم.وبلاگ همه رو خوندم.

شاینا هم خوابید.بعد از یه حموم مفصل و گرم دو سری شیر خورد و خوابید.جالبه تا وقتی تو بغله چشماش رو میبنده .انگار میره تو حالت خلسه (اینطوریه؟؟)ولی همچین که میذارمش سر جاش کش و قوس میاد و چشماش رو باز میکنه.ولی اگه از اول سر جاش بخوابونمش و چراغ رو خاموش کنم انگار که میفهمه دیگه وقت خوابه.شاید یه غری بزنه ولی نهایتا خودش می خوابه.

نگاش که میکنم انگار یکی به دلم چنگ میزنه.دلم می خواد تا ابد نگاش کنم.دلم می خواد بگیرم بچلونمش.بعضی روزا اگه کسی اون دورو برا باشه صداش میکنم شاینا رو از دستم بگیره.می ترسم اینقدر فشارش میدم یه چیزیش بشه.اینقدر ماچش میکنم که عادت کرده.چالاپ چالاپ.صدا دار.هر چی صداش بیشتر باشه بهتره.بهش میگم خیلی دوست داشتی بلد بودی ماچ کنی و انتقام بگیری .شکلش یه جوریه انگار خوشش میاد بوسش می کنم.اون شکل معروفه رو از خودش در میاره.همونی که انگار خنده ش میگیره ولی خیلی خودش رو میگیره که نخنده. 

پریشب رو پام یه کوسن گذاشتم و دخترک رو گذاشتم تا بخوابه.وقتی خوابش برد آروم با همون کوسن گذاشتمش زمین.(دخترم یه جا داره رو زمین جلوی تلویزیون)بعد از نیم ساعت بچه م تعادلش رو از دست داد و بر عکس با صورت افتاد رو زمین.البته دردش نیومد ولی شدیدا داشت سعی میکرد سرش رو بالا بگیره تا بتونه نفس بکشه.مثل فرفره از جام پریدم.تمام بدنم داشت میلرزید.خدا رحمش کرد.اگه جلوی چشمم نبود چی؟وای فکرشم تنم رو میلرزونه و بغض رو میاره تو گلوم.

شدیدا احساس مادر شدن میکنم.انگار بعد از دو ماه و نیم تازه داره دوزاریم می افته که مادر شدن یعنی چی؟این رو چند وقت پیش متوجه شدم وقتی داشتم به محمد شکایت میکردم که شاینا روش رو میزنه کنار و میترسم مریض بشه.همون موقع یه دفعه به خودم اومدم.قیافه تمام مامانای دور و برم اومد جلوی چشمم که همیشه نگران لحاف بچه شون بودن.اینکه میگفتم تا صبح نخوابیدم چون بچه م هی روش رو کنار میزده و من دوباره مینداختم روش.من همیشه فکر میکردم خوب مگه چیه.چرا انقدر این مساله مهمه..الان مفهمم چرا .

گذشته از این همیشه یه نگرانی خاصی در مورد شاینا باهامه.اینکه نکنه جاش ناراحته.نکنه کمرش درد بگیره.نکنه بند کار سیتش تنگ باشه.نکنه پاش بسوزه .نکنه گشنشه.نکنه زیادی میدم بخوره.وای خدا چاق نشه.نکنه این دفعه ببرمش دکتر وزن کم کرده باشه.و هزاران نکنه دیگه.که مهمترینش نکنه بهش کم محبت میکنم.واقعا نکنه بهش کم محبت میکنم.نکنه بچه م دچار کمبود محبت بشه.بعضی وقتا که میذارمش خودش بخوابه یا بی خودی بغلش نمیکنم ته دلم می لرزه.میگم نکنه دارم کار اشتباهی میکنم.ولی دلم هم نمی خواد لوس و ننر بار بیاد.خودش بعدا تو جامعه زجر می کشه.خدا کنه روزی نشه از خدا بپرسم کجای کارم اشتباه بوده.محمد میگه مامان خوبیم ولی نمی دونم چرا راضی نیستم.البته دلیلش رو میدونم.

همیشه از مامانایی که زندگی خودشون رو فدای بچه شون میکردن بدم می اومده.از اینکه مامانه بلند شه جاش رو بده به بچه ش بشینه متنفرم.از اینکه مامانه هنوزم واسه بچه بیست سالش لقمه بگیره بدم میاد.از نظر من اینا محبت نیست.اگر هم هست محبت درستی نیست.اگه من به عنوان مادر واسه خودم ارزش قایل نباشم و از حقوق خودم بگذرم واقعا چه انتظاری دارم که همین بچه بیست سال بعد واسه من ارزش قایل باشه.احترام من رو حفظ کنه.اصلا این بچه دیگه با من احساس رفاقت نمی کنه.من می خوام یه مامان رفیق باشم.یه مامانه پایه.نه فقط یه مامان بی خودی فداکار.

نمیدونم چقدر تونستم منظورم رو برسونم.ولی چیزی بوده که همیشه در موردش فکر کردم و با محمد مشورت کردم.ولی وقتی سعی میکنم اون مامانی باشم که دوست دارم عذاب وجدان میاد سراغم.نکنه دارم واسش کم می ذارم.نکنه عقده ای بشه.نکنه کارم اشتباهه.

خدایا کاش میشد می فهمیدم کارم درسته یا نه.احساس دوگانه ای دارم.می ترسم.خدایا نخواه که پشیمون بشم.

محمد هم نیومد ساعت دو و ربع شد.چشمم به پنجره ست ببینم کی میاد.انقدر حالم گرفته بود داشت دو مرتبه می رفت.ولی چاره ای نیست.کاره دیگه.یه روز سنگینه یه روز سبک.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 2:15  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 17:44  توسط گلدونه  | 

پول خوب است.من پول را دوست دارم.

سلام دوستان.

دیروز واسش Snow suit رو بالاخره خریدم.گفتم حالا که همشون شکل همه منم ارزونترین رو میخرم.یه کلاه هم باهاش ست کردم.خدا کنه کافیش باشه.مردم اینقدر خرج رخت و لباس این قرطی کردم.هر چی میخری تمومی نداره.

یوهوووو.دیروز اولین چک دولت هارپر بابت Day care اومد دم خونمون.چه حالی میده هااااا.تازه Child Tax Benefit هم مونده که مستقیم میریزن به حسابمون.می دو نستم اینقدر شیرینه شش قلو میاوردم.

دیگه بگم که دکتر یه دوا بهم داده واسه صورتم.دیروز رفتم بخرم بهم گفت قیمتش حدود صد دلاره می خوای یه کوچیکش رو بهت بدم.گفتم آره فعلا همون کوچیکش رو بده.آی خدا بازم شکرت که بیمه ایم.همونشم با یه قلم قرص دیگه ۸۵ دلار دادم اومدم بیرون.زورم گرفته بود.حالا باید صورت حسابش رو بفرستیم برای بیمه تا پولش رو بهمون بر گردونه.

میگم شما هم هم معتقدین این  Walmart بد کوفتیه.میری توش و میای بیرون کلی خرج میکنی.اصلا  میدونن چجوری بچینن که حتما بخریش.من عاشق customer service شم.خیلی خوبه خداییش.بدترین customer service هم ماله toys'r us ه .تو CNBC با CEO شرکت walmart مصاحبه کرد یک ملیون و نیم کارمند داره یعنی واسه خودش کشوریه و حکومتی.مصاحبه خیلی جالبی بود.کی میشه ما هم یه بیزینسی داشته باشیم بیان باهامون صحبت کنن.قول میدم زیاد قیافه نگیرم .فقط یه ذره خوب؟؟؟؟

حالا بعد از وال مارت میرسیم به Costco.میگم آی کانادایی ها کسی هست که عضو باشه.می خوام ببینم صرف داره کارت عضویتش رو بگیرم یا نه.با توجه به اینکه ما دو نفریم و تو این شهر هم کسی رو نمیشناسیم که بخوایم بریم و بیایم.در ضمن یخچال فریزرمون هم از این بالا پایین هاست و خیلی جا نداره.شما چی میگین.

البته خودمون فکر کردیم چون همه چیز عمده هست باعث میشه چیزامون دیر تموم بشه و کمتر گذرمون به سوپر مارکت بیفته.آخه میدونین که میری یه ماست و یه ماکارونی بخری حداقل ۵۰ دلار پول میدی میای بیرون.راستی همه همینطورن یا فقط منم که فکر میکنم اگه مثلا این دستمالا که حراج کرده رو نخرم دیگه هیچ وقت دستمال گیرم نمیاد.

حالا این رو میگفتم.اگه واقعا کاستکو باعث میشه کمتر بریم خرید خوب از نظر من واقعا می ارزه.

آی خدا مردم اینقدر در حال دو دوتا چهار تا کردنم.نمیدونم چرا اینجا اینطوریه.

بازم شکرت خدا.تنمون سالم باشه چاکرتیم .خدا این مرد رو واسه من نگه داره که داره به در و دیوار میزنه تا بیان با منم مصاحبه کنن اونوقت منم اینقدر سر به سرش میذارم و بهش میگم تو ذاتا خسیسی ولی خیلی دلت می خواد خسیس نبودی..بیچاره.اینقدر بهش گفتم که اون روز میگه بابا بر عکس چیزی که تو میگی من اصلا آدم خسیسی نیستم ولی خیلی دلم می خواست خسیس بودم.

ولی خداییش خسیس نیستا.وگرنه من آبم تو یه جوب نمی رفت باهاش.من به بابام هم میگفتم خسیس.فامیلام میدونن بابای من معروفه به دست و دلبازی .یه کیف جادویی داره عید ها میاره به خرد و درشت عیدی میدی.از این عیدی باحالا.عیدی دادن بابام مراسمیه خودش..ولی منم دیگه .از نظر من تمام مردای دنیا خسیسن.

خوب دیگه بسه.حرف زیادی از پول قباحت داره.

این دختر ما یه فیلمیه که خدا میدونه.وروجک داره سخنرانی میکنه تا دست من دوربین رو میبینه ساکت میشه و ماتش میبره به دوربین.نمیدونم این چه صیغه ای دیگه.

اینم دخترک در حال حرف زدن شایدم غر زدن.

 

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos

 

 خوش باشین.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:11  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 17:44  توسط گلدونه  | 

شاینا به شهر میرود

شاینا هم مثل مامیش فضول میشود.

دیروز محمد تورنتو یه جلسه داشت.منم که فضووووول باید هر جا میره دنبالش راه بیوفتم. گفتم ما هم میایم.خلاصه ظهر که از سر کار اومد همه شال و کلاه کردیم و رفتیم تورنتو.

شاینا خرید میکند.

جایی که کار داشت تو خود Down town تورنتو بود.بعد که ماشین رو زیر ساختمونشون پارک کردیم منو مامانم و شاینا پیاده رفتیم تا ایتون سنتر.شدیدا دنبال Snow suit واسه دخترم میگردم ولی نمی دونم چرا هیچ کدومشون به دلم نمیشینه.همشون مثل هم هستن.دلم یه چیز متفاوت می خواد.چون هوا که سرد بشه دیگه میشه لباس بیرون واسش.حتی اگه زیرش پیجامه هم بپوشه مهم نیست.بخاطرش تا نیاگارا و outlet mall هم رفتم ولی اونجا هم چیز خاصی پیدا نکردم.بگذریم.تو ایتون هم چیزی ندیدم.فکر کنم باید تسلیم بشم و یکی از تکراری ها رو انتخاب کنم.

شاینا تعجب میکند.

از دخترکم بگم که اولش که رسیدیم خواب بود و بعد که بیدار شد بهش گفتم مامی پا شو اومدیم شهرررر.دخترک همون طور که تو کارسیت رو کالسکه لم داده بود با دهن باز سقف ایتون رو نگاه میکرد.بچه م فهمیده بود اومده شهر و با دهات خودمون یه فرقایی داره.

شاینا بد قولی میکند.

(بیچاره شاینا.ایندفعه مامان شایناست که بی برنامه گی میکند ولی رایم نمیشد.)

بعد از اتمام کار محمد قرار بود بر گردیم خونه همین شد که یه زنگ زدم به مامان کیانا و رایان که نمیتونم بیام ببینمت و داریم بر میگردیم خونه.ولی وسط راه تصمیم بر این شد که بریم نورت یورک یا همون محله ایرانیا آذوقه بخریم.گفتم که رفتم شهر.آخه من تو دهات خودمون کشک و رب انار و نون بربری از کجا گیر بیارم؟ شما بگین.تازه خوردن چلو کباب هم که از واجباته.همین شد که دیگه روم نشد به مامان کیانا و رایان دوباره زنگ بزنم و گفتم الان میگه دختره خله.یه بار میگه نمیام بعد نیم ساعت بعدش میگه من نورت یورکم.

شاینا مهمانی میرود.

ولی عوضش رفتیم پیش سالی جون .وای که چقدر خودمونی بودن.آدم کیف میکرد.هم خودش هم آقایی.سالی جونم خیلی زحمت دادیم.ایشالاه که بتونم جبران کنم واست.مرسی از همه چی.

شاینا پس میدهد.

واستون از شاینا خانم هم بگم که از ظهر که راه افتادیم تا شب که رفتیم پیش سالی عوضش نکرده بودم و دخترکم بد جور بد جور بد جور و صد تا بد جور دیگه پوپو و جیش کرده بود و آخر سر هم به لباسش پس داده بود.البته لباس که چه عرض کنم.لایه لایه.اول زیر پوش و بعد بلوزش و بعد جوراب شلواریش روی همه هم شورت پیرهنش.حالا آدم بره مهمونی بخواد این کثافت کاری رو جمع و جور کنه بماند.تازه از همه بد تر که صاب خونه تشکش رو هم تازه خریده باشه و هنوزم روش نخوابیده و دخترکمون افتتاحش کنه.

شاینا بر میگردد.

ساعت نه اینا هم رفع زحمت کردیم و به سمت خونه حرکت کردیم.تا رسیدیم ده و ربع خونه بود.

شاینا می خوابد.

تا وروجک بخوابه ساعت دوازده بود و بعدشم دو و نیم بیدار شد من بیچاره رو بیدار کرد.صبح هم باز بیدار شد و خلاصه کلی غر شنید تا دوباره خوابید.

مامان شاینا پر حرفی میکند.

پ.ن:خدا پدر مادر این اسپری های لک بر (spray and wash)رو بیامرزه وگرنه لباساش لک میشد و از همه بیشتر دلم واسه جوراب شلواریش می سوخت که با چه ذوق و شوقی و البته در کمال نا امیدی تو دوران حاملگیم از Gap واسش خریدم.اون موقع به نظرم خیلی کوچولو می اومد جورابه ولی الان که می پوشه هنوزم واسش یه ذره بزرگه.

پ.ن:تازه یه چیز دیگه هم کشف کردم که خیلی باحاله.یه اسپری خریدم که میزنی رو لباس و اتو میکنی.آی خوب اتو میکشه.آی همه چروکا رو میبره.تازه یه حالت آهاری هم به لباس میده.میشه عین وقتی که  خشک شویی میدی.کیف کردم.

اینم واسه حسن ختام برنامه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:46  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 17:43  توسط گلدونه  | 

اوه ه ه ه چقدر حرف

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستای خوبم

چه خبرا؟خوبین خوشین ؟سلامتین؟

خونه خواهرم تو این ده روز گذشته به بچه داری و مهمون داری و مهمونی رفتن و خرید و این حرفا گذشت.محمد پنج شنبه عصر اومد پیشمون و من کلی کیف کردم.گفته بودم که شووریمممم.دیشب هم با مامانم برگشتیم خونه.

دخترکم هم کلی بزرگ شده دیگه شدیدا اوقوم اوقوم میکنه و همش توجه می خواد.زبونش هم همش بیرونه و جلوی لباساش و آستیناش رو لیس می زنه.بچه م دو تا ژن گربه داره .

تفش  رو هم شناخته و همش باهاش بادکنک درست میکنه و همیشه تفش آوویزونه.عکاسی هم رفتیم خانمه بهش میگفت Miss bubble bubble.

خوب ببخشید که این مدت واسه هیچ کس نظر ندادم.اصلا نتونستم.باید ببخشید یه ذره سرم شلوغه.آخرین روزای مسافرت مامانمه و مشغولیم حسابی.ولی به همه سر میزنم.قول میدم.

یک ساعت بعد

دیگه اینکه کلی حرف داشتم بزنم ولی این وروجک چنان گریه و زاری راه انداخت که مجبور شدم ببرمش از خونه بیرون و الان برگشتم دارم بقیه ش رو می نویسم.فکر کنم بوی سرکه اذیتش کرد.آخه در راستای طرح ترشی اندازون مامانم داشت بادمجونا رو با سرکه می جوشوند که گریه موشی هوا شد.

چند تا عکس هم میذارم از دخترکم تو این چند روز مسافرتمون که همش تو دوربین مونده بود.

راستی یکی میشه یادم بده چطوری می تونم فیلم بذارم اینجا.کلی از شاینا فیلمای کوتاه گرفتم که بدک نیستن.

شاینا خانم که اومده دیدن دختر خاله ش نارا در بیمارستان.

شاینا خانم بغل مامی گیج خواب با تف آویزون.

شاینا بعد از حموم..

شاینا در مهمانی.

شاینا در حال چرت زدن بغل ددی.

شاینا در حال خرید.

Peek A Boo یا همون دالی موشه خودمون.

خوب دیگه برم تا دوباره کولی خانم صداش در نیومده.والا خیلی رو دارم من.فکر نکنم هیچ کس با یه جقله بچه اینقدر سر و کله ش تو وبلاگستان پیدا بشه.رو که نیست سنگ پا قزوینه.

راستی نماز روزه هاتون قبول باشه.واسه ما هم دعا کنین به راه راست هدایت بشیم.یه چیز دیگه م بگم که این عید فطر یه جورایی Anniversary ما به سال قمریه.فقط همون سال اولش یه بوت massimo dutti کادو گرفتم.مهم نیست خدا کنه تاریخ اصلیش یادش باشه.قمری پیشکش.

چقدر حرف میزنی بچه.برو دیگه.

خوش باشین.خیلی زیاد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 16:51  توسط گلدونه  |  آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 17:42  توسط گلدونه  |