تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
سلام و صد سلام به روی ماه همگی.

خوب و خوشین؟ما هم از احوال پرسیهای شما کیفمون کوکه.

دخترم هم خوبه.الان کلی بزرگ شده .بعله.چی فکر کردین؟خانم شده.مامان بابام که هر سری زنگ میزنن ازم میپرسن دخترت خواستگار نداره.منم میگم خواستگار که زیاده ولی فعلا قصد ازدواج نداره .می خواد ادامه تحصیل بده.

حالا بپرسین چرا؟به دو دلیل واضح و مبرهن.

اولیش اینکه دو روزه که سریال برنج رو شروع کردم.البته چه شروعی.دلم رو خوش کردم بهش غذا میدم.اگه پیشبندش رو بکشم کف بشقابش با اینکه اول می ذارم تو دهنش بعد اون تف میکنه تو پیشبند هیچ فرقی نمی کنه.وروجک همه رو تف میکنه.البته میدونم که بلد نیست.آخه کوشولوست.طفلکیه.تا قاشق میره سمت دهنش دهنش رو باز میکنه.تا قاشق رو تو دهنش خالی میکنم یه خنده ای با تعجب میکنه و بعد تو دهنش یه ذره نگه میداره و بعد هم با زبونش همه رو میده بیرون.دفعه اول که بهش دادم اصلا حتی نمی خواست مزه ش کنه در ضمن خیلی هم گرسنه بود.شیرش هم درست کرده بودم و رو میز بود.دخترک هم شیشه ش رو میدید و میزد زیر گریه.اصلا اون رو به غذایی قبول نداشت.خلاصه فکر کنم ده قاشقی دادم بلکه سر جمع یه قاشقش رفته باشه تو دلش.

دیشب هم یه سری بهش دادم الان بهتر می خوره.کمترش رو با زبون میده بیرون و بیشترش رو مزه مزه قورت میده.داره یاد میگیره.

حالا اشتباه من رو ببینین.همیشه این دو تا دوربین دنبالمه هااااا.این سری که رفتیم خونه خواهرم دوربینا رو نبردم گفتم می خوام چی کار؟خلاصه با دوربین خواهرم اینا فیلم اولین غذا خوردنش رو گرفتم که هنوز به دستم نرسیده.حالا اگه شد با دوربین خودمون یه فیلم میگیرم ازش که بتونم اینجا هم بذارم.

اینم بگم که همون طور که پری دریایی گفته غذای بچه رو زود شروع نکنین.بابا بخدا این دکترا کلی درس خوندن به اینجا رسیدن.اگه مامان و خاله ما دیگه نهایتا ده تا بچه بزرگ کردن این دکترا با بیشتر از ده تا بچه در روز سر و کار دارن.هر چیزی رو هم به موقع بهش بدین.اینجا معمولا از چهار ماهگی سریال برنج رو شروع میکنن.البته بستگی به وزن بچه هم داره.ولی همه چیز رو با صلاحدید دکتر جلو ببرین.اگه میگه شش ماه شش ماهگی شروع کنین.اگه میگه چهار ماه چهارماهگی.بعد یواش یواش چیزای دیگه رو اضافه میکنین.مثلا سریال شاینا الان با آب مخلوط میشه ولی بعد از چند هفته که عادت کرد با شیرش قاطی میکنم که سنگین تر بشه.بعد یواش یواش گندم و بلوط و این حرفا.بعد هم سبزیجات.کسایی که خارج از ایران هستن روی شیشه غذای بچه ها سنشون رو نوشته.مثلا اول نخود سبز یا هویج رو میدین تو شش ماهگی stage بعدی لوبیا و به همین منوال تا به آخر.راستش از ایران خبر ندارم.بگذریم.

دلیل دوم بزرگ شدن دخترکم اینه که از دیشب رفت تو اطاق خودش بخوابه.وایییییی نمیدونین چه حالی بودم.تا صبح که یه تق می اومد میرفتم سراغش ببینم حالش چطوره.این آیفونش هم اینقدر حساسه که قل قل بوخور هم صداش میومد.یه نفس صدا دار این بچه میکشه یا حتی دست و پاش رو تکون میده صداش میاد..قبل از خواب هم یه سری خوابوندمش و اومدم تو اطاق خودمون بعد دیدم دلم شور میزنه رفتم سر زدم دیدم همه چی خوبه بعد دوباره دیدم نه کاشکی برم جای بخورش رو عوض کنم.بعد یه دفعه دلم شور زد نکنه موبایل بالا سرش بیوفته رو کله ش حالا چطوری خدا داند.دوباره رفتم سر و تهش کردم و لحاف رو دورش پیچیدم.بعد چند دقیقه باز دلم شور زد و پا شدم رفتم مارک لحافش که هزار تا بود رو قیچی کردم.خلاصه که برنامه ای داشتم.بعد هم اومدم به محمد گفتم برو یه نگاه بنداز ببینین همه چی ایمن هست یا نه؟بعد هم آخر سر با بغض خوابیدم.مالیخولیا به چی میگن به همین دیگه.تازه جاش خیلی خالی بود.منم دلم شور میزد.اعتراف میکنم اگه این حرفا رو از یکی دیگه میشنیدم بدون شک حتما میگفتم واااا چه لوسه. 

ماجرایی بود واسه خودش.تازگیها به این نتیجه رسیدم شاینا formula مایع خیلی دوست داره.یعنی بجای اینکه شیر خشک با آب قاطی کنم واسش از این can ها (مثل قوطی کنسرو) میگیرم و با آب قاطی میکنم .نمیدونین چطوری می خوره.دخترکم خوش سلیقه ست.آخه هر کدوم از این can ها از یه شیشه آ ب ج و گرون تره. نوش جونش.مهم اینه که اون از غذا خوردن لذت ببره.در کل قضیه مگه چقدر فرق داره.راستی واسش سریال برنجش رو organic گرفتم. (فکر کنم میشه طبیعی یعنی چیز شیمیایی قاطیش نیست.)

این دو روز خونه خواهرم هم این وروجک حسابی شیطون شده بود و شبا نمی خوابید.می خواست مثل آدم بزرگا بیدار بمونه.از ساعت ده- ده و نیم که میشد گیج خواب بود ولی مگه می خوابید شیطونک.آخه بچه م فکر میکنه تا وقتی چراغها روشنه باید بیدار بمونه.همچین که چراغها خاموش میشه می خوابه.

چند تا هم عکس از وروجک چهار ماهه میزارم.پست بعدیم هم یه مقداری می خوام از دنیای کریسمس و سنتا کلاس در ذهن بچه ها بگم.

 

آخه تو چقدر تاب بازی دوست داری مادرم.ببین با چه دقتی هم داره خودش رو تو اینه بالا سرش میبینه.

بویییییییی بویییییییییییییییییی به چی نیگاه میکنی.نیگاه داره؟

چشمان رو قربون.

خسته نباشی مسافر.خدا قوت.برگشتیم خونه خودمون مامی جونی.

شاد باشین.خوش باشین.کیف کنین.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:22  توسط گلدونه  | 

سلام دوستان خوبم.

این چند وقته همچین یه ذره کمتر میشینم پای کامپیوتر.شاینا خیلی بیشتر ازم توجه می خواد.خودم هم که هر روز عاشق تر میشم.کارای خونه هم که دیگه هست.یه کتاب در پیت هم دستم بود که دیروز تمومش کردم.بیشترش رو تو کافی شاپ خوندم.با شاینا ظهرا دو تایی میرفتیم  و دخترکم همونجا می خوابید منم کافی و کتاب.

دیروز هم شاینا واکسن چهار ماهگیش رو زد.هنوزم واسم عجیبه بگم چهار ماهگی.آخه خیلی کوچیکه.

این سری هم مثل سری پیش گریه ش با دو سه ثانیه تاخیر شروع شد.جوری که من هر سری گفتم خوب خدا رو شکر مثل اینکه دردش نیومد ولی ای داد از جیغایی که میکشید.من نمیدونم کی گفته اینقدر جیغ جیغو باشه.خدا رو شکر نسبت به دفعه قبل خیلی کمتر گریه کرد ولی بازم خییییییییلی گریه کرد.

دیشب هم تب نکرد.فقط یه کوچولو پیشونیش داغ شد.یه سری قبل از واکسن بهش تایلنول دادم.دو سری هم عصر و شب.خدا رو شکر شب راحت خوابید.الان هم مثل فرشته ها خوابیده.

سوالای مورد نظرم رو هم پرسیدم.سشوار ممنوع.Bouncer زوده.سریال برنج که با آب مخلوط میشه هم باید شروع کنم.تصمیم دارم امروز برم واسش خرید که شیر و پوشک و کرم و وایپش کلا ته کشیده.سریالشم واسش می خرم.این دکتر خونوادگی ما مصریه.من که خیلی دوسش دارم.شکل خانمای ایرانیه.داشت بهم میگفت واسش چی بخرم گفت ما تو مصر میگفتیم سرلاک.گفتم ااااا ما هم همین رو میگفتیم.گفت شاید اروپاییها بهش میگن سرلاک.واسم جالب بود.

حالا مامانای با تجربه بشتابید بشتابید.میگمااااااااا از چقدر باید غذاش رو شروع کنم.روزی یه قاشق دو قاشق؟یه بشقاب دو بشقاب؟منتظر راهنماییهای شما هستیم و پیشاپیش کمال تشکر رو داریم.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 17:44  توسط گلدونه  | 

امروز خانم خوشگله من چهار ماهه شد.باور کردنش یه ذره سخته ولی گذشت سریع زمان رو نمیشه کاریش کرد دیگه.

قد و قواره شاینا الان از اون وقتاست که همچین تو بغل جا میشه.نه خیلی کوچولو ست که از بغل لیز بخوره و تو بغل جا نشه نه خیلی بزرگه که سنگینیش اذیت کنه.همون قدیه که خیلی خوبه.خودتون تصور کنین.

دخترکم چند روز بود شیطون گولش میزد و شبا دیر می خوابید.یعنی تا یک و دو بیدار بود.اگه هم زود می خوابید از اون ور صبح کله سحر پا میشد و بی خوابمون میکرد.البته این چند روزه مهمون داشتیم و بچه م خوابش بهم ریخته بود.مثلا ما میرفتیم بیرون با ماشین بچرخیم .این بچه هم که همیشه تو ماشین خوابه تا برمیگشتیم خونه ساعت نه شب بود.حق داشت بچه م که دیگه ساعت ده-ده و نیم خوابش نبره.ولی خدا رو شکر همه چی درست شد و به روال عادی برگشت.این اخلاقش عین من و باباشه.زودی خودش رو به شرایط جدید عادت میده زودی هم از عادت می افته.

جمعه داشتم خونه رو تمیز میکزدم شاینا یه مدتیش خوابیده بود.بعد که بیدار شد من داشتم جارو میزدم.از جارو خیلی خوشش میاد.تمام مدت این لوله جارو رو که تکون میدم اونم با نگاه کنجکاوانه دنبال میکنه .

تازگیها خیلی ازمون توجه می خواد.تا ازش غافل میشیم با سر و صداش مثلا صدامون میکنه.یا اینقدر نگاهمون میکنه که نگاهش کنیم.موقع شیر خوردن هم همچنان تو چشمام زل میزنه.از ناز کردن هم خیلی خوشش میاد.وقتایی که خوابش میاد یه کوچولو که سرش رو ناز کنم و تو چشماش نگاه کنم و آروم قربون صدقه ش برم خوابش میبره.خیلی کیف میکنم از این حالتش.

این بازیه که می خوابونمش رو زمین و اون رو میذارم بالای سرش رو خیلی دوست داره.تازگیها هم که زورش زیاد شده حسابی میتونه اسباب بازیهاش رو جابجا کنه و سر و صداشون رو در بیاره.دیروز که یکی از اسباب بازیها رو از جاش در آورده بود.شانس آوردم نخورده تو کله ش.

وروجک من و باباش رو هم که کامل میشناسه.دیشب یه لحظه دادمش دست محمد که خودم برم تو اطاق. وسط راهرو برگشتم دیدم همچین داره رفتنم رو دنبال میکنه که دلم آب شد واسش.

از یه عادتش خوشم میاد اونم اینه که شیرش رو کامل می خوره یعنی وقتی واسش شیر درست میکنم کامل همش رو می خوره و اصلا اهل تیکه تیکه خوردن نیست.یه شیشه شیر میره تا سه ساعت بعد که نق و نوقش بره هوا.

وای لباساش خیلی تو تنش خوشگل وایمیسن.خواهرم میگه بخاطر پر بودنشه.هر چی که هست همین شده که از خونه میرم بیرون دست خالی بر نمیگردم.کمد اطاق ما با اطاق شاینا یه قده.من و محمد یه کمد Share میکنیم شاینا خانم تکی یه کمد داره که توشم پر لباسه.هر سری که میرم واسش می خرم میام بذارم تو کمدش میگم واییی دیگه کمدش جا نداره دیگه نباید واسش چیزی بخرم ولی بازم دفعه دیگه روز از نو روزی از نو.

بخور هم خریدیم که تو خونه روشن کنیم.این شوفاژا خونه هوای خونه رو خشک میکنه.بچه م که صبحا پا میشه یه مف گنده (میم با ضمه) تو دماغشه و سوت سوت میکنه.(شما شنیده بودین مف رو؟ما که همیشه میگفتیم ان دماغ.مودبانه ش هم آشغال بینی.مف از وقتی ازدواج کردم به دایره لغتیم اضافه شده.من از محمد شنیدم نمیدونم شیرازیه یا جنوبی؟؟)

این سری از دکترش باید چند تا سوال کنم.

اول اینکه غذا ش رو با چی شروع کنم.دوم از کی Bouncer استفاده کنم و سوم اینکه سشوار واسش بده یا نه؟دیگه هوا سرد شده گناه داره کله ش خیس بمونه.اونم با این موهای خرمن خرمن دخترک.

پنجشنبه وقت دکتر داره که چکاپ چهار ماهگیش انجام بشه و واکسنای لازم زده بشه.دفعه پیش که غوغا کرد از جیغایی که میزد.صداش گرفته بود بچه م .ببینیم این سری چه میکنه.

 

یه خواب ناز.تو عکس زیاد معلوم نیست ولی رو ملافه ش پر از موهای ریخته شده ست.مثل موی گربه.

 

این پلیور رو خانم دوست و همکار بابایی واسه شاینا بافته.منکه خیلی دوسش دارم.خیلی هم گرمه.جوری که دیگه روش هیچی نمی پوشونم .

 

قربونت برم مادرم.(آخه من به شاینا میگم مادرم.)

 

بازم ممه از دهن در اومد.بچه تو چرا حرف گوش نمیدی؟

 

وای بی دندوووووووووووووون.چرا اینقدر صورتت رو تفی کردی؟

 

مادرت قربون این چشمای گیج خوابت بره.

 

پ.ن:به زودی یه آدرس جدید برای گلدونه درست میکنم که ارتباط با ایران دوباره برقرار بشه.

 

نتونستم بین این دو تا فیلمش یکی رو انتخاب کنم هر دوش مثل هم هستش ولی من جفتشو میذارم.

 

 

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 19:51  توسط گلدونه  | 

سلام بر همگی.

والا این دو پستی که بدون نظر خواهی بوده اصلا بهم نچسبیده.محمد راست میگه وبلاگ بدون نظر خواهی اصلا وبلاگ نیست.اون ارتباط با بقیه ست که خیلی میچسبه.

همین شد که نشستم کلی فکر کردم و اخر سر به این نتیجه رسیدم.واسه نظرخواهی تاییده میذارم.با اینکه از روز اول معتقد بودم نباید چیزی رو سانسور بکنم ولی الان دیگه تصمیم گرفتم نظر خواهی با تاییدیه باشه.ولی می خوام به همه دوستان و آشنایان بگم که نظر همگی تایید خواهد شد غیر از نظر منتقدانی که بدون نام و نشون هستن.اگه منتقد وبلاگ من هستین لطفا آدرس وبلاگتون رو برام بذارین تا منم بتونم وبلاگ شما رو بخونم و ببینم یه وبلاگ خوب یعنی چی ؟اونوقت منم نظرتون رو تایید میکنم و  اگه لازم باشه از خودم دفاع کنم حتما همون جا تو همون نظر خواهی جوابتون رو میدم.مثل دو تا آدم  civilized .اگه وبلاگ ندارین پس اصلا تجربه ای در نوشتن وبلاگ ندارین که می خواین وبلاگ من رو نقد کنین.شرمنده نظرتون تایید نمیشه.می خوام شجاع باشین و حرفتون رو چشم تو چشم بزنین .حالا که چشمامون اینجا معلوم نیست وبلاگ تو وبلاگ میزنیم.

?????????Deal

زودی میام با کلی عکسای جدید جدید از دخترکم و نشونه های چهار ماهگیش.

با اینکه تا حالا هزار تا عکس از نیاگارا گذاشتم ولی خودم اینا رو خیلی دوست دارم.این عکسا رو غروب شنبه گرفتم.غروبش رویاییه.

همگی رو خیلی دوست دارم.مواظب خودتون باشین تا من برگردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بيستم آذر 1385ساعت 22:0  توسط گلدونه |  6 نظر
سلام احوالات شما؟

این دخترک ما اینقدر وروجک شده که نگو.دیروز صبح ساعت ۱۱ بیدار شده تا عصر یه چرت نیم ساعته زد فقط.عصر هم که محمد اومد قرار شد بعد شام اگه وروجک نخوابیده بود بریم بیرون دنبال خریدامون.شیطونک تو ماشین می خوابید و به هر فروشگاهی که میرسیدیم بیدار میشد و چشماش رو باز میکرد ببینه چه خبره.شب هم بابایی مشغول کار بود و من و شاینا رو تخت ما دراز کشیدیم که نمیدونم کدوممون زودتر خوابمون برد.

این شیطون بلا امروز هم صبح زود پا شد.اصلا هم اهل گریه نیست.ساعت ۶ پا شده با دستاش بازی میکنه و آواز میخونه.آوازشم یه ه با فتحه ست که مدام تکرار میکنه.ولی مگه میشه خوابید وقتی بیداره.من که خوابم نمیبره.

جوجو الانم خوابیده که وقتی من خواستم استراحت کنم حسابی شارژ باشه.

روزها همدم و مونس همدیگه ایم.با هم حرف میزنیم و کیف میکنیم.تازگیها یاد گرفته خودش رو بچسبونه بهم.یا سرش رو بذاره رو شونه م که خیلی کیف داره.با باباش هم همینطوره.عصرا که باباش میاد دیگه حسابی تا میتونه خودش رو لوس میکنه.دختره دیگه.

خیلی وقت بود ازش عکس نذاشته بودم.اینم عکسای تازه از شاینا خانم.

بازی با پا.

بازی با دست. 

بازی با پستونک. 

یواش یواش وقت لالاست.به موهام نگاه نکنین که بهم ریخته ست .آخه من وقتی میرم حموم و میام موهام شاخ میشه.

اینم یه لالای عمیق نیم ساعته تو تخت خوابم.

 فیلم بازی با پستونک طبق پست قبلی. 

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 14:41  توسط گلدونه | 
سلام دوستان

موشی همچنان سعی میکنه  غلت بزنه ولی موفق نشده.الان کاملا خودش رو به پهلو میکنه ولی بلد نیست یه کوچولو اونوری بشه که برگرده.

یه کار بامزه ای هم که میکنه که البته اعصاب آدم هم خورد میشه اینه که پستونکش رو میگیره دستش بعد با همون دستای لرزون که هی از کنترل خارج میشن هی کنترل میشن پستونک رو بره سمت دهنش وقتی با هزار زور و زحمت پستونک به دهنش رسید خیالش راحت میشه ولی بلد نیست دستش رو باز کنه که پستونک رو ول کنه همچین که دستش رو میکشه عقب پستونکه گولوپی از دهنش در میاد  و دوباره روز از نو روزی از نو.کلافه میشم از دستش.مثل اون فیلم چارلی چاپلین که مست بود و می خواست از پله بالا بره.دو قدم میرفت سه قدم می اومد عقب.اینم ماجرای همونه.

زیاده حرفی نیست غیر از اینکه تصمیم دارم نظر خواهی گلدونه رو ببندم.راستش دیگه حوصله توجیح کردن کسی رو ندارم.یه بار دیگه تصمیم گرفته بودم این کار رو بکنم چون نظر گذاشتن یکی یکی واسه همه خیلی وقتم رو میگرفت ولی با محمد که صحبت کردم بهم گفت ماهیت وبلاگ نظر گذاشتنه.ولی الان دیگه واقعا خسته شدم.هر روز یکی میاد یه چیزی میگه.اگه باهام کاری داشتین یا سوالی حتی انتقادی لطفا واسم ایمیل بزنین.ایمیلم هم همون بالا آدرسش هست.

اصلا هم فکر نکنین از دست کسی عصبانیم یا چیزی مثل این.حوصله درگیری ذهنی رو ندارم.یعنی حوصله ندارم یکی یه چیزی بگه من بشینم فکر کنم ببینم چی بگم بهتره.این وبلاگ رو واسه این درست کردم که حرفای فکر نکرده م رو بگم .همش هم واسه دل خودم بود نه رضایت بقیه از طرز نگارشم.

خوب عزیزان من فعلا.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:38  توسط گلدونه | 
درود بر همگی

خوب خدا رو شکر از شواهد امر اینجور پیداست که کمی تا قسمتی از ایران به اینجا دسترسی دارن.بازم جای شکرش باقیه.راستش از اون روز اونقدر تو ذوقم خورده که اصلا دیگه حس نوشتنم پر کشیده و رفته ولی دیدم نمیشه آپ نکرد.اصلا شدنی نیست.

خوب شاینا دختر جیگر ما همچین روز به روز داره آدمتر میشه.الان دقیقا سه ماه و بیست و یک روزشه.خوب من و محمد رو کاملا میشناسه.مخصوصا این تعطیلات که خونه خواهرم بودیم و دور و برمون شلوغ پلوغ بود و به مهمون بازی گذشت کاملا من و محمد رو از بقیه تشخیص میداد.نگاهش آشناست به ما.همچین بغل دیگران هم که میره یه لب ریزی ور میچینه که کلی خوردنیش میکنه.مخصوصا وقتی که میاد پیش ما و لباش خوندون میشه.وای خدا جیگرش رو برم من  مااااااااادرم.

امشب صداش که میکردم بر میگشت بعد به محمد گفتم تو صداش کن اونم تا میگفت شاینا سرش رو بر میگردوند سمت باباش بعد حدس زدیم به خاطر صدامونه که برمیگرده دیگه شروع کردیم Nick name هاش رو صدا کردن دیدیم بازم بر میگرده فهمیدیم به سمت صدامونه که برمیگرده .اونقدرا هم پرفسور نشده که همه اسمهاش رو بشناسه.

بچه م چند روزیه داره تمرین غلت زدن میکنه.اولا هر جایی میذارمش سرش و پاهاش رو می خواد همزمان بلند کنه.یعنی بدنش رو مثل U میکنه.بعد یه ور باسن مبارک رو میده بالا و کمر رو میپیچونه.ولی نمیتونه.دو باره بر میگرده سر جاش.روز از نو روزی از نو.

جمعه گذاشتمش زمین برم یه کاری انجام بدم و بیام وقتی برگشتم ۹۰ درجه رو لحافش چرخیده بود.چطوری نمیدونم.ولی مطمئنم که از کدوم وری گذاشتمش که این وروجک خودش رو جابجا کرده بود.فکر میکنم با همین تمرین غلت زدنش بوده که جابجا شده بود.

هر چند بردمش دکتر میپرسم ولی از کی میتونه تو Bouncer بشینه؟یه تاب دیدم از اینا که از چهار چوب در آویزون میشه ولی به مدل در های ما نمی خورد.

وای که به معنای واقعی قلقلکیه.این یکی رو هم به مامانش رفته.باهاش موش موش موش آمد بازی میکنم.موشه که به شکمش میرسه غش میکنه از خنده.

شنبه هم تو مال با سنتا عکس گرفت.بماند که با شلوار جین بود و کاپشن ولی کاپشن و کفشش قرمز بود به لباس سنتا می اومد بامزه شده.همون موقع هم پرینت میکردن میدادن.اولیش تار شد منم که زیر بار زور برو نیستم گفتم من این رو نمی خوام دوباره ازش بگیرین.دیگه دومی خوب شد.تصمیم داشتم سه ماهگی ازش عکس نگیرم چون خیلی فرقی با ماه پیشش نکرده ولی خوب دیدم حیفه با سنتا عکس نداشته باشه.حالا چهار ماهش که شد میبرمش آتلیه که عکس چهار ماهگیش رو با تزیینات کریسمس بگیره.

اون عکس پایینیه که دم موشی کرده رو هم چاپ کردم .باید واسه این قاب بخرم.باید یه روز برم قاب عکس خرون.یه عکس دیگه هم ازش چاپ کردم که گذاشتمش تو یک قابی که قبلش عکس خودم و محمد توش بود.قبلنا کلی هم عکس عروسیمون و مامان باباهامون به دیوار بود که همه رو ور داشتم و عکسای آتلیه ای شاینا رو جاش گذاشتم.خلاصه از وقتی عکسای شاینا اومده عکس بزرگ عروسی خودمون هم رفته یه گوشه ای اون پشت موشتا.دیگه صدای محمد در اومده که بابا پس خودمون چی؟

دخترک چند وقت بود که صبح ها زود پا میشد یعنی ۸ صبحش شده بود ۶ یا شش و نیم.دو شبه شیر آخر شبش رو بیشتر میدم امروز که تا نه و نیم ده خواب بود.

وای خیلی دوست داشتنیه.خیلی دوسش دارم.همدم و مونس مامیشه.عصرا که باباش میاد گزارش کارمون رو میدم اونوقت بیشتر به این نتیجه میرسم.همش میگم صبح پا شدیم بعد این یعد اون. بعد ظهر خوابیدیم بعد این بعد اون.همه کارامون باهمه.از صبح باهم وقتمون میگذره.

اینم از شاینا.

عکس هم ندارم.یعنی دارما الان ندارم.دوربین تو ماشینه.نمی خواین که من تو سرمای زیر صفر برم نصف شبی دوربین بیارم که.؟می خواین؟نه نمی خواین.راضی نیستین میدونم.

خوب دیگه برم که نصف شب شد.لالا.

بوووووووس.خوش باشین

بدرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سيزدهم آذر 1385ساعت 1:1  توسط گلدونه |  10 نظر
سلام

خوب به سلامتی مثل اینکه این وبلاگ رو هم نتونستن به ما ببینن و فیلترش کردن.مبارکشون باشه.

اگه فهمیدین دلیلش رو به منم بگین.خیلی واسم جالبه دلیلش رو بدونم.جالب تر اینکه ببینم بالاخره با فیلتر کردن یه وبلاگ کاملا زنونه که چیزی نداره غیر از یه مشت روزمرگی از خودم و بچه م و زندگیم همه مشکلات و "ناهنجاریها" ی موجود حل میشه.اگه واقعا اینطوره دستشون درد نکنه.

فعلا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 9:14  توسط گلدونه |  21 نظر
مکالمه من و محمد وقتی من از صبح تا ظهر پای کامپیوتر بودم و به امر خطیب وبلاگ خوانی مشغول.

من:ال سل.

محمد:الو سلام عزیزم.

من:خوب؟

محمد:آره خوبم تو چطوری؟

من:خوب مر چه؟

محمد:خدا رو شکر خبری نیست سلامتی.موش موشی چطوره؟چی کار میکنه؟

من:خواب.چکار؟

محمد:هیچی عزیزم کار دیگه.کلی کار دارم.

من:کی؟

محمد:هیچکس زنگ نزد.

من:هیچ؟

محمد :نه عزیزم.

من:نهار؟

محمد:آره اگه خوستم بیام باهات تماس میگیرم.

من:کار؟

محمد:نه نانایی برو به سلامت.

من:خد.

محمد:خداحافظ.

به این میگن عاقبت چهار ساعت ذل زدن به صفحه کامپیوتر.دیگه نا نداری حرف بزنی.

خوب دیگه فعلا خد....خوش......مواظ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 10:16  توسط گلدونه |  12 نظر
سلام دوستای خوبم.

اول از همه مرسی بابت تبریکات همگی.واقعا هم تو وبلاگ هم ارکات شرمنده شدم رفت.دیگه اینکه شام سالگردمون رو رفتیم همون رستوران مورد علاقه من.اسمش Cafe Amour هست.محیط عالی.گارسوناش عالی.غذاش عالی.کیکاش عالی.مارگاریتاش عالی.همه چی ش عالی.

کادوم هم قرار امروز فردا بریم بخریم حالا وقتی خریدم بهتون نشونش میدم.قرار بود البته واسم سورپرایز بشه ولی به دلایلی نشد و پروژه به سنگ و تیر و تخته خورد.منم واسه محمد یه ادکلون خریدم که واسمون کلی خاطره زنده کرد.اصلا این ادکلونش بود که من رو عاشقش کرد.ادکلن روزهای شیطونیامون.یادش بخیر.هنوزم تو جعبه گردن بند Damas ام که با خواهرم واسم کادو  فرستاد ایران بوی ادکلنش هست.یعنی نزدیک به سه سال و نیم.البته خواهرم واسم ادکلن رو زده بود توش.ولی مهم این بود که هنوزم که درش رو باز میکنم کیف خود گردنبند و بوی ادکلن رو میبرم.

دخترکم یه ذره دیروز بیحال بود و تب داشت ولی الان خوبه خوبه خدا رو شکر.یه چند تا هم عکس بذارم اینجا که خودم هر وقت وبلاگ  رو باز میکنم میرم سراغ پست هایی که عکساش هست و واسشون کیف میکنم.آیییییی جونممممممم.

تازگیها خیلی سعی میکنه شیشه ش رو خودش بگیره ولی زورش نمیرسه و معمولا هم یه دستش مشته و انگشتای یک دستش رو باز میکنه.ولی فکر کنم داره تمرین میکنه.تا شیشه رو میبرم سمتش دستاش رو جلو میاره که شیشه رو بگیره.

در ضمن عکس و العملش به شیشه ش خیلی جالبه.تا صدای تکون دادنش رو میشنوه ساکت میشه و شروع میکنه به دست و پا زدن.اون خنده شیطنتش هم میاد رو لباش.

من خیلی خانومم.آروم می خوابم تا مامانم به کاراش برسه و من رو ببره شاپینگ.

اینم موشیه که کله سحر هم دست از سرش بر نمی دارم.

سلام.من دارم میرم بیرون شما هم میاین؟

آماده رفتن به رستوران و شرکت در جشن مامی و بابا.تازه مگه میذاشت ازش عکس بگیرم تا دوربین فلاش میزد چشماش رو میبست.فکر کنم بیست تایی ازش عکس گرفتم تا چند تاش خوب از آب در اومد.

دوستون دارم.بوسسسسسسسس.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 12:45  توسط گلدونه |  33 نظر
سه سال گذشت.

سال اول از داشتن تو خوشحال بودم...

سال دوم از داشتن تو خوشحال بودم...

سال سوم از داشتن تو خوشحال هستم...

سال چهارم و ....... و چهلم و ...... از داشتن تو خوشحال خواهم بود... 

 

و خوشبختم و تا انتهای این خوشبختی همراهتم.

مثل همیشه بدون که دوست دارم.عاشقتم.دیوونه تم دیوونه.

 

+ نوشته شده در  يکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:6  توسط گلدونه | 
سلام دوستای خوبم.

امروزم که جمعه ست.ایران تعطیل بود و اینجا هم که سر خوش از دو روز تعطیلی در راه. .شوهر جان نهار با همکاراشه.یوهوووو منم ماشین دارم.می خوام برم مال هم چاینیز بخورم هم خرید مرید کنم.افسردگی گرفتم بسکه تو خونه نشستم و خرید نرفتم.

دخترکم هم الان خوابیده رو تخت ما.حالش خوبه و دیشب که حمومش کردم الان همه موهاش شاخ شده رو هوا.خنده دار شده قیافه ش.پاش هم خوب شد.دوایی که دکتر داد رو دو روز زدم و خوب خوب شد.الان هم برگشتم به همون کرم Penaten خودش.کلی از دواش هم موند که دکتر گفت نگه دار واسه دفعات بعدش.

دیگه چی بگم.آها اصلا اومدم بگم من کوفته شبنم جونم رو درست کردم.خیلی هم عالی شد.البته از اونجایی که هنوزم نمیدونم سبزی کوفته چه چیزاییه توش ریحون خشک و جعفری تازه ریختم.تازه تخم مرغ هم تو خونه نداشتیم که نریختم.مهم اینه که من کوفته پختم.هورااااااا.حالا جالبه که اون روز با خواهرم حرف میزدم گفت چی پختی امروز گفتم کوفته شبنم رو گفت اااااا منم مرغش رو پختم.تازشم هم محمد از کوفته خوشش اومد هم شوهر خواهرم از مرغ.خلاصه که شبنم جون دست مریزاد(درست نوشتم؟؟؟) با این دستورات آشپزی.

تازه کوفته مون هم دو وعده ای شد.اینقده دوست دارم وقتی واسه فردا غذا میمونه که نگو.انگار میتونم هر چقدر میخوام صبح بخوابم.البته محمد از وقتی هوا سرد شده ظهرا نمیاد و عصر که میاد باهم نهار و شام یکی میخوریم.جاتون خالی دیروز هم باز از خودم استعداد بخرج دادم و پیراشکی گوشت درست کردم.محمد که خیلی خوشش اومد.مهم هم همینه دیگه.

یه دستور غذا هم از مادر شوهرم گرفتم خیلی خوشمزه ست.شما هم بپزین.یه بار مادر شوهرم واسم درست کرد کیف کردم از مزه ش.اینجا هم واسه شما مینویسم هم واسه خودم که یادم نره.

این مثل ماهی شکم پر میمونه.اگه مثل من تنبل تشریف دارین و ماهی آماده و فیله میخرین هم روش میریزین.

ماهی رو که طبق سلیقه خودتون میذارین تو فر تا آماده بشه.تو این فاصله گشنیز و شنبلیله رو با پیاز داغ تفت میدین و نمک و فلفل (چه آسونه تایپ نمک و فلفل به فارسی)به میزان کافی اضافه میکنین.حالا هسته های تمبر هندی رو در میارین و بهش آب اضافه میکنین تا یه آب غلیظی بهتون بده.اون آب رو به سبزیهای تفت داده شده اضافه میکنین.میذارین تا کاملا غلیظ بشه و حالت سس یا خمیر ولی نه کشدار پیدا کنه.بعد معجون بدست آماده رو لای ماهی یا روی ماهی میذارین و نوش جان میکنین.

البته این چیزی بود که من یاد گرفتم.هنوزم خودم امتحانش نکردم (بدلیل نبود گشنیز و شنبلیله و تمبر)(منتظرم برم تورنتو از فروشگاه ایرانیا بخرم.).ولی خیلی خوشمزه ست.یه جورایی لذیذه.

دیگه چه غذایی دوست دارین تا واستون درست کنم اینجا.تعارف نکنین بگین توروخدا چی میل دارین.فعلا بفرمایید از این کوفته شبنم خانم میل کنید تا بعد.

خوش باشین و کیف تعطیلاتتون رو ببرین.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 9:14  توسط گلدونه |  22 نظر
خوب فکر کنم همه سورپرایز شدن رو خیلی دوست دارن.به هر حال خیلی کیف میده.اون حسی که فکر کنی یکی واسه اینکه تو رو خوشحال کنه نشسته برنامه ریزی کرده و خلاصه کلی فکر پشتش بوده تا بتونه تو اون لحظه بهت بفهمونه که چقدر واسش مهمی.

حالا حرف سورپرایز شد یاد این ماجرا افتادم.

تولد محمد بود.اتفاقا یکی از دوستای من با شوهرش و خواهرش و شوهر خواهرش از ایران اومده بودن دبی و یه دو روزی هم پیش ما بودن.منم تو این فاصله واسه محمد یه تولد گرفتم که شامل چهار تا couple میشد.خودمون.دوستم و شوهرش.خواهرش و شوهرش و دوست محمد Shawn و نامزدش Monic.البته واسه اون خونه فسقلی استدیو (سوییت) هم بیشتر از این جا نبود.خوب اونشب تا تونستیم  آشامیدیم.جوری که شام رو گذاشتم رو کانتر آشپزخونه گفتم هر کی می خواد بخوره.هیچ کس هم نخورد.حالا تو  این فاصله یه دفعه محمد تلفنش زنگ زد و به من گفت کامل ه.(نگهبان ساختمون.)(اونجا بهش میگن ناتور)این کامل هم واسه خودش شخصیتی بود تو اون مرحله از زندگیمون.ظاهرا چشم دیدن ما رو نداشت .چرا؟؟؟؟خدا میدونه.حتی جواب سلاممون رو هم نمیداد.بازم چرا؟بازم خدا داند.خلاصه یه دفعه استرس من رو گرفت که حتما از سر و صدامونه که بهت زنگ زده برو ببین چی کارت داره.محمد رفت پایین و اومد بالا گفت میگه آشغالتون رو چرا میذارین پشت در.مگه ساختمون شوتینگ نداره؟من رو میگی!!!!جالبه که یک ساعت قبلش به شوهر دوستم گفتم واسم آشغالا رو بنداز تو شوت.یه دفعه گفتم فرشاد آشغالا رو کجا گذاشتی گفت بخدا انداختم تو شوت.همینطور که اون میگفت رفتم دم در دیدم اااااا راست میگه یه کیسه دم دره.کیسه شم کیسه سوپر مارکت بود که خوب همیشه میشد کیسه آشغال.گفتم آخه این که آشغال ما نیست و درش روو باز کردم دیدم اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همون پالتوییه که دو سه روز قبلش تو مانگو دیده بودم و با ذوق و شوق واسه محمد وصفش کرده بودم.

حالا محمد رفته پالتو رو خریده.بعد رفته جمیعه(سوپر مارکت)کیسه گرفته.کیسه مانگو رو انداخته دور.پالتو رو گذاشته تو کیسه جمیعه.اومده رفته به سوپر مارکت پایین ساختمون گفته واسم این کیسه رو دو ساعت نگه دار.بعد به Shawn سفارش کرده که وقتی من حواسم نیست یه تک زنگ به موبایلم بزن.به من گفته کامله.بعد رفته پایین.کیسه رو گرفته.گذاشته پشت در.اتفاقی فرشاد بیچاره یک ساعت قبلش آشغالا رو برده بوده شوت کنه.محمد اون موقع سر کار بوده و اصلا خبر نداشته.منم آشغال رو باز کردم که ببینم آشغالای خودمونه  یا نه.بعد به مقادیر زیادی سورپرایز شدم.جوری که تو همون راهرو از گردن شوهر مبارک آویزون شده و ول کن نبوده ام.تازه اشک هم ریختم.همین دیگه.کلی کیف داشت.

تولد یکی دیگه بود ما سورپرایز شدیم.کیف میده دیگه؟

آه!!!!!!!!!!!!! که ای کاش هنوزم پالتوم اندازم بود و تو کمد قایمش نکرده بودم لای صدتا کاور که شاید باز یه روزی اون هیکلی بشم.آرزو بر جوانان عیب نیست اگه هنوز جوون حساب شم.حساب میشم نه.؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه يکم آذر 1385ساعت 17:3  توسط گلدونه |  13 نظر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 19:49  توسط گلدونه