تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


خسته ام.

سعی میکنم به زودی با یه نیروی تازه بر گردم.فعلا که اصلا نوشتنم نمی آد.تا بعد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 3:32  توسط گلدونه  | 

 
 


برای آرین

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 6:37  توسط گلدونه  | 

 
 


شاینا در چهار ماه و بیست روزگی

خوب سلام سلام احوالات شما.

خوبه هم ایران تعطیلی بود هم غیر ایران که چه تعطیلاتی هم بود.کلی کیف کردیم از بودن در جوار آقای محمد و همچنین خاله بازی با خاله شاینا که بشه خواهر جان خودم.

الانم که در خدمتتون هستم دارم کلی کیف میکنم.محمد واسم یه چیزی خریده که نمی دونم اسمش چیه که میتونم غیر کامپیوتر لپ تاپ رو هم به اینترنت وصل کنم تازه ازز نوع وایر لسش.این یعنی تو هر نقطه خونه فسقلیمون میشه وبلاگ خوند و وبلاگ نوشت.یوهووووو.

شاینا گلی هم تو تعطیلات سرما خورد و هر از گاهی هم سرفه میکرد اونم از این سرفه شل ها که تو سینه ش قل قل میکنه.یه روز دیگه بردمشWalk in clinic تا خیالمون راحت بشه.جیگرم گلوش چرک کرده بود و من کلی دلم به حالش کباب شد.بچه م گلو درد داشته و صداش در نمی اومده.من که میگم این اخلاقش به باباش رفته.مثل باباش احتمالا فکر کرده حالا گریه کنم که چی بشه با گریه که خوب نمبشم.بچه م اگه یه کوچولو به خودم میرفت هوچی از آب در می اومد.

الانم سرفه هاش خیلی کمتر شده و کم قل تر.

نمی دونم این فسقلی کی می خواد به چرخه.فعلا که هیچ تلاشی واسه چرخیدن نمیکنه.در حال حاضر دوست داره بیشتر بشینه.کافیه یه کوچولو زیر سرش بلند باشه حالا یا رو بالش یا تو بغل همش کله ش رو بلند میکنه که بشینه.باباش میگه ماهیچه های شکمش خیلی قویه.خدا کنه حالا یا بشینه یا بچرخه یه کاری بکنه دیگه.نکنه بچه م بی هنر بمونه.دمر هم که اصلا و ابدا دوست نداره.یه سر و صدایی میکنه که خدا میدونه.

دیشب از خونه خواهرم اینا که بر میگشتیم قبل از اینکه بریم خونه رفتم واسش شیر اینا بخرم چند تا هم غذای بچه ور داشتم هویچ و لوبیا و سیب زمینی.نمیدونم بدم بهش یا نه.روی شیشه ش نوشته برای bigginer ها.یه Stage دیگه داشت که ۶ ماه به بالا بود.فکر کنم بشه همون بیگینر رو واسش شروع کنم اخه چند روز دیگه ۵ ماهش میشه.

سریال برنج رو می خوره.بعضی وقتا با میل بعضی وقتام بی میل ولی من روزی یه بار رو حتما بهش میدم.دخترک هنوزم شیر رو غذای اصلی میدونه و اگه کلی بهش سریال بدم بازم یه شیر شیر کامل که همیشه سیرش میکنه رو می خوره.نمیدونم همه اینا رو کجا جا میده.

وای خیلی دوسش دارم.هر روز علاقه م بهش بیشتر میشه.احساس میکنم روزای اول اینقدر دوسش نداشتم که الان دارم.الان خیلی باهم حال میکنیم .مثل دو تا دوست شدیم.باهاش حرف میزنم و اونم نگاهم میکنه.انگار که میفهمه من چی میگم.کلا خیلی مظلومه و خانومه.نجابت هم از سر و روش میریزه.به قول خواهرم هر چی بچه شلوغ تر و گریه او تر باشه بیشتر از پدر مادرش امتیاز میگیره.مثل خواهر زاده کوچولوم.همش گریه میکنه و واسه همین همش بغل مامان باباشه.ولی این بچه نازنین من تا یه کوچولو صداش در میاد بهش میگم چرا نق نق میکنی.خدا کنه واقعا بهش برسم و از این اخلاقش سو استفاده نکنم.

دیگه از کجا بگم.حالا یه کوچولو دلتنگی.محمد ار امروز کار جدیدش رو شروع کرد.خدا رو شکر کارش خیلی خوبه.فعلا قسمت بد ماجرا اینه که هر روز باید تا تورنتو بره و بیاد که هم واسه خودش سخته و هم من.اون بیچاره که صبح خیلی زود راه می افته و یه مسیری رو با ماشین میره و بقیه ش رو با قطار.منم خوب هم خیلی تنها تر میشم چون دیگه نهار ها نمیاد خونه و هم عصرا هم یه دو ساعتی دیرتر از همیشه میرسه خونه.تازه منم ماشین ندارم از خونه برم بیرون و این یه ذره دست و پام رو میگیره و تو خونه نشینم میکنه.خوب خدا رو شکر که موقتی هست و به زودی اسباب کشی میکنیم .

برم که دخترکم رو ناز و نوازش کنم تا بخوابه. گرمش بود لباساش رو در آوردم و با زیر پوش داره دلبری میکنه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 19:43  توسط گلدونه  | 

 
 


خوشحال یا ناراحت

یه چیز خیلی بی ربط می خوام بگم که اصلا به شاینا و حتی گلدونه ربطی نداره .به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده ست.

از اول معتقد بودم نباید اعدام بشه.من میگم اگه یکی اعدام بشه تبدیل به یه شخصیت میشه.(حالا هر چقدر هم منفور) ولی اگه همین آدم تا آخر عمرش تو زندان میموند به مرور از ذهنها پاک میشد.و این چیزیه که صدام رو دیوانه میکرد.این نظر شخصی من بود.البته بعدا توجیه  شدم که هزینه نگهدارش انقدر زیاد بوده که ترجیح دادن زودتر از شرش خلاص شن.و در آخر با اینکه خیلی آدم کثیف ظالمی بود وقتی فهمیدم اعدام شد گفتم آخی بیچاره.صدام بد بود خیلی بد ولی من از مرگ کسی (مخصوصا از نوع مرگ غیر طبیعی) خوشحال نمیشم حتی اگه صدام باشه. صدامی که تمام خاطرات بچه گی من رو با موشک هاش پر میکنه.صدامی که تو دوران ابتدایی و سر صف روزی ده بار مرگش رو از خدا می خواستیم.صدامی که از اکثر مردم ایران آدمای عصبی و داغون ساخت.اون بود که باعث شد هنوزم که هنوزه از صدای بلند انفجار مانند یا حتی بسته شدن در بخاطر کوران باد نفرت داشته باشم.یادم نمیره شبایی که توی راه پله های خونه مون جمع میشدیم و پدر من که سر دبیر خبر بود و از سر کار بر میگشت و به همسایه ها میگفت داره راکت میزنه .تو راهرو و غیر راهرو فرقی نمی کنه.اون روز چیزی که نمی تونستم متوجه بشم این بود چطور با راکت میشه یه ساختمون رو خراب کرد و بعد تصور یه راکت پینگ پنگ رو میکردم که بصورت افقی داره میخوره به ساختمونا.چقدر دل نگران بابام بودم.نمی دونم از کی و کجا شنیده بودم که اگه بخواد بزنه اول صدا و سیما رو میزنه.اصلا اون روزایی که فامیل به خونه ما که نسبتا امن تر و بتونی بود پناه آورده بودن یادم نمیره.دیگه از اون جوونای بدبخت که خواسته و ناخواسته تو جبهه بودن و خونواده هاشون الان یا داغدارشونن یا گرفتار دوا درمونشون  و یا حتی هنوز چشم براه بچه هاشون نمی خوام بگم که همش رو از گور همین صدام میدونم.از اون عروس و داماد خیابون توانیر هم نمی گم که توی حموم بمب رو سرشون اومد و هنوز که هنوزه از جلوی اون ساختمون آجر نمای سر کوچه شون که جاش سبز شد رد میشم دلم آتیش میگیره.اینا چیزایی بود که من از زمان جنگ یادمه درست وقتی هنوز نه ساله هم نبودم.دیگه اون موقع عقلم به شیمیایی شلمچه و حلبچه و پدر مادرای بد بختی که برای شکنجه شدن بچه هاشون تو قفس شیر گرسنه و وحشی بودن نمی رسیده.من حتی دیوار های آبکش مانند آبادان و خرمشهر رو یادم نمیره که حدود ۱۵ سال بعد از جنگ دیدم.اون نخل های سوخته دم مرز رو هم یادمه.چقدر اون موقع که برای دیدن مرز ایران و عراق رفته بودیم از دیدن نگهبانان عراقی که اون طرف مرز دیده میشدن وحشت کردم.صدام آدم بدی بوده و شاید از نظر قریب به اتفاق ما ایرانیها بدترین آدم دنیا ولی من هنوزم از مرگش خوشحال نیستم.شایدم تو ضمیر ناخداگاهم که تو همون دوران بچه گی شکل گرفته معتقدم اعدام براش کم بود.نمیدونم.واقعا نمیدونم.الان که فکرم رو نوشتم می فهمم که احساسی کاملا دوگانه دارم.هر چی که هست جنگ هیچ وقت راه حل مناسبی برای رفع اختلاف و یا حتی به رخ کشیدن قدرت نیست.شاید اگه جنگی نبود امروز من این احساس دوگانه رو نداشتم.

صدام با خصلت خون آشامیش  سرنوشت همه ما رو تحت شعاع ظلم هاش قرار داده.مرده و زنده فرقی نمی کنه.صدام مرده یا زنده نمی تونه دوران شاد کودکی من و آرامش رفته رو به بزرگتر های من برگردونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 1:19  توسط گلدونه  | 

 
 


اخبار شاینا و گلدونه

سلام دوستای خوبم.

میگم قالب وبلاگم خوشگله نههههههه؟مرسی خانوم خانوما از سورپرایز خوبت.قالبم رو خیلی دوست دارم.امروز صبح طبق معمول همیشه که هنوز چشمام رو کامل باز نکرده نشستم پشت کامپیوتر و وبلاگ شاینا رو باز کردم کلی ذوق کردم و تازه دوزاری کجم افتاد که این دو روزه چرا  خانوم خانوما دنبالم گشته بوده و منم که ماشالاه همش به ددر بودم.

اول یه کوچولو از خودم بگم که این چند روزه حسابی به گردش بودم.چند روزی مهمونی خونه خواهرم و بعدش خونه و خرید و یه مهمونی کانادایی و الانم خواهرم اینا اومدن بازدید ما رو پس بدن.به این میگن یه خاله بازی جانانه.

 Boxing Day هم رفتیم خرید.اول صبح که پا شدم محمد رو راضی کردم که باهام بیاد بریم مال.اونجا دیگه نو نوارش کردم.جالبه تو اولین مغازه تصمیم گرفتیم از خط بیرون نزنیم و هر چیزی که احتیاج داره بخریم...........یک ساعت بعد همه چی خریدیم غیر از چیزایی که احتیاج داشت.تازه افتادیم دنبال مایحتاجش و دیگه یواش یواش هم غر غر شروع شد که بریم و خسته شدم و چقدر من رو می کنی تو اطاق پرو.تو این هفته هم یه روز خودم میرم بازم خرید ایندفعه واسه خودم و دخترکم.

یه چیز دیگه م از خودم بگم که دیروز شدیدا احساس خاله خانومی بهم دست داد .آخه به عنوان یک خاله خواهر زاده کوچولوم رو  حموم کردم.آی کیف داد.

بعد از تعطیلات واسه خودم یه نقشه هایی کشیدم.اگه عملی شد بهتون خبرش رو میدم.

شاینا هم همین الان که در خدمتتون هستم رو تختش داره با موبایلش حال میکنه.هر از گاهی هم صداش میاد که یه اوممم میکنه.تازگیها بعضی وقتا خیلی بد می خوابه جوری که با اینکه خوابه ولی تو خواب گریه می کنه و هر کاری میکنیم ساکت نمیشه.ولی یه موقع هایی هم مثل دیشب که داشتم با مامان کیانا رایان حرف میزدم خودش رو تخت خوابید و تا ۱۲ شب هم بیدار نشد.

یه کمی هم سرما خورده.دماغش آویزونه.منم از بچه با دماغ آویزون آی بدم میاد.آی بدم میاد.همچین با وایپ پاک میکنم که نوک مماخش قرمز میشه.

به نظرم میاد که خیلی بزرگ شده.قد کشیده حسابی.همچین از این سایزا شده که تو بغل جا میشه.دوباره اون بازی رو شروع کرده که یکی باهاش حرف میزد خودش رو تو بغل من قایم میکرد.انگار که خجالت میکشه.با خودم هم خیلی جور شده.تازگیها از نگاهش احساس میکنم که دوستم داره و باهام راحته.خدا کنه واقعا همینطور باشه.

یه چیز دیگه هم بگم و برم.اونم اینه که این بچه ما هر چی دم دستش بیاد می خواد بخوره.اول یه لیسی بهش میزنه مزه ش رو تیست میکنه بعد هم یه لقمه خامش میکنه.باورتون نمیشه اینا ها اینم مدرک.

خوش باشین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 20:39  توسط گلدونه  | 

 
 


ِA Warm Holiday Wish From Shayna

 


Photo Sharing - Upload Video - Video Sharing - Share Photos
 
 
 Have A Happy Holiday Time

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 5:15  توسط گلدونه  | 

 
 


بازی بازی منم بازی

از اونجایی که ایده و نیکی من رو به بازی دعوت کردم می خوام اعتراف کنم که:

۱-تو دوران دانشجوییم از ظفر تا پیچ شمرون رو از تو کوچه پس کوچه ها میرفتم تا تو ترافیک گیر نکنم.تازه طرح رو هم رد میکردم و ماشین رو کوچه روبروی دانشگاه پارک میکردم.هیچ وقتم پلیس دستش بهم نرسید.

۲-متنفرم تو خواب جیشم بگیره و تا صبح از زور تنبلی که دو قدم پا نشم برم دستشویی و به خودم بپیچم و خوابم نبره.

۳-مهمونی پسر عموم اومدم پیغام عموم رو بدم که زیاد شلوغ نکنین.خیلی جدی جلوی ۳۰ نفر آدم اعلام کردم اینقدر ف ا ک و فوک نکنین.نکه بخوام حرف بی ناموسی بزنم هااااااا.خودش اومد دیگه.

۴-مامانم زبونش مو در آورد بسکه بهم گقت از خواب پا میشی رو تختت رو مرتب کن.هنوزم که هنوزه دو دقیقه قبل از ورود آقای شوهر به خونه رو تخت مرتب میشه که خدایی نکرده از کرده ش پشیمون نشه.

۵-وقتی یه کار مهم میکنم که احتیاج به دقت داره دهنم باز میمونه.مثل قیچی کردن یا چسبوندن چیزی.

حالا منم نگین جون و گلسا و ام قزی و مامان نیکو و خانوم خانوما رو به بازی دعوت میکنم.

خوش باشین.

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 17:31  توسط گلدونه  |