خوب سلام سلام احوالات شما.
خوبه هم ایران تعطیلی بود هم غیر ایران که چه تعطیلاتی هم بود.کلی کیف کردیم از بودن در جوار آقای محمد و همچنین خاله بازی با خاله شاینا که بشه خواهر جان خودم.
الانم که در خدمتتون هستم دارم کلی کیف میکنم.محمد واسم یه چیزی خریده که نمی دونم اسمش چیه که میتونم غیر کامپیوتر لپ تاپ رو هم به اینترنت وصل کنم تازه ازز نوع وایر لسش.این یعنی تو هر نقطه خونه فسقلیمون میشه وبلاگ خوند و وبلاگ نوشت.یوهووووو.
شاینا گلی هم تو تعطیلات سرما خورد و هر از گاهی هم سرفه میکرد اونم از این سرفه شل ها که تو سینه ش قل قل میکنه.یه روز دیگه بردمشWalk in clinic تا خیالمون راحت بشه.جیگرم گلوش چرک کرده بود و من کلی دلم به حالش کباب شد.بچه م گلو درد داشته و صداش در نمی اومده.من که میگم این اخلاقش به باباش رفته.مثل باباش احتمالا فکر کرده حالا گریه کنم که چی بشه با گریه که خوب نمبشم.بچه م اگه یه کوچولو به خودم میرفت هوچی از آب در می اومد.
الانم سرفه هاش خیلی کمتر شده و کم قل تر.
نمی دونم این فسقلی کی می خواد به چرخه.فعلا که هیچ تلاشی واسه چرخیدن نمیکنه.در حال حاضر دوست داره بیشتر بشینه.کافیه یه کوچولو زیر سرش بلند باشه حالا یا رو بالش یا تو بغل همش کله ش رو بلند میکنه که بشینه.باباش میگه ماهیچه های شکمش خیلی قویه.خدا کنه حالا یا بشینه یا بچرخه یه کاری بکنه دیگه.نکنه بچه م بی هنر بمونه.دمر هم که اصلا و ابدا دوست نداره.یه سر و صدایی میکنه که خدا میدونه.
دیشب از خونه خواهرم اینا که بر میگشتیم قبل از اینکه بریم خونه رفتم واسش شیر اینا بخرم چند تا هم غذای بچه ور داشتم هویچ و لوبیا و سیب زمینی.نمیدونم بدم بهش یا نه.روی شیشه ش نوشته برای bigginer ها.یه Stage دیگه داشت که ۶ ماه به بالا بود.فکر کنم بشه همون بیگینر رو واسش شروع کنم اخه چند روز دیگه ۵ ماهش میشه.
سریال برنج رو می خوره.بعضی وقتا با میل بعضی وقتام بی میل ولی من روزی یه بار رو حتما بهش میدم.دخترک هنوزم شیر رو غذای اصلی میدونه و اگه کلی بهش سریال بدم بازم یه شیر شیر کامل که همیشه سیرش میکنه رو می خوره.نمیدونم همه اینا رو کجا جا میده.
وای خیلی دوسش دارم.هر روز علاقه م بهش بیشتر میشه.احساس میکنم روزای اول اینقدر دوسش نداشتم که الان دارم.الان خیلی باهم حال میکنیم .مثل دو تا دوست شدیم.باهاش حرف میزنم و اونم نگاهم میکنه.انگار که میفهمه من چی میگم.کلا خیلی مظلومه و خانومه.نجابت هم از سر و روش میریزه.به قول خواهرم هر چی بچه شلوغ تر و گریه او تر باشه بیشتر از پدر مادرش امتیاز میگیره.مثل خواهر زاده کوچولوم.همش گریه میکنه و واسه همین همش بغل مامان باباشه.ولی این بچه نازنین من تا یه کوچولو صداش در میاد بهش میگم چرا نق نق میکنی.خدا کنه واقعا بهش برسم و از این اخلاقش سو استفاده نکنم.
دیگه از کجا بگم.حالا یه کوچولو دلتنگی.محمد ار امروز کار جدیدش رو شروع کرد.خدا رو شکر کارش خیلی خوبه.فعلا قسمت بد ماجرا اینه که هر روز باید تا تورنتو بره و بیاد که هم واسه خودش سخته و هم من.اون بیچاره که صبح خیلی زود راه می افته و یه مسیری رو با ماشین میره و بقیه ش رو با قطار.منم خوب هم خیلی تنها تر میشم چون دیگه نهار ها نمیاد خونه و هم عصرا هم یه دو ساعتی دیرتر از همیشه میرسه خونه.تازه منم ماشین ندارم از خونه برم بیرون و این یه ذره دست و پام رو میگیره و تو خونه نشینم میکنه.خوب خدا رو شکر که موقتی هست و به زودی اسباب کشی میکنیم .
برم که دخترکم رو ناز و نوازش کنم تا بخوابه. گرمش بود لباساش رو در آوردم و با زیر پوش داره دلبری میکنه.


