تو طول هفته صبح تا ظهر رو تخت دراز میکشه و بازی میکنه.منم با کامپیوتر مشغولم.بعد هم که می خوابه و عصر هم رو تابش یا رو زیر اندازش با اسباب بازیهاش مشغوله تا محمد بیاد خونه.تقریبا این برنامه جا افتاده.مگر اینکه من برم بشینم جلوی تلویزیون و خانوم یا کنارم رو مبل دراز بکشه یا همون جلوی چشمش باشم و خانوم بازی کنه.
عاشقه اینه که سرش رو بذاره رو پام و من با موهاش بازی کنم.موهاشم نرمه خیلی کیف میده.فقط تازگیها پشت موهاش شدیدا گره می خوره.منم تو همون نازی نازیا سعی میکنم با دستم باز کنم.یاد اون موقع ها که موهای خودم خیلی بلند بود و مامان و بابام میشستن گره های موهام رو یکی یکی باز میکردن بخیر.
هفته پیش هم بردیمش آتلیه که عکس شش ماهگیش رو بندازه. ولی نذاشت دخترم به سرش گل سر بزنم و همچین وول وول میزد که قبل از اینکه به گریه بیوفته از خیرش گذشتم.البته تقصیر خودم بود.یادم رفت گل سر و شونه ش رو ببرم واسه همین رفتیم از همون جا یه گل سر خریدیم که به لباسش بیاد ولی براش بزرگ بود.دیگه خودتون موهای شاخ شاخیش رو میشناسین دیگه.
این روزا کلی با دخترم وقت صرف میکنم.باهم کلی دوست شدیم و از بودن کنار هم لذت میبریم.شوخی میکنیم و می خندیم.باور کنین جدی میگم.بعضی وقتا یه خنده هایی میکنه که انگار واقعا داره باهام بازی میکنه.چشماش هم برق میزنه.
کیف میکنم وقتی یکی باهاش حرف میزنه(حتی باباش)اونم خودش رو تو بغلم قایم میکنه.وای خیلی کیف میده .مثلا خجالت میکشه.جالبه که یا از من خجالت نمی کشه یا اینکه بغل کسی غیر از من رو واسه قایم شدن قبول نداره چون من خودم رو هم بکشم واسم ناز نمیکنه.فقط غش میکنه از خنده.
یک کار دیگه هم که میکنه اینه وقتی میریم بیرون مثلا تو رستوران یکی رو انقدر نگاه میکنه تا طرف نگاهش کنه و دختر خانوم ما واسش عشوه بیاد و بعدشم نیشش تا بنا گوش باز بشه.اگه طرف خیلی به دلش بشینه باهاش حرف هم میزنه.
حرف زدنش هم یا این این و ممه ممه گفتن هست یا داره آب دهنش رو قرقره میکنه.وقتایی که سرحاله خیلی آواز میخونه.معمولا این اتفاق وقتایی که پوپو کرده و شکمش خالیه بیشتر اتفاق می افته.
اصلا یکی از نشانه های پوپوش هم همینه یا خیلی آواز میخونه یا اینکه شدیدا نق نق میکنه که زودتر عوضش کنیم.قبلا واسه پوپو اصلا گریه نمی کرد.
تمام مدت چشمش دنبال منه بازم حتی وقتی بغل باباییه.بهش میگم مگه تا حالا مامان ندیدی که اینجوری چشم ازم بر نمیداری.تازگیها شدیدا ازم توجه می خواد که البته فکر کنم طبیعیه.مثلا الان دیگه اگه بذارمش رو تخت و بر وفق مراد خانوم نباشه گریه میکنه چیزی که قبلا اصلا سابقه نداشت.یا مدام نق نق میکنه که بیا پیشم و من رو تنها نذار.همچین به نظرم یه کم اکی بغلی شده.حالا یا باز بزرگ شده و دلش می خواد اطرافش رو ببینه یا واقعا از لوسیشه.
آها از صدای بلند هم میترسه.البته نه صدای حرفی یا حتی موسیقی از صداهای نا هنجار مثلا گلاب به روتون سیفون توالت (اوناییش که با فشار همراهه)یا صدای چسب کارتون که یه دفعه ای باز بشه یا حتی زنگ ساعت.خدا کنه مثل مامانش ترسو نشه و یه کوچولو شجاع بشه.
چند وقتی بود شبها خیلی بد می خوابید.تا صبح چند بار واسه پستونک بیدار میشد و یکی دوبار هم واسه شیر.تقریبا از دو ماه و نیمگیش دیگه شبا اصلا شیر نمی خورد و فقط پستونکش که از دهنش می افتاد می خواست.خلاصه واسه ما خواب نذاشته بود.منم دیگه شبا حسابی بهش غذا میدم و یه شیشه شیر گنده و میذارمش تو اطاق خودش و دخترک در کمال ناباوری تا ساعت ۸ صبح شیرین می خوابه.بعضی شبا که واسه پستونک هم نق نمیزنه.شبای اول که اینجوری می خوابید صبح که پا میشدم دلم واسش تنگ شده بود و دلم می خواست زودتر بیدار شه.وای انقدر کیف داره وقتی بیدار میشه و میرم بالا سرش فوری می خنده و بی دندونیش رو به رخم میکشه.
شیشه شیرش رو هم دیگه کامل خودش میگیره.پستونکش (عشقش)هم که دیگه خودش از دهنش در میاره و میذاره.بعضی وقتا هم که خوابه پستونکش رو با چشم بسته پیدا میکنه و میذاره تو دهنش.از همه باحال تر با چشم بسته دنبال دهنش گشتنه.
تنبل خانوم هنوز نچرخیده.یعنی وقتی طاق بازه به پهلو میشه ولی دمر نمیشه.ولی وقتی دمره خودش میتونه طاق باز بشه.وقتایی هم که طاق بازه مثل ساعت دور خودش میچرخه و با اسباب بازیهاش بازی میکنه.
میدونین یکی از محبوب ترین اسباب بازیهای شاینا کیبورد کامپیبوتره.همچین تق تق میکوبه روش که همین روزا از کار می افته.وقتی هم که با ما پشت کامپیوتر میشینه ولی کیبورد رو دادیم زیر میز و جلوی دستش نیست ای ای ش میره هوا که چرا نمیدینش.حالا یه لپ تاپ کوچولو بازی یکی که از دوستامون برایش خریده کیف میکنه رو دکمه های اون میزنه اونم ازش صدا در میاد.
خلاصه روزا داره مثل باد میگذره و من هر روز دلم واسه روزای گذشته تنگ میشه.روزی نیست که به عکسای بچه گیش نگاه نکنم.یه روز یکی از سرهمی هاش رو که سفیده و گلهای ریز ریز داره واسه بار اول تنش کرده بودم.صبح که بیدار شد آوردمش پیش خودم.اطاق تاریک بود و نور آبی مونیتور تو اطاق.یه لحظه شاینا رو تو اون لباس نگاه کردم دقیقا این موقعش (شاینا هفت هفتگی) یادم اومد و کلی دلم واسه اون روزا تنگ شد.
بعله . یادتونه گردویی که دیر اومد و همه رو جون به لب کرده بود ببینیم بالاخره دختره یا پسر الان یه دختر نیم ساله ست.بعله گردوی مامی نیم ساله شد .به همین زودی شش ماه گذشت.
اینم یه عالمه عکس از خانوم گردویی.






شاد باشین و خوش بگذرونین.
وقتی برگشتیم خونه ساعت ۷ شب بود و درجه حرارت زمانی که من بیرون بودم با باد منفی سیزده.
شنبه صبح هم مثل همیشه زدیم بیرون که نهار بخوریم و از اونجا که قرار بود بریم نیاگارا ولی برفی میومد که بیا و ببین پشیمون شدیم.حالا برف بند اومده آنچنان بادی میاد که تمام برفای کنار خیابون رو میریخت تو خیابون و ماشینهای برف پاک کن بیچاره بازم مشغول تمیز کاری و پاشیدن نمک بودن.
نهار داخل شهر خورده شد.بعدشم که به خرید خونه و غیره گذشت تا ساعت ۶ عصر.بازم از یه چای فروشی تو مال دو تا آیس تی خریدیم که مزه دوا میداد و هر دوش رو ریختیم دور.(پول بی زبون هم همینطور)
وقتی برگشتیم خونه هوا با باد منفی ۱۹ بود.
امروز یکشنبه هوا آفتابیه.چه آفتاب قشنگی رو برفای بیرون افتاده ولی بیرون منفی نوزنده درجه ست و دمای باد منفی ۲۴.نظرتون چیه؟
من بیرون رفتم و برگشتم.به اندازه مرگ سرد بود.وقتی باد می اومد می خواستم بمیرم.دستام انقدر که فرمون یخ کرده بود یخ نبود ولی نمی تونستم فرمون رو به دستم بگیرم و مجبور شدم دستکش های محمد که تو ماشین بود رو دستم کنم.تا رسیدن به مال هم همچنان از دهنم بخار میزد بیرون و ماشین هنوز گرم نشده بود.
هیچی این دفعه نخوردم تو مال که باز روونه سطل آشغال نشه.فقط می خواستم از استار باکس کافی بخرم و ببرم خونه که اینقدر شلوغ بود پشیمون شدم.
با یکی از همسایه ها سلام و علیک کردم و از سردی هوا گفتیم.اون میگفت تو تی وی گفته منفی سی.
فکر کنم خدا داره جبران اون روزا که هوا خوب بود رو میکنه.خوبیش اینه که یک ماه دیگه تموم میشه و یه ماه بعد از این یک ماه (دو ماه دیگه) هم یواش یواش هوا رو به بهاری میره و بعد یه ماه بعد از اون یک ماه و یک ماه (سه ماه دیگه )هوا مثل بهشت از خوبی و لطیفی.الان تو پیک سرماییم.
پ.ن:به محمد میگم بیا با من بریم بیرون.میگه نه من میشینم خونه به کارام برسم.میگه دخترت هم با خودت ببر.میگم گناه داره تو این سرما بکشمش ببرمش بیرون.میگه آهاااا پس اگه من می خواستم حتما میگفتی نه عزیزم تو بشین تو خونه پیش شاینا که نبریمش بیرون گناه داره تو این سرما.
جواب:چی بگم خوب راست میگه.(شاینا هم خونه موند.)
پ.پ.ن:الان دوشنبه ست و بازم هوا آفتابیه.ولی دما سنج بالکن ما منفی ۱۵نشون میده.اینجا هم منفی ۲۶ با باد.ظاهرا تورنتو منفی ۲۹ هست و هشدار واسه سرمای زیاد و وضعیت قرمز.
این روزا حسابی واسم کسل کننده ست.از صبح تا ساعت هفت که محمد برسه خونه تنهام.محمد ماشین رو هم با خودش میبره سر کار و باعث میشه من و شاینا تو خونه بمونیم.بعضی روزا بیرون رو نگاه میکنم و میگم امروز هوا آفتابیه دخترم رو میذارم تو کالسکه و باهم میریم قدم میزنیم ولی وقتی درجه هوا رو چک میکنم میبینم منفی ۱۰ درجه ست تازه feels like منفی ۱۹(یعنی بخاطر وجود باد درجه سرمایی که حس میشه منفی نونزده هست)از رفتن به بیرون از خونه پشیمون میشم و میگم بهتره بشینیم تو خونه.
خلاصه رکورد عجیب زدم و اونم اینه که از دوشنبه تا جمعه از خونه بیرون نمی رم و همش یعنی همش تو خونه م.این در سابقه گلدونه ددری یعنی یه معجزه.عصرا هم که مرد خونمون میاد از خونه بیرون نمیریم.چون بازم اون خیلی خسته ست و منم ترجیح میدم این دو سه ساعت تا قبل خواب رو پیشش باشم تا تنها برم بیرون.
ماه دیگه اسباب کشیه و دقیقا باید این یکماه رو تحمل کنم.خوبیش اینه که این ماه ۲۸ روزه ست و زودتر میگذره.
فکرم همش مشغول اسباب کشی و دکوراسیون جدید خونه ست.همش هم دلم می خواد برم خرید که باز بی ماشینی باعث میشه فقط شنبه یکشنبه ها به امور جیب خالی کردن برسم.
بسته بندی رو هم تا حدی شروع کردم.تا حالا انباری و خرت و پرتای اطاق شاینا رو جمع کردم.وای این فسقلی هنوز ۶ ماهش هم نشده و اینقدر خنزل پنزل داره یکی دو سالگیش فکر کنم رو اسباب بازیاش قدم میزنیم.
این روزا فیلم زیاد میبینم.خدا پدر و مادر movie network رو بیامرزه که اگه نبود من کف میکردم.قشنگ ترین فیلمی که دیدم cache بود که البته با محمد دو تایی دیدیم.اگه از دیدن فیلمای اروپایی لذت میبرین حتما این یکی رو هم ببینین. brokeback mountain هم عالی بود.موضوع نابی داشت.اگه هم از دیدن فیلمای اکشن لذت میبرین firewall فیلم خوبی بود.تا دلتون هم بخواد فیلمای مسخره در پیتی که اصلا احتیاج به فکر کردن نداشته باشه و فقط وقت پر کنه (به قول من ظهر جمعه ای) دیدم که دیگه اسم نمیبرم آبروم میره.
بعضی وقتا پیانو هم میزنم ولی خیلی کار دارم که مثل سابق بشم.تکنیکم خراب شده و انگشت گذاریام اشتباهه.باید خیلی تمرین کنم که با شاینا زیاد جور در نمیاد.اوایل تمرینم ساکته و گوش میده ولی بعد ده دقیقه یک ربع نق نقش شروع میشه و من رو بلند میکنه.
اینجا خیلی قشنگ شده.برف همه جا رو پوشونده و درختای کچل رو خوشگل کرده.یه روزایی قندیل میبنده و همه درختها کریستالی میشن.البته قبل از سرمای مفصل.فکر کنم نیاگارا الان خیلی خوشگل شده باشه.عجیب هوس کردم یه سر برم.حیف که خیلی سرده.یعنی خیلیییییییییییییییی.ولی به هر حال تا وقتی همسایه ایم باید رفت.از ماه دیگه رفتن نیاگارا میشه مثل مسافرت.آره ؟میشه؟فکر نکنم واسه ما دو تا این راه ها راه باشه.دیگه یکی دو ساعت با ماشین که راه نیست.
خوب دیگه من برم که خیلی پر حرفی کردم.
مواظب خودتون باشین و تا میتونین خوش بگذرونین.
این اسباب بازی معروفش که تا حالا هزار تا عکس باهاش گذاشتم(همونی که یه زیر انداز داره و یه چیزی پایه مانند میاد بالا سرش) از رده خارج شد.از دو ماهگی شایدم زودتر وقتی میذاشتم زیرش خیلی با دقت به رنگ و لعابش نگاه میکرد.بعد دست و پا زد.بعد که دستاش رو شناخت با احتیاط لمسشون کرد.بعد که دید چیز خوبیه پاهاش رو هم اضافه کرد و خلاصه این اسباب بازی مثل یه فرشته نجات واسه من بود.وقتی میذاشتمش اون زیر میتونستم به کارام برسم و خانوم هم واسه خودش مشغول باشه.یواش یواش که یاد گرفت خودش رو یه وری کنه پایه اسباب بازی رو میگرفت میکشید سمت خودش تا به دهنش برسه که واستون عکسش رو قبلا گذاشتم.بعد به اون هم بسنده نکرد و نمی دونم چی کار میکرد که میشنیدم صدای نق نقش هوا شده.بعله این وروجک خانوم با حرکات آکروباتیک خودش رو میکنه زیر یه کی از پایه های دو تایی یعنی دقیقا در جهت عکسی که باید باشه.بعد هم چون گیر میکرد صداش در می اومد.تو همین هاگیر و واگیر دیگه پاهاش هم به آورزونک ها میرسید و دیگه فقط دستاش نبود.بعد یواش یواش که زورش بیشتر شد با پاهاش به بالای اسباب بازی با تمام قوا فشار می آورد و دو تا پایه ها رو هوا میکرد.ولی بازم زورش نمی رسید کامل اسباب بازی رو بندازه ولی اونم چندی طول نکشید که اسباب بازی بطور کامل کله پا شد.ولی چند شب پیش دیگه کار بجاهای خطر ناک رسیده بود.خانوم یه پایه رو بلند کرده بود و سر پایه رو کرده بود تو دهنش.وای شانس آوردم خودم نشسته بودم جلوش.نگاهش کردم و پریدم از دهنش در آوردم.بچه بی عقل.وای که اگه این پایه رو ول میکرد میرفت تو حلقش .یه چیز بلند و سنگین. در این موقع بود که تصمیم بر این شد بهتره پایه اسباب بازی بایگانی بشه و فعلا اسباب بازیهای آویزون بهش مورد اسفاده قرار بگیره که همشون هم حالت دندون گیر و جغجغه(این شکلیه؟) دارن.
تازگیها جلوی تابش که اسباب بازی داره رو وصل میکنم.با اونم فعلا مشغوله.همش دستش به این مهره پهره هاشه.تا ببینیم از اون کی استفاده های خطر ناک میکنه.
اونروز تو مجله خوندم که بازی با اسباب بازی هوش بچه ها رو خیلی زیاد میکنه.حتی بچه هایی که سوء تغذیه دارن تا ۶ درصد با بازی با اسباب بازی هوششون زیاد میشه.
دیگه اینم از این.



بعد چهل و پنج دقیقه که از خواب دخترک میگذره ساعت یک بعد از ظهر رو نشون میده.به خودم میگم کاشکی برم پیشش بخوابم.وقتایی که کنارش می خوابم طولانی تر می خوابه.خودم هم شب قبل خوب نخوابیدم.زنگ تلفن رو خاموش می کنم.واسه احتیاط در اطاق رو هم می بندم که از صدای پیغام گیر از خواب بیدار نشم.کنارش دراز می کشم.سرش رو فوری برگردوند به طرفم.وای چه کیفی داره.خر کیف شدم.نگاه ش میکنم میبینم چه معصومه.چشمام رو میبندم تا شاید خوابم ببره.چشمام بسته ست ولی از این دنده به اون دنده می چرخم.ای خدا چرا نمی خوابم الان بیدار میشه.دوباره یه دنده دیگه.سعی کن بخوابی.الان پا میشه هااااا.تصور میکنم که خوابیدم و دخترک بیداره.دست و پا زدنش رو حس میکنم.بابا الان که خوابه فکر بیداریش رو نکن.بگیر بخواب.ای بابا چه وضعیه.من که اینقدر خوابم میاد چرا خوابم نمیبره.ساعت دو بعد از ظهر شد.الانه که دیگه بیدار شه.نگاش میکنم.چقدر دوسش دارم.ولی چی شدی دخترم؟چرا با اینکه چشمات بسته ست ولی صورتت پر از ترس و وحشته.نفسات چرا تند تند شده؟چرا ناله میکنی؟خواب بد میبینی؟خدایا چی کار کنم.پستونکش رو که از دهنش انداخته بود به لباش میکشم تا بمکه و آروم بشه.از خواب میپره.با چه ترسی نگاه م میکنه و با چه آرامشی چشماش رو میبنده و دوباره بخواب میره.تو چشماش خوندم که مطمئن شد من هستم.کنارشم و مواظبش.خدایا مرسی که خوابم نبرد.اگه خواب بودم و بیدار نمیشدم چی؟بچه م وحشت میکرد.
سرش رو بلند کردم و گذاشتم رو بازوم.چسبوندمش به خودم تا اینجوری دو تایی بخوابیم.حالا دیگه از فکر اینکه دوباره خواب ببینه خوابم نمی بره.خدا نکنه خواب بد ببینه.آخه تو فسقلی از چی میترسی که خوابش رو میبینی؟بعد یه ربع احساس کردم سرش رو دستم سنگینه و دلم می خواد دستم رو از زیر سرش ور دارم.خیلی آروم میذارمش کنار.نگاهش میکنم.میبینم هنوز خوابه.روش رو مرتب میکنم.باز بالش رو میذارم کنارش و خودم از رو تخت بلند میشم و میگم اااااه نشد یه دقیقه کپه مرگمون رو بذاریم.
اخبار فامیل خودمون رو تقریبا بروز دارم.مامانم هر روز زنگ میزنه و کلی باهم حرف نیزنیم.ولی بازم یه چیزایی رو آدم تا خودش نباشه نمی فهمه دیگه.مامان آدم هم یه اطلاعات مختصری داره.نمی تونه بطرف بگه بابا من دخترم اون سر دنیا دلش می خواد بیشتر بدونه.دلش جزییات می خواد.بازم همون هم خوبه و ما راضی.
ولی امان از بی خبری از دوستام.با دو تا از دوستام همچنان ارتباط تلفنی شدید داریم.دیگه اگه به دو هفته بیخبری بکشه دارم بال بال میزنم.من همیشه میگم اون دو تا دوستم که مدام با من تماس میگیرن واقعا لطف میکنن.چرا؟چون میدونین اونا واسه من همیشه دوستای صمیمی من میمونن چون من اینجا قدرت انتخاب زیادی ندارم و از اونجایی که حس نوستالژیکی تو این موارد غوغا میکنه اون دوستا همیشه واسه من یه جور دیگه میمونن.ولی اصلا دلیل نمیشه که منم واسه اونا همینطور باشم.به هر حال من آدم بده بودم که گذاشتم و رفتم.
با بقیه دوستام هم اون ارتباطی که فکر کنین رو ندارم.اصلا بحث گله و این حرفا نیستا.اینا طبیعت دوری راهه و فاصله همیشه آدما رو از هم دور میکنه.تو همون ایرانشم ممکن بود ماهی یک بار هم باهم تلفنی صحبت نکنیم ولی یه جوری از حال و روز هم با خبر بودیم.
چند روز پیشا با یکی از دوستام چت کردم.بعد از مدتها.ارتباطمون از طریق فرستادن عکسای شاینا و هر از گاهی هم ایمیل احوال پرسی حفظ شده بود.کلی باهم حرف زدیم.کلی خندیدیم.بهش گفتم صدای خنده ش تو گوشمه.آخه خیلی خوش خنده ست و شدیدا از ته دلش می خنده.اونم میگفت صدای من تو گوششه و کلا جفتمون شدید دلتنگ حرف زدن شدیم.خیلی کم پیش میاد که بشه اینطوری با یکی چت کرد.اختلاف ساعت ما و گرفتاری طرف و سرعت اینترنت و آشپزی و بچه داری اینجانب و خلاصه همه عوامل معمولا دست تو دست هم میدن که یه دل سیر حرف نزنی ولی ایندفعه به معنای واقعی یه دل سیر حرف زدیم. اون لحظه که واسم یکی یکی از خواهراش و خواهر زاده هاش میگفت دلم می خواست با دوستام تو یه خونه(خونه هر کدوممون)نشسته بودم و چای می خوردیم و یکی یکی گزارش میدادیم.کی چی کار کرده و کی چی شده و چی گفته.نگین فضولماااااا.بحث غیبت هم نیست.موضوع رو قاطی نکنین.
خلاصه یگم که دارم واسه یکی از این روزا پر پر میزنم.همه باز دور هم باشیم و چرت و پرت بگیم و بخندیم.این دوستایی که در موردشون حرف میزنم همه از اول دبیرستان باهم بودیم.راه براه واسه خودمون مهمونی و تولد میگرفتیم و خوش میگذروندیم.یاد یه شبی افتادم که واسه کنکور درس می خوندیم.دور هم جمع شدیم خونه یکی از دوستام.تا صبح کتاب ادبیات جلومون بود ولی اینقدر شیطنت کردیم که مامان دوستم صبح گفت راستش رو بگین چند صفحه درس خوندین شماها.فقط یه قلمش نصف شبی دوستم رو وادار کردیم برامون سوسیس سرخ کنه.موقع خواب هم یادمه حرفای ترسناک میزدیم.اینقدر گفتیم که هممون با وحشت خوابیدیم.هی جوونی کجایی که یادت بخیر.
میدونم که همه عوض شدیم.همه بزرگ شدیم.همه اینقدر تو زندگیمون دغدغه داریم که مثل سابق نتونیم از ته دلمون بخندیم ولی من همونشم دوست دارم.دلم واسه همونشم تنگ شده.دلم واسه دوستام تنگ شده.خیلی خیلی خیلی.
پ.ن:به این میگن استان اونتاریو .هوا منفی ۷ درجه هست.ولی اون چیزی که بخاطر باد احساس میکنی منفی ۱۳ درجه ست.هوا کاملا آفتابیه ولی داره برف میاد.باورتون میشه.
چهار ماه و بیست و هشت روز:نظرتون چیه دارین تو رستوران نهار می خورین یه دفعه یه لنگه کفش از تو یه کارسیت بغل دستتون پرت بشه تو بشقاب غذاتون.
پنج ماه و یک روز:میگم شاینا بر میگرده نگاه م میکنه.محمد میگه شاینا برمیگرده محمد رو نگاه میکنه.من میگم شاینا بر میگرده من رو نگاه میکنه و الی آخر.
پنج ماه و هفت روز:دخترکم واسه خودش یه پا بیزنس ومن شده.آخه کدوم بچه فسقلیه که یه روز کامل اداری رو تو مرکز تجارت تورنتو بگذرونه.البته زیر زمینش که خودش یه شهره و هر کسی میتونه بدون اینکه بیاد روی زمین مدتها اون زیر (زیر همون ساختمونها)بمونه و امورات زندگیش بگذره.حالا حساب کنین دخترک ما رو که میدید اون جا اینقدر بدو بدو هست و هیاهو صداش رو گذاشته رو سرش و د آواز خوندن و جیغ کشیدن.بماند که مردم به شاینا به شکل یه موجود فضایی و به کالسکه اش هم به شکل سفینه ش نگاه میکردن.آخه نی نی بگیر بخواب تو رو تختت.اونجا چی کار داری.
پنج ماه و هشت روز:دخترم امروز بدون هیچ رحمی ساعت ۴ صبح بیدار شد.فکر نکرد مامی و ددی یک هفته ست بدو بدو دارن از خونه به تورنتو از تورنتو به خونه.اصلا نگفت این دو تا بیچاره یک هفته ست منتظر یه خواب طولانی هستن.ساعت ۴ که بیدار شد هیچ یه شیشیه شیر هم خورد هیچ تازه آواز هم می خوند.مامی هم بغلش کرد برد گذاشتش تو اطاق خودش و اومد خوابید.معلوم نیست بچه م تا کی واسه خودش آواز خونده تا خوابش برده.
پنج ماه و نه روز:بازم نظرتون چیه اگه لباس دخترتون رو بپوشونین که برین همون رستوران قبلی این دفعه بجای نهار صبحانه بخورین ببینین بعد از کلی جینگول مستان کردن خانوم کفشاش تا نصفه تو دهنشه و همه ش خیس شده.اصلا چه معنی داره بچه یاد بگیره کفشاش رو از پاش در بیاره.
پ.ن:اینا رو تو روزای مختلف نوشتم که یادم نره و بتونم اینجا ثبتش کنم.