تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش

سالی پر از سلامتی شادی موفقیت و جیب پر پول برای همه شما دوستای خوبم آرزو میکنم.

خوش باشین و خوش بگذرونین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:59  توسط گلدونه  | 

اینقدر سرم گرمه که دیروز عصر متوجه شدم که دوازدهم هست و شاینا گلی ما هفت ماهه شده.این ماه واسه م مثل باد گذشته.شاید بخاطر همینه که به نظرم نمیاد نسبت به ماه قبل خیلی تغییر کرده باشه.غیر از یه بامپ قرمز رو پیشونیش که در اثر شیرجه رفتن تو لپ تاپ بابایی واسه فضولی رو پیشونیش سبز شده.

هر روز بیشتر با محیط جدید ارتباط برقرار میکنه و دیگه خونه مون رو کاملا می شناسه.بد اخلاقیاش هم تموم شده بازم شده همون دختر خوب خودم.

از دندون هم خبری نیست و فقط لثه هاش خیلی سفت شده.واسش یه چیزی خریدم که سرش یه کیسه توره و یه سرش هم مثل دسته پستونک.تو اون کیسه توره میشه میوه و سبزیجات ریخت .وای که وقتی بهش موز و گلابی میدم چون نرمه تا ته ته ش رو می خوره.همچین دو دستی چنگش میزنه و از لای توره موزا میزنه بیرون که آدم هوس موز خوردن میکنه.تازه بعدش هم مامی باید از سر تا پاش رو بشوره و لباساش رو عوض کنه.

صندلی غذاش رو هم باز کردم و دارم یواش یواش عادت میدم که توش غذا بخوره و بازی کنه.

دیگه همین ها یادمه.هر وقت بیشتر جا افتادم و فرصت کردم میام عکساش رو میذارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 18:3  توسط گلدونه  | 

گوش شیطون کر داره به اطاقش عادت میکنه و دیشب تا صبح یه سر خوابید.این چند روزه خیلی اذیت شده و طبیعتا اذیت کرده.ماجرا از روزی شروع شد که کارگرها اومدن تو خونه ما تا وسایل رو ببرن.انگار این بچه فهمیده بود اینا خیلی غریبه ن.چون اصلا بهشون یه لبخند خشک و خالی هم تحویل نمیداد.بعد هم همش چسبیده بود به من و باباش.البته چند روز قبل هم که دیگه خونه از شکل و شمایل خونه خودمون در اومده بود و همه جا ریخت و پاش بود و در و دیوار هم لخت فهمیده بود یه خبراییه و بد قلقی رو شروع کرده بود ولی با اسباب کشی به اوجش رسید و شب اول تو این خونه گفتیم بچه غریبی میکنه بذاریم شب پیش خودمون بخوابه.تا سه صبح هر ده دقیقه یه بار یه نقی زد و  ساعت سه تا چهار اینقدر گریه کرد و گفت راه برین و تکونم بدین که دیگه از خواب غش کرد.تو این فاصله من رو تختیش رو انداختم و بامپر هاش رو بستم که شاید رو تخت خودش بیشتر احساس امنیت کنه که همین طور هم شد و تا صبح خوابید.ولی گریه و زاری روزانه ادامه داشت و داره.فقط بغل اونم نشین فقط راه برو وگرنه منم از پشت کمرم رو خم میکنم و خودم رو آویزون که کلافه ت کنم.اگه رضایت هم بده که تو بغل نباشه باید دقیقا جلوی چشماش باشیم و نگاهش کنیم وگرنه بازم مکافات داریم. از موقع خواب و ماجراهاش هم نمیگم که آبروی دخترم میره.

از خودم هم که بگم خسته خسته خسته.هرچی کارتون باز میکنم بازم هست.هرچی میچینم بازم دورو برم شلوغه.هر چی جارو میزنم بازم کثیفه.هر چی میخرم بازم یه چیزی کمه و الی آخر......

پ.ن:غریبی با خونه جدید یه طرف در آوردن دندون و کار نکردن شکم این بچه هم یه طرف.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 18:41  توسط گلدونه  | 

دختر مامی

یه دختر دارم شاه نداره                       صورتی داره ماه نداره              

شاینا خانم روز شنبه دوازدهم آگوست ساعت نه و سی نه دقیقه شب با قد پنجاه و دو سانت و وزن چهار کیلو و صد و پنجاه و هفت بدنیا اومد.

تولدت مبارک دختر مامی.

 

یادتونه این پست رو.ای چقدر خاطره واسم زنده شد.جیگرترینش هم همین بود که بالا گذاشتم.

ای خدا مامی جونم خیلی دوست دارم دخترک عزیزم.اون موقع چقدر کوچولو بودی و الان چقدر به نظرم خانوم میای.ای خدا شکرت.ممنونم.از همه چی.

دیگه جدی جدی خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظ.

پ.ن:با تمام کارهایی که دارم نشستم آرشیو رو منتقل کردم.تازه یه پست هم گذاشتم.آفرین به خودم.

دیگه خداحافظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظ.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 17:51  توسط گلدونه  | 

صبح پا شدم دیدم هنوز اینترنت سر جاشه و گوش شیطون کر قطعش نکردن.شاید یادشون رفته!!گفتم یه پستی بذارم که لذت اینترنت داشتنم کامل بشه.

خوب جا داره اول از همه دوستام که بهم دلگرمی دادن تشکر کنم و یه تشکر مخصوص برای یکی از خواننده های وبلاگتون که لطف کردن و آرشیو من رو پیدا کردن.نمیدونین وقتی از صبح رفتی تورنتو دنبال کارهات و بعد هم  بری برلینگتن تو آیکیا منتظر شوهر جان بمونی تا خودش با قطار بیاد و تو زود تر اومدی که تو ترافیک گیر نکنین و بعد خسته از کار و هیجان و بعد علافی و طبعا خرید از آیکیا شب بیای خونه ببینی نه تنها اینترنت قطع نشده بلکه یه دوست ندیده لطف کرده تمام آرشیو رو برات تو یه وبلاگ دیگه گذاشته.آخ میچسبه.همین میشه که ساعت هشت شب بچه رو میدی دست باباش  و خودت میری تخت می خوابی تا صبح.اونم با آرامشی بس غیر قابل وصف. 

دنیا رو میبینین تا یه کوچولو دل زده شدم از وبلاگ نویسی چجوری بهم انرژی دادین و فکر ننوشتن وبلاگ رو از سرم انداختین.جوری که روزی که اصلا قرار نبوده وبلاگ بنویسی و تازه یه سری خداحافظی هم کردی بازم بیای تند تند بنویسی که دلت باز شه.آخی چه خوبه.

دیگه یه چیزی هم می خواستم از شاینا بگم خیلی وقته یادم میره.تقریبا از همون یکی دو ماهگیش صدای تکون دادن شیشه شیرش رو میشناخت.بعد از پنج ماه و نیمگی تا شیشه رو دستمون میدید پستونک مبارک رو از دهن تف میکرد تا شیشه رو جایگزین کنه.شیشه هایی که واسه شاینا استفاده میکنم از ایناست که توش هر سری باید از این کیسه های پلاستیکی یک بار مصرف (لاینر)بذاریم که به نظر من خیلی بهداشتی تره و واسه آدم تنبلا ساختن.حالا وروجک تا سراغ لاینر میرم و آب توش بریزم هم متوجه میشه که زنگ غذاست  و ممه ش رو شوت میکنه هر جا که شد.تازگیها ظرف غذاش و قاشقش و حتی شیشه هایی که غذای بچه توشه رو میشناسه و بازم همون قضیه دست و پا و ممه تکرار میشه.همچیین هم پا دوچرخه میزنه که یکی ندونه فکر میکنه بچه مون تا حالا چند تا کاپ از مسابقات شنا گرفته.

حالا از خراب کاریاش بگم.اول بگم که تازگیها بهش آبمیوه میدم.خوبی آبمیوه ها هم اینه که سرشون سر شیشه می خوره و واسه وقتایی که بیرونی چیز خوبیه.(بماند که چون سر شیشه ای که می خوره از این باریکاست و سر شیشه ای که شاینا عادت کرده از این پهناست روزای اول بلد نبود باهاش بخوره و هنوزم لباش کج و کوله روی سر شیشه قرار میگیره.)حالا شنبه گذشته که رفته بودیم بیرون شاینا تو کالسکه از ظهر تا عصر لم داده بود و صداش هم در نمی اومد.دیگه کیف میکرد همه چیزایی که دوست داره باهم داشت.تو کالسکه تمام مدت در حرکت بود.مامیش جلوی چشمش بود.ددر هم بود.هی هم مردم می اومدن (یعنی همیشه میان)واسش ابراز احساسات میکنن و دختر ما هم به همشون لبخند میزنه و نشون میده که من هیچی دندون ندارم.خلاصه دخترم همون جا نهارش رو خورد و شیر خورد و خوابید و با دو تا اسباب بازیش بازی کرد.تا عصری به پیشنهاد من قرار شد تو همون مال شام بخوریم که نخوایم دو ساعت دیگه تو خونه آشپزی راه بندازیم (بندازم!!!)یه شیشه آبمیوه هم دادم دست شاینا تا ما شام می خوریم اونم آبمیوه بخوره.خوب در همون بدو شروع غذا یه چیزی از اون بالا با سرعت روی زمین پرتاب شد و مامی و بابای بیچاره یک باره یادشون اومد به به دخترشون داره بزرگ میشه و تازه اول خرابکاریشه.خانومی شیشه آبمیوه رو از کالسکه انداخت پایین و شیشه مربوطه به هزاران تیکه تبدیل شد.جوری که حتی نمیشد سر شیشه رو ازش باز کرد و همش باهم روانه سطل آشغال شد.خلاصه من و محمد به تکاپو افتادیم.من خورده شیشه هایی که میشد رو با دست جمع کردم و محمد هم رفت بگه که بیان تمیز کنن تا مردم لیز نخورن و چسبناک نشه.خلاصه ما هم وارد کلوپ مامان باباهایی شدیم که همیشه موقع غذا خوردن یا باید بچه رو ببرن دستشویی یا  فرش خونه صاحب خونه رو که روش نوشابه ریخته بوده بسابن.

خراب کاری بعدی که نمیشه بهش خرابکاری گفت دیروز بود.رفته بودیم تو یه شرکت خیلی آروم که شاید تو چندین سال کارشون شاینا اولین بچه ای بود که با مامان باباش پاش به اونجا باز شده بود.اولش بهش شیر دادم بعد که تموم شد وقتی طرف داشت خیلی رسمی با ما حرف میزد شاینا همراهش همخونی میکرد و آواز سر داده بود.بعد هم دم به دقه (دقیقه)عروسکش رو می نداخت پایین که من بهش بدم.تا اینجاش بازم مهم نبود.یواش یواش حوصله اش سر رفت و نق نق کرد .منم دیدم بهترین راه اینه که بغلش کنم تا ساکت بشه تا بغلش کردم همه شیری که خورده بود رو بالا آورد و ریخت رو لباسش که شانس آوردیم کارمون زود تموم شد وگرنه اطاقشون رو بوی شیر ور میداشت.خدا رو شکر بازم شعورشون میرسه که بچه ست دیگه از قصد که این کارا رو نمیکنه.ولی جالب این بود که شاینا از همون بچگیش هم خیلی به ندرت بعد از شیر خوردن بالا میاره.همون موقع هم که منتظر آقاهه بودیم به محمد گفتم حالا خوبه شاینا وسط حرفای یارو آروغ بزنه بعد محمد گفت نه رو تو بالا بیاره خنده دار تره.(آخه بدجنسی در چه حد؟؟)خلاصه اینم از عواقب زندگی در خارج از کشور که نمیدونی واسه یک ساعتی که باید بری همچین جایی مزاحم کی بشی و بچه رو دست کی بسپاری.البته هستن جاهایی که بچه رو واسه دو سه ساعت نگه میدارن ولی نا آشنایی من به اون منطقه که بودیم و از اون مهمتر آخه من تا حالا دلم نیومده بچه م رو دستشون بسپارم مخصوصا این روزا که حتی وقتی بغل باباشه و من از جلوی چشمش رد میشم میرم تو اطاق گریه میکنه واقعا دلم نمی اد و اصلا واسم مهم نیست بقیه چی فکر میکنن.البته بماند که همون اول ازشون معذرت خواهی کردیم و خانومه گفت هیچ وقت بخاطر بچه ت معذرت نخواه.همه ما این روزا رو داشتیم.آقاهه هم کلی از بچه های خودش گفت و آخرش هم گفت من سه تا دارم ولی شما بیشتر از دو تا نیارین.ما هم گفتیم چشم.حالا نمیدونم تجربه خودش رو در اختیارمون گذاشت یا مارو پدر مادری ندید که عهده سه تا بچه بر بیاییم.

دیگه جدی جدی خداحافظ.خوش باشین و خوش بگذرونین تا من برگردم.

پ.ن:الان با محمد صحبت کردم ظاهرا دخترمون دیشب یکی دو ساعتی بابا رو معطل کرده تا بخوابه.همش هم از بابایی می خواسته من رو راه ببر و نشین ولی آخرش با یه تشکر خستگی رو از تن بابایی در آورده.سرش رو گذاشته رو شونه بابا یه دستش دور گردن بابا و لالالالالالالالالا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 17:29  توسط گلدونه  | 

از دیروز صبح تا حالا اعصابم ریخته بهم.بلاگفای بی شخصیت وبلاگ گلدونه رو مسدود کرده.شدیدا بهم برخورده.هر سری بازش میکنم فکر میکنم اگه یکی این پیغام مسخره رو ببینه فکر میکنه مگه چی نوشته بودم که اینقدر خلاف قوانین بلاگفا بوده.حالا اینش به درک.آرشیوم هم پرید.نمیگم توش قطعه هنری داشتم یا دست نوشته های ادبی .واسه من اون نوشته ها خیلی خیلی با ارزش تر بود.تمام خاطرات بارداریم چکاپ های ماهانه اضافه وزنهام تولد شاینا تغییراتش آی خدا دارم آتیش میگیرم از حرص.

اصلا چرا همه گیر دادن به این وبلاگ بیچاره.اول که زدن تو ایران ف ی ل ت ر ش کردن الانم که نابودش کردن.

جالبه چند وقته بازم به این دل بی صاحابم افتاده بود که این آرشیو رو سیو کنم به این سرویسهای ایرانی نمیشه اعتماد کرد.یه روز میبینی سرخود وبلاگ رو حذف میکنن.که دقیقا هم همینطور شد.خدا رو شکر چیزی هم به اسم Customer Service هم که وجود نداره.واسشون ایمیل زدم که بابا این چه وضعیه الحمد الله هزار ماشالاه تا حالا صد باره جوابم رو دادن و معذرت خواهی کردن.ارواح شکمشون.

از فردا هم دیگه اینترنت نداریم تا بریم خونه جدید و بیان وصلش کنن.حالا من چجوری پیگیری کنم که بی انصافا لا اقل آرشیوم رو بهم برگردونین.

برم یه فکری به حال آرشیو همین چند ماهی که اینجا دارم بکنم تا نزدن در اینجا رو هم تخته کنن.

اصلا با این رفتارهای زشتشون آدم رو از شوق وبلاگ داری میندازن.در حالا حاضر فکر میکنم شاید دیگه ننویسم.شایدم به کوری چشم دشمنان هم شده تو یه سرویس غیر ایرانی وبلاگ باز کنم و خودم رو از شر اینا خلاص کنم.

ببین با روحیه آدم چی کار میکنن هااااا.چند روز بود داشتم به ایران رفتن فکر می کردم و کلی ذوق و شوق داشتم.الان فکر میکنم برم ایران که چی بشه که هی سر هر موضوع مسخره ای حرصم در بیاد.وقتی قراره این کله دنیا هم از دست سرویسهاشون حرص بخوری اونجا بری دو روزه از دست میره.دروغ میگم.

فعلا خداحافظ دوستای مهربونم تا خونه جدید شهر جدید و اینترنت جدید.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 17:23  توسط گلدونه  | 

ای خدا اگه بدونین شاینا چجوری خوابیده.بعد از یه قلت همون طوری دمری موند.دستش هم زیر تنش بود.بدنش یواش یواش شل شد و یه نق زد.منم دستش رو از زیر تنش در آوردم دخترک تو همون حال خوابش برد.ای خدا عزیزم.

 

یه بساطی شده دیدنی.حالا که قلت زدن رو یاد گرفته همش مشغوله چرخیدنه.یه چرخ میزنه بعد که دمر شد گیر میکنه و چون اصلا نمی تونه تحمل کنه نق نق میکنه که بیاین نجاتم بدین.تا طاق بازش میکنیم بازم قلت میزنه.این شده برنامه هر روز ما.واسه همین هم واسم عجیبه که چطوری تونسته دمر رو تحمل کنه و تازه خوابش هم ببره.

زیر اندازش هم که میبینین اینقدر نا صافه واسه اینکه یه پروانه عروسکی بهش وصله که شاینا میگیره میکشتش و زیر انداز رو جمع میکنه.روزی هزار بار هم این زیر انداز رو مرتب میکنم.خلاصه ماجراها داریم باهاش.

یه عادت دیگه هم که پیدا کرده و من و باباش میمیریم واسش اینه که یه وری می خوابه.مثل آدم بزرگا به پهلو می خوابه.صبح ها که بیدار میشم میبینم به پهلوست در حالی که شب به پشت خوابیده بوده.دیوونه شم بخدا.

شاینا دیگه از ساعت هفت هفت و نیم خوابش میگیره .منم معمولا بهش یه غذایی میدم که سنگین بشه و پشت بندش یه شیشه شیر که خوابش میبره.حالا اگه نخوابه هم میذارمش رو تختش.ناز نازیش میکنم و بوس و دوست دارم و آخرشم کتاب پارچه ایش رو میدم دستش و میام بیرون.خودش تا یه مدتی با کتابه مشغوله و صدای خش خشش میاد.بعد خوابش میبره.عاشق اینم که از لای دستای کوچولوش کتابش یا هر اسباب بازی دیگه ای رو در بیارم.مثل بچه شیطونا با اسباب بازی خوابش میبره.خیلی کیف داره روش رو مرتب کنم.پیشونیش رو ببوسم و اسباب بزیش رو از دستش بگیرم.

بعد هم که می خوابه مثل ساعت میچرخه.اگه به درازای تخت بذارمش فردا صبح به پهنای تخت خوابه.تازگیها هم خودش نصف شب پا میشه ممه ش رو میذاره دهنش و می خوابه.یه بار که محمد رفته  بالا سرش دیده ممه اون ور تخت پایین پاش افتاده.فردا صبح ممه تو دهنش بوده و خودش هم به پهلو و پهنای تخت خواب.

حالا مامان شاینا هم این روزا دست کمی نداره.شبا دیگه ساعت نه که میشه من می خوام بمیرم از خواب.دیشب رکورد زدم ساعت هفت و نیم خوابیدم.به محمد گفتم واسم یه لحاف بیار من رو مبل دراز میکشم.بعد دیدم شاینا سر و صدا میکنه و صدای خنده های سریال های تلویزیون تو مغزم میکوبید پا شدم اومدم تو اطاق مثلا یه چرت بزنم.رسما خوابیدم تا صبح. این روزا حسابی مشغولم و عصرا خسته خسته ام.روزی چند تا کارتون میبندم و جمع جور میکنم.کلی چیز دور میریزم و کلی هم میذارم که ببخشم.یکی از مزایای اسباب کشی همینه ها.هر چی دور خودت جمع کردی که عمری هم بدرد نمی خوره و اون روز مبادا هیچ وقت نمی اد رد میکنی بره پی کارش.

بیشتر وسایل آشپز خونه رو بستم.نمک و ادوایه های لازم رو ریختم تو کیسه های کوچولو و مازادش رو جمع کردم.مونده ظرف و ظروف این چند وقته که دیگه روز آخر میبندم.

یه روزم هر چی تابلو به درو دیوار بود جمع کردم.اونایی که میشد تو جعبه گذاشتم بقیه اش رو هم باید دورش روزنامه بپیچم که با دست ببریم.آباژورها هم جزو چیزاییه که باید با دست برده بشه.اطمینان نمی کنم بدم دست بار برها.خونمون خیلی خالی شده.لخت شده.مخصوصا که پرده ها رو هم باز کردم و از نظر من پرده خونه مثل اون خط حاشیه مشکیه که آخر نقاشی دورش میکشی.الان فقط همون لوردراپه های ساختمون بهشه که مال ما نیست.احساس میکنم خونه از قبل دیواراش سفید تر شده.باید برم از این نایلونهای تق تقی بخرم(بابل رپ)دور بعضی چیزامون بپیچم.تو این گیر و دار هم دیروز هم کارتون هم چسب کارتون هم روز نامه هام تموم شد.این یعنی اینکه تا عصر کاری ندارم بکنم.

این هفته می خواستیم بریم پیش خواهرم که نمیشه.۲۸۰۰ نفر از کارمند های شرکتی در همیلتون که بنزین میداده اعتصاب کردن این طرفا همه پمپ بنزینا تعطیله.فقط یکی دو تاش بازه که اونام خیلی شلوغه.از طرفی مثل اینکه بازم قراره طوفان بشه و مضاف بر اینکه آخرین تعطیلی قبل از اسباب کشیه و باید تمام وسایل جمع و جور بشه.برنامه ریزیهای لازم بشه و هزار و یک کار دیگه.

این اسباب کشی نهمین یا دهمین اسباب کشی ما در عرض سه سال و نیم هست.تازه دو تا کشور عوض شده و اینم سومین شهریه که داریم بهش اسباب میبریم .ببینیم چند وقت اینجا دوام میاریم.

عجیب وقتی بچه خوابه آدم آرامش میگیره نه؟

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:38  توسط گلدونه  | 

سلام نقطه

دخترک در شش ماه و یک روزگی از سمت چپ چرخید نقطه

واکسن شش ماهگی زده شد نقطه

قد و وزن به لطف خدا رشد کافی داشته است نقطه

به دستور خانوم دکتر خوردن انواع سبزیجات و میوه جات آزاد گردید نقطه

عاشق آبمیوه هست نقطه

خوش باشین نقطه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:36  توسط گلدونه  |