آخ بچه م دیشب خیلی بی تابی میکرد.ولی شب از ساعت ده خوابید همین الان بابام رفت بالا سرش دید بیداره.تا صبح هم اصلا بیدار نشده بود.برم بهش صبحانه بدم.این عکس فیلسوف و پدربزرگ خواب.
اول بگم که شاینا گل ما دیگه مثل خانومهای بزرگ بزرگ میشینه.هنوز یه کوچولو ولی شله هاااا.یعنی هنوزم باید کنارش نشست تا یه وری غش نکنه.اوایل خودش هم فهمیده بود که یه کار عجیب و تازه انجام میداد چون فوری ذوق می کرد و نانای نایش هوا میشه.باباش که میگه تو نشستن رو یاد بگیر بعد بهش بال و پر بده و نشسته نانای کن.اینقدر قرطیه که نگو.با هر صدایی نانای میکنه.از آهنگ بگیر تا صدای سرفه یا گریه بچه.
این یک ماه شاینا تو سه مرحله ذوق مرگم کرده.اولش وقتی بغل بابا یا خاله هست و من از کنارش رد میشم شروع میکنه به دست و پا زدن و اگه توجهی نکنم نق نق میکنه تا بغلش کنم.وای که چه کیفی داره.بد جنسیه ولی کیف میکنم با چشماش التماس میکنه بغلش کنم.مرحله بعدی وقتی بود که یه بچه دیگه رو بغل کردم شدیدا حسودی کرد و نق ش هوا شد.مرحله آخر هم وقتی بود که واسه بار اول خودش رو از بغل باباییش پرت کرد تو بغلم.این دیگه آخرش بود.یعنی اگه دیدین یکی رو آسمونا داشت از این ابر به اون ابر میپرید بدونین کسی نیست غیر از گلدونه ذوق زده.
فکر کنم تازه قسمت شیرین ماجرای مامان شدن شروع شده.تازه داره باورم میشه که من یک مامانم و یک بچه هست که شدیدا با وجود من احساس آرامش میکنه.البته بماند که خیلی وابسته شده و شدیدا بهم چسبیده.اون یک هفته ای که خونه خواهرم بودیم همش تو بغلم نق نق میکرد.نمیدونم واقعا باباش رو می خواست یا مشکلش چیز دیگه ای بود.آخه تا اومدیم خونه خودمون و باباییش رو دید خیلی زیاد ابراز احساسات کرد و دست و پای مفصلی هم زد.فوری هم رفت سراغ گردن بند بابایی.آخر سر نوکش رو میکنه تو چشم و چارش این بچه.اصلا به دو تا چیز گیر میده یکی همین گردن بند باباشه یکی هم این کاپشن شلوار هایی که من تو خونه میپوشم.دیدین کلاهشون بند داره.این بند همیشه تو دست دخترک ماست.تا بغلش میکنم دنبال بند میگرده.مثلا جلوی تلویزیون تو بغلم دو ساعت خوابه و این بند هم تو دستشه تا میذارمش سر جاش و بند رو از دستش در میارم بیدار میشه و گریه میکنه.انگار که با این بند آرامش بگیره هااا.یا مثلا خوابیده تو تختش یه نق می زنه تا من برم ممه ش رو بذارم تو دهنش و دوباره بخوابه.امان از وقتی که دراین لحظه که خم شدم بند مبارک آویزون بشه.خواب از سرش میپره تو باقالیاااااا.
بچه م مثل گوشواره ندیده ها یه بار که گوشواره گوشم کردم تمام صورتم رو تیکه تیکه کرد.آخه با دستش هی صورتم رو برمیگردوند اون طرف که دستش به گوشم برسه و گوشواره رو بکشه.بیچاره صورتم که تیکه تیکه شد و بیچاره گوشم که کش اومد.
دیگه چی می خواستم بگمممممم.دیگه دیگه......نمیدونم چرا از دندون خبری نیست.همچنان پیت بی دندون مونده.هر روز میگم اخلاقش خراب شده مال دندونشه و امروز دیگه سر میزنه ولی بازم از دندون خبری نیست.
بچه که بودم به زبون درازی معروف بودم هم ظاهرا حاضر جواب بودم که طبیعتا اینقدر بهم گفتن حاضر جوابی کار بدیه نطقم کور شده و الان بعد سه روز میگم اه کاش سه روز پیش به یارو این رو گفته بودم و این جواب رو میدادم.از نظر فیزیکی هم زبونم واسه خودش سری تو سرا داشته.حالا دخترک هم به من رفته.همیشه یه تیکه زبونش بیرونه.به نظر میاد که تو دهنش اون تیکه جا نمیشه و بیرون میمونه.خدا کنه اون یکی نوع زبون درازیش هم به من بره ولی من همه سعیم رو میکنم که واسش این خصلت رو حفظ کنم تا بعدا مثل من صد روز بعد جواب طرف یادش نیاد..(ظاهرا محمد هم دچار همین مشکل من بوده.)
آها این رو بگم.آقا این خواهر زاده کوچیکه ما عاشق برنامه four square هست.جالبه که این برنامه از چهار گروه تشکیل شده که این بچه از یکی از این گروهها بدش میاد.همون گروه کپتان هاپ.لباسای آبی میپوشن و زمینه پشتشون نارنجیه.این مدت که خونه خواهرم بودیم شاینا هم این برنامه رو میدید.(البته نه تنها شاینا بلکه آدم بزرگها هم محکوم به دیدن بودیم اونم نه یکبار در روز بلکه صدها و هزاران هااااا)جالب اینجاست که شاینا هم عاشق این برنامه شده و تمام مدت چشم ور نمیداره ولی تا همین کپتان هاپ میاد (همون هاپلو هپلی هپلی هاپ هوپلا هوپلا هوپ هوپ)این وروجک هم شروع به غر غر میکنه.نمیدونم چی تو این گروهش هست که این دو تا دوست ندارن.شاید ترکیب رنگها یا شاید نوع حرکتشون.هر چی هست که خیلی بامزه جفتشون میشستن جلوی تلویزیون و فور اسکور میدیدن.تا هم تموم میشد یه غر همراه با یه حرکت کششی بدن که برامون از اول بذارین.ای وایییییییی بازم از اول.
یه اتفاق بامزه الان افتاد.رفتم واسه خودمون چایی ریختم و واسه شاینا هم شیر درست کردم.شاینا بغل باباش بود و تا شیشه رو تو سینی دید صورتش رو آورد جلو که با دهن شیشه رو بگیره و اصلا به عقلش قد نداد که باید با دست بگیره.منم که بدجنس وایسادم ببینم اخرش چی میشه هیچی آخرش گریه ش در اومد چون هر کاری میکرد دهنش به سینی نمی رسید.
اینم چند تا عکس جانانه از شاینا خانوم هشت ماهه.
شاینا شب سال تحویل
انتظار در فرودگاه
ووی مامی جونم چرا چشمات رو گرد کردی؟؟؟؟
آی فدای خنده
آی قربون خنده
نه به اینکه تو زمستون هیچی بهم نمی پوشوندین نه به حالا که اینقدر پوشوندین که لپام گل انداخته و موهای عرقیم فرفری شده.
شاینا در چاینیز رستوران.
بابا این نایاگرا هم که همیشه سرده.
همچین بعد از این عکس کله ش خورد رو زمین که نگو.
اینم بازی نشستنکی
اینم پایان ماجرا
خوش باشین.
شب اول چهار شنبه سوری بود.تو همون شلوغ پلوغی اسباب کشی تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چه خبره.اول یک مقدار زیادی کارتون و یونولیت رو رفتیم سر به نیست کردیم که عین آینه دق جلوی چشمای من بودن بعد هم خودمون رو رسوندیم به همون میدون نمیدونم چی چی که همه جمع بودن.شب خوبی بود.یعنی بیشتر واسمون جالب بود.بعد از چند سال که تو یه محیط به این ایرانی ای خارج از ایران رفته بودیم.همه دور و برم فارسی حرف میزدن .خودمون هم همش حواسمون به حرفامون بود.(و البته تو تورنتو همیشه دیگه باید حواسمون باشه)به قول بابای ممل آمریکایی دیگه باس مبادی آداب بود.هنوز یه احساس دوگانه ای دارم.مدتهاست تو این محیط نبودم (بدلیل زندگی تو ابوظبی و شهرای کوچیک تورنتو که تعداد ایرانیها خیلی کمه)و کم و بیش احساس معذبی میکنم.حتما عادت میشه.بگذریم.سر آتیش بازی اول شاینا حسابی ترسید و گریه زاری حسابیی راه انداخت.سر آتیش بازی دوم هم خواب بود ولی با هر صداش بدنش رو جمع میکرد.البته ما دیگه داشتیم بر میگشتیم به سمت ماشین.
حالا یه چیز باحال تعریف کنم.ما داشتیم میرفتیم سمت شلوغی و جمعیت.دست نوژن رو گرفته بودم و شاینا هم بغلم بود و نامی (خواهر زاده هام)بغل محمد.همون موقع مجری برنامه داشت یکی یکی اسم شهرا رو میگفت و مردم اون شهر هورا میکشیدن به تهران که رسید همین طور که دنبال محمد راه میرفتم یک اوووووووووووووووو ی بلند به افتخار تهران کشیدم.همون موقع یه خانومی بغلم گفت ماشالاه دیگه بزرگ شدی (با یه اشاره به نوژن) بچه به این بزرگی داری.(اشاره به شاینا)اوا یکی هم که تو بغلته.(چشمش افتاد به محمد که دنبالش میرفتم و نامی رو دید)وای بعد سه تا بچه چه روحیه ای داری ماشالاه.(ای بابا گیر دادی خانوماااااا)
خلاصه شب دوم خاطره انگیز مهمونی سال نو بود که بازم دخترک لحظه سال تحویل که همه بازم اوووووووووووووو کشیدن ترسید.تا شب هم هی این کفشای بد بخت رو از پاش در می اورد و من بیچاره همش حساب کفشاش رو داشتم که یه لنگه ش گم نشه.شب خوبی بود و از اون بهتر جمعی که باهاشون بودیم خیلی خودمونی بود و همه پیچ و مهره شون از مال ما شلتر.بازم بعد از چهار سال این اولین عیدی بود که لحظه سال تحویلش رو حس کردم.
شب سوم شبی بود که محمد واسه من و بابام بلیط شبح اپرا خریده بود که به یاد ایام گذشته که باهم هرچی تاتر خوب می اومد میرفتیم بریم یه صفایی به بخش فرهنگی مغزمون بدیم ولی بابام سرمای شدیدی خورده بود و سرفه های زیادی می کرد و می کنه که قرار شد بخاطر اینکه بقیه تو سالن کلافه نشن و خودش معذب نباشه بابا شاینا رو نگه داره و من و محمد بریم.اولش خیلی دلم گرفته بود که بابام نمیاد ولی بعد از مدتها با محمد دو تایی رفتیم بیرون و باهم وقت گذروندیم.فقط خودمون دوتا و این خیلی چسبید.نگرانی هم از بابت شاینا نداشتم.بابام همش میگفت نگران نباش ولی دروغ چرا من اونطورها نگران شاینا نبودم.چون میدونستم بابام نمی ذاره یه نق کوچولو بزنه حتی اگه شده تمام مدتی که نبودیم رو بغلش کنه و دور خونه بچرخونه.بخواین حساب کنین بیشتر نگران بابام بودم که نکنه شاینا خسته ش کنه.اپرا هم معرکه بود.تا دلتون بخواد با شکوه.پای تلفن به بابام میگفتم اگه به پری صابری (کارگردان تاتر) از بیست بیست بدی به این باید از بیست بدی هفتصد و پنجاه.چه دکوری و چه صحنه سازیی.وای اصلا واسم قابل وصف نیست.خیلی خوب بود.تا آخر عمرم یادم میمونه.من ابوظبی که بودیم اپرا رفتم.اون اپرای عروسی فیگارو بود ولی این کجا و آن کجا.
اگه دوست دارین میتونین تو گوگل چند تیکه از صحنه هاش رو ببینین ولی بازم این فیلهای تاریک بد کیفیت کجا و اجرای زنده کجا.
فکر کنم حالا حالاها باهاش شارژ باشم.چقدر تاتر من رو ریلکس میکنه خدا جون.خدا بازم از این برنامه ها قسمتمون کنه.
مثل همیشه شاد باشین.خوش باشین و به خودتون خوش بگذرونین.گور بابای غم دنیا.
تا یکی دو ساعت دیگه حرکت میکنیم به سمت ولایت جدیدمون.من و شاینا و بابام.این هفته نوبت خونه ماست.طفلی بابام که باید هر هفته از این شهر به اون شهر تو جاده ها باشه.
دلمان هم واسه شوهر محترم یک نخود شده.دخترک که کشته من رو.اینقدر غر غرو شده که نگو.فکر کنم تجربه خوبی بود واسم.به این نتیجه رسیدم که بدون محمد ایران رفتن یه خریت به تمام معناست.پدر جدم در اومد با این بچه همش تو بغل.بازم خوبه صبحا که پا میشه میدمش به بابام و خودم شیرجه میرم تو رخت خوابم که بقیه خوابای نازنینم رو ببینم.دیشب هم نصف شب داشتم یه خواب خیلی خوب میدیدم که الان یادم نیست چی بود ولی فقط یادمه که با نق شاینا از خواب بیدار شدم و کلی هم شاکی که چرا نق بی خود میزنی نمی ذاری آدم دو کلوم خواب حسابی ببینه.
دیگه اینکه مامانم که اینجا بود با ۴ تا نوه هاش بردیمشون آتلیه یه عکس خوشگل گرفتن.اینقدر شاینا و نارا کوچولو هستن که خدا میدونه.نارا که تو عکس خوابیده با اون دامن جینش.همه جین پوشیده بودن با تی شرت سفید.دیشب همین عکس رو با بابام تکرار کردیم.این دفعه پدر بزرگ و نوه ها.بچه ها سبز پوشیدن و بابا بزرگ سفید.این دفعه هم با جین.شاینا و نارا بزرگتر شدن و دیگه تو بغل نیستن.خانومه واسشون جا درست کرد و دو تایی جلو نشستن.بلوز هاشون هم مثل همدیگه ست.مثل دو قلوها با این تفاوت که دو ماه اختلاف دارن و شاینا به قول اینا She is big!! و نارا به قول من نقلی.
خوب اهل خونه برگشتن.من برم تا دخترک رو که کف زمین خوابوندم رو له نکردن نجاتش بدم.
رفتم خونه بیشتر میام اینطرفا.
بای بای
بچه ها تورو خدا ببخشید به هیچکس تبریک عید نگفتم.اولا که درگیر جابه جایی بودم و حالا هم که بابام اومده و مشغول.منم بابایی.
شاینا هم شب عید نانایی یاد گرفت.الانم که همش مشغول قر دادن ه.واسش مورچه دارم رو می خونم و اونم قر میریزه.تا بابام رو هم دید خونش جوشید و پرید بغلش.راستی شما خون جوشیدن میدونین چیه یا این اصطلاح مامان بزرگ خدا بیامرزه من بوده؟
خوب دیگه من برم که خواهرم صد بار صدام کرد.