سرم اندازه تک تک موهای رو کله م شلوغ بود.اندازه همون موها هم کار ریخته بود رو سرم.که الان نصفش انجام شده یعنی الان مدل گری کار ریخته رو سرم.اینقدر که شب که سرم رو میذارم رو بالش یادم میاد که از صبح اصلا سراغ کامپیوتر نرفتم.ایمیل چک نکردم.نظرات وبلاگم رو هم تایید نکردم.تا بخوام به این فکر کنم که کی آپ کرده و من نخوندم از خسته گی خوابم برده و دارم خواب هفت پادشاه رو میبینم.اینقدر زود گذشت این دو ماه اخیر که خودم هم باورم نمیشه دخترکم هشت ماهه شده.
اول بگم که شاینا گل ما دیگه مثل خانومهای بزرگ بزرگ میشینه.هنوز یه کوچولو ولی شله هاااا.یعنی هنوزم باید کنارش نشست تا یه وری غش نکنه.اوایل خودش هم فهمیده بود که یه کار عجیب و تازه انجام میداد چون فوری ذوق می کرد و نانای نایش هوا میشه.باباش که میگه تو نشستن رو یاد بگیر بعد بهش بال و پر بده و نشسته نانای کن.اینقدر قرطیه که نگو.با هر صدایی نانای میکنه.از آهنگ بگیر تا صدای سرفه یا گریه بچه.
این یک ماه شاینا تو سه مرحله ذوق مرگم کرده.اولش وقتی بغل بابا یا خاله هست و من از کنارش رد میشم شروع میکنه به دست و پا زدن و اگه توجهی نکنم نق نق میکنه تا بغلش کنم.وای که چه کیفی داره.بد جنسیه ولی کیف میکنم با چشماش التماس میکنه بغلش کنم.مرحله بعدی وقتی بود که یه بچه دیگه رو بغل کردم شدیدا حسودی کرد و نق ش هوا شد.مرحله آخر هم وقتی بود که واسه بار اول خودش رو از بغل باباییش پرت کرد تو بغلم.این دیگه آخرش بود.یعنی اگه دیدین یکی رو آسمونا داشت از این ابر به اون ابر میپرید بدونین کسی نیست غیر از گلدونه ذوق زده.
فکر کنم تازه قسمت شیرین ماجرای مامان شدن شروع شده.تازه داره باورم میشه که من یک مامانم و یک بچه هست که شدیدا با وجود من احساس آرامش میکنه.البته بماند که خیلی وابسته شده و شدیدا بهم چسبیده.اون یک هفته ای که خونه خواهرم بودیم همش تو بغلم نق نق میکرد.نمیدونم واقعا باباش رو می خواست یا مشکلش چیز دیگه ای بود.آخه تا اومدیم خونه خودمون و باباییش رو دید خیلی زیاد ابراز احساسات کرد و دست و پای مفصلی هم زد.فوری هم رفت سراغ گردن بند بابایی.آخر سر نوکش رو میکنه تو چشم و چارش این بچه.اصلا به دو تا چیز گیر میده یکی همین گردن بند باباشه یکی هم این کاپشن شلوار هایی که من تو خونه میپوشم.دیدین کلاهشون بند داره.این بند همیشه تو دست دخترک ماست.تا بغلش میکنم دنبال بند میگرده.مثلا جلوی تلویزیون تو بغلم دو ساعت خوابه و این بند هم تو دستشه تا میذارمش سر جاش و بند رو از دستش در میارم بیدار میشه و گریه میکنه.انگار که با این بند آرامش بگیره هااا.یا مثلا خوابیده تو تختش یه نق می زنه تا من برم ممه ش رو بذارم تو دهنش و دوباره بخوابه.امان از وقتی که دراین لحظه که خم شدم بند مبارک آویزون بشه.خواب از سرش میپره تو باقالیاااااا.
بچه م مثل گوشواره ندیده ها یه بار که گوشواره گوشم کردم تمام صورتم رو تیکه تیکه کرد.آخه با دستش هی صورتم رو برمیگردوند اون طرف که دستش به گوشم برسه و گوشواره رو بکشه.بیچاره صورتم که تیکه تیکه شد و بیچاره گوشم که کش اومد.
دیگه چی می خواستم بگمممممم.دیگه دیگه......نمیدونم چرا از دندون خبری نیست.همچنان پیت بی دندون مونده.هر روز میگم اخلاقش خراب شده مال دندونشه و امروز دیگه سر میزنه ولی بازم از دندون خبری نیست.
بچه که بودم به زبون درازی معروف بودم هم ظاهرا حاضر جواب بودم که طبیعتا اینقدر بهم گفتن حاضر جوابی کار بدیه نطقم کور شده و الان بعد سه روز میگم اه کاش سه روز پیش به یارو این رو گفته بودم و این جواب رو میدادم.از نظر فیزیکی هم زبونم واسه خودش سری تو سرا داشته.حالا دخترک هم به من رفته.همیشه یه تیکه زبونش بیرونه.به نظر میاد که تو دهنش اون تیکه جا نمیشه و بیرون میمونه.خدا کنه اون یکی نوع زبون درازیش هم به من بره ولی من همه سعیم رو میکنم که واسش این خصلت رو حفظ کنم تا بعدا مثل من صد روز بعد جواب طرف یادش نیاد..(ظاهرا محمد هم دچار همین مشکل من بوده.)
آها این رو بگم.آقا این خواهر زاده کوچیکه ما عاشق برنامه four square هست.جالبه که این برنامه از چهار گروه تشکیل شده که این بچه از یکی از این گروهها بدش میاد.همون گروه کپتان هاپ.لباسای آبی میپوشن و زمینه پشتشون نارنجیه.این مدت که خونه خواهرم بودیم شاینا هم این برنامه رو میدید.(البته نه تنها شاینا بلکه آدم بزرگها هم محکوم به دیدن بودیم اونم نه یکبار در روز بلکه صدها و هزاران هااااا)جالب اینجاست که شاینا هم عاشق این برنامه شده و تمام مدت چشم ور نمیداره ولی تا همین کپتان هاپ میاد (همون هاپلو هپلی هپلی هاپ هوپلا هوپلا هوپ هوپ)این وروجک هم شروع به غر غر میکنه.نمیدونم چی تو این گروهش هست که این دو تا دوست ندارن.شاید ترکیب رنگها یا شاید نوع حرکتشون.هر چی هست که خیلی بامزه جفتشون میشستن جلوی تلویزیون و فور اسکور میدیدن.تا هم تموم میشد یه غر همراه با یه حرکت کششی بدن که برامون از اول بذارین.ای وایییییییی بازم از اول.
یه اتفاق بامزه الان افتاد.رفتم واسه خودمون چایی ریختم و واسه شاینا هم شیر درست کردم.شاینا بغل باباش بود و تا شیشه رو تو سینی دید صورتش رو آورد جلو که با دهن شیشه رو بگیره و اصلا به عقلش قد نداد که باید با دست بگیره.منم که بدجنس وایسادم ببینم اخرش چی میشه هیچی آخرش گریه ش در اومد چون هر کاری میکرد دهنش به سینی نمی رسید.
اینم چند تا عکس جانانه از شاینا خانوم هشت ماهه.
شاینا شب سال تحویل
انتظار در فرودگاه
ووی مامی جونم چرا چشمات رو گرد کردی؟؟؟؟
آی فدای خنده
آی قربون خنده
نه به اینکه تو زمستون هیچی بهم نمی پوشوندین نه به حالا که اینقدر پوشوندین که لپام گل انداخته و موهای عرقیم فرفری شده.
شاینا در چاینیز رستوران.
بابا این نایاگرا هم که همیشه سرده.
همچین بعد از این عکس کله ش خورد رو زمین که نگو.
اینم بازی نشستنکی
اینم پایان ماجرا
خوش باشین.