تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
خیلی پیش میاد تو خیابون شاینا جلب نظر کنه و نگاه های مردم رو به سمت خودش بکشونه.ولی   تشخیص اینکه این همون شاینای وبلاگستانه واسم خیلی جالب بود.

این عکسها هم تقدیم به لیلا جون.از دیدنتون خیلی خوشحال شدم.ایشالاه بازم همدیگه رو ببینیم.

 

بخند مامی.

 

تعجب کن مامی.

 

حالا نوبت چیه؟

 

غذا بخور مامی.

 

به به یامیییییی.

 

پ.ن:به قول بابام بچه م کلی شخصیت مشهوریه در جامعه ایرانیهای مقیم تورنتو و ما نمی دونستیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 9:38  توسط گلدونه  | 

بالاخره تصمیمم قطعی شد.دوباره دارم معلم پیانو میشم.ایران که بودم معلم پیانوم شاگرد مبتدی قبول نمیکرد و شاگردهای مبتدیش رو میفرستاد پیش ماها که پیشرفته تر بودیم. امارات هم تو مدرسه معلم موسیقی بودم و چند تا شاگرد خصوصی هم داشتم.حالا هم اینجا در همین راستا  دارم تو هفته نامه های محلی و ایرانی آگهی تدریس پیانو میدم.به دوستام هم سپرده م.خلاصه به شما هم میگم.

بشتابید بشتابید.

Goldooneh is back

برای تمام سنین.

هیچ وقت برای شروع دیر نیست.

برای اطلاعات بیشتر با ایمیل jerry_977@yahoo.com تماس بگیرید و شماره تماس خودتون رو بذارید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 7:46  توسط گلدونه  | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 0:52  توسط گلدونه  | 

دخترکم یاد گرفته یه عشوه ای میاد که بیا و ببین.اووووووووووووووووو.چشمهاش رو خیلی آروم واسه چند لحظه میبنده و باز میکنه که دل آدم رو میبره.به قول بابام قشنگ هم میدونه کی باید این جوری دلبری کنه وروجک شیطون بلا.

یاد گرفته نشسته هم خودش رو بده جلو.اگه یه سر فرش بذارمش نیم ساعت بعد اون یکی سر فرشه.عاشق ریشهای فرش هم هست.فکر کنم تا چند وقت دیگه فرشهام کچل بشن.

خدا به دادم برسه یه آتیش پاره ای بشه این دختر که پوستم رو قلفتی از ته بکنه.آی بازی گوشه آی شیطونه.

دهم وقت دکتر داشت ولی نمیدونم من از کجا فکر میکردم چهاردهم داره و وقتش رو از دست دادم.امروز تماس گرفتم و بردمس دکتر.چکاپ ماهانه رو انجام داد.قربونت برم مامی جونم که همه ازت تعریف میکنن.

یه کار پیدا کردم که واسه سابقه کارم خیلی خوب بود ولی پشیمون شدم.هم ساعت کارش خیلی بود هم هرچی فکر کردم اصلا دلم راضی نشد از حالا شاینا رو بسپارم به دست بیبی سیتر.از وقتی که این کار رو پیدا کردم همش قیافه شاینا جلوی چشمام بود که از فرط گریه تمام دور چشماش قرمز شده و داره هق هق میکنه.مریضم نه؟آخه بخدا تازگی خیلی بهم وابسته شده.یه شب که گذاشتمش خونه و رفتم بیرون وقتی برگشتم دیدم با بابایی پشت پنجره وایسادن منتظر من.نگو خانوم از وقتی من پام رو از خونه گذاشتم بیرون بهانه گرفته و می خواسته تو بغل بابایی باشه و بابا هم به هیچ کاریش نرسیده.حالا فکر کن بذارمش پیش یه بیبی سیتر دیگه دق میکنه بچه م.تازه خودم هم تند تند دلم واسش تنگ میشه.حتی وقتی میتونم بذارمش پیش بابام و یا محمد و برم یه دوری بزنم بازم دلم واسش تنگ میشه و یا اینکه میگم میبرمش با خودم که هم اون یه هوایی بخوره هم من دلم هی غش نره.همین شده که فعلا پروژه کار کردن رو انداختیم عقب.واسم فعلا شاینا مهمترین چیزه.نمی خوام هیچ وقت فکر کنه که من نبودم پیشش.نمی خوام حرفاش رو واسه کسه دیگه ای بزنه یا نصف شب که پا میشه سراغ بیبی سیترش رو بگیره.میخوام تا میشه با خودم باشه.البته تو فکرشم تو خونه شاگرد پیانو بگیرم که از نظر روحی ارضا بشم و شاینا هم پیشم باشه.

چند وقت پیش به شبنم میگفتم که خیلی با خودم مبارزه میکنم.مثلا دارم میرم بالا تو اطاق خوابها میبینم شاینا تنها تو سالنه اولش میگم وای تنهاست ولی به خودم نهیب میزنم که یعنی چی خونه شه نمیشه که هر دقیقه دنبال خودم راهش ببرم این ور اون ور که.اینجوری همش تو بغله.یا حتی تو بعضی از تمیز و کثیفیها با خودم میجنگم که نکنه وسواس بگیرم و خودم و بچه رو عصبی کنم.البته من کلا آدم بد دلی تو تمیزی و کثیفی نیستم.کلا نمی خوام به قول اینجایی ها نسبت بهش obsess بشم.البته بعضی روزا احساس میکنم شدماااااا.اگه یکی شاینا رو بغل کنه و به نظرم بیاد که بد بغلش کرده یا یه جایی بریم و من فکر کنم الانه که طرف سیگارش رو روشن کنه.خلاصه فکرم همش در حال کش و کمشه.یکی میکشه اون یکی میگه ولش کن.

زندگی رو روال تند و تند داره میگذره.اصلا نمیرسم درست و حسابی وبلاگ بخونم.کامنت گذاشتن که دیگه پیش کش.حتی دیگه تلویزیون درست و حسابی هم نمیبینم.سریالهام رو یکی در میون.(البته واسه بار هزارم)فیلم هم خیلی به ندرت.نمیدونم چراهاااا ولی نمیرسم.

دیروز هم که روز مادر بود .هی اولین بار که دیگه واقعی واقعی مامان بودم.یه جوری میشم بهش فکر میکنم.همچین ته دلم قیلی ویلی میشه.روز همه شما مامان ها هم مبارک.خیلی دستتون دارم.

شاد باشین و خوش بگذرونین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:12  توسط گلدونه  | 

الان که اینا رو می نویسم چند روز تا نه ماهگی شاینا مونده.البته پستهای ماهانه شاینا رو در طول ماه کامل میکنم آخه یادم میره همش رو بخوام یه دفعه بگم.دخترکم الان نشسته جلوی تلویزیون و کلی اسباب بازی جلوشه.یکی یکی اسباب بازیها رو مزه میکنه و میندازه اونور.هر از گاهی هم یه نگاهی به تلویزیون میندازه.شکمش هم سیره هم شیر خورده هم واسش نارنگی و سیب رو مخلوط کردم و دادم خیلی دوست داشت.

از وقتی هوا خوب شده دیگه با کارسیت جابجاش نمی کنم و از ماشین که پیاده میشیم از کار سیت درش میارم.چند وقتی هم هست که میذارمش رو این کارتها(گاریهای خرید)بشینه.آی کیف میکنم اینقدر بزرگ شده.خودشم می فهمه که یه تغییری کرده و وقتی مردم واسش ذوق میکنن خودش بیشتر ذوق میکنه و همه هنرهاش که اعم از سرسری و نانایی هست رو یکبار به اجرا در میاره و سر و کله و هیکل و دست و پاست که عقب و جلو میره.اوایل که تو کارت میشوندمش بلد نبود دستش رو بگیره به لبه کارت ولی الان یاد گرفته و خودش سفت میشینه.البته تا فرصت پیدا کنه بدش نمیاد یه مزه هم بکنه ببینه دسته کارت خوشمزه ست یا نه که البته در اکثر مواقع خوشمزه ست چون تا چشم مامی رو دور ببینه بازم مشغول میشه.فکر کنم کثیفی و چرکی خوشمزه ست دیگه نیست؟مخصوصا کارتهای یه جاهایی مثل هوم دیپو (فروشگاهیه که اگه تصمیم بگیرین خودتون الان یه خونه بسازین همه چیز رو توش پیدا میکنین.)

همچنان عاشق اسباب بازی های مختلفه.اون روز واسش یه عروسک کله گنده خریدم اینقدر دوسش داره که نگو.همش باهاش مشغوله.اسمش هم حنا خانومه .از وقتی هم که یاد گرفته کامل بشینه دیگه خوش بحالش شده و نشسته بازی میکنه.این نامی وروجک هم تا فرصت پیدا میکنه عروسک شاینا رو ور میداره و غیب میشه.شاینا هم تا عروسکش رو تو دست نامی میبینه نق نق میکنه و خودش رو میده جلو که عروسک رو از دست نامی بگیره.

زیر زمین خونه خواهرم بهشت بچه هاست.توش تا دلتون بخواد اسباب بازی و خرت و پرت بچه هاست.وقتی کوچولوها میرن اون تو میریزن و میپاشن و کسی هم بهشون هیچی نمیگه.خلاصه واسه خودشون قلمرویی دارن.حالا این دختر ما هم تازگیها پایین رو کشف کرده.میشونمش رو زمین و دورش رو پر از اسباب بازی و توپ و عروسک و هرچی که ازش سر و صدا در بیاد میکنم.واسه خودش یک ساعتی مشغوله.

تا خاله ش رو میبینه سرسری رو شروع میکنه.بسکه خاله بهش گفته سرسری.ترقه هم میزنه.ما میگیم ترقه شما چی میگین به وقتی زبون رو رول میکنن به بالا و صدا در میارن.البته هنوز اسمش رو یاد نگرفته.چون وقتی بهش بگم بزن نمی زنه ولی خودش هر وقت بخواد میزنه.

چند وقت پیش هم دخترم رفت تولد.البته با مامان باباش.فعلا باباش تنهایی نمی ذاره بره جایی.میگه همسایه ها حرف در میارن.این اولین تولدی بود که شاینا بطور رسمی توش حضور داشت و در واقع میفهمید که یه خبری هست این همه بچه جمع شدن.

خونه یکی از دوستامون بودیم بچه ها تو حیاط پیک نیک بازی میکردن.وسط حیاط زیر انداز انداخته بودن و نشسته بودن روش.کلی هم بستنی اینا برده بودن که از ما پذایرایی کنن.شاینا هم وسطشون نشسته بود.وای نمیدونین دیدن شاینا وسط اون همه بچه چه لذتی داشت.کلا خیلی آدم بزرگی شده.حرکاتش و رفتاراش کاملا عوض شده. بین هشت ماهگی و نه ماهگی خیلی تغییرات اساسی داشته.نمی دونم چون دیگه میشینه اینطوریه یا واقعا بزرگ شده.خانومه خانوم.

دخترم اولین پارک رسمیش رو هم رفت.عاشق تاب بازیه. از اون بیشتر عاشق سرسره بازیه.می خوابونمش کف سرسره (از این کوتاه ها که مال بچه فینقیلهاست)و هولش میدم پایین.البته دستای خودم باهاش همراهه.محمد هم پایین وایساده که بگیرتش.اینقدر کیف میکنه.به شرطی که آفتاب تو چشمش نباشه البته.وگرنه همش دو تا دستای کوچولوش رو میگیره جلوی چشماش.با هر بار پایین اومدن انگار که از هری دلش ریختن لذت ببره یه ذوقی میکنه و صدای ذوق کردن در میاره که منم بال در میارم.

البته پارک رفتن همچنان ادامه داره و کیف کردن ایضا.

سی ان تاور رفتنش هم که قبلا گزارش شده.

خوب تو این ماه دخترم اولین مریضی جدیش رو هم گرفت.روز اول با استفراغ شروع شد و شبش هم تب و از فرداش هم اسهال همراه اون دو تای دیگه.بچه م خیلی خیلی حالش بد بود.شبها خواب نداشت و همش گریه میکرد.فقط می خواست تو بغل باشه حتی موقع خواب.هیچی نمی خورد.حتی دواش رو.خیلی ترسیده بودم.مخصوصا روز چهارم و پنجم نسبتا خوب شده بود و تعداد بیرون رویش کم بود و تب نداشت ولی یک دفعه فرداش پشت هم اسهال داشت که دیگه خیلی ترسیدم و شبانه بردیمش اورژانس.این وروجک هم اینقدر سر حال بود و نانای نانایش براه بود که هیچ کس باورش نمیشد مریضه.اون شب دخترم رسما تا صبح تو بیمارستان بیدار بود.مخصوصا که دکتر گفت هر پنج دقیقه یه بار بهش از همین پدیالایت بدین که واسش شکنجه بود چون نصفه شب تا می اومد خوابش ببره مجبور بودیم بهش این دوا رو بدیم.خلاصه روز بعدش خوب خوب شد و همه چی برگشت به روال عادی خودش.

وروجک خیلی هم بلا شده.حسابی به قول خواهر زاده م تریک میزنه(گولم میزنه)مثلا داره بند کیفش رو میکنه تو دهنش بهش میگم نکن.اخه.در میاره نگاه میکنه بعد شروع میکنه به سرسری و نانای بعد دوباره با احتیاط بند رو میکنه تو دهنش.باز میگم نه.نکن.باز همون کارا رو تکرار میکنه.وایییییی می خوام بخورمش.

با بابام رفته بودیم مغازه دیزنی.یکی از این تیکه پارچه ها که سرشون یه عروسکه واسه شاینا ور داشتم و همون موقع دادم دستش.حالا بماند که دیگه دم صندوق نمیداد بهم که حسابش کنم تا بخوام بقیه چیزا رو حسب کنم یه لحظه بابام گفت آخ یه چیزی ازش کند و تو دهنشه.وایییی دست و پام داشت میلرزید.خانوم با لثه هاش یه تیکه از کاغذ قیمتش رو کنده بود و بعد خودش هم فهمیده بود یه چیزیه هی با زبونش میداد بیرون.بابام هم دستش رو کرد تو دهنش و کاغذ رو کشید بیرون.من نمیدونم چرا این اشتباه احمقانه رو کرده بودم.منی که هی عروسکی که واسش می خرم یا حتی لباساش رو بیست بار عقب جلو میکنم که از این بند پلاستیکیها که قیمت و مارک لباس رو وصل میکنه بهش نباشه که نکنه بکنه تو حلقش.خدا رحم کرد تا چند دقیقه بعدش دست و پای من و بابام داشت میلرزید.

از بابام گفتم یاد ارتباط پدر بزرگ و نوه افتادم.رسما وقتایی که بابام خونه ماست شاینا دختر بابام میشه.شبا که دیگه جاش پیش بابامه.عادت شیر نخوردن شبهاش هم از بین رفته.آخه بابا بزرگ دلش نمیاد دم صبح به دخترک شیر نده.میگه بچه گشنه ست.تازه دخترک از بغل بابا داریوش میاد بغل من بعد دوباره خم میشه که بره بغل بابام ولی بعدش من هر کاری بکنم دیگه بغلم نمیاد مگر اینکه کلی باهاش بازی بازی کنم و بخندونمش تا رضایت بده برگرده بغل مادرش.البته اصلا واسم مهم نیست بذار تا جا داره بابا داریوشش لوسش کنه و یکی ناز کنه و یکی هم نازش رو بخره.بذار بچه م از محبت خانواده سیراب بشه.

شاینا خیلی میلی به شیر خوردن نداره مگر اینکه خیلی گرسنه باشه.معمولا همه شیشه شیر رو بازی بازی رو خودش خالی میکنه.فکر کنم اگه غذا خور بشه و بعد از یک سالگی که دیگه شیر پاستوریزه می خوره تعداد دفعاتش کم بشه.باید با دکترش باید مشورت کنم ببینم چه میشه کرد چون هنوز هم اصلی ترین غذا براش شیره.هر از گاهی واسش سوپ درست میکنم ولی زیاد دوست نداره.غذاهای آماده رو خیلی خوب میخوره.عاشق میوه مخصوصا موزه.واسش شیر موز درست میکنم همچین می خورههههههههه.

دندون هم که بی دندون.همه سینه لباساش همیشه خیس خیسه از آب دهنش ولی هیچ خبری از دندون نیست.به قول محمد از سه ماهگی آب دهنش آویزون بود میگفتیم می خواد دندون در بیاره.پاش میسوخت میگفتیم داره دندون در میاره ولی تا امروز که خبری نیست.

وروجک داره تمرین چهار دست و پا می کنه.همینطور که نشسته خودش و با سن مبارکش رو از زمین بلند میکنه و رو دستاش تکیه میده.یه کار عجیب دیگه هم که میکنه وقتی نشسته رو زمین کنار میز دستش رو میگیره به میز و خودش رو تا نصفه بلند میکنه ببینه رو میز چه خبره.منتها از اونجا که میز دم دستی ما از این رو چرمهاست دستش لیز می خوره و پاهاش هم هنوز قوی نیست که کامل بایسته.وای آخه دستاش خیلی هنوز کوچولوست چطوری اصلا کشف کرده که اگه دستش رو بگیره میتونه بلند بشه.اخه تو کی اینقدر بزرگ شدی.خیلی کوشولو بودی از دلم اومدی بیرون.همه صورتت هم لپ بود مادرمممممممممم.

چند روز اخیر خیلی بد اخلاق شده.همش تو بغل و نق نق.بی تابه.یعنی نشانه دندونه؟؟؟؟

عاشق ددره.تو اوج بد اخلاقیش تا میذارمش تو ماشین آروم میشه و در و دیوار و ماشینها رو نگاه میکنه.بچه م به مامانش رفته.از صبح تا عصر هم ببرمش بیرون هیچی نمیگه.فقط وقتی پوپو میکنه کلافه ست و دوست نداره روش بشینه.حتی واسه غذا نق نمیزنه.شیر بهش میدم و وقت نهار خودم غذای جامد.بقیه مواقع تو کالسکه لم میده و اطرافش رو نگاه میکنه.همون تو هم خوابش میبره.بسکه خانومه والاه.

شاینا و حنا خانوم روز پیک نیک.

شاینا در راه خونه خاله.(بچه م هم دیگه سه ساعت راه مسافرت آخر هفته هاش به چشمش نمیاد.)  

شاینا بعد از حموم.

اگه گذاشت ما یه دقه با خیال راحت بشینیم پای کامپیوتر.فضولی موقوف.

وقتی که دلش شیر نمی خواد ولی شیشه شیر دستشه.

 

شکلش عوض شده نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:18  توسط گلدونه  | 

دوستای خوبم سلام.

اگه یه آقا پسر کاکل زری تو راه باشه با توجه به مشخصات پایین اسمش رو چی میذارین؟

۱-پسر کوچولو متولد کانادا خواهد بود.پس اسمی که اینجا راحت تلفظ بشه.

۲-اسم خواهر آقا پسرمون نازنین هست.پس ترجیحا اسمهایی که یا با نون شروع بشه یا با این ختم.

از راهنماییهای شما کمال تشکر رو داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:44  توسط گلدونه  | 

در راستای طرح شجاع السلطنه با بابام و محمد رفتیم CN tower.این همه مدت تنبلی کردیم و پشت گوش انداختیم دیگه دیدیم حالا که بابا اینجاست و هوا آفتابیه د برو که رفتیم. 

تجربه جالبی بود.خوب دروغ چرا یه ذره از سرعت آسانسورش وحشت کردم مخصوصا که تا حالا آسانسور شیشه ای هم سوار نشده بودم اونم با این سرعت و ارتفاع.ووووووی.اون بالا خیلی کیف داشت.همه شهر زیر پامون بود.یه ورش شهر و یه ورش دریاچه اونتاریو.برجهای داون تاون از اون بالا مثل ساختمان چهار طبقه بود.دریاچه و جزیره های تورنتو هم که دیدنی بودن.خلاصه کلی کیف داشت.

آهاااااااااااا اصلا اومدم این رو بگم.دفعه پیش هی گفتم ترسو ام ترسو ام این دفعه اومدم بگم شجاعم شجاعم.چون رو اون کف شیشه ایش هم وایسادم.تازه خوابیدم.نشستم و خلاصه همه جوره امتحانش کردم.جاتون خالی بود.

از برج که اومدیم بیرون توی راجرز سنتر مسابقه بیس بال بود.حیف که اصلا بیس بال دوست ندارم و از نظرم هیجان نداره وگرنه حتما میرفتیم.شور و حال مردم دم درش خیلی باحال بود.با اون هات داگ های یامی یامی.اوووووووم.

 

 اینم پاهای خودم واسه اثبات قضیه.

Image and video hosting by TinyPic

شاینا در ارتفاع ۳۴۶ متری زمین. 

Image and video hosting by TinyPic

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

اینم ۳۳ طبقه بالاتر در اسکای پاد در ارتفاع ۴۴۷ متری.

Image and video hosting by TinyPic

اینم دخترک شجاع ما نشسته بر روی کف شیشه ای در ارتفاع ۳۴۲ متری زمین.

Image and video hosting by TinyPic 

 

پ.ن:CN Tower مثل همون برج میلاد خودمون تو تهران میمونه که البته این یکی ۳۱ سال پیش افتتاح شده.ارتفاع کل این برج  ۵۵۳ متر و ۳۳ سانتی متر می باشد که بلند ترین برج ساخت بشر تا به امروز می باشد.نقطه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:37  توسط گلدونه  | 

از چه کسی خواستین از ترساش بنویسه.والا من از همین تریبون اعلام میکنم که ترسوترین آدم دنیام.

*اولین و مشخص ترین ترسم وحشت از شنیدن خبر بده.منظورم رو کسانی که از خونواده شون دورن میدونن چیه.

*ای خدا فکر مار هم به تنم لرزه میندازه.اگه تو تلویزیون هم ببینمش بدون استثنا شب خوابش رو میبینم.حالا یا میاد نیشم میزنه یا خواب میبینم تو تختم یه ماره.یه بار که نیشم زد و تو همون خواب تمام رگهای بدنم داغ شد و حس کردم زهرش پخش شد.محمد که میگه برو پیش تراپیست تا این ترس وحشتناک رو ازت دور کنه ولی من میدونم آخر کار تراپیسته یه مار میده دستم و می خواد من نگهش دارم واییییییی حالم بد شد بسه دیگه.

حالا دلیل این همه ترس رو هم خودم میدونم.خدا نگذره از اون مربی مهد کودکی که تو سن چهار پنج سالگی تهدیدمون میکرد که اگه بچه های بدی باشیم میبرنمون پیش مارها تو زیر زمین اون ساختمون خراب شده قدیمی .

*خوب من با کلیه هیجانات مشکل دارم.از تاب و سرسره بلند بگیر تا چرخ و فلک و رولر کوستر و هر چیزی که تو این پارکهای بازی هست.تازه این که چیزی نیست یه بار محمد تو گلوبال ویلج دبی سوار یکی از این بازیها شد از وقتی که سوار شد من اون پایین زر زدم تا وقتی اومد.با هر صدایی که میداد میگفتم هیچی دیگه تموم شد.افتاد پایین.بی شوهر شدم و خلاصه هزار فکر و خیال.محمد بیچاره هم که بهش کوفت شد بوده هر دوری که میزده و سمت من می اومده با قیافه مسخره در حال گریه من مواجه بوده.

*یه عمر خونمون طبقه هشتم بود.شجاع خانوم الدوله که اینجانب باشم از آسانسور میترسید.هشت طبقه رو با پله میرفتم بالا.شب از بیرون می اومدیم و من تو ماشین خواب بودم و طبیعتا بابام بغلم میکرده تا ببره تو خونه.همچین که به آسانسور میرسیدیم یه تکون به خودم میدادم با پله رسیده بودم طبقه هشت.بعضی وقتا همزمان با آسانسور میرسیدم.سرعت رو حال کنین.این ترس تا دوازده سیزده سالگی باهام بود.الان دیگه از آسانسور نمیترسم و از نظرم کلی شجاع شدم.

دلیل این ترس هم میدونم.تجربه بد تو آسانسور موندن تو یکی از بلوک های تازه ساخت اکباتان (منظور از تازه ساخت همون عهد ناصرالدین شاهه)هنوز اونطور سکنه نداشت و من و مامانم  و خواهرم تو آسانسور گیر کردیم.آسانسوری که همش بالا و پایین میرفت و در جا وای نمیستاد.

*دیگه از چی میترسم.بهتره بگم دیگه از چی نمی ترسم.آها هواپیما.از وقتی سوار میشم تا وقتی پیاده میشم دارم خودم رو فحش میدم که چه غلطی کردم.معمولا تو هواپیما اگه تنها باشم با بغل دستیم حرف میزنم که مشغول باشم ولی بازم وقت بلند شدن نمی تونم جوم بخورم.تو راه کانادا فقط یه بار واسه دست به آب از جام پا شدم.نکنه زیر پام خالی بشه و من پرت شم پایین باقی راه هم داشتم ناخن هام رو تو دست محمد فرو می کردم.یه بار هم از قضا بغل دستیم یه آقای خلبان بود که میرفت دبی.خیلی باهام حرف زد و هر صدای عجیب غریب هواپیما رو واسم توصیف کرد که چرا این صدا رو میده ولی بد شانسی واسه شام مهماندار های خود شیرین بردنش فرت کلاس و من تنها موندم.

شوهر دختر عمه م هم خلبانه همیشه میگه من جون خودم رو از همه بیشتر دوست دارم اگه واقعا وسیله خطرناکی باشه مریض که نیستم سوارش بشم.ولی کو گوش شنوا.

هر سری که به رفتن ایران فکر میکنم یکی از چیزایی که پشیمونم میکنه همین ماجراست.

واسه برادر شوهرم داشتم از ترس هواپیمام سخنرانی میکردم (به قول مامانم از هنرهام تعریف میکردم)بهش گفتم از تنها وقتی که نمی ترسم و با شجاعت پایین رو نگاه میکنم وقت فروده که خیلی هم واسم لذت بخشه.اونم نه گذاشت نه برداشت گفت اتفاقا خطرناکترین زمان همون موقع هست که حتی از لحظه اوج هم خطرناک تره.ای خداااااااا.

 *خوب شاید تا حالا متوجه شده باشین که من کلا با تکنولوژی مشکل دارم.یعنی در واقع به تکنولوژی اعتماد ندارم.مثلا الان وقتی میرم تو زیر زمین تا فرنس یا آب گرم کن روشن میشه من فکر میکنم الانه که منفجر بشه.یا مثلا کافیه ماشین یه صدای زیادی بده اونوقته که فکر و خیال انفجار بازم میاد سراغم.باورتون نمیشه هر سری که خودم بنزین میزنم با سلام و صلوات ماشین رو روشن میکنم نکنه انفجار رخ بده.

*خواهش میکنم هیچ وقت بچه من رو جلوی چشمم نندازین بالا و پایین یعنی دارین باهاش بازی میکنین چون ذره ذره این گوشتای تن من که این همه خرجش کردم آب میشه.اصلا چه کاریه این همه بازی نشستنکی وجود داره.

*از روح و موح نمی ترسم.یعنی اعتقادی ندارم ولی از وقتی اومدیم این خونه احساس میکنم غیر ما یکی دیگه هم تو این خونه زندگی میکنه.مثلا خشک کن رو روشن می کنم بعد از نیم ساعت میبینم درش بازه.جل الخالق به حرف چیزای ندیده و نشناخته.

*با تمام اینکه از روح نمی ترسم اصلا فیلم ترسناک دوست ندارم.گفتم که با هیجان مشکل دارم.چه کاریه بشینم فیلم ترسناک ببینم که بی خودی بهم هیجان وارد بشه.فیلمهای دراکولایی هم که اینقدر از نظرم مسخره ست که ارزش ترسیدن نداره.می خوای ترسو باشی از واقعیات بترس مثل من . ببین.

*کلاس شنا که میرفتم معلمم خودش رو کشت که بپرم تو آب نپریدم که نپریدم.همین شد که شیرجه زدن رو یاد نگرفتم هیچ اصلا میونه خوبی هم با آب ندارم ترجیح میدم اصلا استخر نرم.دریا هم که عمرا.یه وقت زیر پای آدم خالی میشه بیا و درستش کن.چه کاریه.

دلیل این یکی هم میدونم بچه که بودم کلاس شنا میرفت معلم بد بخت اومد یه کاری کنه ترسم بریزه من رو پرت کرد وسط آب منتها خبر نداشت با چه شجاع الدینی طرفه این شد که دیگه کلاس شنا نرفتم تا وقتی گنده بک شدم.اونم که شیرجه بی شیرجه.

*یه بار دیگه هم تو وایلد وادی دبی سوار این تیوپها شدیم.محمد جلو منم عقب.هی چرخیدیم و اومدیم پایین خوب بود.رسیدیم به یه جایی که خیلی پیچاش بد جور بود و دست آخر رفتیم تو یه تونل تاریک که چشم هیچ جا رو نمیدید.همینجور که پیچ می خوردیم و با سرعت میرفتیم پایین.فقط یادمه من جیغ های هیستریکی میکشیدم و محمد میگفت نترس عزیزم من اینجام.بعد که رسیدیم به پایان بازی افتادیم  تو نهر آب.از هرچی آب بود بدم می اومد جوری که قطره آب هم بهم می پاشید حالم بد میشد.تا آخر اون روز تو خشکی نشستم و دیگه هم پام رو اون طرفا نذاشتم.

*از تاریکی هم نمی ترسم.البته کوچولو که بودم هر سری از بیرون میرفتیم خونه جلو جلو راه نمی افتادم صبر میکردم اول یکی دیگه بره تو قسمت اطاق خوابها بعد من.ولی الان الحمد الله این طوری نیستم.

*خدا رو شکر از سگ و گربه نمی ترسم.عجیبه والا این یکی رو تو کلکسیونم ندارم.ولی یه بار فیلم قبرستان حیوانات رو دیدیم البته تا نصفه چون دیگه نتونستم موسیقی فیلم رو تحمل کنم بسکه رو اعصاب آدم بود.تا چند وقتی هم تو چشم گربه ها نمی تونستم نگاه کنم ولی بعد از این ماجرا تو خونه گربه های گوگولی داشتم.پس زیاد فیلمش تاثیر گذار نبود.

*ای خدا بازم بگم.آبروم رفت بابا.بی خیال.فقط بدونین که خیلی ترسو ام.اعتراف.

پ.ن:در حال حاضر غیر از قضیه مار که یه فوبیای جدیه بقیه اونقدرها اثر جدی تو زندگیم نداره و قابل کنترله.

پ.ن:ترس از آسانسور و هواپیما هیچ ربطی به ترس از ارتفاع نداره که خدا رو شکر این یکی هم تو مجموعه ام موجود ندارم.نداریم نپرسید.

پ.ن:ممنون از تبریکهای همگی برای تولدم.چه با تلفن و ایمیل و اورکات چه با وبلاگ.نظر سنجی پست تولد رو هم بستم که تو دردسر نندازمتون ولی همگی بهم لطف داشتن.مرسی.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:43  توسط گلدونه  | 

همین امروز بیشت و هشت ساله شدم.

خدایا مرسی که تا حالاش همراهم بودی و من رو فراموش نکردی. مرسی بخاطر سلامتی خودم و همه کسایی که دوسشون دارم.بخاطر آرامشی که تو دلمه.بخاطر وجود مامان و بابای مهربونم.بخاطر وجود شاینا که صبح هام رو با لبخند خوشگلش شروع میکنم و شبها با صدای نفساش آروم میگیرم.بخاطر وجود محمد که همه زندگیمه.عشقمه.دنیامه.

ممنون خدا جون.خیلی خوبی.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:58  توسط گلدونه 

پارک ممنوع پنچر میشود.

لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد.

پس از فروش پس گرفته یا تعویض نمی شود.

ماست نداریم سوال نکنید.

 دوغ رسید.

نوشابه بدون ساندویچ داده نمی شود.

عمر نوح نداریم.صبر ایوب نداریم.گنج قارون نداریم.نسیه داده نمی شود حتی به شما دوست عزیز.

توقف بیجا مانع کسب است.

ورود افراد بد ح ج ا ب ممنوع.

استفاده از موبایل در داخل بانک ممنوع می باشد.

ورود به فضای سبز ممنوع.

آب آبادانی است.

نمی دانم نپرسید.

چانه زنی ممنوع.

تلفن عمومی نیست.

ارایه بلیط نشانه شخصیت شماست.

سیگار کشیدن ممنوع.

در را یواش ببندید.

لطفا سکوت را رعایت فرمایید.

دنبالم نیا گم میشی.

لطفا مرا بشویید.

بیمه دعای مادر.

به شهر شهید پرور ..... خوش آمدید.

این نیز بگذرد.

خواهرم حجا*بت برادرم نگاهت.

منمشتعلعشقعلیمچهکنم.

Zoor nazan farsi neveshtam.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 17:38  توسط گلدونه  |