از چه کسی خواستین از ترساش بنویسه.والا من از همین تریبون اعلام میکنم که ترسوترین آدم دنیام.
*اولین و مشخص ترین ترسم وحشت از شنیدن خبر بده.منظورم رو کسانی که از خونواده شون دورن میدونن چیه.
*ای خدا فکر مار هم به تنم لرزه میندازه.اگه تو تلویزیون هم ببینمش بدون استثنا شب خوابش رو میبینم.حالا یا میاد نیشم میزنه یا خواب میبینم تو تختم یه ماره.یه بار که نیشم زد و تو همون خواب تمام رگهای بدنم داغ شد و حس کردم زهرش پخش شد.محمد که میگه برو پیش تراپیست تا این ترس وحشتناک رو ازت دور کنه ولی من میدونم آخر کار تراپیسته یه مار میده دستم و می خواد من نگهش دارم واییییییی حالم بد شد بسه دیگه.
حالا دلیل این همه ترس رو هم خودم میدونم.خدا نگذره از اون مربی مهد کودکی که تو سن چهار پنج سالگی تهدیدمون میکرد که اگه بچه های بدی باشیم میبرنمون پیش مارها تو زیر زمین اون ساختمون خراب شده قدیمی .
*خوب من با کلیه هیجانات مشکل دارم.از تاب و سرسره بلند بگیر تا چرخ و فلک و رولر کوستر و هر چیزی که تو این پارکهای بازی هست.تازه این که چیزی نیست یه بار محمد تو گلوبال ویلج دبی سوار یکی از این بازیها شد از وقتی که سوار شد من اون پایین زر زدم تا وقتی اومد.با هر صدایی که میداد میگفتم هیچی دیگه تموم شد.افتاد پایین.بی شوهر شدم و خلاصه هزار فکر و خیال.محمد بیچاره هم که بهش کوفت شد بوده هر دوری که میزده و سمت من می اومده با قیافه مسخره در حال گریه من مواجه بوده.
*یه عمر خونمون طبقه هشتم بود.شجاع خانوم الدوله که اینجانب باشم از آسانسور میترسید.هشت طبقه رو با پله میرفتم بالا.شب از بیرون می اومدیم و من تو ماشین خواب بودم و طبیعتا بابام بغلم میکرده تا ببره تو خونه.همچین که به آسانسور میرسیدیم یه تکون به خودم میدادم با پله رسیده بودم طبقه هشت.بعضی وقتا همزمان با آسانسور میرسیدم.سرعت رو حال کنین.این ترس تا دوازده سیزده سالگی باهام بود.الان دیگه از آسانسور نمیترسم و از نظرم کلی شجاع شدم.
دلیل این ترس هم میدونم.تجربه بد تو آسانسور موندن تو یکی از بلوک های تازه ساخت اکباتان (منظور از تازه ساخت همون عهد ناصرالدین شاهه)هنوز اونطور سکنه نداشت و من و مامانم و خواهرم تو آسانسور گیر کردیم.آسانسوری که همش بالا و پایین میرفت و در جا وای نمیستاد.
*دیگه از چی میترسم.بهتره بگم دیگه از چی نمی ترسم.آها هواپیما.از وقتی سوار میشم تا وقتی پیاده میشم دارم خودم رو فحش میدم که چه غلطی کردم.معمولا تو هواپیما اگه تنها باشم با بغل دستیم حرف میزنم که مشغول باشم ولی بازم وقت بلند شدن نمی تونم جوم بخورم.تو راه کانادا فقط یه بار واسه دست به آب از جام پا شدم.نکنه زیر پام خالی بشه و من پرت شم پایین باقی راه هم داشتم ناخن هام رو تو دست محمد فرو می کردم.یه بار هم از قضا بغل دستیم یه آقای خلبان بود که میرفت دبی.خیلی باهام حرف زد و هر صدای عجیب غریب هواپیما رو واسم توصیف کرد که چرا این صدا رو میده ولی بد شانسی واسه شام مهماندار های خود شیرین بردنش فرت کلاس و من تنها موندم.
شوهر دختر عمه م هم خلبانه همیشه میگه من جون خودم رو از همه بیشتر دوست دارم اگه واقعا وسیله خطرناکی باشه مریض که نیستم سوارش بشم.ولی کو گوش شنوا.
هر سری که به رفتن ایران فکر میکنم یکی از چیزایی که پشیمونم میکنه همین ماجراست.
واسه برادر شوهرم داشتم از ترس هواپیمام سخنرانی میکردم (به قول مامانم از هنرهام تعریف میکردم)بهش گفتم از تنها وقتی که نمی ترسم و با شجاعت پایین رو نگاه میکنم وقت فروده که خیلی هم واسم لذت بخشه.اونم نه گذاشت نه برداشت گفت اتفاقا خطرناکترین زمان همون موقع هست که حتی از لحظه اوج هم خطرناک تره.ای خداااااااا.
*خوب شاید تا حالا متوجه شده باشین که من کلا با تکنولوژی مشکل دارم.یعنی در واقع به تکنولوژی اعتماد ندارم.مثلا الان وقتی میرم تو زیر زمین تا فرنس یا آب گرم کن روشن میشه من فکر میکنم الانه که منفجر بشه.یا مثلا کافیه ماشین یه صدای زیادی بده اونوقته که فکر و خیال انفجار بازم میاد سراغم.باورتون نمیشه هر سری که خودم بنزین میزنم با سلام و صلوات ماشین رو روشن میکنم نکنه انفجار رخ بده.
*خواهش میکنم هیچ وقت بچه من رو جلوی چشمم نندازین بالا و پایین یعنی دارین باهاش بازی میکنین چون ذره ذره این گوشتای تن من که این همه خرجش کردم آب میشه.اصلا چه کاریه این همه بازی نشستنکی وجود داره.
*از روح و موح نمی ترسم.یعنی اعتقادی ندارم ولی از وقتی اومدیم این خونه احساس میکنم غیر ما یکی دیگه هم تو این خونه زندگی میکنه.مثلا خشک کن رو روشن می کنم بعد از نیم ساعت میبینم درش بازه.جل الخالق به حرف چیزای ندیده و نشناخته.
*با تمام اینکه از روح نمی ترسم اصلا فیلم ترسناک دوست ندارم.گفتم که با هیجان مشکل دارم.چه کاریه بشینم فیلم ترسناک ببینم که بی خودی بهم هیجان وارد بشه.فیلمهای دراکولایی هم که اینقدر از نظرم مسخره ست که ارزش ترسیدن نداره.می خوای ترسو باشی از واقعیات بترس مثل من . ببین.
*کلاس شنا که میرفتم معلمم خودش رو کشت که بپرم تو آب نپریدم که نپریدم.همین شد که شیرجه زدن رو یاد نگرفتم هیچ اصلا میونه خوبی هم با آب ندارم ترجیح میدم اصلا استخر نرم.دریا هم که عمرا.یه وقت زیر پای آدم خالی میشه بیا و درستش کن.چه کاریه.
دلیل این یکی هم میدونم بچه که بودم کلاس شنا میرفت معلم بد بخت اومد یه کاری کنه ترسم بریزه من رو پرت کرد وسط آب منتها خبر نداشت با چه شجاع الدینی طرفه این شد که دیگه کلاس شنا نرفتم تا وقتی گنده بک شدم.اونم که شیرجه بی شیرجه.
*یه بار دیگه هم تو وایلد وادی دبی سوار این تیوپها شدیم.محمد جلو منم عقب.هی چرخیدیم و اومدیم پایین خوب بود.رسیدیم به یه جایی که خیلی پیچاش بد جور بود و دست آخر رفتیم تو یه تونل تاریک که چشم هیچ جا رو نمیدید.همینجور که پیچ می خوردیم و با سرعت میرفتیم پایین.فقط یادمه من جیغ های هیستریکی میکشیدم و محمد میگفت نترس عزیزم من اینجام.بعد که رسیدیم به پایان بازی افتادیم تو نهر آب.از هرچی آب بود بدم می اومد جوری که قطره آب هم بهم می پاشید حالم بد میشد.تا آخر اون روز تو خشکی نشستم و دیگه هم پام رو اون طرفا نذاشتم.
*از تاریکی هم نمی ترسم.البته کوچولو که بودم هر سری از بیرون میرفتیم خونه جلو جلو راه نمی افتادم صبر میکردم اول یکی دیگه بره تو قسمت اطاق خوابها بعد من.ولی الان الحمد الله این طوری نیستم.
*خدا رو شکر از سگ و گربه نمی ترسم.عجیبه والا این یکی رو تو کلکسیونم ندارم.ولی یه بار فیلم قبرستان حیوانات رو دیدیم البته تا نصفه چون دیگه نتونستم موسیقی فیلم رو تحمل کنم بسکه رو اعصاب آدم بود.تا چند وقتی هم تو چشم گربه ها نمی تونستم نگاه کنم ولی بعد از این ماجرا تو خونه گربه های گوگولی داشتم.پس زیاد فیلمش تاثیر گذار نبود.
*ای خدا بازم بگم.آبروم رفت بابا.بی خیال.فقط بدونین که خیلی ترسو ام.اعتراف.
پ.ن:در حال حاضر غیر از قضیه مار که یه فوبیای جدیه بقیه اونقدرها اثر جدی تو زندگیم نداره و قابل کنترله.
پ.ن:ترس از آسانسور و هواپیما هیچ ربطی به ترس از ارتفاع نداره که خدا رو شکر این یکی هم تو مجموعه ام موجود ندارم.نداریم نپرسید.
پ.ن:ممنون از تبریکهای همگی برای تولدم.چه با تلفن و ایمیل و اورکات چه با وبلاگ.نظر سنجی پست تولد رو هم بستم که تو دردسر نندازمتون ولی همگی بهم لطف داشتن.مرسی.