پست قبلی اینقدر طولانی شد و اینقدر هم که دخترکم تغییراتش زیاد بود که بعدش یکی یکی تغییراتش یادم اومد.الان خوابوندمش و همه کارهی خونه رو هم انجام دادم اومدم نشستم پشت کامپیوتر.
شاینا چراغ رو یاد گرفته.تا بهش میگم چراغ کو؟سرش رو میگردونه دنبال چراغ و نگاهش رو به چراغ ثابت میکنه.الان هم شروع کردم بهش ددی و مامی رو یاد دادن.ببینم کی یاد میگیر ددی کو؟مامی کو رو جواب بده.
امروز صبح خیلی بامزه بود.رفت سراغ کارسیت دختر خاله ش و از توی کارسیتش کفشش رو ور داشت.بعد همینجور که کفش دستش بود خیلی جدی رو به نارا شروع کرد دعوا کردن و کفش رو تو هوا تکون دادن.نارا هم همین طور که نگاهش میکرد یک دفعه بغض کرد و زد زیر گریه.از اون گریه لوسی ها که دل آدم کباب میشه.وروجک خوبه فقط دو ماه بزرگتره از حالا زور میگه.ولی عوضش پسر خاله جبران میکنه.اینقدر شاینا رو میچزونه که شاینا گریه کنه.به هر چی دست میزنه ازش میگیره.اگه مال خودش باشه محکم hز دست شاینا میکشه و میگه mine.اگه هم مال شاینا باشه ازش میگیره و میاد میده به من و خیلی کش دار میگه شاینا ااااا(کسره)؟منم میگم بعله شاینا اااااا.حالا این وسط هم شاینا داره جیغ میزنه که بهم بده چرا گرفتی.یا داره چهار دست و پا راه میره نامی میره سراغش و به خیال خودش باهاش بازی میکنه.شاینا هم هی مسیر عوض میکنه دوباره نامی پشت سرش.مخصوصا که همش هم دلش می خواد شاینا رو بغل کنه.شاینا هم جیغ میکشه.ماجرایی دارن این کازینها.
امشب مهمون داشتیم و بعد که مهمونها که داشتن میرفتن شاینا در کمال ناباوری باهاشون بای بای کرد.هر بار هم که گفتم بای بای کن بازم تکرار کرد.واسم خیلی جالب بود.من دو سه بار بهش گفتم ولی جدی نبود.یه بار هم داشتم با بابام میرفتم تاتر محمد دم در گفت با مامی بای بای کن و دستش رو تکون تکون داد.دیگه همین.خیلی وروجکه.
دارم بهش ناز کردن رو هم یاد میدم.محمد سر من رو ناز میکنه و من سر شاینا رو و همزمان میگیم نازی نازی.
ناز ناز من عادت کرده شبها حتما ببرمش بخوابونمش.قبلا تو بغلم همه جا چه جلوی تلویزیون چه تو سالن چه بیرون می خوابید ولی چند وقتیه که میبرمش رو تخت خودمون و کنارش دراز میکشم تا خوابش ببره.بعد میبرمش پیش بابام تا فردا صبح بچه بابام میشه.اینقده کیف داره.بیچاره من که از پس فردا صبح باید زود زود پا شم و به خانوم شیر بدم و پوشکش رو عوض کنم.
خیلی خیلی شیر کم می خوره.واقعا نمیدونم چه کار کنم از دستش.تقریبا هیچ شیشه شیری رو کامل نمی خوره.مطمئنم که غذای خودمون رو بخوره اصلا سراغ شیر رو نمی گیره.البته اصلا نمیشه بهش خورده گرفت چون نه من نه محمد اهل شیر نیستیم.من حتی دوران حاملگیم هم شیر نمی خوردم.خوب بچه به ما رفته دیگه.
فعلا همینها یادمه.خوابم میاد شدیدااااااا.برم برم.بای بای.ب و س.
خوب دخترم سه شنبه ده ماهه میشه .بازم مثل باد گذشت.اینقدر این ماه تغییراتش اساسی بوده که به نظرم میاد که اندازه پنج شش ماه تغییر کرده.
اول از همه اینکه شاینا با دندون میشود.چند روز بود که لثه هاش خیلی ورم داشت و دو تا دندون جلویی پایین کاملا زیر لثه مشخص بودن.حدس زده بودم که باید دیگه در بیاد.بالاخره ۳۱ می دخترک با صدای قاشقش بهمون خبر دندون دار شدنش رو داد.دقیقا دوازده روز کمتر از ده ماهگیش. الانم سرش تیز تیز زده بیرون.هر دو تا دندون پایینیش به فاصله یکی دو روز در اومد.
کلا خیلی بزرگ شده.باهام دالی بازی میکنه.سرش رو میبره پشت یه چیزی و میاره جلو تا من رو ببینه بعد منتظر میشه من بگم دالی یا پی که بو.اونوقت میخنده و دوباره میره عقب قایم میشه.
تازگیها هر کی حرف میزنه و میخنده شاینا هم قاطی آدم بزرگها غش میکنه از خنده.می خواد بگه منم بزرگماااااا.
یه وری بغلش میکنم و یه دستش رو میگیرم و دور خونه میچرخم و لا لا لا لا میکنم (مثلا آواز می خونم)کیف میکنه و از خودش صدای ذوق در میاره.
وای بگم از پستونکش.والا شاینا معمولا دو تا ممه داره.یکیش زاپاس یکی هم که همراهش.چند وقتی بود که زاپاس رو گم کرده بودم.چند روز پیش ها از توی یکی از کیفهام پیداش کردم.حالا هر کاری میکردم دیگه این رو نمیگرفت.نگو چون مدت طولانی قبلی تو دهنش بوده حسابی باد کرده و بزرگ شده.حالا این جدیدیه کلی کوچولو بود واسش.تا مذاشتش تو دهنش مینداختش بیرون.پستونک شاینا از این سر گردهاست.رفتم واسش بازم سر گرد بخرم دیدم همشون سرهاش کوچولوست و سایز بندی هم نداره.منم واسش از اینا خریدم که سرش گرد هست ولی از دو ور انگار بیضی شده.وای تا بابام پستونک رو داد دستش یه نگاه بهش کرد و پرتش کرد اون طرف.بلا خانوم همه چیز رو میکرد تو دهنش غیر این یکی رو.روز اول از عصر تا شب حتی نگاه هم بهشون نکرد.بهش دو مدل پستونک آویزون بود و طبق عادت دستش رو میبرد به سمتش ولی تا لمسش میکرد میفهمید این اون قبلی نیست و ولش میکرد.اگه هم بهش آویزون نبود و قاطی اسباب بازیهاش میذاشتم جلوش تا شاید حین بازی بذاره دهنش اصلا انگار که وجود ندارن نگاهشون هم نمی کرد.تا اینکه شبش مجبور شدم همون قبلی رو بدم بهش تا خوابش ببره.فردا صبح بازم همون آش و همون کاسه اصلا پستونکهای بیچاره خوشگل رو تحویل نگرفت .عصرش رفتم واسش از پستونک خودش همون شکل و همون رنگ رو خریدم تا دادم دستش کرد تو دهنش ولی فوری فهمید این اون قبلی نیست.حتی از بوش هم تشخیص میداد.خلاصه دیگه اصلا سراغ پستونک هم نگرفت.شب یکی دو بار پستونک اصلی خودش (همون باد کردهه) رو گذاشتم دهنش اونم تف میکرد و دیگه بهم اعتماد نداشت.دیگه تا شب موقع خواب خیلی بهانه گرفت و منم دل به دلش ندادم و گفتم یا این جدیدها یا هیچی اینقدر نق زد و غر زد تا اینکه تو گریه و ناله پستونک جدید (اونی که همون شکل و همون رنگ بود )رو گذاشتم دهنش و خوابید.ماجرا داشتیم با م م ه.
تازه من خونه خواهرم بودم و محمد اینجا.تنهایی خیلی سخته بخدا بچه داری.دندون هاش هم اذیت میکرد بی پستونک چه کشیدم بخداااا.
خوب مبارکه مبارکه.چهار دست و پا هم راه افتاد.خونه خواهرم که بودیم یه دفعه دو تا قدم راه رفت و نشست بعد یواش یواش چند تا بهش اضافه کرد و بعد چند روزی خودش رو کجدار و مریض به مقصد میرسوند.ولی الان بدو بدو از این ور میره اونور و بر میگرده .دیگه هر چی رو زمین باشه رو دست میزنه.یه گارد هم گرفتم که جلوی پله ها رو بگیره تا بلایی سرش نیاد.شیطونک همش میره به گارد تکیه میده.از چی خوشش اومده خدا میدونه.
دیگه قبل از اینکه چهار دست و پا راه بیوفته دستاش رو میگرفت به میز و تا نصفه بلند میشد.اگه هم وایساده دستاش رو میگرفتی به میز میتونست (میتونه) برای چند ثانیه رو پاهاش وایسه ولی خودش هنوز زورش نمی رسید هیکلش رو بلند کنه که با اجازه امروز در یک چشم بهم زدن دستش رو گرفت به میز و بلند شد.
عاشق زیر لیوانیهای منه.یه سری زیر لیوانی حصیری از امارات با خودم آوردم که واسم خیلی خاطره انگیزه.این وروجک اینا رو کرده اسباب بازی خودش.باهاشون بازی میکنه.همشون رو از جاشون در میاره و بعد یکی فقط یکیش رو می ذاره توش.بعد دوباره درش میاره و باهاشون مشغوله خلاصه.با اجازتون الانم یکیش رو سر به نیست کرده.پیداش کردین خبر بدین.
یه سرگرمی دیگه ش هم ریشه فرشه.زورش هم زیاد شده میگیره فرش رو با ریشه تا میکنه.کلی هم اون زیر چیز میز قایم میکنه.اسباب بازیهاش و از همه مهمتر کفشاش.
بگم از کفشاش که ماجراییه.همیشه خدا یه لنگه ست.چون یکیش رو در آورده و تا نصفه تو دهنشه.اینقدر تفیشون میکنه که چسباش از کار می افته.یه بار هم با هم میرفتیم خونه یکی از دوستام یکی از کفشاش رو برای بار اول پاهاش کردم وقتی رسیدیم مهمونی دیدم یه لنگه شون غیب شده.رفتم تو ماشین رو گشتم نبود.اینقدر غصه خوردم گفتم حتما رفتم کادو بخرم اونجا گم شده.وقت برگشتن رفتم همون فروشگاه و ازشون پرسیدم اینجا نیست گفت چیزی که به ما ندادن ولی تلفن داد که فردا زنگ بزن که کارگرها اینجا رو تمیز کرده باشن.فرداش زنگ زدم گفت فقط یه کفش دخترونه صورتی پیدا کردیم.منم دنبال کفش قرمز بودم.با نا امیدی خداحافظی کردم.عصرش یه کفش سبز پاش کردم و رفتیم بیرون.بعد یه نیم ساعتی اومدیم خونه تا دوباره بریم بیرون.سری دوم که اومدیم بریم دیگه کفش شاینا پاش نبود.ای خدا یعنی کجاست.نکنه تو ماشین افتاده.باز بدو بدو رفتم دنبال کفش سبز که دیدم اااا کفش قرمزه اون ته مه ها افتاده.ولی از کفش سبز خبری نیست.حالا غصه کفش سبز رو بخور.خلاصه فردا صبحش که داشتم جارو میکردم کفشش رو زیر فرش پیدا کردم.وروجک تو اون نیم ساعتی که تو خونه بودیم و گذاشته بودمش رو فرش کفش بیچاره رو اجی مجی کرده بود.
الان گذاشتمش جلوی تلویزیون و از تو آن دیمند واسش بیبی تی وی گذاشتم که فقط شعرهاش رو دوست داره.میخ تلویزیون میشه مخصوصا خیلیهاش رو واسش خودم می خونم و به گوشش آشناست.اونا رو هم که خیلی دوست دره شور میگیرتش و باهاشون ترقه(سق)میزنه.نمیدونم این بیبی تی وی همونه که تو ایران با ماهواره میگیرن یا نه.البته میگم من فقط میرم رو قسمت آهنگهاش نه برنامه هاش و فقط شعرهاش رو پلی میکنم.
وقتی هم فیلمهای خانوادگی میذارم چون صداها و آدمهای توی فیلم رو میشناسه میخ کوب میشه به تی وی.مخصوصا اگه کازینهاش رو ببینه.
وقتی کنارش دراز میکشم برمیگرده به پهلو و دستش رو میندازه دور گردنم.وای اینقدر میچسبه که نگو.دلم می خواد تا ابد همینجوری بخوابم و ازش لذت ببرم.
کنار بابام دراز میکشه بابام میزنه پشتش و از این صداهای تو سینه ای در میاره مثل هوم هوم هوم هوم.بعد ساکت میشه.چند لحظه بعد شاینا میگه هوم هوم یعنی تکرار کن.
نسبت به بابام خیلی حساسه.اگه تو خونه راه بره واسش گریه میکنه که بره بغلش.از بغل بابام هم با خواهش و بازی بازی بیاد بغل ما ولی از بغل ما میپره بغل بابام.خیلی نگرانشم از هفته دیگه.فکر کنم خیلی سختی بکشه بچه م.یادمه خواهرم میگفت وقتی پسرش هشت ماهه بوده مامانم برگشته ایران و کوچولو تا چند روز ناله میکرده.
بابام دلش نمیاد شاینا گرسنه باشه و دم صبح ها هم بهش شیر میده.حالا فکر کنم تا چند وقتی هم کله سحر پا میشه سراغ شیر میگیره.
کلا چند شبه خیلی بد می خوابه.مال دندونشه یا هر چیز دیگه که خیلی کلافه ست و همش بیدار میشه و می خواد تو بغل بخوابه.فکر کنم بابام که برگشت باید سیستم cry out رو اجرا کنم.
دخترکم عاشق توپه.اولش با بادکنک عشقش رو ثابت کرد و الان هم واسش توپ خریدم همچین با دو تا دستاش محکم میگیرتش انگار که می خواد فرارکنه.
وای امروز هم یه سوپ بد مزه ای واسش درست کردم که اصلا لب نزد.فکر کنم مال اون یه دونه کوچولو شلغمی بود که توش ریخته بودم.خوبه خودم هم دوست ندارم بسکه شنیدم خیلی مقویه خواستم بچه قوی بشه.
خوب یواش یواش صدای پاهای مهمونا میاد.مثل اینکه بیدار شدن.پاشم برم چایی دم کنم.جاتون خالی.
اگه بازم چیزی یادم اومد میام پ.ن میذارم.کلی هم عکس کوچیک کردم که باید سر فرصت بذارم.کلی از عکسا دیگه بیات شده مثلا اونی که یاد گرفته اولین بار رو دو تا پاهاش و دو تا دستاش بایسته یا کلیای دیگه که باید دستچین بشن و سر فرصت نشونتون بدم.
الان شاینا تا بابام رو دید بدو بدو رفت پیشش.ظهر هم بابام نارا (دختر خواهرم )رو بغل کرده بوده شاینا بدو بدو رفت طرف بابام و غر و گریه که منم بغل کن.بعد بابام نشست رو زمین و بدو بدو رفت نشست بغل بابام.از عقبکی خودش رو به زور می خواست بشونه بغل بابام.یه بار هم بابام دراز کشیده بود و شاینا از اون ور اطاق بدو بدو اومد رفت سرش رو گذاشت رو دست بابام و دراز کشید.آی کیف داره این کاراش.برم برم.
ب و س واسه همه.

وووووووی.یواش برو مامی.

لطفا کمربند ایمنی رو ببندید

بوق رو میزنن نمی خورن.

یه دستی!!!

عاشق وقتیم که خوابه.دوست دارم مدتها بشینم نگاهش کنم.آروم و ساکت.
عاشق وقتیم که از کنارش رد میشم و دستاش رو بالا میگیره و پاهاش رو با تمام قوا به زمین میکوبه.
عاشق وقتیم که بازی میکنه.دعوا با اسباب بازی وپرت کردنش جزو بازیشه.
عاشق وقتیم که تا صدای شیشه شیرش رو میشنوه ممه ش رو میندازه.
عاشق وقتیم که از میوه خودم بهش میدم و بازم میخواد.هر چی بیشتر بهتر.
عاشق وقتیم که بهش میگم نع و سرش رو به طرفین تکون میده.یعنی نه نه نه.
عاشق وقتیم که کنارش دراز میکشم تا بخوابه.جفتمون به آرامش میرسیم.
عاشق وقتیم که از تو آیفون بالا سرش صدای نفس زدنش تو خواب میاد.
عاشق وقتیم که از خواب بیدار میشه و با خودش بازی میکنه.بی سر و صدا و گریه.
عاشق وقتیم که تو بغلم ته مونده خوابش رو میکنه.چرت بعد از خواب تو جای خودش بغل مامی.
عاشق وقتیم که تو ماشین میشینم عقب پیشش.همیشه انگشتم رو میگیره.
عاشق وقتیم که بهش لباس میپوشونم و وروجک نق نق میکنه.آخه چرا مامی مگه لباس پوشیدن بده؟
عاشق وقتیم که داره تمام سعیش رو میکنه که چهار دست و پا بشه.قربونت برم که داری موفق میشی.
عاشق وقتیم که میگم ددد میگه ددد.بعضی وقتام صداش رو در نمیاره فقط لب میزنه.
عاشق وقتیم که محکم میگیرمش میچلونمش فشارش میدم صداش در میاد میگم آخیش.
عاشق وقتیم که گریه لوسی میکنه.از لباش معلومه.بچه جان ما خودمون یه پا لوسیم.
عاشق وقتیم که تو اوج گریه دستاش رو میبره سمت گردن بندم رو در حین گریه باهاش بازی میکنه.
عاشق وقتیم که از صبح تا شب باهاش سر میکنم.
عاشق وقتیم که صداش تو خونمونه.صداش صدای عشقه.صدای نویی.صدای صداقت.
عاشق وقتیم که ........................
عاشق وقتی .............................
عاشق .....................................
عا.............................................
................................................
................................................
.................................................
عاشق وقتیم که یادم میاد یه مامانم.