تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


یازده ماه و ده روزگی

رفته بودم خرید.شاینا و محمد هم تو خونه بودن.همچین که کلید در رو انداختم صدای ذوقش اومد و اون جور که محمد شاهد بوده هر چی دستش بوده میذاره زمین و به سرعت خودش رو میرسونه به پله های سمت من.کلی هم من ذوق کردم که دخترکم منتظرم بوده و از طرفی صدای در خونه رو هم تشخیص میده.

دیگه اینکه هر سری تو بغلمه و از پله ها میایم پایین شروع میکنه به بابای کردن.فکر میکنم فلسفه ش اینه که داریم از خونه میریم بیرون پس باید بابای کنه دیگه کاری نداره با کی.

تو خیابون هم خودش رو موظف میدونه با همه بای بای کنه.همین طور این مچ دستش در حال بالا پایین رفتنه.بعضی وقتا اینقدر دلم میسوزه هیچ کس متوجه نمیشه که داره بای بای میکنه.

کلا هر چیزی که دم دستش باشه رو با دو تا دستاش به جلو هول میده و با پاهاش جلو میره.سینی نازنین من که همیشه رو میز چرمی مونه از دستش زوارش در اومده.کتاب و کاغذ و هر چی که دم دستش باشه.حالا رفتم واسش یه واکر اسباب بازی خریدم که همون لحظه اول همه زلم زیمبوش رو ازش جدا کرد.دستاش رو میگیره بهش و می ایسته بعد هم هولش میده و باهاش راه میره.البته تا  وقتی که رو فرشه چون به مجردی که میرسه به چوبها سرعت واکر زیاد میشه و شاینا بهش نمیرسه و خلاصه تالاپی می افته.  

یه کاری چند شب پیش کرد که خیلی تعجب کردیم.دو تا سبد حصیری داره که توش پر اسباب بازیهاشه.یکی از سبدها رو خالی کرده بود و طبق عادتش هول میداد تا رسید به مبل.یه ذره فکر کرد و دستش رو گرفت به مبل و پاش رو بلند کرد که بذاره رو حصیر و از مبل بیاد بالا.درست مثل یه پله.

همش جلوی تلویزیون وایساده و ذوق میکنه و محکم میکوبه به تی وی.اگه تری هاوس روشن باشه همش سعی میکنه اون خونه کوچولوهه که اون پایینه مثلا لوگوی تری هاوسه رو با دست بگیره که البته فقط جای انگشتهای کوچولوش برای من میمونه.

بهش میگیم یه بوس بده پیشونیش رو میاره جلو تا بوس کنیم.

از دیروز رسما میشینه رو کارسیت جدیدش.بزرگ شده بچه م ولی خوابش که میبره گردنش می افته.فسقلیه آخه.

چند روزیه که نق نقو شده.البته هم سرما خورده هم اینکه احساس میکنم  لثه هاش متورمه و می خواد دندون در بیاره.شاید هم چون عاقل شده می خواد منظورش رو بفهمونه و اینجوری شده.

دیشب مهمونی یه بادکنک رو سقف بود.شاینا کلی باهاش بازی کرد.چون دیر وقت بود می خواستم بخوابونمش به محمد گفتم این بادکنک رو ببر بیرون از سالن که حواسش پرت نشه و بخوابه.بعد از اونجایی که فضول خانوم تو شلوغی نمی خوابه نکنه اتفاقی بیوفته و خانوم بی خبر بمونه همین طور که تو بغل من بود اینقدر قشنگ حالیم کرد که بادکنک رو می خواد که خودم مونده بودم.اول رو سقف رو نگاه کرد و کلی اییییی ایییییییی کرد و با چشماش بهم فهموند که چی میگه.قربونت برم که بزرگ شدی عزیزم.

الانم رو تابش نشسته جلوی تی وی و داره برنامه مورد علاقه ش رو میبینه و منم باید حتما کنارش باشم تا نق نزنه.

می خوام برم یه فکری به حال نهار بکنم بچه جان.

دیگه از چی بگم.فعلا همینا یادمه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:48  توسط گلدونه  | 

 
 


خواب ناز

خوابیده.یه خواب آروم.بازوی چپش رو گذاشته رو پیشونیش درست مثل باباش.تو اون یکی دستش هم نخ آبی بادکنکه .به زور خوابید.خوابش میاد ولی شیطنت اجازه نمیده.مقاومت میکنه.هر ظهر و هر شب همین برنامه ست.تا جایی که بهم اویزون میشه.اونوقت میدونم واقعا وقت خوابه.

 صدای نفسهاش بلنده.آروم نشستم و به نفسهاش گوش میدم.بهم خیلی آرامش میده.لای چشماش رو باز میکنه و  همزمان دمر میشه.چشمش افتاد به گل سرش که از موهاش باز شده.با انگشتهای کوچولوش سعی میکنه ورش داره.شیرجه میزنم کنارش و دراز میکشم.آروم میزنم پشتش لالالالا پیش پیش پیش پیش.چشماش رو دوباره میبنده.دوباره آروم میشه.بدنش شل میشه.نفسهاش منظم.

میدونم از پیشش تکون بخورم بیدار میشه.گرسنه ست.بهتره بیشتر نخوابه.داروش رو هم باید بدم.خیلی آروم از کنارش بلند میشم.بعد از چند لحظه میبینم نشست.دنبالم میگرده.اومد طرفم.الان تو بغلم خودش رو جا کرده.تو جیگرم.تو روحم و عمقم.

زل زده تو صورتم.با دهن باز و لبخند بر لب تند تند پستونکش رو مک میزنه.میشناسم این حالتش رو.یعنی خیلی راضیم.جام خوبه و تا حدی دارم خودم رو لوس میکنم.لوس کن مامی جون.ناز کن دخترم.نازکشت همین جاست. بغلشی.خیلی زود این روزها میگذره.همین طور که این یازده ماه گذشت.خدایا کجا رفت اون یازده ماه.کی گذشت.یعنی ماه دیگه من یه دختر یک ساله دارم.آره مامی؟یک سالت میشه؟باورم نمیشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:57  توسط گلدونه  | 

 
 


یازده ماهگی

تو این یک ماه گذشته کلی کار جدید میکنه.اینقدر با شعور شده که نگو.سرعت چهار دست و پا رفتنش مثل برق شده.یه موش کوچولو که از این ور خونه به اون ور خونه در رفت و آمده.دستش رو میگیره به میز و بلند میشه.سعی میکنه دستاش رو ول کنه و چون تعادل نداره با دو تا دست میاد پایین و چهار دست و پا میره دنبال بازی.بعد از چند دقیقه بازم تمرین ایستادن کنار میز.دور میز هم میچرخه ولی دستاش همچنان به میزه. 

بعد از چراغ کو هاپو کو رو هم یاد گرفته.میونه خوبی با هم باهاشون داره.وقتی بهش میگم بابا کو بای بای میکنه بهش میگم ددی کو میگه ددددد یعنی ددر.بساطیه باهاش.وقتی هاپو در و همسایه مون رو میبینه کلی ذوق میکنه.حتی به یکیشون دست هم زد.یکی از همسایه هامون که از اول تکلیفش رو روشن کرد گفت سگم یازده سالشه و هر روز خوش اخلاق نیست.دخترت رو خیلی نزدیکش نیار یه وقت پارس میکنه.از اون سگهای مورد علاقه منم هست .اسمش هم فارفر هست.سگ بزرگیه.پر از مو.چشماش هم فکر کنم کور شده چون خیلی آبی روشن بود ولی من از صاحبش دیگه نپرسیدم.بعد از اینکه هاپو همسایه این وری رو ناز کرد همسایه اونوری با هاپوی فسقلیش اومد .چنان پارسی کرد به دخترکم که دیگه حاضر نشد بهش دست بزنه و خودش رو تو بغلم قایم میکرد.

دیگه رسما همه خونه مرز بندی شده.جلوی پله ها بسته شده.تنها نمیشه گذاشتش تو اطاق.اگه کاری داشته باشم باید بذارمش تو پارک یا بانسر.خوبه که تا چند دقیقه ای بند میشه بعد شروع میکنه به نق و نوق.

هنوز از روی زمین آشغال دهنش نمیکنه البته منم حواسم هست و دائما جارو شارژی به دستم.ولی تا دلتون بخواد انواع و اقسام اقلامی که دستش میرسه رو تیست میکنه.مثل کنترل و لیوان و بشقاب و هزار تا چیز دیگه.

آب خوردن با لیوان رو یاد گرفته و براش سیپی کاپ خریدم که آبش رو تو اون بخوره.چون اصلا با شیشه لب به آب نمیزنه.شیر هم خیلی کم میخوره با اینکه نوع شیرش رو هم عوض کردم.تا میتونم تو سوپ و سریال شیر میریزم که بهش مواد مقوی برسه.هنوزم باید اصلی ترین غذاش شیر باشه که نیست.البته دکترش بهم گفت باید بطور متوسط در روز ۱۸ اونس شیر بخوره که شاینا به زور ۱۲ تا می خوره که دکتر گفت اوکی هست.عاشق چایی هم هست.معمولا ته لیوان من ماله شایناست.

توپ بازی رو هم یاد گرفته.میشینی جلوش و توپ رو هول میدی رو زمین اونم همین کار رو میکنه بعد هم کلی ذوق میکنه.تازگیها هم یاد گرفته تا محمد حواسش بهش نیست میره توپش رو میاره و پرت میکنه سمت باباش که بازی کنیم.یه کار دیگه هم که یاد گرفته تا میبینه حواسمون بهش نیست توپ رو بر میداره و پرت میکنه طرف باباش که باهاش بازی کنه.اگه هم بهش بگیم برو توپت رو بیار میره طرف توپش.

از تلویزیون نگاه کردنش هم بگم که تقریبا خیلی سرگرمش میکنه.مخصوصا همون آن دیمند نازنین که فعلا مجانیه و اگه پولی بشه باید از جیب مبارکمون پول بدیم.لابد باید کانالهای خودمون رو قطع کنیم و واسه خانوم بگیریم.اینقدر دوست داره که تا واسش می ذارم کیف میکنه.اگه هم حواسش نباشه و من روشن کنم اولش که میگه This program is rated G and suitable for all ages توجه ش رو جلب میکنه و میخ کوب تی وی میشه.حالا دیگه وقتی بهش میگم تی وی کو تلویزیون رو نگاه میکنه.

 خوب دخترکمون از پله بالا رفتن هم یاد گرفت.یه دفعه دیدیم داره پله ها رو میره بالا.تا برسیم بهش پنجمی تموم شده بود.اشکالش اینه که آموزش پذیر نیست وگرنه پایین اومدن چپکی رو هم بهش یاد میدادم.البته در حال حاضر تمام پله های خونه گیت بندی شده.نگرانش نباشین.ولی خونه خواهرم که رفته بودیم در یه لحظه غفلت ما خانوم پله پنجم بود.تازه خبر ندارین آقا نامی پسر خاله سه ساله یه پله بالا تر بود و میگفت شاینا بیا.شاینا بیا.

پسر دختر خاله م هم با شاینا دقیقا یک سال اختلاف داره.اینقدر این دو تا بامزه ن که نگو.این آقا پسر ما عاشق انگشت پاست.دخترمون رو نمیشه جلوش بی جوراب گذاشت وگرنه که انگشت پاهاش همش تو دهن جناب کازینه.شاینا هم تازگی ازش میترسه.وای که آقای کازین میره سراغش و خانوم کازین د درو. اونم چهار دست و پا تند تند .آقای کازین هم به دنبال انگشت پا.برنامه ای داریم باهاشون.

ازش میپرسیم شاینا جوجو ها چی شدن برامون تعریف میکنه.اول کلی گو گو گو میکنه بعد با دو تا دستاش بالا رو نشون میده و خودشم بالا رو نگاه میکنه.فکر کنم مرغهای دریایی رو که نشونش دادیم به گو شناخته.چند روز پیشها هم تو پارکینگ آیکیا کلی مرغ دریایی بود.منم حواسم اصلا بهشون نبود.یه دفعه دیدم تند تند میگه گو گو گو.این اتفاق البته هر سری که با مامان بابام حرف میزنم هم می افته.خانوم تعریف میکنه و بیرون رو نشون میده که جوجوها بیرونن.بعضی وقتام میره دم پنجره و دنبال گو گو میگرده.

دراز که میکشم شاینا میشینه رو شکمم.میگم یک دو سهههههههههههه اونوقت شاینا سرش رو میذاره رو سینه م.نشستم رو زمین و دارم باهاش بازی میکنم.از من دور میشه و بعد تند تند میاد به طرفم و ذوق میکنه ایضا من.

یه چیز دیگه هم که یادم رفته بود بگم تو ده ماهگی یاد گرفته بود جای عینک آفتابی کجاست.عینک من رو ور میداشت و میذاشت رو چشم باباش و برعکس.

کلا خیلی خیلی به من وابسته شده.تو خونه همش دنبالمه.اگه با باباش طولانی تنها بمونه یه دفعه میزنه زیر گریه و خلاصه کلام  وقتی میرسم خونه  پدر و دختر پشت پنجره منتظر منن.البته ناگفته نماند خودم دست کمی ازش ندارمهاااا.یه روز سپردمش به دوستم تا برم دکتر.دم خونه دوستم تو ماشین مطب دکتر بازم ماشین دم خونه دوستم همش چشمهاش جلوی چشمام بود.چشمهای نگرانش.هر چند که وقتی در خونه دوستم رو باز کردم صدای غش غش خنده ش همه خونه رو ورداشته بود ولی دست خودم نیست دیگه.بیمارم.

صبحها هم خیلی بامزه پا میشه تو تختش وایمیسه و صدامون میکنه.چجوری اینطوری.ا (کسره) ا (کسره) اینقدر ااا میکنه تا از خواب بیدار بشم و بیارمش پیش خودم.

دو تا فعل رو یاد گرفته بده و بخواب.هر چی که دستش باشه اگه بگی بده فوری دستش رو دراز میکنه.اگه واسش رو زمین جا پهن کنم یا روی مبل دو تایی دراز بکشیم یا روی تخت تا شیزونیش میگیره بگم بخواب (البته یه ذره محکم)فوری سرش رو میذاره رو لحاف ولی همش چند ثانیه بیشتر طول نمی کشه.

اگه هم بهش بگیم به چیزی دست نزن معمولا گوش میده و مسیرش رو عوض میکنه.

کارش شده رفتن زیر میز و صندلی.بعد هم کله ش یه بیست باری به این ور اوونور می خوره و بعد هم گیر میکنه و گریه که بیاین من روو نجات بدین.آخه فضول خانوم چرا میری اون زیر.

بچه م یه کوچولو حالت سرما خوردگی داره.آب دماغش آویزونه.منم تند تند با وایپ پاکش میکنم که قرمز نشه.عطسه هم میکنه ولی خدا رو شکر فقط یه گریپ ساده ست.فکر کنم همش مال روزیه که رفتیم دریا.بچه م تا تنش از آب می اومد بیرون و یه باد هم می اومد میلرزید ولی بذار عادت کنه اشکالی نداره.وای که تو مایو چه جیگری میشه خدا.

خیلی قد کشیده.موهاش هم کلی بلند شده.هر چی میگذره موهاش منگوله ای تر میشه و روشن تر.روزهای اول موهاش مشکی بود ولی الان قهوه ای رو به زیتونی شده.نمیدونم به کی رفته.البته جالب که منم موهام نسبت به بچه گیم خیلی مشکی تر شده ولی هیچ وقت به روشنی امروز شاینا نبوده.

خیلی چیزها هست که می خوام بگم ولی اینقدر زیادن که یادم میره.همینها رو هم در طول یک ماه چند بار میام مینویسم که تا آخر ماه یادم نره.

 خوب دیگه برم دخترکم رو بخوابونم که دوا خورده گیج خوابه.

دوستون دارم و مواظب خودتون باشین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:7  توسط گلدونه  | 

 
 


اثر انگشت

بابام که اینجا بود واسش این تی شرت رو خریدم که باهاش رنگ مخصوصش هم می اومد.چهار تا نوه ها جای دست و پاشون رو و دو تا دخترها فقط جای دستاشون رو روش یادگاری پرینت کردن.حالا قراره قابش کنن که همیشگی بمونه.جای دست و پای دخترک من آبی هست.

 

ظاهرا بچه که بودم علاقه شدیدی داشتم که دستام رو چرب کنم و تاق بچسبونم به دیوار تا جای پنج تا دست هام بمونه به دیوار.حالا که دیگه بچه نیستم و مرض تمیزی هم گرفتم همه جای خونه جای پنج تا انگشت کوچولوش رو میبینم.روی یخچال و ماشین ظرفشویی.روی دیواری که صندلی غذاش کنارش هست و از همه بیشتر لبه های میز که بهش کمک میکنن سر پا بایسته..کاش میشد همه این ها رو هم یادگاری مثل تیشرت بابا قاب کرد ولی حیف که نمیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 16:24  توسط گلدونه  | 

 
 


هر روز

 وقتی صبحها صداش رو میشنوم که تو تختش با خودش بازی میکنه.

وقتی که می خوام عوضش کنم و هی در میره.

 وقتی بهش صبحانه میدم و دهنش واسه لقمه های بعدی تند تند باز میشه.

وقتی با اسباب بازیهاش مشغول میشه.

وقتی من رو تو آشپزخونه پیدا میکنه و دور پاهام میپیچه.

وقتی دستاش رو باز میکنه که بیاد تو بغلم.

وقتی تو صندلی حمام میشینه بالا رو نگاه میکنه که کی دوش تلفنی ازش آب میاد.

وقتی ظهر شده و از گرسنگی غر میزنه بدون اینکه بدونه چشه.

وقتی خوابش میبره و پستونک از دهنش می افته.

وقتی از خواب بیدار مبشه و یه شیشه شیر رو تا ته می خوره.

وقتی تلویزیون میبینه و تا تموم میشه من رو نگاه میکنه که بعدیش رو بذارم.

وقتی میریم دنبال بابایی و بابایی رو که میبینه دست و پا میزنه.

وقتی تو خونه  با باباش توپ بازی میکنه.

وقتی میریم پارک و دیگه دلش نمی خواد بیاد بیرون.

وقتی شامش رو می خوره و تو همون صندلیش شروع به چرت زدن میکنه.

وقتی خوابش میبره و تا میذارمش رو تخت میچرخه میره گوشه گوشه تخت.

خدا رو شکر میکنم که یه روز دیگه رو دارم باهاش میگذرونم و هر چند کارها تکراریه ولی روزها تکراری نیستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:21  توسط گلدونه  |