اینقدر تغییرات این یازده ماهگی زیاده که هر ده روز میشه یه پست جداگانه واسش گذاشت.
دیروز بهش گفتم کنترل رو بده همین جوری نگاهم کرد.دستش رو گرفتم بردمش دم کنترل و هی گفتم کنترل و بعد کنترل رو دادم دستش و ازش خواستم که کنترل رو بده به من.حالا دیگه وقتی میگم کنترل رو بده بهم میده.وروجک هم میدونه آخرین بار کجا گذاشتش چون تا بهش میگم میره از زیر میزی اون سر اطاقی جایی میارتش.
واسه خودش گوگو و نوم نوم رو ساخته و کاملا هم معنیش رو میدونه.گوگو که همون جوجوست و نوم نوم هم یعنی غذا .به لالا هم میگه یایا ولی اگه ما بگیم و شاینا خانوم تکرار کنه.داغ و داگی رو هم کاملا درست تکرار میکنه.
با بوس دادنش دل آدم رو میبره.تا بهش بگیم یه بو س بده یا دهنمون رو شکل بو س غنچه کنیم بدو میاد پیشونیش رو شالاپی میکوبه رو لبمون.اگه هزار بار هم بهش بگیم یه بو س بده بازم همین کار رو میکنه.جالبه امروز صبح تو تخت هاپوش رو ور داشتم و بوس کردم بعد از اون به بعد که میگفتم یه بو س بده هاپو رو میاورد که بو س کنم.
این هاپو جریانات داره.اولین عیدی که با محمد آشنا شده بودم با هم رفتیم مارکس اند اسپنسر و من یه دل نه صد دل عاشق این هاپو شدم.اینقده نرمههههههههه.خلاصه اسمش رو گذاشتیم کاظم و این آقا کاظم الان شده نگهبان شاینا خانوم وقتی که شبها می خواد بخوابه.حتما باید کاظم رو بغل کنه و از اونجایی هم که علاقه خیلی زیادی به انواع و اقسام جک و جونور داره و شدیدا هم دوست داره هاپوهای همسایه رو بغل کنه (که میکنه)باور کنین یا فکر میکنه کاظم واقعیه یا هاپو واقعی ها اسباب بازین.
دیگه اینکه چند وقتیه که یاد گرفته شبها قبل از اینکه بخوابه بره سر جاش و دیگه تو بغل خوابش نبره.البته باید تا آخرین لحظه بالا سرش باشیم و سرش رو بمالیم وگرنه که خونه رو میذاره رو سرش.تازگیها هم وقتی رو تختش گریه میکنه می ایسته و خودش رو با تکیه دو تا بازوها به میله ها نگه میداره و زیر گردنش رو میذاره لبه تخت و گریه میکنه.اینقدر قرمز میشه که آدم فکر میکنه الان که خفه بشه.
حالا خدا به دادمون برسه اگه شب یه ذره زودتر بخوابه چون همچین که ما می خوایم بخوابیم بیدار میشه و مثل اینکه خواب ظهر کرده باشه سر حال می خواد بازی کنه.شبها اینقدر رو تختش خم میشم که کمرم گرفته .(مخصوصا الان که به پای راستم هم زده و دیگه از پله ها بالا پایین رفتن واسم مصیبته)اگه هم خوابش نبره آخر سر میذاریمش وسطمون که بازی کنه و ما بخوابیم ولی فایده نداره چون اولن یه پاش تو دست منه یکی تو دست محمد که ازمون بال نره و از اون ور بیوفته پایین تخت.از طرفی هم خوابیاااا همچین با دو تا دستش یا صورتش شیرجه میزنه تو دماغت که آخخخخخخخخخخ از نهادت بلند میشه.(مجید جان میدونم اون آه که از نهاد بلند میشه)
دو روزه که داره تمرین ایستادن میکنه.دستش رو از میز ول میکنه و تو حالت دستها بالا میمونه.هر طوری هم که می خوام این صحنه رو شکار کنم و عکس بگیرم نمیشه.با اجازتون دوربین رو هم همین الان از دستش نجات دادم.پاهاش رو بلند کرده بود که از روی میز نهار خوری یه چیزی چنگ بزنه که دوربین با بند آویزونش نزدیک ترین چیز به دستش بود که به موقع رسیدم.
وروجک فهمیده که من به سرفه کردنش حساسم.تا یه سرفه میکنه فوری من رو نگاه میکنه.بعد اگه ببینه من قیافه م نگرانه که نفسش بالا اومده یا نه شروع میکنه الکی سرفه کردن و خندیدن.دیگه این جوجه هم می خواد ما رو بذاره سر کار تورو خدا میبینین.
از یه چیزی که خیلی میترسم اینه که گریه کنه و نفسش بالا نیاد.البته تا حالا اتفاق نیوفتاده بود ولی چند شب پیش رفتم یه سری عکس بدم به شبی جون برام ببره ایران تا شاینا رو گذاشتم تو کارسیتش چنان گریه ای کرد که نفسش بالا نمی اومد و من که داشتم میمردم شاینا رو دادم دست شبنم که همون موقع نفسش برگشت.نمی دونم چی شد دقیقا حواسم هم بود که این قفلهای کارسیتش تنش رو گاز نگیره ولی بیشتر فکر کنم خیلی خوابش می اومد و بد اخلاق بود.وای من خیلی میترسم از این مساله.
دیگه دیگه اینکه تقریبا همه چی می خوره.بیسکویتهایی که مخصوص بچه های نوپا هست رو خیلی دوست داره و راحت می جوه .واسش سوپ می خرم وقتی میرم بیرون ولی تو خونه همچنان یا غذای اماده می خوره یا براش غذا درست میکنم اونم چه غذاهایی.از مرغ و پیاز و جعفری و اسفناج و عدس و سیب زمینی بگیر تا هویج و کدو تنبل و اسکویاش (نمیدونم فارسیش چی میشه) آلو و شلغم همش رو قاطی میکنم..خیلی هم دوست داره و همه چی می خوره غیر از هلو.(البته تا حالا بهش هلوی تازه ندادم و هر چی بوده هلوی توی شیشه بوده چون هنوز هم از حساسیت به هلو میترسم ولی آلو رو خیلی دوست داره.)عاشق غذاهای تند و پر ادویه منه.لوبیا پلو و ماکارونی خیلی دوست داره.هر چقدر هم قبل از غذای خودمون با غذای خودش سیرش کنم بازم می خواد سر میز با ما باشه و شده فقط یه قاشق بدم دستش که گاز بزنه و لثه هاش رو بخارونه.
مثل همیشه عاشق بازی کردن و بچه هاست.این هفته که خواهرم اینا اینجا بودن خیلی قشنگ با نامی بازی میکرد و نارا هم که چهار دست و پا راه افتاده دنبال همدیگه راه می افتادن.خیلی بامزه شدن همشون باهم.هر سه تا شون میرفتن جلوی تلویزیون می ایستادن و جالبه که نامی کلی هم احساس بزرگی میکرد.
باورم نمیشه فقط ده روز دیگه تا تولد یک سالگیش مونده.پارسال این موقعها داشتم میمردم.فردا به وقت پارسال روز دنیا اومدن گردویی بود که البته افتخار ندادن.چه حالی بودم بماند تا بعد بگم.
خوب اینم عکس آقا کاظم و شاینا خانوم.


دوستون دارم و تا می تونین خوش بگذرونین.