تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


اتاوا

سلام دادم هنگام ورود به محوطه پارلمان و کلاه از سر ور داشتم به احترام آرامش و امنیتی که برای خودم و خانواده م فراهم کرده و بخدا سپرده م آنچه در سفارت خانه "مملکتم" بر سرم آوردند.

عجیب دیروز از اینکه یک " ایرانیم " متاسف بودم.عجیب امروز  برای " ایرانم"  غمگین.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اتاوا شهر بسیار قشنگی بود پر از ساختمانهای قدیمی.

من عاشق خیابونها سنگفرش پر از رستورانهای رنگی هستم.

شهر پر بود از مجسمه های شخصیتهای معروف سیاسی و اجتماعی.مثلا مجسمه تری فاکس .

بهشت آنجاست که آزاری نباشد/کسی رو با کسی کاری نباشد.

این عنکبوت نشان مادری ست که برای ساختش سه میلیون دلار هزینه شده.داخل کیسه شکمش بیست و چهار تخم کوچک گذاشته شده بود.

این مجسمه های شیطون هم در حیاط موزه هنرهای ملی گذاشته شده بود.

این سربازان کت قرمز هم مثل مجسمه اونجا می ایستن و تکون نمی خورن.ظاهرا پستهاشون هر یک ساعت عوض میشه تا خستگی در کنن.

ساختمان شیشه ای همون ساختمانیه که جلوش اسپایدر بزرگ بود (یادم نیست خود ساختمون برای چی بود)و اون دو تا مناره هم کلیسایی که شبیه سازی شده از کلیسای نوتردام هست.

اینم منظره پشت پارلمان.اگه اشتباه نکنم اون طرف پل استان کبک هست.

داخل پارلمان-مجلس عوام

داخل پارلمان-مجلس سنا

داخل پارلمان -کتابخانه (هر کاری میکردم تاریک می افتاد)

کتابخانه زیبا که فقط قابل استفاده برای افراد پارلمان هست از سناتور تا راهنمای تور.

پشت پارلمان که از داخل همون کتابخانه زیباست.

پرچم کانادا بر فراز برج صلح پارلمان

پارلمان کانادا (ساختمان مرکزی)

 

 خوش باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:7  توسط گلدونه  | 

 
 


یه روز از روهای یک سالگی

فکر کن از اون روزاست که دلت می خواد همش بخوابی ولی مجبوری بری بیرون و یه خرید واجب بکنی چون میدونی فردا ماشین نداری.دخترک همش غر میزنه.تو کالسکه نمیشینه.خودت کلافه ای. می خوای زودتر تموم بشه ولی چیزی که می خوای رو پیدا نمیکنی و همینطور دور خودت و فروشگاه میچرخی.شاینا نق میزنه.گریه میکنه.بیسکوییت اول رو میدی دستش و میبینی کارساز بود و آرومش کرد.همچین که اولی تموم میشه دومی رو می خواد و تو که حواست تو باقالیاست همش میگی چته بچه جان بعد تازه یادت میاد یکی دیگه می خواد.به همین ترتیب چهار تا بیسکوییت می خوره.یه نگاه می ندازی به ریخت و قیافه ش میگی ای وای خودت رو چرا این شکلی کردی.تمام جلوی تی شرتش رو یه چیزی مثل خمیر بیسکوییت پوشونده.کالسکه ش رو خیلی کثیف کرده.باعث آبروریزیه.الان ملت میگن عجب ننه شلخته ای.یه وایپ در میاری و کالسکه رو تمیز میکنی.دست و صورت خودش رو هم میبری یه آب میزنی ولی لباسش رو نمی تونی کاری بکنی.دوباره میذاریش تو کالسکه و شیشه شیرش رو میدی دستش.دیگه سیره و فقط می خواد بازی کنه.تمام شیر رو چکه چکه رو خودش و کالسکه خالی میکنه ولی میگی بذار بکنه فقط ساکت باشه تا به کارم برسم.کارت تموم میشه و میپری تو ماشین و گاز میدی به سمت خونه.توی راه همش با دخترک حرف میزنی که خوابش نبره و بهش نهار بدی.دلت رو خوش میکنی به خواب بعد از ظهر.نهار رو بهش میدم و دوتایی میریم رو تخت می خوابیم.پرده ها رو هم میندازیم تا اطاق تاریک باشه.به به اطاق تاریک و خنک.میرسی خونه.لباسای دخترک رو در میاری ولی یه حس غریبی بهت میگه بذار نهار بخوره بعد بهش لباس بپوشون.با پوشک میاریش تو اشپز خونه و میشونیش رو صندلی غذاش.از تو یخچال قرمه سبزی رو در میاری و قد شکم دخترک میریزی تو بشقاب.ماست هم بهش اضافه میکنی.پیش خودت میگی بوی غذاهای مهد کودک رو میده.اولین بار که به دخترک قرمه سبزی میدی.پیش خودت میگی کاشکی خیلی دوست داشته باشه.مثل خودم و باباش که هر سری قرمه سبزی می خوریم اینقدر می خوریم تا مریض شیم.بعد باز میگی البته نه هر قرمه سبزی که.گلدونه خانوم کارشون درسته.خلاصه غذا رو میذاری جلوی دخترک و با قاشق یکی یکی میذاری دهنش.لوبیاهاش رو ترجیح میدی که نخوره ولی بازم یکی دو تاش رو به پشت قاشق له میکنی.گوشتاش رو هم خیلی ریز ریز میکنی و تو هر قاشق بطور مساوی و با وسواس از برنج سبزی لوبیا گوشت و ماست میذاری.بدش نمیاد و راحت واسه قاشق بعد دهنش رو باز میکنه.بعد هر قاشق بازم یه ذره ماست میدی که نرم غذاها رو ببره پایین.همین میشه که ماست تو بشقاب رو کشف میکنه.دستش رو میکنه تو ماست.خیلی با احتیاط.پیش خودت میگی اشکالی نداره بذار تجربه کنه.یه انگشت .دو انگشت.کف دست.حالا دیگه می خواد ماستها رو مشت کنه و بریزه تو دهنش.همینچور نگاهش میکنی و در هر فرصتی یه قاشق هم از غذاها می چپونی تو دهنش.یواش یواش دیگه غذا نمی خواد و فقط ماست بازی.حالا دیگه دو دستی مشغول شده.نگاهش میکنی هم خنده ت گرفته هم عصبانی میشی از اینکه دیگه نمی خوره.ولی بازم یاد قولی که به خودت دادی می افتی.تو غذا خوردن دنبالش نکن.مجبورش نکن.الان نخوره یک ساعت دیگه که بیدار شد می خوره.یواش یواش به فکر عاقبت کار می افتی.کی اینا رو تمیز کنه.بهش میگی بس دیگه.هر چی کثیف کاری کردی کافیه.خوشحالی که لباس تنش نیست .می خوای بغلش کنی پیش خودت فکر میکنی هنوز لباس بیرونت رو عوض نکردی.یه نگاه به تی شرت سفیدت میندازی میبینی کار از کار گذشته.بغلش میکنی و با خودت میبریش بالا.مستقیم توی حموم.میشوریش.کف حموم پر میشه ازسبزی و برنج اونم برنج زعفرونی.دخترک خوابش میاد و تو حموم گریه میکنه.دلت می خواد تو هم باهاش گریه کنی.همین طور که موهاش رو چنگ میزنی داری فکر میکنی کجاها رو تمیز کنم.از حموم که میای بیرون یه نگاه به پشت سرت می ندازی.کف حموم.کف وان.حتی لای درزهای صندلی حموم دخترک هم پر از غذاست.کف اطاقش هم دونه برنج هست.ای بابا اینجا نیومده که.یادت میاد که خودت یه لحظه اومدی حوله ش رو ورداشتی.میگی اشکال نداره.اینجا رو هم جارو میزنم.لباس دخترک رو میپوشونی و فکر میکنی کجا بخوابونمش.آیا بازم قصد خوابیدن دارم؟دخترک رو روی تخت خودش می خوابونی که با خیال راحت به کارهات برسی و نگران کله پا شدن از رو تخت نباشی.مدیر پروژه سه سوت خوابیده.در راه بازگشت به زمین عملیات متوجه غذاهای روی پله ها میشی.مشغول کار میشی.تمیز کردن میز هایچر.شعاع دو متری هایچر.عوض کردن روکش هایچر.خلاصه جارو کردن هرجایی که جارو کردنیه و تمیز کردن هر چیزی که تمیز کردنیه.ساعت رو نگاه میکنی که دیگه وقتی برای استراحت نداری.فقط یادت می افته که دیگه یه دختر یک ساله شیطون داری که تازه اول این شلوغ کاریهاشه.فقظ پیش خودت میگی اگه هر روز بخواد این پروژه رو تکرار کنه حتما همه سوسکها و مورچه ها به خونه مون مهاجرت میکنن.اشکال نداره. تمیز میکنیم و مهاجر نمی پذیریم.دختر ریزه داریم و قربونش هم میرویم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 0:32  توسط گلدونه  | 

 
 


یک سالگی

دخترک دوازده ماهه من ای واییییی یعنی یک ساله (هنوزم باورم نشده)این روزها خیلی بزرگ شده.به نظرم میاد در عرض چند روز گذشته به شدت قد کشیده.خیلی از حرفامون رو کامل میفهمه.برو پیش مامی.برو پیش ددی.برو لالا کن.(بدو میره  سرش رو میذاره یه جایی حالا یا رو بالش یا رو میز)سوار ماشین شو.(ماشین اسباب بازی نامی که خودش سعی کرد ازش بره بالا و رفت و توش نشست.)

شدیدا با بالا رفتن از پله علاقه منده (کدوم بچه ای نیست)جوری که کافیه برای چند لحظه یکی از گیتها باز باشه بدو بو میبره و از پله هاش بالا میره.چند روزی هم هست که یاد گرفته عقبکی میتونه بیاد پایین ولی چون پله ها ارتفاع دارن به کنارش که میرسه دنده عقب میزنه ولی پایین نمیره ولی از پله های دک که کوتاهه به راحتی پایین میره و دیگه هم از چمن بدش نمیاد و دوست داره توش چهار دست و پا بره.تا  دلتون هم بخواد بلده از تخت و مبل پایین بره.خلاصه یه وروجک به تمام معنا.(به قول باباش این دیگه وروجک نیست وروج ه)

از دستش نمیشه یه نگاهی به روزنامه انداخت.امان از وقتی روزهای جمعه فلایر ها میاد(تبلیغات که بصورت هفتگی دم خونه ها میاد.)وای که در یک لحظه خونه رو منفجر میکنه.کافیه من از تو کیسه درشون بیارم و دو تاشون رو نگاه کنم ببینم چه خبره کجا چی داره.کلافه م میکنه.روزنامه ها رو ریز ریز میکنه کف اطاق.بساطی داریم از دستش.کلا دست به ریخت و پاش کردنش خوبه به گمونم داره انتقام مامانم رو میگیره چون من از اون اطاق ریخت و پاش کنهای قهار بودم.

دندون بالا یکیش زده بیرون و دخترکمون سه دندونه شده.

خیلی قشنگ با بچه ها بازی میکنه.با نارا مثل دو تا جوجه دنبال هم چهار دست و پا راه میرن.با نامی خیلی حال میکنه مخصوصا که نامی خیلی نسبت بهش حساسه و مواظبشه.این چند روزم همش میگفت هپی برت دی شاینا هههههههههههههههههههه.(تا میتونین آخرش رو بکشین)یه روز صبح هم پا شده به مامانش اعلام کرده که شاینا خواهر منه.قربون اون زبونت لون هیکل فسقلت اون شکل ماهت اون چشمهای خوشگلت برم عزیزک خاله.خلاصه میگفتیم ولی امان از وقتی که نارا دست به آقا کاظم شاینا میزد بدو خودش رو میرسوند و چنان با تحکم از دستش میگرفت که نگو.بعد هم میذاشتش و میرفت فقط می خواست نارا به کاظم دست نزنه.خونه خواهرم که بودیم خیلی کمتر خودش بلند میشد تا راه بره نمیدونم شاید محیط واسش غریبه بود چون خونه یکی از دوستامون هم که رفتیم اونجا دیگه اصلا دستش رو ول نکرد و فقط دور میز میچرخید آخه عاشق این کاره.خونه خودمون که اومدیم باز راه رفتنش بیشتر شد.

چند روز پیش که صبح اومد پیش من خوابید و من دیگه بیدار شده بودم و کلی هم کار برای تولدش داشتم دو تا بالش گذاشتم این ور اونوش و رفتم پایین به کارهام برسم که یک باره یک صدای گرومبی اومد که قبلم اومد تو دهنم .پشت بندش هم صدای گریه و جیغ بچه م.اونقدر ترسیده بودم که تا نیم ساعت دست و پام میلرزید.بچه م هم که نگو دیگه.شدیدا هم خوابش می اومد و هی سرش رو میذاشت رو شونه من که بخوابه ولی نذاشتم و فوری دست و صورتش رو شستم که خواب از سرش بپره.بعدش دیگه سر حال شد ولی من نیم ساعت بعد که رفتم نامه ها رو از صندوق پستیمون ور داشتم و نشسته بودم رو پله ها و یکی یکی نامه ها رو باز میکردم هنوز داشتم میلرزیدم.

در کل خیلی به من وابسته شده و همش دنبالمه.پشت سرم گریه میکنه و میدونه که از تو کمد دم در کیف ور داشتن یعنی بیرون رفتن اونوقت تا صدای کمد رو میشنوه بدو میدا ببینه من کجام.تو آشپزخونه همش زیر دست و پامه که البته اصلا دوست ندارم و همش نگرانم یه چیزی از رو گاز بپره و سر و صورتش.

صبح شنبه با محمد و شاینا رفتیم عکاسی که دخترم عکسهای یک سالگیش رو بگیره.ولی اینقدر معطل شدیم که نگو.یه نی نی چند روزه رو آورده بودن که عکس بگیره ولی اینقدر ریزه بود که هی گرسنه میشد یه عکس میگرفتن نیم ساعت شیر می خورد.خلاصه دخترک ما هم خسته شد و پوپوی مفصلی هم کرده بود (مامانش هم مثل شیکها کیف خودش رو برداشته بود و ساک دخترک رو خونه گذاشته بود به هوای اینکه احتیاجی نمیشه)خلاصه خانومه سه چهار تا عکس گرفت ولی مگه این بچه ما آروم شد اون اولش هم واسه اینکه بخندونتش یه هاپو گرفت دستش و این دختر ما هم واویلا کرد که من هاپو رو می خوام.خلاصه بگم که وسط کار گفتیم فایده نداره یه روز دیگه میارمش (که البته چون چدم شهر خواهرم بودیم باید این سری تورنتو ازش عکس بگیرم)

ماجرای تولدش هم که کلی گفتنی داره.پسر خواهرم نامی (سه ساله از کانادا)تو مهد کودک افتادن رو دستش و با اجزتون دستش شکسته بچه طفل معصوم.جیگر آدم کباب میشد اون هیکل ظریف مریف رو با دست بسته میدید.ما هم که دیدیم اینطوریه و طفل معصوم باید سه ساعت تو ماشین قفل (کارسیت)باشه تا برسن خونه ما گفتیم ما میایم و تولد رو اونجا برگزار میکنیم.همین شد که تولد خونه خاله تو  حیاط زیبای خاله تو هوای عالی گرفته شد و دخترک ما یک ساله شد.بعد از اینکه مهمونهامون اومدن اول از همه مراسم کیک رو برگذار کردیم که بچه ها خواب آلود نشن و لباساشون رو کثیف نکنن.بعد هم کادو بازی و شام و دسر و کیک.(به سبک عروسیهای جدید ایرانی)

دخترکم از روز جمعه که می خواستیم بریم مسافرت آب دماغش آویزون شد و خود منم چشمتون روز بد نبینه توی راه چنان اوضاعم بهم ریخت و بدن درد و گلو درد گرفتم که اونجا سه تا سه تا قرص دوپینگ میکردم و می خوابیدم.دخترکم هم اینقدر درجه فهمیدگیش بالاست که خیلی طرفم نمی اومد و با ددیش مشغول بود ولی من همش میرفتم زیر پتو نیم ساعت یک ساعتی می خوابیدم و کلی عرق میکردم بعد سر حال میشدم تا یکی دوساعت بعدش که بازم باطریم تموم میشد.(البته مشکل گلو درد همچنان وجود داشت و داره)روز تولد دخترکم هم همینطور بودم و آخر های تولد اصلا رو پام بند نبودم.باز خدا رو شکر واسه اینکه میرفتیم اونجا و می خواستم بیشتر دور هم باشیم و وقتمون به آشپزی نگذره و در ضمن خواهرم هم شنبه صبح کله پزون داشت و چای همه کله پاچه دوستها خالی همه کارهام رو تو خونه خودمون کرده بودم و همه چیز آماده بود.فقط باید غذاها گرم میشد و ظرفها چیده میشد.یکشنبه هم که بر میگشتیم به همین صورت تا وسطهای راه که یه چایی داغ خوردم خیلی بهتر شدم ولی همین الانم یه کوچولو ضعف دارم و استخونهام درد میکنه و گلوم اینقدر درد میکنه که نمی تونم دهنم رو باز کنم.احساس میکنم حتی زبونم هم ورم کرده.

دخترکم امروز وقت دکتر داره تا واکسن یک سالگیش رو بگیره نمی دونم بخاطر سرما خوردگی که داره بهش واکسن میزنه یا نه ولی بد نیست چون هم من رو میبینه و یه دوا درمونی میکنه تا شاید بتونیم لااقل این تف لامصب رو قورت بدیم دخترک رو هم یه نگاه میندازه که خدایی نکرده از من وا نگرفته باشه.

پ.ن:ممنون از همه دوستان که تبریک تولد شاینا رو گفتن چه در نظر سنجیها چه از طریق اورکات و ایمیل.ممنون از کادوهای خوشگل همگی.ممنون از همه که شادی ما رو چند برابر کردن.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:16  توسط گلدونه  | 

 
 


در قلب من

چه روزهایی و چه شبهایی رو با هم گذروندیم.عاشقانه دوست داشتم.احساس میکردم اگه تو نباشی یعنی دنیا نیست.همه چی به تو ختم میشد.همه حرفام.همه نقشه هام.

عشقمون یواش یواش شکل گرفت.هر روز که میگذشت بیشتر میشناختمت.بیشتر حست میکردم.بیشتر بهت وابسته میشدم.به مرور دیگه شدی زندگیم.عشقم و روحم.تمام سعیم رو میکردم که بهت بد نگذره.سعی میکردم که همیشه خوشحال باشم که تو هم خوشحال باشی.غصه چیزی رو نخورم که تو غصه نخوری.یادته چقدر باهم آهنگ گوش دادیم.چقدر واست حرف نگفته داشتم که بزنم.عاشق لمس کردنت بودم.همیشه باهم بودیم.هر جا میرفتم نگران تو بودم.نکنه بهت بد میگذره.نکنه خسته شدی.میدونم منم همراه خوبی واست نبودم.میدونم خیلی به دلت راه نمی اومدم.میدونم خسته ت میکردم ببخشید عزیزم.

با تو بودن من (کسره)امروز رو ساخت.صبور و مقاوم.حس دوگانه ای که از وجود تو داشتم.لذت شیرین بودن با تو و ترس از جدایی باعث شدن تا من جدیدی بوجود بیاد.

 روزهای آخر باهم بودنمون از دستت عصبانی میشدم.احساس میکردم نمی تونی تصمیم نهاییت رو بگیری و من رو راحت کنی ولی بازم نمی خواستم ازت جدا شم.میترسیدم.بدون تو بودن برام سخت بود.از لحظه جدایی وحشت داشتم.از اینکه نمیدونستم بعد از تو چه اتفاقی میوفته.چه حالی بودم خدای من.چقدر نگران بودم.

عزیزم ولی نمی دونستم که تو هم نمی خواستی من رو تنها بذاری.واسه تو هم سخت بود ولی چاره ای هم نبود.ما نمیتونستیم بیشتر از اینها باهم باشیم.بالاخره روزی بود که باید خداحافظی میکردیم.روزی که زندگی جداگانه ای رو شروع میکردیم.اگه من و تو تصمیم نداشتیم از هم جدا بشیم دیگران تصمیمشون رو گرفتن.همیشه دیگرانی هم بودن و اجبار جدایی.

عزیزم دلم واست تنگ شده .الان یکسال میشه که اون ارتباط نه ماهه تموم شده.روزهای با تو بودن  از شیرین ترین روزهای زندگیم بود.مرسی که بودی تا من این همه شیرینی رو تجربه کنم.

عزیزکم همیشه و همیشه در قلب من میمونی.گردویی گردم.گردوی مامی.دوستت دارم.

Image and video hosting by TinyPic

 

پ.ن:این عکس از سونوگرافی سه ماهگی ست که هنوزم تو اطاق شاینا لا به لای بقیه عکسهاش توی قابه و به نظر خودم یکی از قشنگترین عکسهاست.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:22  توسط گلدونه  | 

 
 


اولین قدمها

و ناگهان دو تا دست کوچک رو به جلو دو پای کوچک به حرکت.یک قدم آروم دو قدم آروم و سه و چهار قدم سریع.شادی و ذوق در نگاه پدر و مادر از پیشرفت فرزند و شادی و ذوق در نگاه فرزند از موفقیت جدید.

و تلاشها ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:25  توسط گلدونه  | 

 
 


یازده ماه و بیست روزگی

اینقدر تغییرات این یازده ماهگی زیاده که هر ده روز میشه یه پست جداگانه واسش گذاشت.

دیروز بهش گفتم کنترل رو بده همین جوری نگاهم کرد.دستش رو گرفتم بردمش دم کنترل و هی گفتم کنترل و بعد کنترل رو دادم دستش و ازش خواستم که کنترل رو بده به من.حالا دیگه وقتی میگم کنترل رو بده بهم میده.وروجک هم میدونه آخرین بار کجا گذاشتش چون تا بهش میگم میره از زیر میزی اون سر اطاقی جایی میارتش.

واسه خودش گوگو و نوم نوم رو ساخته و کاملا هم معنیش رو میدونه.گوگو که همون جوجوست و نوم نوم هم یعنی غذا .به لالا هم میگه یایا ولی اگه ما بگیم و شاینا خانوم تکرار کنه.داغ و داگی رو هم کاملا درست تکرار میکنه.

با بوس دادنش دل آدم رو میبره.تا بهش بگیم یه بو س بده یا دهنمون رو شکل بو س غنچه کنیم بدو میاد پیشونیش رو شالاپی میکوبه رو لبمون.اگه هزار بار هم بهش بگیم یه بو س بده بازم همین کار رو میکنه.جالبه امروز صبح تو تخت هاپوش رو ور داشتم و بوس کردم بعد از اون به بعد که میگفتم یه بو س بده هاپو رو میاورد که بو س کنم.

این هاپو جریانات داره.اولین عیدی که با محمد آشنا شده بودم با هم رفتیم مارکس اند اسپنسر و من یه دل نه صد دل عاشق این هاپو شدم.اینقده نرمههههههههه.خلاصه اسمش رو گذاشتیم کاظم و این آقا کاظم الان شده نگهبان شاینا خانوم وقتی که شبها می خواد بخوابه.حتما باید کاظم رو بغل کنه و از اونجایی هم که علاقه خیلی زیادی به انواع و اقسام جک و جونور داره و شدیدا هم دوست داره هاپوهای همسایه رو بغل کنه (که میکنه)باور کنین یا فکر میکنه کاظم واقعیه یا هاپو واقعی ها اسباب بازین.

دیگه اینکه چند وقتیه که یاد گرفته شبها قبل از اینکه بخوابه بره سر جاش و دیگه تو بغل خوابش نبره.البته باید تا آخرین لحظه بالا سرش باشیم و سرش رو بمالیم وگرنه که خونه رو میذاره رو سرش.تازگیها هم وقتی رو تختش گریه میکنه می ایسته و خودش رو با تکیه دو تا بازوها به میله ها نگه میداره و زیر گردنش رو میذاره لبه تخت و گریه میکنه.اینقدر قرمز میشه که آدم فکر میکنه الان که خفه بشه.

حالا خدا به دادمون برسه اگه شب یه ذره زودتر بخوابه چون همچین که ما می خوایم بخوابیم بیدار میشه و مثل اینکه خواب ظهر کرده باشه سر حال می خواد بازی کنه.شبها اینقدر رو تختش خم میشم که کمرم گرفته .(مخصوصا الان که به پای راستم هم زده و دیگه از پله ها بالا پایین رفتن واسم مصیبته)اگه هم خوابش نبره آخر سر میذاریمش وسطمون که بازی کنه و ما بخوابیم ولی فایده نداره چون اولن یه پاش تو دست منه یکی تو دست محمد که ازمون بال نره و از اون ور بیوفته پایین تخت.از طرفی هم خوابیاااا همچین با دو تا دستش یا صورتش شیرجه میزنه تو دماغت که آخخخخخخخخخخ از نهادت بلند میشه.(مجید جان میدونم اون آه که از نهاد بلند میشه)

دو روزه که داره تمرین ایستادن میکنه.دستش رو از میز ول میکنه و  تو حالت دستها بالا میمونه.هر طوری هم که می خوام این صحنه رو شکار کنم و عکس بگیرم نمیشه.با اجازتون دوربین رو هم همین الان از دستش نجات دادم.پاهاش رو بلند کرده بود که از روی میز نهار خوری یه چیزی چنگ بزنه که دوربین با بند آویزونش نزدیک ترین چیز به دستش بود که به موقع رسیدم.

وروجک فهمیده که من به سرفه کردنش حساسم.تا یه سرفه میکنه فوری من رو نگاه میکنه.بعد اگه ببینه من قیافه م نگرانه که نفسش بالا اومده یا نه شروع میکنه الکی سرفه کردن و خندیدن.دیگه  این جوجه هم می خواد ما رو بذاره سر کار تورو خدا میبینین.

از یه چیزی که خیلی میترسم اینه که گریه کنه و نفسش بالا نیاد.البته تا حالا اتفاق نیوفتاده بود ولی چند شب پیش رفتم یه سری عکس بدم به شبی جون برام ببره ایران تا شاینا رو گذاشتم تو کارسیتش چنان گریه ای کرد که نفسش بالا نمی اومد و من که داشتم میمردم شاینا رو دادم دست شبنم که همون موقع نفسش برگشت.نمی دونم چی شد دقیقا حواسم هم بود که این قفلهای کارسیتش تنش رو گاز نگیره ولی بیشتر فکر کنم خیلی خوابش می اومد و بد اخلاق بود.وای من خیلی میترسم از این مساله.

دیگه دیگه اینکه  تقریبا همه چی می خوره.بیسکویتهایی که مخصوص بچه های نوپا هست رو خیلی دوست داره و راحت می جوه .واسش سوپ می خرم وقتی میرم بیرون ولی تو خونه همچنان یا غذای اماده می خوره یا براش غذا درست میکنم اونم چه غذاهایی.از مرغ و پیاز و جعفری و اسفناج و عدس و سیب زمینی بگیر تا هویج و کدو تنبل و اسکویاش (نمیدونم فارسیش چی میشه) آلو و شلغم همش رو قاطی میکنم..خیلی هم دوست داره و همه چی می خوره غیر از هلو.(البته تا حالا بهش هلوی تازه ندادم و هر چی بوده هلوی توی شیشه بوده چون هنوز هم از حساسیت به هلو میترسم ولی آلو رو خیلی دوست داره.)عاشق غذاهای تند و پر ادویه منه.لوبیا پلو و ماکارونی خیلی دوست داره.هر چقدر هم قبل از غذای خودمون با غذای خودش سیرش کنم بازم می خواد سر میز با ما باشه و شده فقط یه قاشق بدم دستش که گاز بزنه و لثه هاش رو بخارونه.

مثل همیشه عاشق بازی کردن و بچه هاست.این هفته که خواهرم اینا اینجا بودن خیلی قشنگ با نامی بازی میکرد و نارا هم که چهار دست و پا راه افتاده دنبال همدیگه راه می افتادن.خیلی بامزه شدن همشون باهم.هر سه تا شون میرفتن جلوی تلویزیون می ایستادن و جالبه که نامی کلی هم احساس بزرگی میکرد.

باورم نمیشه فقط ده روز دیگه تا تولد یک سالگیش مونده.پارسال این موقعها داشتم میمردم.فردا به وقت پارسال روز دنیا اومدن گردویی بود که البته افتخار ندادن.چه حالی بودم بماند تا بعد بگم.

خوب اینم عکس آقا کاظم و شاینا خانوم.

 

 

دوستون دارم و تا می تونین خوش بگذرونین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 21:46  توسط گلدونه  | 

 
 


Customer service

۱-رفتییم سوپر مارکت ایرانیها.بچه دو سال و نیمه خواهرم به میوه ها هنوز دست نزده از اون ور یکی میگه دنت تاچ.

*اونوقت تو این مغازه بچه هه یه تابلو بزرگ رو انداخت زمین و شیشه هاش رو به هزاران قسمت تبدیل کرد.مدیر فروشگاه بدو اومده میگه خوبی.بچه میگه سااااااری میگه اشکالی نداره همه ما بچه که بودیم یه چیزی شکوندیم.فقط خودت که مشکلی نداری.

۲-رفتم کیک بخرم (طبیعتا از شیرینی فروشی ایرانی)میگم این کیک چقدر در میاد میکشه میگه ۲۲ دلار و ... میگم اوکی میبرمش.دوباره یه حساب کتاب میکنه میگه ۲۵ دلار.گفتم چطور شد یهو ۳ دلار رفت روش گفت نمیدونم.منم گفتم در نادانی خودت بمون و گذاشتم اومدم بیرون.

*از قسمت یه دلاریهای فروشگاه یه سیپی کاپ ور داشتم.دم صندوق یارو میزنه ۸  دلار و خورده ای میگم ولی من از قسمت یه دلاریها ورش داشتم میگه اوکی.دستی قیمت رو میکنه یه دلار.

۳-باز تو سوپر مارکت ایرانیها خانوم cashier خیلی جدی میگه چرا همین طور وایسادی مگه نمیبینی من بیزی هستم.کمک کن بذاری تو کیسه مگه میری فود بیسیک خودت نمی ذاری تو کیسه.

*اونوقت رفتم غذا بخرم فروشنده که دید شاینا بغلمه گفت من تا دم ماشین برات میارم.

۴-بعد از نیم ساعت معطلی میگم خانوم این سه دست کباب ما چی شد.در حالی که داره دل میده و قلوه میگیره میگه اااا کباب داشتین الان واستون درست میکنم.بدون معذرت خواهی.اصلا مهم نیست من چقدر معطل شدم و شوهر خسته از سر کار اومدم و بچه کوچیکم تو ماشین زیر آفتاب وایسادن.

*اونوقت رفتیم تو رستوران بعد از نیم ساعت معطلی میگیم غذای ما چی شد میگه وای یادم رفت همین الان واستون آماده میکنم.بدو میره و با دو تا کاسه سوپ بر میگرده.میگه مهمون ما  مشغول بشین تا غذاتون آماده بشه.

۵- میگم خانوم شما تو تبلیغاتون نوشتین کباب کوبیده ۳.۹۹ پس چرا اینجا ۴.۹۹؟خانوم اون نرخ وسط هفته ست.خوب چرا این رو ننوشتین.جواب : خانوم گفتم اون نرخ وسط هفته ست.(دمپاییت رو درار بیا بزن تو مخم)

* اونوقت تو بقیه فروشگاهها اگه اشتباها قیمت چاپ بشه دم در ورودی بالای اون جنس خاص گنده نوشتن که ما اشتباه کردیم و مارو ببخشین.

هزاران اتفاق دیگه باعث میشه که تا وقتی تو مغازه های ایرانی هستم همش منتظر دعوایی جر و بحثی چیزیم.تا پام رو میذارم بیرون پشیمون میشم که بازم یه بار دیگه زدم زیر قولم و رفتم ازشون خرید کردم.متاسفم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط گلدونه  |