تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


یک سال و یک ماه

دخترک سیزده ماهه من حسابی برای خودش خانومی شده.دیگه کاملا راه میره و به ندرت برای جا به جایی از چهار دست و پا استفاده میکنه.خیلی هم گشاد گشاد راه میره.دو تا دستاش هم هر روز که میگذره پایین تر نگه میداره ولی هنوزم برای حفظ تعادلش از دستاش کمک میگیره.هر جایی میریم دلش می خواد اونجا راه بره.تازگیها وقتی میبرمش خرید یه مدتی رو اجازه میدم واسه خودش رژه بره.خیلی دوست داره مسیر راه رفتن رو خودش تعیین کنه یا شاید هم هنوز بلد نیست دنبال ما بیاد.دیشب رفتیم دور و بر خونمون قدم بزنیم دستش رو من گرفته بودم و باباش هم کنارش راه میرفت که دستش رو دراز کرد تا دست ددی رو هم بگیره.خیلی کیف داشت.معلوم بود خودش هم داره کیف میکنه چون اصلا تقلا نمیکرد که دستامون رو ول کنه و خودش جلو جلو بره و بیست بار بخوره زمین.

سه تا دندون از بالا زده بیرون خیلی بامزه ش کردن.دندونهای درشت و با فاصله.دیگه همه چیز رو می تونه گاز بزنه و تقریبا هیچ چیزی رو واسش له نمیکنم.خیلی خوب میجوه و عاشق گوشته.این یکی رو به باباش رفته.اگه رستوران بریم حتما واسش غذای جدا میگیریم تا عادت کنه که از غذای خودش بخوره.عاشق ماست میوه و چیز استیک (پنیرهایی که مثل لوله درست میکنن تا بچه ها به عنوان اسنک استفاده کنن)هست.میوه خیلی دوست داره ولی مثل همیشه براکلی رو به همه چیز ترجیح میده.

روز به روز داره شیرین تر و دوست داشتنی تر میشه.خیلی قشنگ منظورش رو میفهمونه.خیلی چیزها رو میشناسه و اگه ازش بپرسیم با نگاه نشونمون میده.هنوز با انگشت نشون دادن رو یاد نگرفته ولی کاملا میدونه تلفن چیه؟تی وی کو؟توپ؟قاشق؟چایی داغ.اگه ازش بپرسیم نامی کو نامی رو نگاه میکنه و اگه بپرسیم نارا کو نارا رو.با نامی میونه خوبی داره و نامی هم عاشقشه.جوری که شاینا میشینه رو کله نامی  و نامی هیچی نمیگه و میخنده.نارا هم عاشق شایناست ولی شاینا تحویلش نمیگیره و دلش می خواد با نامی بازی کنه شاید چون نارا هنوز چهار دست و پاست ولی این سه تا باهم خیلی بامزه ن.

تلفن رو میگره دستش و میذاره کنار گوشش اگه تلفن دم دست نباشه به کنترل تی وی هم قانعه ولی هنوز مثل نارای وروجک الو نمیگه و ا د او دو نمیکنه.دیروز داشت با موبایلم بازی میکرد و هی میذاست دم گوشش بعد بهش گفتم این الو ااااا؟بدو رفت از تو اطاقش یه موبایل اسباب بازی ور داشت آورد داد به من که با هم الو بازی کنیم.

بهش بگیم شاینا بوق بزن با دستش دماغمون رو میگیره و ما باید بگیم بوووووووووووووووق.بهش بگیم های فایو هم دستش رو میاره بالا و محکم میکوبه به دستمون.از امروز هم شروع کردم اعضای صورت رو یادش دادن نمی دونم تا کی موفق میشم.

ازش قافل بشی می خواد از پله ها بالا بره.چند روز پیش مهمون داشتیم و دختر مهمونمون با شاینا داشتن پایین بازی میکردن.بعد دیدیم دختر مهمونمون اومد بالا.ازش پرسیدیم شاینا کو گفت ایناهاش داره میاد.وای هممون مثل تفنگ از جا پریدیم.ولی دیگه دخترک خودش رو رسونده بود به پله یکی مونده با آخر.کلی خاطره شد برامون.دوست داره وقتی از پایین میاد بالا تا آخر بره بالا و برسه به اطاق خوابها.پله بازی نصفه نیمه اصلا دوست نداره.وقتهایی که می خوام ببرمش بالا میذارم خودش بره و من پشت سرش مواظبشم تا برسه با پله آخر.نرسیده به پله آخر که میدونه داره تموم میشه هی میاد پایین پی میره بالا دلش نمیاد تمومش کنه.منم میذارم تا خودم هستم حسابی تمرین کنه که یاد بگیره.اگه بازم پشت سر یکی راه افتاد و ما حواسمون نبود لااقل مسلط باشه.چند وقتیه که همش می خواد پایین رفتن از پله ها رو هم تجربه کنه منم چند روزیه دارم باهاش کار میکنم.چپکی اومدن رو از مبل و میز یاد گرفته و حالا میدونه که واسه پله هم باید فرمون و کج کنه و دنده عقب بیاد پایین.هنوز خیلی کار داره تا یاد بگیره ولی همش باهاش تمرین میکنم که زودتر یادبگیره.ماهیت خونه ما پر از پله ست.بچه ای هم که قراره تو این خونه بزرگ بشه باید با پله آشتی باشه و بلد باشه چطوری ازش استفاده کنه.

از میزان وابستگیش به خودم بگم که خیلی خیلی زیاد شده که ظاهرا با تحقیقی که کردم کاملا برای این سن طبیعیه.اصلا نمیذاره من تا گلاب به روتون تا توالت هم برم و بدون صدای گریه تمرکز کنم.حتی عصرها که باباش میاد بازم از بغل باباش دنبال من میگرده و میترسه من در برم.که البته به قول محمد این همون چیزیه که من می خواستم (bonding) و بخاطرش تو خونه نشستم و دخترکم رو بزرگ میکنم.

شبها هم تقریبا بدون دردسر سر جاش می خوابه و دیگه احتیاجی به ساعتها دولا شدن روی سرش نیست.ترجیح میده پیشش بشینیم تا خوابش ببره ولی بعضی شبها هم که میدونه خیلی خوابش میاد دیگه گریه نمیکنه و زودی خوابش میبره.معمولا اگه بخواد پیشش باشیم یا من مشغول تمیز کاری اطاقش میشم یه کمدی کشویی چیزی رو میریزم بیرون و مرتب میکنم اونم خیالش جمعه که من جلوی چشمشم یا بابایی لپ تاپش رو میبره و همینطور که کار میکنه دخترک می خوابه.بعضی وقتها هم من میرم تو اون یکی اطاق میشینم پای کامپیوتر منتها از روی تختش دید داره و میتونه من رو ببینه اونوقت بازم خیالش راحته که تنها نیست.

عاشق مهمون هست اونم از نوع بچه دارش.خیلی قشنگ با مهمونها بازی میکنه و معمولا روی اسباب بازیهاش احساس مالکیت نمیکنه مگر اینکه نارا بهشون دست بزنه.طفل معصوم نارا جونی.

خیلی حساس شده و اصلا دوست نداره جلوی کسی خیط بشه.چند وقت پیش شبی جونم اینا اینجا بودن و من اومدم گیره پستونکش رو ببندم به لباسش اشتباهی گوشت تنشم گرفتم.(اینکار به دفعات تکرار شده)بچه م از درد غش کرد بعد که گریه ش تموم شد و درد یادش رفت اگه شبنم یا همسر مهربونش باهاش حرف میزدن مثل اینکه خجالت بکشه و دوباره یادش بیاد میزد زیر گریه.یا مثلا دوست نداره جلوی کسی بخوره زمین.خلاصه که بچه م کلی با شخصیت شده.

بازم یه شب دیگه مهمون داشتیم و من و محمد مجبور بودیم بریم جایی.شاینا که خواب بوده یکی دو ساعت بعد بیدار میشه و گریه میکنه و وسط گریه ماما ماما میکرده و دوباره خوابش میبرده و باز یادش می اومده و ماما ماما و گریه.

قرتی خانوم عاشق رقصه.مجبور شدم چند تا آهنگ قری واسش بریزم رو آی پادم تا خانوم نانای بفرمایند.با دهنش یه ترقه ای هم میزنه بیا ببین.دستاش رو هم میده بالا و د بچرخون.کله هه هم که میاد و میره.زانوها هم تند تند خم میشه.خلاصه بساطی داریم.همه صورتش هم میشه خنده وقتی می رقصه.حالا جالبه که این آهنگها دیگه از کله خودم هم بیرون نمیره و همش داره تو مغزم رژه میره عجب گیری کردیماااا.

یاد گرفته از میز و صندلی بکشه بالا.آی روزای اول به سختی میرفت بالا آی الان ایکی ثانیه اون بالاست.میز اطاق نشیمن ما چرمیه ازش میره بالا و روش مثل مبل میشینه.بعضی وقتها هم دراز میکشه و تی وی میبیبنه.اون سینی بد بخت روش هم که دیگه زوارش در رفته و هیچی نمیشه توش گذاشت بسکه شاینا کف زمین هولش داد و رفت روش وایساد.از میز تلویزیون هم بالا میره و اون لبه ش می خوابه.بعضی وقتها وسط بازی هم از میز میاد بالا و میره رو مبل میشینه بعد هم که خسته شد کجکی میشه و میاد پایین.

معمولا به چیزی زیاد دست نمیزنه.اصلا سراغ کابینتها نمیره.دو تا گلدون کوچولو پایین میزهای کنار مبله که اصلا یکبار هم سعی نکرده بهشون دست بزنه.یه دلیلش هم واسه اینه که از اول همه چی رو چیده بودم  اصلا هیچی رو بخاطر شاینا که راه افتاده جا به جا نکردم و نبردم رو ارتفاع.حتی اون میزی هم که روش قاب عکس چیدم رو سراغش نمیره.فقط به دو تا چیز حساسیت داره که میدونم تقصیر خودمه یکی رو میزی نازنینم و یکی هم همون سینی روی میز چرمی.اونم چون تا دست میزد حساسیت بخرج دادم و هی گفتم نکن الان هی میره سراغشون.وگرنه بقیه چیزها رو حساسیت نداشتم و تا به چیزی هم می خواست دست بزنه حواسش رو پرت میکردم و باهاش بازی میکردم تا یادش بره داشت فضولی میکرد.نسبت به لپ تاپ هم حساسیت داره و میدونه که باباش هم حساسیت داره هی میره طرفش رو باباش رو نگاه میکنه تا ددی بگه نه و وروجک هم صفحه ش رو صد و هشتاد درجه بخوابونه و در بره.

مثل همه بچه ها عاشق پارچه ست و همش یه تیکه لباسی چیزی دستشه.واسش از این پارچه های کوچولو اسباب بازی گرفتم که سرش هم یه کیتی داره اصلا نگاهش هم نمی کنه و همش منتظره کف زمین یه لباسی جورابی چیز افتاده باشه تا بگیره دستش و دنبال خودش بکشونه.

ظهرها که می خوابه اگه خدا یاری کنه و زنگ تلفنها بذاره و آشپز خونه مرتب و تمیز باشه و غذا آماده تو قابلمه و لباسها شسته و خشک شده و تا کرده و کف خونه جارو و تی کشیده شده اونوقت میرم منم یه چرتی بزنم.معمولا زودتر از من پا میشه و میارمش پیش خودم تا یه نیم ساعتی بیشتر بخوابه.بعد که خوابش رو تا ته ته کرده و دیگه حتی یه کوچولو هم نمی خواد بخوابه شروع میکنه با خودش حرف زدن و بعد هم یواش یواش از من بالا میره واگه من هنوزم راضی نشده باشم چشمهام رو باز کنم و بهش سلام کنم و لبخد بزنم شروع میکنه ناز کردن صورتم با احساسات تمام (یعنی بخونین خیلی محکم میکوبه به صورتم)بعد هم پیشونیش رو میاره جلوی لبم که بوسش کنم.(کاری که همیشه میکنه و تا بهش بگم یه بوس بده پیشونیش رو میاره جلو)دیگه منم طاقت نمیارم و هر سری که پیشونیش رو میاره یه بوس گنده میکنم و هی ناز ناز میشم تا چشمهام رو باز کنم و با خنده بهش سلام کنم.بعد کلی تو بغل هم بازی میکنیم و از محبت سیراب میشیم و بعد بهش میگم پاشو بریم اونوقت فوری از تخت میره پایین و باهم رو تخت رو مرتب میکنیم زندگی از نو شروع میشه.

یه بار تنها تو تخت ما خوابیده بود و من زودتر بلند شده بودم که به مهمونهام برسم.نگو شاینا بیدار شده و از تخت اومده پایین و مستقیم رفته تو دستشویی (روتین هر روز صبحمون)یه دفعه دیدم مهمونمون میگه عمو تو اینجا چی کار میکنی.خلاصه که وروجکیه.امروزم روی تخت خودمون خوابوندمش که اگه خدا خواست خودم هم بخوابم ولی صحبتهای مادر و دختر به درازا کشید و شاینا خوابید و بیدار شد و من هنوز داشتم با مامانم حرف میزدم.فقط همین طور که حرف میزدم احساس کردم صدای پا میاد (حالا فکر کنین ماشین ظرفشویی روشن ماکروویو روشن منم هی به مامانم میگم بلندتر بگو از کجا صدای پای این بچه رو شنیدم فقط میتونه حس مادرانه باشه)خلاصه بدو از پله ها اومدم بالا دیدم دم پله ها وایساده و داره فکر میکنه بیاد پایین یا نه که به موقع به دادش رسیدم.خدا رحمش کرد.

خوب دیگه خیلی گفتم.هوا بس عالی شده و بوی زمستون شدیدا میاد.دلم واسه لباس زمستونی تنگ شده تنوعیه دیگه ولی حیف که خیلی طولانیه.تموم نمیشه بی انصاف.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:44  توسط گلدونه  | 

 
 


TORONTO ZOO

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 6:55  توسط گلدونه  | 

 
 


این روزها

ناراحتم هرچند میدونم نباید ناراحت باشم.

نگرانم هرچند میدونم نباید نگران باشم.

افسرده م هرچند میدونم نباید افسرده باشم.

ولی...

شاکرم چون میدونم باید شاکر باشم.

 

پ.ن:احساس ناتوانی میکنم هرچند میدونم ناتوان نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:2  توسط گلدونه 

 
 


بدون شرح

پ.ن:آخه تو به کی رفتی موهات فرفری شده مادر.

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط گلدونه  | 

 
 


چرا مامانها دل نازکن؟

There's two things I know for sure:
She was sent here from heaven and she's
daddy's little girl.
As I drop to my knees by her bed at night
She talks to Jesus and I close my eyes and
I thank god for all the joy in my life
Oh, but most of all
For butterfly kisses after bedtime prayer;
sticking little white flowers all up in her
hair; "Walk beside the pony, Daddy, it's my first ride."
"I know the cake looks funny, Daddy, but I sure tried."
In all that I've done wrong I know I must
have done something right to deserve a hug
every morning and butterfly kisses at night.

Sweet 16 today
She's looking like her mama a little more everyday
One part woman, the other part girl.
To perfume and make-up from ribbons and curls
Trying her wings out in a great big world.

But I remember
Butterfly kisses after bedtime prayer; sticking
little white flowers all up in her hair.
"You know how much I love you, Daddy, But if you
don't mind I'm only gonna kiss you on the cheek this time."
With all that I've done wrong I must have done
something right to deserve her love every morning
and butterfly kisses at night.

All the precious time
Like the wind, the years go by.
Precious butterfly.
Spread your wings and fly.

She'll change her name today.
She'll make a promise and I'll give her away.
Standing in the bride-room just staring at her.
She asked me what I'm thinking and I said "I'm not
sure-I just feel like I'm losing my baby girl."
She leaned over...gave me butterfly kisses with her mama there,
Sticking little white flowers all up in her hair
"Walk my down the aisle, Daddy-it's just about time."
"Does my wedding gown look pretty, Daddy? Daddy, don't cry!"

Oh, with all that I've done wrong I must have
done something right.
To deserve your love every morning and butterfly
kisses-I couldn't ask God for more, man this is what love is.

I know I gotta let her go, but I'll always remember
every hug in the morning and butterfly kisses

 اینم لینک آهنگ.

پ.ن:نمیدونم تو این اهنگ خودم و بابام رو میبینم یا محمد و شاینا. هر چی که هست هر سری که این آهنگ رو گوش میدم اشکهام امونم رو میبره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 22:29  توسط گلدونه  |