تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
از وقتی از ایران اومده بودم بیرون هیچ وقت خودم رو اینقدر درگیر یک سریال ایرانی نکرده بودم (و چقدر خوشحالم)بعد از چند شب بی خوابی دیشب بالاخره حاج یونس فتوحی تموم شد.یه بیست قسمت اولش خیلی خوب بود.موضوعش خوب بود و تند تند پیش میرفت.(با توجه به اینکه حتی اصل موضوع رو می دونستم)ولی یه دفعه به خودم اومدم دیدم چرا همش شد گریه.ای وای همش گریه همش گریه.از ننه بزرگ هستی که همیشه خدا تو آشپزخونه بود گریه میکرد تا جلال فتوحی که خدا رو بنده نبود.بابا بی خیال توروخدا.یعنی واقعا این سریال شما رو سرگرم کرده بود؟وقتی قسمت آخرش تموم شد و رفتم بالا که شاینا رو بخوابونم احساس کردم مریضم.حالم بد بود.به معنای واقعی.سرم درد میکرد.حالت تهوع داشتم. نتونستم و محمد به کمکم اومد.بابا توروخدا نبینین این مزخرفات رو.مثلا قست آخر روز عید پخش شده بود؟؟همش گریه و زاری.ای وای حرص می خورم بخدا.یادمه مامانم که اومد برامون فیلم میم مثل مادر رو آورد.فیلمی که دختر عموی من گفت خیلی قشنگه من سه بار دیدمش.ای وای اینقدر اعصاب ما سر این فیلم خورد و خاک شیر شد.بابا بخدا دیدن بدبختی مردم و اشک در آوردن هنر نیست.مریضیه.مریضی.از همون موقع دیگه فقط سعی میکردیم فیلمهای مسخره رو ببینیم.چه میدونم شام عروسی به قول اینجایی ها فیوریت منه.این فیلم رو اگه ایران بودم هرگز نمی دیدم واقعا برام یه مشت پارازیت پخش شده بود ولی الان برام بهترینه.لااقل اعصاب و روانم بهم نمیریزه.فیلم از اصل ضعیفه و اصراری هم نداره که خوب باشه.تکلیف آدم باهاش روشنه والا.البته بماند که این همه تعریف سریال ترش و شیرین رو شنیدیم و بعد از دیدن دو قسمت احساس کردم فقط داره بهم استرس وارد میکنه چه برسه به خنده و شادی و دیگه از خیر بقیه ش گذشتم.

بگذریم برگردیم سراغ حاجی جون قربونت (به قول تهرانی فضول) که چقدر پشیمونم که دیدم.والا من مامانم بیمارستان خوابیده.مامان بزرگم خوابیده.اونم طولانی.حتی یه بار هم مرده ندیدم که تو بیمارستان راه براه مرده ها رو میبردن.چه خبره بابا جان.خدا رو شکر میکنم که مامان و بابام اهل دیدن سریال نیستن و یه چیزی میدونن که وقتشون رو تلف نمیکنن.خودشون اونجا به اندازه کافی از دوری ماها غصه دار هستن دیگه این سریالهای آب دوغ خیاری غم رو غمشون نمیاره.ما هم اینجا از خیر هرچی سریال وطنی بود گذشتیم و بر میگردیم به دیدن همون سریالهای اینجایی که لااقل پشتش یه فکری بوده و به زندگی روزمره آدمها شبیه و غلو نشده.حتما یه چیزی هست که از دیدن هزار باره friends و Raymond و s e x and the city و بقیه سیر نمیشمیم دیگه نه؟حالا بدویین بگین من وطن فروشم والا ربطی نداره بلا نداره.

در حاشیه:

۱-خداییش همه تونستن این پسرک حسابدار رو دنبال کنن و جای شایگان رو پیدا کنن الا پلیس حرفه ای سیبیلو با اون اخم مسخره اش.

۲-چرا اسم هرچی تبهکاره هوشنگ و کامبیز و ...(اسامی فارسی) هست.داریم کجا میریم.

۳-تو قسمت آخر میکروفن ها رو دیدین.خداییش خنده دار بود.

۴-من که مصاحبه علی نصیریان رو نخوندم ولی شنیدم میگفته آخرش وقت کم آوردیم و نشد و اون چیزی که باید میشد.برنامه ریزی رو دارین خدایی.مهرجویی یه چیزی دیده بود که فیلم میکس رو ساخت.

۵-تمام آگهی های بازرگانی این سریال تو نسخه داون لودش حذف شده بود الا قسمت آخرش.خیلی باحال بود بعد از سالها دیدن آگهی های بازرگانی با اون ثانیه شمار زیر صفحه.

۶-این داماد جدیده مصطفی که هیچی شادی نداشت و مشکل ساخت آهنگهای شاد داشت چطوری تو اون بل بشوی فک و فامیل زنش و یه چشم خون و یه چشم گریه تونست آخرش آهنگ شاد بسازه.

۷-کاشکی لااقل اون تیکه بی ربط دستگیری سینا بخاطر مواد رو یه ذره دیگه پیگیری میکردن.خیلی آوت اف بلو بود مگر اینکه می خواست ثابت کنه حاج آقا عجب فمیلیه پکیده ای داره.خودش که رفته بود پی عشق و حال.دخترش فرار کرده بود.پسرش کلاه بردار بود.یه پسر دیگه ش هم که سر از کلانتری و شیشه درآورد.عروسش که به پسرش خیانت کرد و در درو.اون یکی دخترشم که بدبخت کتک خور شوهر بود.

۸-میگم شما چقدر از ریاضی و فیزیک دبیرستان یادتونه که بخواین به یه کنکوری کمک کنین. تو این سریال ماشالاه همه نابغه بودن.اینم از اون تعارف شاه عبدالعظیمی ها بوداااااا.آخه یه آهنگ ساز و یه رییس بانک چه به فیزیک اونم از نوع کنکوریش.

 ۹-این دختر قرتی ما با آهنگهای غمدار این سریال هم میرقصید.

۱۰-به نظر من اگه از اولش قدسی خانوم عضو مبارک حاج یونس رو از ته بریده بود و باهاش خورشت درست کرده بود و با پلوی زعفرونی داده بود به خوردش دیگه مرتیکه یه مملکت رو سر کار نمی ذاشت.

پ.ن:من از همه دوستاران این سریال معذرت می خوام اینا فقط نظر شخصی منه.میدونم که اکثر شماها شدیدا به این سریال علاقه مند بودین.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:7  توسط گلدونه  | 

بزرگراه DVP به طرف داون تاون.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پارک مورد علاقه من .

خوش باشین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:47  توسط گلدونه  | 

اینقدر این یک ماهه دخترک بزرگ شده و تغییر کرده که پاک از دستم تعدادش در رفته.فقط می تونم بگم یه خانوم به تمام معنا شده.

اول که مهربونه بسیار زیاد.تا من یه آخ بگم نگرانی تو چشماش دو دو میزنه.یه بار که در فر رو باز کردم و همون موقع شاینا اومد تو آشپزخونه منم هول کردم انگشتم رو چسبوندم به فر.وای دادم هوا رفت ولی اینقدر شاینا ناراحت شد که با تمام سوزش بهش می خندیدم و میگفتم هیچی نیست مامی.ببین دارم میخندم.

مثل طوطی هر چی ما بگیم رو تکرار میکنه.محمد بهش میگه میافتی یااااا.شاینا اداش رو در میاره.میگم شاینا بگو آب اوایل دهنم رو با دفت نگاه میکرد و دهنش رو باز میکرد ولی چند ثانیه ای طول میکشید تا یه آپ از دهنش بده بیرون .ولی الان تند تند میگه آپ آپ و لیوان رو نشونم میده.نوژن صبح بیدار شده و سلام میکنه شاینا هم میگه ییام.کتاب رو میگه تتاب و بیا و بده رو کامل میگه البته بده هم یعنی بده هم یعنی بگیر.اونجا رو میگه اودا.هر کلمه ای رو هم چند بار پشت هم تکرار میکنه تا کله ما رو بخوره.بعضی وقتها که یه چیزی میگه و ما نمی فهمیم دیگه هر چی بلده رو پشت هم ردیف میکنه.بیا نه بیده نه آپت نه و ..... اون نه هم همیشه میگه ما نفهمیدیم چیه.بیشتر حالت یه مکس بین کلمه هاش داره.ولی اگه ازش هر سوالی هم بکنم حوابش نه هست.شاینا بیریم بخوابیم...نه.شاینا آب می خوای ...نه.شاینا بپوش بریم ددر....نه.تازگیها هم به همه عالم و آدم تو خیابون های میگه.همین طور راه میره و خیلی آروم و با ناز میگه های.

با محمد دراز کشیده بودیم و گل میگفتیم و البته  می خواستیم عکس و العمل دخترک رو هم ببینیم .خانوم خوشگله هم یه لیوان آب که رو زمین بوده رو ور داشت  و رومون خالی کرد. اونم در حالی که پشتمون به شاینا بود.

زیر زمین خواهرم پر از اسباب بازیه و بچه ها میریزن و میپاشن بدون نگرانی از شلوغی و غر غر های مامانها.این وروجک ما هم تا میریم خونه خواهرم میره دم در زیر زمین و میکوبه به در که ببریمش پایین. 

اینقدر هر بچه ای اومد خونه ما رفت سراغ قاب عکسهای من روی میز گرده که محمد نگران شده بود  چرا شاینا به هیچی دست نمی زنه و این قاب عکسها همین جور جلوی چشمهاشه و اصلا سراغشون نمیره.آخر سر دخترکم هم به کلوپ قاب عکس دست بزنها پیوست.ولی واسم جالبه که فقط میره سراغ سه تا از خیلی کوچولوها که اتفاقا هم عکسهای من و محمد توشه.دست زدنش هم اینطوریه که اول ور میداره بعد میگه نه نه نه نه بعد میاد میده دست من و میره سراغ یه کار دیگه. 

از اونجایی که داره هورمونهای فضولی توی بدنش ترشح میشه سراغ کابینها هم تازگی میره که یکیش رو که مواد شوینده و سطل آشغالم بود رو بستم ولی بقیه رو سیف کردم که تا می تونه فضولیهاش رو تو خونه خودمون بکنه. 

وقنی پشت کامپیوتر ام براش تلویزیون روشن میکنم تا مشغول بشه.ولی سرگرمی مورد علاقه ش بازی با در اطاق باباش هست که چند بار هم البته تلافات داده و دستش رو گذاشته لای در و با اون یکی دستش هی بیشتر در رو بسته و بیشتر داد کشیده.واسه اونم از این چیزا خریدم که پایین لولای در میذاری تا در بسته نشه.

BABA black sheep رو بخون شاینا.میگه بابا بلا با با یه سری کلمه دیگه که البته ریتم آهنگ رو از توش متوجه میشی.

از صبح که چشمش رو باز میکنه شروع میکنه به حرف زدن.یه سری کلمه های نا مفهوم که پشت هم با یه لهجه خاصی تکرار میشه و البته خیلی هم جدی.منم هی حرفاش رو تایید میکنم و میگم آره خوب دیگه بگو تو چی جوابش رو دادی اون چی گفت خوب راست میگی؟عجبااااا.ای بابا.چه روزگاریه...... و شاینا هم با جدیدت من رو نگاه میکنه و همینطور که یه کوچولو خودش رو به جلو خم میکنه کله ش رو هم با چه شوری تکون میده و اد بد میکنه.البته خودش کاملا میدونه چی میگه هااا اون منم که زبونش رو نمی فهمم.

حالا فکر کنین وقتی که نوه با مامان بزرگ بابا بزرگها اینطوری حرف میزنه اون طرف تلفن چه خبر میشه.البته با دوست نداره مستقیم با تلفن حرف بزنه (هر چند که تو خونه تلفن دستشه و ال ال میکنه.)ولی وقتی اون طرف خط یکی باهاش حرف میزنه قلقلکش میاد و گوشی رو پس میزنه ولی من کلک میزنم و خودم باهاش حرف میزنم و تلفن رو میبرم نزدیکش تا صداش بره اون طرف خط.

یه کلمه ای رو هم یه مدتی پیدا میکنه و بهش گیر میده و واسه هر چیزی تکرارش میکنه.مثلا تو ماشین رو به رادیو میکنه و میگه دبو  دبو دبو بعد هم سق میزنه و دستاش رو هم میچرخونه که نانای می خوام.میایم خونه میره جلوی تلویزیون و میگه دبو تلویزیون و روشن میکنم.تو آشپزخونه ست به هر چی می خواد اشاره میکنه و میگه دبو.خلاصه یه کلمه ای تا مدتها یه معنی داره تا کاربردش رو یاد بگیره.

تا تلویزیون خاموشه کنترل رو میده دستم و میگه بابی منظور بیبی تی وی ست.

 چند شبی بود بد می خوابید و منم پا به پاش بد خواب شده بودم و این یعنی گلدونه برابر با یک پاچه گیر.یه شب که دیگه دخترکم آس رو کرد و تا صبح سیصد بار بیدار شد و ته تو تخت خودش نه تو تخت ما نه رو سینه هیچ جایی اروم نمیشد.صبحشم زود بیدار شد و منم کلی کار داشتم و می خواستیم بریم پیش خواهرم و باید یه سری خرید هم میرفتم و از اونجایی که داریم میریم مسافرت باید خونه رو مثل دسته گل کنم و برم باید خونه هم تمیز میشد و هزار تا کار که دخترک کم خواب ما که نه شب درست خوابیده نه صبح بد اخلاق هم هست مگه گذاشت من به کارهام برسم.دیگه گریه و زاری بود و بغل و به در و دیوار خوردن.نمی دونم چرا بچه ها تا خوابشون میاد و بد اخلاقن اینقدرم بلا سرشون میاد.دیگه به جایی رسیده بود که زنگ زدم به محمد گریه میکردم از اعصاب خورد و کار زیاد.همین شد که بردمش بیرون و فقط رسیدم خونه رو مرتب کنم ولی به جارو و زمین شوری و دستشویی شوری نرسیدم.باید اعتراف کنم یه بار هم از دستش عصبانی شدم و باهاش بلند حرف زدم که البته بعدش مثل سگ پشیمون شدم و کلی به خودم فحش دادم و گفتم بی لیاقتم و ظرفیت بچه داری ندارم و هزار سر کوفت دیگه و بعدشم کلی از خود دخترکم معذرت خواهی کردم.

این روزها معنی تشویق رو فهمیده.باباش یادش داده بود اگه این دکمه بزنی در اسباب بازی باز میشه و من واست دست میزنم و میگم آفرین شاینا بعد که من اومدم قرار شد به منم نشون بده تا منم براش دست بزنم.حالا می خواد دکمه رو یزنه هول کرده یا دستش درست روش نمی رفت یا درست فشارش نمیداد وسطش هم هی یادش می اومد و من رو نگاه می کرد و دست میزد که بگم آفریننننننننن. 

مسافرت که میریم دیگه مثل  سابق تمام راه رو آروم نمیشینه و هم کمرش درد میگیره هم حوصله ش سر میره به خاطر همین هم ترجیح میدیم ساعت حرکتمون به وقت خواب شاینا بخوره که یه مدتیش رو بخوابه.از طرفی هم تازگیها تا ماشین می ایسته دخترک بیدار میشه. حالا کاری نداریم به این حرفها.رو این حساب من باید تمام راه که بیداره با شاینا بازی کنم.سری آخر که رفتیم خونه خواهرم برگشتن باهاش دالی بازی میکردم.دیگه خودشم یاد گرفته بود و پتوش رو می کشید جلوی چشماش و بعد میاورد پایین و میگفت دااااااا و بلند بلند می خندید.منم عاشق این خنده هام.

این پتو هم جریان داره.یه شب رفتیم خونه دختر خاله م و شاینا خوابید.یه پتو کوچولو بهم دادن که بپیچم دور شاینا حالا این پتو مونده پیش من واسه شاینا حکم security blanket پیدا کرده.یه پتوی امانت پسرونه.

عاشق سرسره ایه که واسش خریدم.فعلا که هوا سرده گذاشتم تو خونه بازی کنه تا تابستون بعدی براش بذارم  تو حیاط کیفش رو کنه.از قسمت جلوش میر بالا و از همون جا هم سر می خوره پایین.روزی بیست بار هم ازش می افته که بستگی به عکس العمل ما یا  گریه میکنه یا می خنده.

یاد گرفته خودش رو لوس میکنه و میاد پاهامون رو بغل میکنه.آی میچسبه.اگه از یه چیزی هم خجالت بکشه بدومیاد خودش رو همون جا قایم میکنه.

 یاد گرفته چشماش رو نشون بده.دماغ رو هم که به بوقش میشناسه و باید بوق بزنیم.بقیه اجزا صورت رو هنوز بلد نیست.

رفته بودیم  این واتر پارک سرپوشیده که آخر شب همه بچه ها توی لابی هتل جمع میشدن و به اصطلاح story time  بود.خانوم قصه گو که قصه رو تعریف میکرد همراهش بچه ها حرکتهایی که میگفت رو انجام میدادن.شاینا هم الان یاد گرفته بهش که بگیم up up up دو تا دستاش رو میده بالا و از جاش بلند میشه و بعد که بگیم and fall down خودش رو میندازه رو زمین.

دیگه چی بگم.خیلی زیاد راه میره شاید روزی ده بیست کبلومتر.همش داره دور اطاق میچرخه.تولد هم که میریم اصلا توجه ای به کیک و شمع و کادو نداره و فقط راه میره.

دیگه دیگه غذا کم می خوره ولی من راهش رو پیدا کردم و صبحها یه دوپینگی براش میکنم.دو یا سه تا بیسکوییت دایجستیو رو با یه موز و شیر قاطی میکنم و بمب رو بهش میدم تا حسابی سیر بشه.

دیگه واقعا چیزی یادم نمیاد.برم دیگه.بای بای.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 22:27  توسط گلدونه  | 

به رسم روزهای جمعه با دخترم از صبح شال و کلاه میکنیم و از خونه میزنیم بیرون.روز جمعه یعنی رفتن به مال و خوردن چاینیز فود.البته از وقتی دخترکم غذا خور شده یه کیدز میل کوچولو هم کنار سینی غذای من هست که یکی یکی با دستای کوچولوش می خوره و من کیف میکنم.بعضی روزها همینطور که به غذام نگاه میکنم و چاپ استیک رو به طرف دهنم میبرم میرم تو رویا که یعنی ۵ سال دیگه در چه وضعی هستیم.ده سال دیگه و بیست سال دیگه و بعد میرم تا چهل سال بعد وقتی که دخترم وارد چهل سالگی شده و من شصت و هشت ساله.اوووووووو.به نظرم دور میاد ولی میدونم خیلی سریعتر از اون چیزی که فکر کنم اون روز هم میرسه. شاید روزی باشه که یه کیدز میل کوچولو هم کنار غذای ما دو تا باشه.بعد به خودم میگم یعنی اون روز من بازم دارم دنبال کفش و لباس برای شاینا میگردم یا دیگه همش دارم برای نوه هام خرید میکنم.محمد اون موقع در چه وضعیه.یعنی اون موقع هم هنوز همین قدر همراهیم.دیگه صد در صد تا اون موقع بازنشسته شدیم ولی با سربلندی از تلاش و پشتکار سالهای جوونی.من برام مثل روز روشنه .واسه خودم میرم تا اون روزهای آخر و پایانهای غم انگیز تا با یه سرفه شاینا یا ایییییه گفتنش برای لقمه بعدی به خودم میام.یه لبخند تلخ و شیرین میاد روی لبم و با یه نوش جونت تیکه بعدی غذاش رو دستش میدم.نوشابه دایتم رو میذارم تو کالسکه دخترم و د برو که رفتیم ادامه خرید و خرید و خرید.تقریبا همیشه یه مال میریم.به خونمون نزدیک نیست ولی مهمترین نکته ش برای یه مامان بچه دار اینه که همه مغازه ها توی یک طبقه هستن و نباید دنبال آسانسور بگردی هی بالا پایین بری.نفر اول خرید دخترم هست.همه چی برای شاینا.یه مدت مرض خرید شلوار جین و یه مدت لباس تو خونه .هر جایی هر لباس تو خونه ای میدیدم می خریدم چه پیجاما ست چه سرهمی. یه مدت هم خرید کفش بیچاره م کرد.یه مدتی با هر سری خرید دو جفت کفش می خریدم این یعنی در یک ماه حداقل هفت هشت جفت.خدا رو شکر از سرم افتاد.مدتیه به خودم قول دادم براش کمتر لباس بخرم تا حدی سر قولم هستم البته تا ببنیم.روزهای جمعه میگردم و میچرخم.بعضی وقتها که زیادی دستم رو تو جیبم میکنم عذاب وجدان میگیرم.یه زنگ میزنم به محمد یا میگم اگه می تونی زودتر بیای بیام دنبالت که خدا بخواد و من از این مال تشریفم رو ببرم بیرون.یا بعضی وقتها هم زنگ میزنم ازش تاییدیه میگیرم.اونوقت میدونم هنوز میتونم بتازونم.بهترین وقت خرید برای من بعد از نهار هست که شاینا خوابش برده.اون موقع مجبور نیستم هی باهاش حرف بزنم و بهش اسنک بدم.یا یه عروسکی چیزی که همش هم چشمم باشه جایی شوتش نکنه.خسته که میشم یه کافی دوپینگ میکنم.دخترکم بیدار میشه و می خواد قدم بزنه.دیگه تقریبا خودم هم تموم شدم.بیشتر مغازه ها رو رفتم و پولهای نازنین رو خرج کردم. کوفته از راهپیمایی زیاد.یواش یواش بساط رو جمع میکنم و میرم به سمت ماشین.طبق معمول ماشین سمت ورودی لباس بچه فروشیه پارک شده.اگه قبل از قولم بود شاید موقع برگشتن وقتی دارم بازم از تی همون مغازه لباس بچه فروشی رد میشم یه چیزی می خریدم ولی قول دادم نمیشه.هر چند که قول داده بودم اصلا اونجا پارک هم نکنم ولی یه تیکه دو تیکه لباس که حلاله ؟ نیست؟میدونم باید سر چهار و ربع از اونجا بزنم بیرون.های وی سون شلوغ میشه و پر از کامیون.تا پنج که برسم به ایستگاه قطار و منتظر محمد بمونم تو ماشین با دخترکم دل میدیم و قلوه میگیریم.واسش آهنگ قری میذارم.دخترکم سق میزنه و دستاش رو تو هوا میچرخونه.وقتی واسش بشکن میزنم و با آهنگش می خونم غش میکنه از خنده و خودم هم.جمعه ها رو دوست دارم چون شنبه و یکشنبه محمد باهامه.ور دلمه.هر وقت بخوام می تونم صداش کنم.جمعه شبها رو هم دوست دارم.رفتن به رستوران و لذت از خوشبختی.جمعه ها رو دوست دارم چون من رو یاد پنجشنبه های امارات می ندازه.اون موقع که من روز تعطیلیم بود و میرفتم خرید تا محمد از سر کار برگرده و بازم رستوران و صد البته کلاب.همیشه از این جمعه منتظر جمعه بعدیم.اصلا در یک کلام جمعه ها روز منه.جمعه ها خیلی شارژم.جمعه ها رو دوست دارم.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 6:25  توسط گلدونه  | 

دارم تو اطاقش لباسهای شسته شده رو  توی دراور میچینم.همین دور و بر من تو اطاقش هر دقیقه مشغول ور رفتن به یه چیزیه.پا میشم و میرم تو کمدش که لباسهای آویزونی رو آویزون کنم.صداش نمیاد.نگاه میکنم میبینم تو اطاق نیست.دم در اطاقش چشمم می افته به پله ها که داره سعی میکنه چپکی ازشون پایین بره.آروم لباسهای تو دستم رو میذارم زمین و بدون حرف زیر بغلش رو میگیرم و از پله اول بلندش میکنم.

کجا داری میری دخترم.نمیگی یه چیزیت میشه مامی میمیره.در حالی که پله ها رو نشونم میده میگه تیتاب تیتاب.

آخ که دلم برای خودت و اون تیتاب سیندرلای پلاستیکی که مخصوص حموم هست و افتاده وسط پله ها غش رفت.

پ.ن:همیشه متعجب بودم مامانها چطور زبون بچه های تازه به حرف اومده شون رو می فهمن.حالا دیگه میدونم.

پ.ن:بعد از پست این لاگ رفتم که روش رو مرتب کنم بقیه ش رو خودتون ببینین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:18  توسط گلدونه  | 

میگم این وروجک از آدم انرژی میگیره بی خود نیست.از صبح که پا شده وقتی نشستم دو کلوم وبلاگ  بخونم یه بار سرش رو کرده لای میله های میز کامپیوتر وقتی رفتم دستشویی دستش رو گذاشته لای در و در رو رو خودش بسته.بعد که دیدم اینجوریه گفتم پا شو بریم بیرون که امروز از این روزاست تا داشتم آرایش میکردم اومده یه پنکیک کش رفته و تو خونه راه افتاده و با اجازتون وقتی از آینه سرم رو برگردوندم دیدم پنکیک خرد شده کجا روی فرش ابریشمی نازنینم.

در مورد اول تا یه ربع تن و بدنم میلرزید که اگه سرش اون تو مونده بود من چه خاکی به سرم میکردم.

در مورد دوم به اجازه تون بساطمون رو جمع کردیم به سرعت باد خودمون رو رسوندیم به فریزر که رو دستش یخ بذارم.

در مورد سوم انقدر عصبانی بودم که دعواش کردم و گفتم بره دم پنجره وایسه و خانوم هم بر و بر من رو نگاه کرد و به قیافه مامانش خندید.دعوا چی حالیشه این چسقلی.منم دم رفتن مجبور شدم جارو بیارم همه جا رو جارو کنم که بیشتر از این پخش نشه تو خونه و بدو رفتم اسپری فرش شور خریدم که خدا رو شکر پاکش کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:46  توسط گلدونه  | 

شاینا شدیدا از ما طلب توجه میکنه.نشستن پشت کامپیوتر یعنی از سر و کول مون بالا رفتن و استفاده از لپ تاپ یعنی خوابوندن صفحه لپ تاپ به شکل صد و هشتاد درجه و ایستادن توی آشپزخونه یعنی فشارهای تنه شاینا که خودش رو بین کابینت و من جا کنه و به من آویزون بشه.دیدن تلویزیون مساوی با بالا رفتن از میز تلویزیون و تکیه دادن به تلویزیونه که همچین با هر تکیه هم صفحه رنگهای بیچاره شدیدا عوض میشه و اگه همون موقع با دخترک مشغول بازی نشیم یعنی عمر کوتاه تلویزیون بیچاره.خوندن کتاب هم یعنی صدای نق نق شاینا همراه با حرکت دستش برای گرفتن کتاب واسه همین هم وقتی صبح ساعت پنج صبح بیدار میشه و میرم بالا سرش واسه اینکه دوباره خوابش ببره کتابم رو هم میبرم که بشینم بخونم و اخر سر شاینا می خوابه و من تا وقتی که صبح ساعت نه و نیم دوباره از خواب بیدار بشه کتاب بادبادک باز رو تموم کردم.الان کلی سرحالم.دخترکم رو حموم کردم و الان کلاه بافتنی به سر نشسته با پستونک توی دهن و شیشه شیر تموم شده در دست برنامه کودک میبینه.آقای شوهرم هم امروز از خونه کار میکنه و رفته برام صبحانه بخره و  پس واقعا وقت گوش کردن این آهنگه که میگه:

what a wonderful world

I see trees of green........ red roses too
I see em bloom..... for me and for you
And I think to myself.... what a wonderful world.

I see skies of blue..... clouds of white
Bright blessed days....dark sacred nights
And I think to myself .....what a wonderful world.

The colors of a rainbow.....so pretty ..in the sky
Are also on the faces.....of people ..going by
I see friends shaking hands.....sayin.. how do you do
Theyre really sayin......i love you.

I hear babies cry...... I watch them grow
Theyll learn much more.....than Ill never know
And I think to myself .....what a wonderful world



 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 17:34  توسط گلدونه  |