اینقدر این یک ماهه دخترک بزرگ شده و تغییر کرده که پاک از دستم تعدادش در رفته.فقط می تونم بگم یه خانوم به تمام معنا شده.
اول که مهربونه بسیار زیاد.تا من یه آخ بگم نگرانی تو چشماش دو دو میزنه.یه بار که در فر رو باز کردم و همون موقع شاینا اومد تو آشپزخونه منم هول کردم انگشتم رو چسبوندم به فر.وای دادم هوا رفت ولی اینقدر شاینا ناراحت شد که با تمام سوزش بهش می خندیدم و میگفتم هیچی نیست مامی.ببین دارم میخندم.
مثل طوطی هر چی ما بگیم رو تکرار میکنه.محمد بهش میگه میافتی یااااا.شاینا اداش رو در میاره.میگم شاینا بگو آب اوایل دهنم رو با دفت نگاه میکرد و دهنش رو باز میکرد ولی چند ثانیه ای طول میکشید تا یه آپ از دهنش بده بیرون .ولی الان تند تند میگه آپ آپ و لیوان رو نشونم میده.نوژن صبح بیدار شده و سلام میکنه شاینا هم میگه ییام.کتاب رو میگه تتاب و بیا و بده رو کامل میگه البته بده هم یعنی بده هم یعنی بگیر.اونجا رو میگه اودا.هر کلمه ای رو هم چند بار پشت هم تکرار میکنه تا کله ما رو بخوره.بعضی وقتها که یه چیزی میگه و ما نمی فهمیم دیگه هر چی بلده رو پشت هم ردیف میکنه.بیا نه بیده نه آپت نه و ..... اون نه هم همیشه میگه ما نفهمیدیم چیه.بیشتر حالت یه مکس بین کلمه هاش داره.ولی اگه ازش هر سوالی هم بکنم حوابش نه هست.شاینا بیریم بخوابیم...نه.شاینا آب می خوای ...نه.شاینا بپوش بریم ددر....نه.تازگیها هم به همه عالم و آدم تو خیابون های میگه.همین طور راه میره و خیلی آروم و با ناز میگه های.
با محمد دراز کشیده بودیم و گل میگفتیم و البته می خواستیم عکس و العمل دخترک رو هم ببینیم .خانوم خوشگله هم یه لیوان آب که رو زمین بوده رو ور داشت و رومون خالی کرد. اونم در حالی که پشتمون به شاینا بود.
زیر زمین خواهرم پر از اسباب بازیه و بچه ها میریزن و میپاشن بدون نگرانی از شلوغی و غر غر های مامانها.این وروجک ما هم تا میریم خونه خواهرم میره دم در زیر زمین و میکوبه به در که ببریمش پایین.
اینقدر هر بچه ای اومد خونه ما رفت سراغ قاب عکسهای من روی میز گرده که محمد نگران شده بود چرا شاینا به هیچی دست نمی زنه و این قاب عکسها همین جور جلوی چشمهاشه و اصلا سراغشون نمیره.آخر سر دخترکم هم به کلوپ قاب عکس دست بزنها پیوست.ولی واسم جالبه که فقط میره سراغ سه تا از خیلی کوچولوها که اتفاقا هم عکسهای من و محمد توشه.دست زدنش هم اینطوریه که اول ور میداره بعد میگه نه نه نه نه بعد میاد میده دست من و میره سراغ یه کار دیگه.
از اونجایی که داره هورمونهای فضولی توی بدنش ترشح میشه سراغ کابینها هم تازگی میره که یکیش رو که مواد شوینده و سطل آشغالم بود رو بستم ولی بقیه رو سیف کردم که تا می تونه فضولیهاش رو تو خونه خودمون بکنه.
وقنی پشت کامپیوتر ام براش تلویزیون روشن میکنم تا مشغول بشه.ولی سرگرمی مورد علاقه ش بازی با در اطاق باباش هست که چند بار هم البته تلافات داده و دستش رو گذاشته لای در و با اون یکی دستش هی بیشتر در رو بسته و بیشتر داد کشیده.واسه اونم از این چیزا خریدم که پایین لولای در میذاری تا در بسته نشه.
BABA black sheep رو بخون شاینا.میگه بابا بلا با با یه سری کلمه دیگه که البته ریتم آهنگ رو از توش متوجه میشی.
از صبح که چشمش رو باز میکنه شروع میکنه به حرف زدن.یه سری کلمه های نا مفهوم که پشت هم با یه لهجه خاصی تکرار میشه و البته خیلی هم جدی.منم هی حرفاش رو تایید میکنم و میگم آره خوب دیگه بگو تو چی جوابش رو دادی اون چی گفت خوب راست میگی؟عجبااااا.ای بابا.چه روزگاریه...... و شاینا هم با جدیدت من رو نگاه میکنه و همینطور که یه کوچولو خودش رو به جلو خم میکنه کله ش رو هم با چه شوری تکون میده و اد بد میکنه.البته خودش کاملا میدونه چی میگه هااا اون منم که زبونش رو نمی فهمم.
حالا فکر کنین وقتی که نوه با مامان بزرگ بابا بزرگها اینطوری حرف میزنه اون طرف تلفن چه خبر میشه.البته با دوست نداره مستقیم با تلفن حرف بزنه (هر چند که تو خونه تلفن دستشه و ال ال میکنه.)ولی وقتی اون طرف خط یکی باهاش حرف میزنه قلقلکش میاد و گوشی رو پس میزنه ولی من کلک میزنم و خودم باهاش حرف میزنم و تلفن رو میبرم نزدیکش تا صداش بره اون طرف خط.
یه کلمه ای رو هم یه مدتی پیدا میکنه و بهش گیر میده و واسه هر چیزی تکرارش میکنه.مثلا تو ماشین رو به رادیو میکنه و میگه دبو دبو دبو بعد هم سق میزنه و دستاش رو هم میچرخونه که نانای می خوام.میایم خونه میره جلوی تلویزیون و میگه دبو تلویزیون و روشن میکنم.تو آشپزخونه ست به هر چی می خواد اشاره میکنه و میگه دبو.خلاصه یه کلمه ای تا مدتها یه معنی داره تا کاربردش رو یاد بگیره.
تا تلویزیون خاموشه کنترل رو میده دستم و میگه بابی منظور بیبی تی وی ست.
چند شبی بود بد می خوابید و منم پا به پاش بد خواب شده بودم و این یعنی گلدونه برابر با یک پاچه گیر.یه شب که دیگه دخترکم آس رو کرد و تا صبح سیصد بار بیدار شد و ته تو تخت خودش نه تو تخت ما نه رو سینه هیچ جایی اروم نمیشد.صبحشم زود بیدار شد و منم کلی کار داشتم و می خواستیم بریم پیش خواهرم و باید یه سری خرید هم میرفتم و از اونجایی که داریم میریم مسافرت باید خونه رو مثل دسته گل کنم و برم باید خونه هم تمیز میشد و هزار تا کار که دخترک کم خواب ما که نه شب درست خوابیده نه صبح بد اخلاق هم هست مگه گذاشت من به کارهام برسم.دیگه گریه و زاری بود و بغل و به در و دیوار خوردن.نمی دونم چرا بچه ها تا خوابشون میاد و بد اخلاقن اینقدرم بلا سرشون میاد.دیگه به جایی رسیده بود که زنگ زدم به محمد گریه میکردم از اعصاب خورد و کار زیاد.همین شد که بردمش بیرون و فقط رسیدم خونه رو مرتب کنم ولی به جارو و زمین شوری و دستشویی شوری نرسیدم.باید اعتراف کنم یه بار هم از دستش عصبانی شدم و باهاش بلند حرف زدم که البته بعدش مثل سگ پشیمون شدم و کلی به خودم فحش دادم و گفتم بی لیاقتم و ظرفیت بچه داری ندارم و هزار سر کوفت دیگه و بعدشم کلی از خود دخترکم معذرت خواهی کردم.
این روزها معنی تشویق رو فهمیده.باباش یادش داده بود اگه این دکمه بزنی در اسباب بازی باز میشه و من واست دست میزنم و میگم آفرین شاینا بعد که من اومدم قرار شد به منم نشون بده تا منم براش دست بزنم.حالا می خواد دکمه رو یزنه هول کرده یا دستش درست روش نمی رفت یا درست فشارش نمیداد وسطش هم هی یادش می اومد و من رو نگاه می کرد و دست میزد که بگم آفریننننننننن.
مسافرت که میریم دیگه مثل سابق تمام راه رو آروم نمیشینه و هم کمرش درد میگیره هم حوصله ش سر میره به خاطر همین هم ترجیح میدیم ساعت حرکتمون به وقت خواب شاینا بخوره که یه مدتیش رو بخوابه.از طرفی هم تازگیها تا ماشین می ایسته دخترک بیدار میشه. حالا کاری نداریم به این حرفها.رو این حساب من باید تمام راه که بیداره با شاینا بازی کنم.سری آخر که رفتیم خونه خواهرم برگشتن باهاش دالی بازی میکردم.دیگه خودشم یاد گرفته بود و پتوش رو می کشید جلوی چشماش و بعد میاورد پایین و میگفت دااااااا و بلند بلند می خندید.منم عاشق این خنده هام.
این پتو هم جریان داره.یه شب رفتیم خونه دختر خاله م و شاینا خوابید.یه پتو کوچولو بهم دادن که بپیچم دور شاینا حالا این پتو مونده پیش من واسه شاینا حکم security blanket پیدا کرده.یه پتوی امانت پسرونه.
عاشق سرسره ایه که واسش خریدم.فعلا که هوا سرده گذاشتم تو خونه بازی کنه تا تابستون بعدی براش بذارم تو حیاط کیفش رو کنه.از قسمت جلوش میر بالا و از همون جا هم سر می خوره پایین.روزی بیست بار هم ازش می افته که بستگی به عکس العمل ما یا گریه میکنه یا می خنده.
یاد گرفته خودش رو لوس میکنه و میاد پاهامون رو بغل میکنه.آی میچسبه.اگه از یه چیزی هم خجالت بکشه بدومیاد خودش رو همون جا قایم میکنه.
یاد گرفته چشماش رو نشون بده.دماغ رو هم که به بوقش میشناسه و باید بوق بزنیم.بقیه اجزا صورت رو هنوز بلد نیست.
رفته بودیم این واتر پارک سرپوشیده که آخر شب همه بچه ها توی لابی هتل جمع میشدن و به اصطلاح story time بود.خانوم قصه گو که قصه رو تعریف میکرد همراهش بچه ها حرکتهایی که میگفت رو انجام میدادن.شاینا هم الان یاد گرفته بهش که بگیم up up up دو تا دستاش رو میده بالا و از جاش بلند میشه و بعد که بگیم and fall down خودش رو میندازه رو زمین.
دیگه چی بگم.خیلی زیاد راه میره شاید روزی ده بیست کبلومتر.همش داره دور اطاق میچرخه.تولد هم که میریم اصلا توجه ای به کیک و شمع و کادو نداره و فقط راه میره.
دیگه دیگه غذا کم می خوره ولی من راهش رو پیدا کردم و صبحها یه دوپینگی براش میکنم.دو یا سه تا بیسکوییت دایجستیو رو با یه موز و شیر قاطی میکنم و بمب رو بهش میدم تا حسابی سیر بشه.
دیگه واقعا چیزی یادم نمیاد.برم دیگه.بای بای.