دخترکم مثل مامانش عاشق پنجره ست.پنجره های سالن پذیرایی و فمیلی روممون هر دو بلنده واسه همین شاینا همش وایساده داره بیرون رو نگاه میکنه.وقتهایی که محمد نزدیک اومدنش میشه رو بیشتر حس میکنه و ددی ددی گویان منتظره باباشه.همچین که ماشین باباش رو میبینه کیف میکنه و تند تند پشت هم و کشیده میگه ههههه.ههههه.از ته ته قلبش.وقتهایی هم که ما میریم دم ایستگاه قطار دنبال محمد اگه شاینا خواب نباشه و لباسش هم مرتب باشه (یعنی با لباس تو خونه سوار اشینش نکردم که یه دقیقه بریم تا ایستگاه)معمولا از ماشین پیاده میشیم و منتظر ددی وایمیسیم.همچین که صدای دینگ دینگ این Barrier (علمک)قطار میاد که راه ماشینها رو ببنده ذوق میکنه و بعد که قطار نزدیک میشه میدونه ددی داره میاد و چشم میگردونه تا از بین جمعیت ددی رو پیدا کنه و بپره بغلش.
این دخترک ما حسابی با باباش جوره و وقتهایی که محمد خونه ست همش می خواد باباش باهاش بازی کنه.اینقدر هم قشنگ منظورش رو بهمون میفهمونه.همین طور که داریم نگاهش میکنیم شروع میکنه به دویدن و هی برمیگرده نگاه مون میکنه و یه اده بده ای هم میگه و باز میدوه تا بریم باهاش بازی کنیم.عصرها که محمد میاد من خلاص میشم از این وظیفه و میشیم روی مبل تنبلی و دیگه از جام پا نمیشم.
من معمولا شاینا رو دعوا نمیکنم و مگر اینکه چی پیش بیاد باهاش بلند حرف بزنم.مثلا یه دفعه مجبور شدم چون گل سرش رو از موهاش در آورد و کرده بود تو دهنش.یه بار دیگه هم داشت به برق دست میزد که سرش داد زدم و بعدشم چشم غره حسابی ترسید بچه م و باید نگاهش رو ببینین چجوری چشماهاش رو هی بهم میزد که منم بهم بزنم و نمی تونست مستقیم تو چشمهام نگاه کنه.(الهی واسه بچه م بمیرم که زورم بهش میرسه)از اون به بعد هم اگه کار بد بکنه تا یه کوچولو نگاهش کنم خودش میفهمه که کارش درست نیست.حالا من مامانشم و از صبح تا شب باهاش دارم سر و کله میزنم.یه بار هم سر شام غذاهاش رو از روی صندلیش میریخت پایین.منم خیلی حساسیت دارم غذا خدر بره در ضمن تازه هم جارو زده بودم.هی بهش گفتم نکن هی تکرار کرد بعد یه دفعه محمد بهش گفت مگه مامیت نمیگه نکن.چرا غذاهات رو میریزی.وای یک دفعه اخمهای شاینا رفت تو هم.لباش رو جمع کرد و همین طور به باباش نگاه کرد.بعد چند ثانیه هم بغض کرد و زد زیر گریه که دیگه من بغلش کردم نازش کردم و گذاشتمش زمین تا باهم (شما بخونن فقط خودم)غذاهای روی زمین رو جمع کنیم.محمد که هنوزم میگه نگاه شاینا اون روزخیلی کینه ای بود نکنه از من متنفر بشه.
یه روز رفته بودم وال مارت خرید کنم.از اونجایی که شاینا خانوم هر سری میریم وال مارت مک دانلدز می خواد رفتیم که نهار بخوریم.همینطور که منتظر بودم تا نوبتم بشه شاینا خودش رو از بغل من کشید پایین و بدو بدو رفت یه صندلی غذای بچه رو شروع کد به هول دادن سمت من که روش بشینه.این کارش توجه همه مردم رو هم جلب کرده بود و همه داشتن نگاهش میکردن.نمی دونم چی شد که سرش خورد به یه جایی و گریه بچه م هوا رفت.پیشونیش هم اومد بالا.شاینا هم عجیب حساسیت داره جلوی کسی بخوره زمین.انگار خجالت بکشه حالا مگه گریه ش بند می اومد.دیگه با سیب زمینی و جوس و نی و اینا سرش رو گرم کردم و چند تیکه یخ گذاشتم تا باد نکنه.آخر غذاش هم که منتظر جایزه ست و بعضی وقتها بد شانسی میاره و مامی تشخیص میده این جایزه سیف نیست.اونوقته که جایزه هه در یک چشم بهم زدن غیب میشه.تو رو خدا نگین فست فود مزخرفه خودم میدونم ولی بچه ست و نمیشه منکر این شد لا مصب یه چیزی میده به خورد این بچه ها که همشون معتادش بشن.
این قرتی خانوم ما یاد گرفته بره سر کشوها و کابینتها.کابینتها رو تا اونجایی که میشد قفل زدم که دست نزنه یکی از کشوهای پایینی که دستش میرسه رو توش ظرفهای پلاستیکیم رو گذاشتم که شاینا روزی سیصد بار همه رو تخلیه میکنه و از نو میذاره سر جاش.معنی clean up رو هم یاد گرفته تا واسش می خونم clean up clean up everybody everywhere شروع میکنه برگردوندن ظرفها به کشو.توی اطاق خوابها هم که هستیم میره سر کشوها یا تاپها من رو ور میداره یا زیر پوشهای باباش رو از حلقه آستین میندازه گردنش و دیگه احساس میکنه خیلی شیک شده و قر میده و راه میره.یه عروسکی هم میزنه زیر بغلش رو د برو که رفتیم.
هر کاری میکنه میگه برام دست بزنین تا کیف کنه.چند روز پیشا رفته بود سراغ کابینتها و مشغول بازی بود و اصلا حواسش به ما نبود.همه رو یه سری ریخت بیرون و جمع کرد و گذاشت سر جاش.تا کارش تموم شد ما شروع کردیم واسش دست زدن و آفرین گفتن.واییییی قیافه ش دیدنی بود.اینقدر ذوق کرده بود که نگو.یه کوچولو هم خجالت کشده بود و می اومد هی صورتش رو توی پای من قایم میکرد.
دخترکم کم غذا شده و هیچی نمی خوره.ولی عاشق کتلته.منم که تو زندگیم تا همین چند وقت پیش یه کتلت نتونسته بودم درست کنم که وا نره و همیشه هم فکر میکردم از سیب زمینیهای اینجاست که وا میره ولی عشق چه میکنه که نه تنها سیب زمینیها خوب شدن و وا نمیرن حتی دیگه صد تا ظرفی که کثیف میشه و گاز روغنی و بویی که خونه میگیره هم به چشمم نمیاد و منتظر اون لحظه م که دخترم با انگشتهای کوچولوش یه تیکه کتلت بذاره تو دهنش.
تو این ماه دخترکم گوش درد گرفته بود و تب بالا داشت که خیلی بد بود و خدا هیچ بچه ای رو تو هیچ خونه ای مریض نکنه.اصلا انگار خونه سوت و کوره و صدای تق و توق اسباب بازیها و دم به دقه کله این ور اون ور خوردن نمیاد.خدا رو شکر بعد که آنتی بیوتیکش تموم شد بردمش چک آپ که گوشش خوب شده بود.البته امروز هم از صبح سرفه میکرد که باز بدو رفتیم دکتر که گفت هیچی نیست ولی دیگه بهش فلو شات و واکسن پانزه ماهگیش (آبله مرغون) رو نزد.یه بار دیگه هم یه لک رو دستش پیدا کردم که یه ذره سفید بود و دیگه همون موقع با اعصاب خورد رفتم دکتر و بهش گفتم بچه م لک و پیس گرفته و کلی بهم خندید و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که Birth mark بوده .
دخترکم توی ترکه.ترک از اطاق مامان و بابا و وسطشون خوابیدن.اول شب میره می خوابه توی جاش بدون درد سر ولی نصف شب گریه و زاری داشتیم که بیاد وسطمون.ما هم که خوابالو ورش میداشتیم میاوردیمش که ساکت بشه ولی الان چند وقته که دیگه محلش نمی ذاریم یه کوچولو گریه میکنه و نا امید می خوابه.
به نظر خودم مهمترین اتفاق این ماه مامی گفتن دخترکم بود که روزی سیصد بار میگه مامی.بعضی وقتها داره بازی میکنه ولی هر دو دقیقه میگه مامی.منم میگم بعله باز دوباره مامی.محمد هم دیگه ددی شده و خیلی قشنگ ددی رو هم میگه.یه بازی هم داره که از پیش محمد میدوه طرف من و میگه مامی مامی مامی و از پیش من میدوه طرف محمد و میگه ددی ددی ددی.تلفن رو هم ور میداره و خیلی غلیظ میگه الوووووووووووو.الووووووووووووو.به عروسک هم میگه بیبی.وروجک به نه هم میگه No.این یکی رو از تلویزیون یاد گرفته.یه چیزی هم که دستش میدی میگه هسیییی بر وزن مرسی و به جای مرسی.عاشق مرسی گفتنشم.بچه م با کمالاته.
با مزه ترین کارش تو این ماه هم به نظرم قایم کردن آیپاد من بود که یه روز کامل دنبالش گشتم و پیداش نکردم و در کمال نا امیدی که دیگه گم شده و من هرگز دیگه آیپاد ندارم (محمد هم اذیتم میکرد میگفت اگه درس عبرت بگیری دو سال دیگه یکی برات می خرم)از همون جایی که قایم کرده بود (که کجا بود خدا میدونه)از همون جا ورش داشته بود که در حال ور رفتن باهاش پیداش کرد.کنترلها رو هم ور میداره میندازه توی توی باکسش وقتی هم بهش میگی شاینا کنترل کو؟میره از اون تو در میاره میده بهمون.
بقیه ش رو خلاصه میگم که خیلی طولانی شد.
با خودش حرف میزنه میگه مامی مممی میمی.بابا بابی بیبی.نه نه نینی نانا.
دخترک مو فرفری ما وقتی بهش میگی بخواب سرش رو میذاره روی بالش و اگه با تحکم باشه که تا چند وقت هم سرش رو بالشه و اگه شانس بیارم خوابش میبره.
دخترکم اینقدر بزرگ شده که دندون آسیا در آورده و الان به طور کل هفت تا دندون داره با دو تا تو راهی.
عاشق سریال فرندز و با آهنگ اولش قر میده و سریال رو با تمام وجودش دنبال میکنه.(بچه از تو شکم مادر صدای فرندز تو خونشون بوده)
کافیه توی تلویزیون دو تا ماچ آرتیستی بکنن وایییی که دخترک میخ میشه و چشم ور نمیداره.
به بوسهای مامان و باباش هم حساسیت داره و فوری گوشش تیز میشه و خودش رو میرسونه.
مامی رو ناز میکنه و ددی رو هم باید ناز کنه.ددی رو بوس میکنه مامی رو هم باید بوس کنه.مساوات برقراره خلاصه.
بوس میکنه صدا داررررررر.دیدن داره و شنیدن.
از پله ها بالا میره به سرعت برق و باد.از پله ها پایین میاد به سرعت کمتر از برق و باد ولی دیگه یاد گرفته کاملا.هر چند که هنوزم قابل اعتماد نیست.
وقت خرید یا توی رستوران همش می خواد راه بره.رستوران رفتن باهاش خیلی سخت شده و این یعنی خیلی سختی برای یه مامان بابایی که عاشق رستوران و Dining هستن.خرید رفتن هم که کلافه میکنه ولی یه خوبی که داره اصلا دور نمیشه ولی تا دلتون بخواد لای لباسها قایم میشه.
لباس جدید میپوشه میگی وایییی چه قشنگه چه خوشگله ذوق میکنه و خجالت میکشه.
یاد گرفته در هر چیزی رو با دهن باز کنه.در وایپش رو باز میکنه و با وایپ دستاش رو تمیز میکنه.
با زبون بی زبونی بهم می فهمونه که در پیانو رو باز کنم و خانوم رو بذارم روی صندلی که هنر نمایی کنه.یه ده دقیقه ای هر سری مشغولش میکنه.
دخترم کلاس رو شده.کلاس باباها و بچه ها روزهای شنبه و کلاس فارسی (شعر و قصه)
وروجک اینقدر بزرگ شده که تو مهمونی ما میشینیم وروجک با بچه ها میره دنبال بازی خودش.
بهش میگم چشمات کو دوتا انگشتش رو میکنه تو چشمش.میگم موهات کو دستش رو میکشه روی پیشونیش.بهش میگم شاینا کی با قطار میاد؟میگه ددی.
شرح حال این روزهای من رو تو این آهنگ یک کلام گفته.روحت شاد فرهاد.
اولا از همین جا اعلام میکنم که بنده استاد سوتی های اساسی هستم.
دوما اینم دو نمونه ش.
یه بار رفتیم خونه اون عمه م که خیلی خیلی مومن هستن.هم خودش هم شوهر عمه م.خلاصه ما شیرینی به دست وارد خونه عمه م شدیم و در حالی که شیرینی رو میدادیم دست شوهر عمه خیلی مومن جلو رفتم تا صورتش رو طبق عادت (که با همه رو بوسی میکنم) ببوسم.اون بیچاره هم همینطور وایساده بود و نمی دونست چه عکس العملی باید انجام بده تا اینکه من رسیدم دم صورتش یه دفعه به خودم گفتم احمق جون داری چی کار میکنی و خودم رو کشیدم عقب.حالا برگشتم میبینم یه جماعت دارن من رو نگاه میکنن ببینن بالاخره من ماچ رو میکنم یا نه.خلاصه اینقدر از خجالت آب شده بودم که شوهر عمه م واسه اینکه احساس بد نداشته باشم سرم رو از روی روسری بوسید و گفت مثل دخترمه و از این حرفا ولی تا مدتها هر کی من رو میدید می گفت شنیدم آقای ب رو ماچ کردی.
یه بار دیگه هم که واقعا باعث خجالتم شد فکر کنین برای بار اول (و البته همون یه بار هم چون خودم قبلا یه بار تنها رفته بودم.)با محمد رفته بودم شیراز که با خانواده محمد خداحافظی کنیم که بیایم کانادا.خوب همه اومده بودن که هم عروس داماد رو ببین (البته بعد از دو سال )هم برای چشم رو شنی و دیدنی و این حرفا.خلاصه شلوغ پلوغ بود و هر کی داشت با یکی حرف میزد.منم شروع کردم با زن پسر عموی محمد حرف زدن و بهش گفتم محمد تعریف شما رو همیشه برای من کرده و مثل اینکه فقط شما به محمد میگین محمد و اونم میگفت آره من دوست دارم اسم رو کامل بگم.منم خیلی جدی گفتم آره منم همین طور مثلا دوست ندارم کسی بهم بگه گلی یاد فیلم فارسیهای ایرانی می افتم که گلی ها کلفت بودن.خانوم پسر عمه محمد همون موقع خیلی آروم بهم گفت البته اسم عمه محمد هم گلیه (که البته اینقدر تو فامیل عزیزه بهش میگفتن گلی و روش مونده).وای من رو میگین به کل یادم رفته بود و کلی خجالت کشیدم و کلی هم خدا رو شکر کردم کسی غیر از من و همون خانوم پسر عمو و یه خانوم دیگه میشد زن دایی مامان محمد (بزرگ خانواده)هیچ کس حواسش نبوده و بد نشد تا اینکه اون خانوم دیگه که خانوم دایی مامان محمد بود گفت البته اسم منم گلیه.واااااااااای رو کله من یه سطل آب ریختن.حالا می خوام درست کنم میگم خوب عمه گلی اسمشون چیز دیگه ایه بهش میگن گلی شما تو شناسنامه تون چیه گفت گلی.گفتم یعنی خود گلی اونم اصرار که آره خود خود گلی.وایی حالا مگه ول میکنم مثلا می خوام درستش کنم.کلی معذرت خواهی کردم ازش و پا شدم رفتم.محمد که داشت با عموش اینا حرف میزد دویید اومد پشت سرم و حالا من می خندم اون میخنده که این چه حرفی بوده من زدم ولی بازم خدا رو شکر کردیم کس دیگه ای حواسش نبوده.دیگه کاری ندارم که چقدر از خانومه معذرت خواستم و اونم واسه اینکه من ناراحت نباشم صدام کرد که پیشش بشینم و باهام کلی حرف زد تا یخ من آب بشه.
خلاصههههههههههههههه روز رفتن بود و مامان محمد یکی یکی بهمون میگفت به کی زنگ بزنیم و خداحافظی کنیم.به گلی خانوم (زن دایی) که رسید محمد گفت اون رو دیگه نمی خواد دیدیمش دیگه یه دفعه مامان محمد هم گفت بهش گفتین کلفت یه زنگ هم نمی خواین بزنیم ازش خداحافظی کنین.
خلاصه معلوم شد که همه همون موقع شکل یه گوش شدن و داشتن سوتی گلدونه خانوم رو گوش میدادن.
بعله دوستان خوب من اینم از سوتیهای گلدونه سوتی ده. سوتی زیاد دارمهاااا.مثلا یه حرفهایی میزنم که نباید بزنم و تا مدتها تو ذهنم درگیرم که مگه بهت یاد ندادن حرف رو اول لقمه لقمه کنی بعد بگی ولی خوشبختانه یادم میره تا سوتی بعدی.
پ.ن:البته در انتها من از همه دوستهای گلی نام چه شناسنامه ای چه غیر شناسنامه ای معذرت خواهی میکنم.