
Turn on your speakers and click on the link
, In my daughter's eyes,I am a hero.
I am strong an' wise,
And I know no fear.
But the truth is plain to see:
She was sent to rescue me,
I see who I wanna be, in my daughter's eyes.
In my daughter's eyes, everyone is equal,
Darkness turns to light,
And the world is at peace.
This miracle God gave to me,
Gives me strength when I am weak.
I find reason to believe, in my daughter's eyes.
An' when she wraps her hand around my finger,
Oh, it puts a smile in my heart.
Everything becomes a little clearer.
I realise what life is all about.
It's hangin' on when your heart has had enough;
It's givin' more when you feel like givin' up.
I've seen the light: it's in my daughter's eyes.
In my daughter's eyes, I can see the future.
A reflection of who I am,
An' what will be.
An' though she'll grow an', some day, leave:
Maybe raise a family,
When I'm gone, I hope you'll see,
How happy she made me,
For I'll be there, in my daughter's eyes.
**داشتم یه اسی (essay)مینوشتم و وسطش از محمد اسپلینگ بعضی از کلمه ها رو سوال میکردم.همین طور که محمد برام میگفت شاینا هم بلند بلند میگفت A B C D E F G (تا همینجاش رو بلده و بقیه ش رو با آهنگ می خونه)
**آخر شب(آخر شب شاینا) با شاینا نشسته بودم کف زمین آشپزخونه و بهش پیتزا میدادم.اونم راه میرفت و قر میداد و می اومد یه لقمه هم می خورد.جارو برقی هم توی آشپزخونه بود و همچنان به برق.تا بعد از اینکه شاینا خوابید به بقیه کارهاش برسم.همینطور که قر میداد و با دهن پر آواز می خوند دستش خورد به دکمه روشن کردن جارو و جارو با صدای زیاد روشن شد.خوب طفلکم خیلی ترسید که حق هم داشت.دیگه پریدم خاموشش کردم و بغلش کردم تا آروم شه (گریه نکرد و فقط هول شد).بعد از چند دقیقه لب پایین رو پنج سانت داد جلو و با صدای خیلی گرفته لوسی (مثل کسی که از خواب بیدار میشه) گفت ددی.ددی.
ددی رو صدا کردم اومد پایین و شاینا با همون حالت لوسی شروع کرد برای ددی تعریف کردن و جارو برقی رو نشون دادن.همچین که تعریفش تموم شد تازه یادش افتاد که گریه نکرده و زد زیر گریه.حسابی خودش رو برای ددی لوس میکنه و صد البته ددی هم حسابی نازش رو میخره.
**وقتی رسیدم بهش دم پله رو به جلو وایساده بود و داشت دل دل میکرد که تنهایی بره پایین یا نه.خیلی ترسیدم و تمام بدنم داشت میلرزید اینقدر که از ناراحتی بلند بلند سرش داد میکشیدم که دیگه این کار رو نکنیااااا دیگه نبینم تنهایی از پله بری پایین هااا.اگه خواستی بری باید بچرخی و بری (وروجک از وقتی قدش بلد شده و می تونه پله ها رو قدم ور داره با گرفتن نرده های پله بالا و پایین میره.حالا تا وقتی خودمون باشیم اشکالی نداره ولی تنهایی اونم پایین رفتن یه ذره ترسناکه)خلاصه وسط جیغ و دادهای من هی میگه مامی مامی مامی میگم بعله دماغم رو میگیره تو دستش و میگه بیـــــــــــــــــب.
*داره تلویزیون میبینه که یه دفعه میاد طرفم و سرش رو از نیم متر نرسیده بهم کج میکنه و تا میرسه سرش رو میذاره روی شونه م و یه بغل محکم بهم میده.اون موقع دلیلش رو نفهمیدم ولی نیم ساعت بعدش وقتی داشت بارنی میدید و رسید آخرش و آهنگ معروف آی لاو یو با شنیدن with the great big hug دوباره همون کار رو تکرار کرد فهمیدم اوضاع از چه قراره.
*قبلا هم که گفتم معنی بپر رو نمی دونست ولی وقتی خواهرم بهش گفت جامپ شروع کرد پریدن.
*میره میایسته روی میز نشیمن و زانوهاش رو خم میکنه که مثلا می خواد بپره و میگه آن دو فری فو (one,two,three,four)
*بهش میگم آبمیوه ت رو ور دار بریم پایین.همینطور نگاه میکنه.میگم شاینا جوست (juice) رو ور دار بریم فوری میره سمتش و دو دستی ورش میداره و ک و ن مبارک رو قر میده و میاد طرف من.
*همه ظرف های پلاستیکی رو از کشو میریزه بیرون و من عصبانی میشم و شکایتش رو به محمد میکنم و محمد هم میگه شاینا برو همه رو جمع کن تا مامی عصبانی نشه .باز قرش میده و می خونه این آپ این آ پ (clean up clean u p)
*دبی دوبی نامی دبی دوبی شیبا (Happy birthday Nomi Happy birthday Sheeva)
*جریان ماین پرش به ما گرفته و حتی وقتی بهش میگیم شاینا ممه ت رو در بیار میگه Noooooo Mmmine میشینه .بهش میگم شاینا به این قاب عکسها دست نزن (عاشق قاب عکسهای روی میز گرده ست که توش عکسها دو نفره من و محمد توشه )میشکنه ها میگه نوووو ماین.گیری کردیم از دستش.(در ضمن چند روز پیش هم شیشه یکیش رو شکوند)
*دیشب برای اولین بار با شنیدن آهنگ A B C D بی کلام و با ریتم تند شروع کرد A B C D خوندن و اصرار برای تکرار مجدد موزیکش.
پ.ن:خیلی از کلمات انگلیسی رو شاینا از تلویزیون یاد گرفته .خیلی از اونهایی که بلده رو ما هنوز کشف نکردیم ولی مطمئنم وقتی تلویزیون میبینه خیلیهاش رو میفهمه.
صبحها معمولا سعی میکنم یکی دو ساعت زودتر از شاینا بیدار شم.یه کمی جمع و جور کنم و بشینم سر کارام.شاینا که بیدار میشه تقریبا درس خوندن غیر ممکنه.تا صبحانه بخوره و عوض بشه و بازی و تازگیها هم که از طرفداران پر و پا قرص یو تیوب شده.از سگ و گربه مردم میشینه میبینه تا بارنی و دو دو دورا و دی گو.تا لپ تاپ رو روشن میکنم میاد سراغم.حالا تازگیها لپ تاپ رو میبرم بالا توی اطاق محمد و کامپیوتر رو براش روشن میکنم.اون میشنه پای کامپیوتر و منم پایین پاش به کارای خودم مشغول میشم ولی تمرکز در کار نیست و فقط در حد کارهای سطحی مثل یه دور رو خونی و در آوردن کلمه هایی که نمی دونم.خیلی هم جدی لم میده روی صندلی کامپیوتر و اگه دست من روی صندلی باشه با غیظ میگه مامییییی نو.ماین.یعنی دستت رو ور دار.مال خودمه.این پروسه کامپیوتر هم یه نیم ساعتی بیشتر طول نمیکشه و دلش رو میزنه.
اینجا یه اعتراف هم میکنم.اونم اینه که من تا حالا واسش همه ویدیو های یو تیوب رو یکی یکی میذاشتم ولی از دیروز تا حالا فهمیدم چطوری میشه همه رو انتخاب کنم و یه مدت طولانی دخترک رو سر کار بذارم.
ظهر نزدیک وقت خوابش که میشه میذارمش توی تختش و تلویزیون اطاقش هم روشن میکنم.خوبیش اینه که اگه خوابش هم نیاد با عروسکهای توی تختش مشغول میشه و منم از پایین صداش رو میشنوم.تا بالاخره خوابش میبره و من فرصت میکنم یکی دو ساعت دیگه هم درس بخونم و همزمان غذا هم بپزم.
یه سری دیگه هم اگه جونی برام مونده باشه آخر شب که شاینا می خوابه به کارام میرسم.
اگه هم کلاس داشته باشم ترجیح میدم محمد و شاینا من رو برسونن چون هوا خیلی سرده و پارکینگ نزدیک ساختمون کالج پیدا نمیشه.حالا رفتنش خوب.چون ماشین رو از پارکینگ در اوردم و گرم و نرمه ولی امان از برگشتن که بعد از سه ساعت کلاس ماشین یخ شده خودم هم خسته یه پنج دقیقه ای هم توی اون فضای باز که سردتر هم هست راه رفتم تا رسیدم به ماشین.تا خود خود خونه دارم میلرزم.عوضش وقتی محمد و شاینا میرسونن من دم دم در ورودی پیاده میشم و اخر کلاس هم به عشقشون میپرم بیرون و همش چشمم به عقب ماشینه که شاینا خوابه یا بیداره.
من تازگیها با اینکه خیلی عصبی و بد اخلاقم ولی هورمون مادرانه م شدیدا ترشح میشه و شدیدا هر روز شاینا رو بیشتر دوست دارم.یه شب هم می خواستم برم کلاس از شاینا خداحافظی کردم و بچه م یه ذره از اون مامی های غیظانه ش گفت که یعنی پس من چی و بعد من از در پریدم بیرون.وقتی ماشین رو از پارکینگ در آوردم دیدم دو تا چشم معصوم داره من رو از پنجره نگاه میکنه.دیوااانه شدم تا رسیدم کلاس.بعدش توی مسیر برگشت هم قیافه دم پنجره ش می اومد توی نظرم و اشکم رو در میاورد .از یه طرف خدا خدا میکردم نخوابیده باشه تا من برسم خونه و خودم راهی تختش کنم از طرف دیگه میگفتم کاش بخوابه که محمد به کاراش برسه.وقتی رسیدم دم خونه دیدم چراغ خواب شاینا روشنه تمام امیدهام نا امید شد.ولی وقتی رفتم بالا دیدم روی پای باباش دراز کشیده و منتظره .
خلاصه که این روزها همش توی خونه م و به قول محمد ای شاینا خانوم کجا رفتن اون روزها که هر روز صبح مامیت بهت یه لباس خوشگل میپوشوند و میرفتین دو تایی ددر.واقعا هاااا چجوری برنامه زندگیمون به کل عوض شد.عوضش همین بیرون نرفتنهای من یعنی کمتر خرج کردن و پس انداز بیشتر.البته هنوز برنامه جمعه ها براهه.مخصوصا اخرین کلاس توی هفته هم پنجشنبه ست و سخت ترین هم هست و اونیه که تمام هفته واسش درس خوندم دیگه جمعه ها همچنان برنامه شاپینگ براهه.
یواش یواش هم دارم برای پروژه آخر ترمم آماده میکنم خودم رو.سخت ترین قسمت پیدا کردن بیشتر از دویست و سی تا عکس از دوره های مختلف هست.همش هم نباید از توی اینترنت یا یه مجله باشه.استادمون می خواد که حسابی دنبالش بگردیم به قول خودش نفسش بکشیم.
چه قده حرف زدم جانم.بچه مون هم بیدار شده.سر و صداش میاد.تازه کی باورش میشه من امروز امتحان هم دارم هنوز هم شروع نکردم .
داره غذا می خوره و قاشقش رو میندازه زمین میگه شی شد؟
پای من خواب میره و دارم به خودم میپیچم میاد جلوم و میگه شی شد؟
خیلی قشنگ معنی چی شد رو فهمیده و بسیار درست استفاده ش میکنه.
شی شد؟؟؟؟؟؟؟؟