دخترکم از بچه های اطرافمون یاد گرفته و به محمد میگه عم مم (عمو ممد)خیلی بخواد لوس کنه با ناز و عشوه میگه ددی عم مم.
کلا خیلی بچه صبوریه.وقتی میگه شیر می خوام بهش میگم بخواب تا برات بیارم می خوابه و اصلا هم بهانه نمیگیره و گریه زاری نمی کنه.صبر میکنه.منم همیشه بهش میدم که فکر نکنه بهش دروغ گفتم که تو بخواب تا من برات بیارم.حالا یه شب که من پایین بودم و محمد بهش گفته بود الان مامیت میاره منم یادم رفته بود و پایین یه بیست دقیقه ای مشغول کارام بودم.وقتی رفتم بالا دوید اومد جلوی پله ها و سراغ شیرش رو ازم گرفت.بچه م یادش نرفته بود و تمام این مدت منتظر شیر بوده.
آخر شب شاینا آب پرتغال خواست.هی رفت و هی اومد گفت جوس.همون عصرش هم جوسمون تموم شده بود.محمد لباس پوشید که بره براش بخره .منم سفارش بستنی برای خودم دادم.وقت محمد برگشت و بستنی رو داد دست من من مشغول غذا دادن به شاینا بودم.بهش گفتم الان نیارش جلو.دیگه غذا نمی خوره.وروجک فوری دوزاریش افتاد و شروع کرد فریاد زدن بستن بستن.(بستنی)
حالا از اون روز هر روز دلش بستنی می خواد و از صبح که پاا میشه بستن بستنش به براهه.یه بار هم محمد که از سر کار اومد لباس شاینا رو پوشوند تا باهم برن از این سوپر سر خیابونمون بستنی بخرن .روز قبلش هم برفی آمده بود برفی بس اساسی.جوری که این راه روی جلوی در خونه ما رو که پارو کرده بودن تا قد شاینا دقیقا برف وایساده بود.وقتی که برگشتن محمد گفت گلدونه بدو دوربینت رو بیار که صحنه دیدنیه.شاینا با اسنو سوت (سرهمی زمستانی) و کلاه توی همون راهروی برفی تا قدش وایساده بود در حالی که یه بستنی قیفی تو دستش و کلی هم بستنی دور دهنش.حیف که دوربینم خراب بود وگرنه این عکس رو جون میداد بفرستی برای پدر بزرگ مادر بزرگها تا کیف نوه شون رو کنن.
وقتی براش از یو تیوب به قول خودش مولی رو میذارم دو قسمتش هست که دوست نداره .یکیش اونی که مولی لباس کاراته پوشیده و یه مشت میزنه به لونت و یه صدایی هم میده مثل صدای مشت فیلم فارسی ها و لونت هم میگه آوچ ایت هرتس.اینجا خیلی ناراحت میشه و همیشه گریه میکنه.از قبلش هم که داره میرسه شروع میکنه به غر زدن.یه قسمت دیگه ش هم هست که گربه مامان بزرگه میپره رو سر پستچی و اونجا هم شاینا میترسه.خوبیش اینه که تو هر دوش هم میدونه الان این اتفاق می افته بهمون از قبل با نق نقش خبر میده.
شاینا تو مفهوم ساری (sorry) قاطی پاطی کرده.وقتی خودش هم به یه جایی می خوره یا یه چیزی از دستش می افته حتما به خودش یه ساری میگه.بچه م حسابی کانادایی شده.اون هتلی که نزدیک کریسمس رفته بودیم شبش یه شو داشت که یه آهنگ هم ساخته بودن در مورد کانادا.توی اون آهنگ تیکه هایی از اخلاقیات مردم کانادا رو میگفتن.مثلا اگه قهوه تیم هورتونز هر روز صبح دستت نباشه کانادایی نیستی.یا اگه در رو برای نفر بعدی نگه نداری کانادایی نیستی.بعد یه جاش میگفت کاناداییها تنها قومین که اگه پاشون بره روی پای یکی از طرف معذرت می خوان و بعد طرف دوم از اونا معذرت می خواد که پاش رفته زیر پای طرف اول.و باز طرف اول میگه نه بابا این حرفا چیه من معذرت می خوام که تو رو مجبور کردم معذرت بخوای و ال آخر.حالا حکایت دختر ماست و معذرت خواهیهای زیاده از حدش.
دیشب سر درد بدی داشتم.از صبح چایی نخورده بودم.عصر شاینا و محمد رفتن چایی بخرن و بیان وقتی برگشتن شاینا یه کادو دستش بود فد هیکل خودش.هر چی هم باباش بهش گفت بگو سورپرایز نگفت و فقط آوردش داد به من.بازش کردم دیدم یه گلدونه سنبل صورتی خوشگله.آخ که خونمون بوی عید گرفته و من هی بو میکشم و کیف میکنم.البته کاشکی دور و اطرافم هم به تمیزی عید بود که نیست ولی به خودم قول دادم این ویکند حسابی بشور بساب راه بندازم.خدا قوتش رو بده.ایشالاه که صبحش از دنده بی حالی بیدار نشم دخترمون هم یاری کنه تا شب عید تمام خونه رو نکنه خورده بیسکوییت.
پ.ن:شنبه که خیلی خیلی برف اومد ما مثل شجاع ها از خونه زدیم بیرون و رفتیم مهمونی.شب موقع برگشتن همه ماشینهای دور و برمون توی برف گیر کرده بودن و ما از بغل هر کی رد میشدیم اول یه نکاه میکردیم ببینیم اگه دست تنهان کمک کنیم اگه نه که کلی قربون صدقه ماشینمون میرفتیم و رد میشدیم.تا رسیدیم دم کوچه خودمون.خیابون اصلی رو پارو کرده بودن و فاصله بین کوچه و خیابون اصلی یک عالمه برف جمع شده بود.ما اونم رد کردیم و کلی به ماشینمون گفتیم شیره.خلاصه تا رسیدیم دم خونه اومدیم بپیچیم توی درایو وی (راه جلوی پارکینگ) که گیر کردیم.نصف ماشین بیرون.نصف توی درایو وی.ساعت چنده یک و نیم نصف شب.هیچ احد و الناسی هم توی این کوچه خلوت بیرون نیست.ما هم چون جلوی خونمون رو از طرف شرکت پارو میکنن نه پارو داریم .(البته اون موقع هنوز برای پارو نیامده بودن .واسه همین ما گیر افتادیم)نه نمک داریم.خلاصه کلی با دست و کاسه و بشقاب برفای جلوی ماشین رو خالی کردیم ولی فایده نداشت.بالاخره دیدیم یکی از همسایه هامون که من احتمال هم میدادم ایرانیه پیاده داشت می اومد.یه نگاهی به ما کرد و رفت تو.آخ من عصبانی شدم.کلی غر زدم بهش که عجب نامردیه میبینه ما گیر افتادیم نمیاد کمک.طرف رفت توی خونه ولی چند ثانیه بعدش برگشت.نمیدونم عذاب وجدان گرفت یا صدای من رو شنید.خلاصه اومد و کلی عقب و جلو تا ماشین رو در اوردن.البته بماند که من پشت فرمون بودم به محمد گفت خودت برو بشین.آی بهم بر خورد.خلاصه ماشین در اومد و شاینا رو بردم بالا و آیفونش رو تو پارکینگ گذاشتم و دوتایی افتادیم به باز کردن راه.با چی؟با کاسه و بشقاب و خاک انداز.خلاصه اینکه یخ کردیم و محمد دستکشش گم شده و دستاش بی حس شد و منم اولین کاری که کردم رفتم تو خونه لباس گرم پوشیدم و چکمه هام رو پام کردم که البته با یه ترق مچ چپم پیچ خورد و پشت سرش مچ راستم.تا رسیدیم به رخت خواب ساعت سه و نیم نصف شب بود.اینم برامون درس شد که زمستون دیگه یه پارو داشته باشیم شاید نیومدن جلوی خونمون رو پارو کنن.
Canadian Poem
It's winter in Canada
And the gentle breezes blow
Seventy miles an hour
At twenty-five below.
Oh, how I love Canada
When the snow's up to your butt
You take a breath of winter
And your nose gets frozen shut.
Yes, the weather here is wonderful
So I guess I'll hang around
I could never leave Canada'Cause I'm frozen to the ground!!
کلیک کلیک کلیک. و غیر از این صدایی نیست.
برمیگردم به گذشته.به اولین دیدارم با محمد.به گذشت و گذارمون و شیطنتهامون.به شب عروسیمون فکر میکنم.به ورود تازه عروس به یه خونه جدید.شهر جدید.کشور جدید.پرواز میکنم به همه خونه هایی که توشون زندگی دو نفره داشتیم.میرسم به کانادا.حاملگی شاینا.به سونوگرافی اولش فکر میکنم که کجا بودم.کی باهام بود.به سونوگرافی دوم که فکر میکنم یاد سنت کترینز و خونه مون می افتم.همون خونه ای که شاینا برامون کرد یه خونه سه نفره.چشمهای شاینا رو تصور میکنم.الان توی خونه کوچولومون منتظرمه.دلم برای دخترکم ضعف میره.
لبخند میزنم از فیلم زیبایی که جلوی چشمم میاد.داستان زندگی من.و چه داستان شیرینی.
کلیک کلیک کلیک.اند وی آل دان.
صفحه منیتور بر میگرده به طرفم.اطاق پر میشه از صدای گروپ گروپ یه اسب سوار کوچولو.
چشمهاش.بینی.دهن.دستهاش.پاهاش.بند ناف.قلبش.
خدای من این الان اون توست؟
پیتیکو پیتیکو کنان از گوشه دلم میشینه گوشه قلبم و سفت میچسبه همون جا.
بازم لبخند میزنم.هنوزم لبخندم باهامه.چرا که نه؟
حس خوبی دارم.حس یه تجربه جدید.یه شروع دوباره.حس زندگی شیرین تر.
.....
دوستت دارم مادر.سالم دنیا بیا.


پ.ن:امتحانات یکی پس از دیگری داره با موفقیت پیش میره.اونقدر ها هم تنبل نیستم.
درسها هم پیش میره و امتحان ها هم یکی بعد از دیگری. پنجشنبه پیش یه امتحان داشتم که خیلی نگرانش بودم بسکه کتابش کلفت و سخته پر از ریز ریز مطلب که به خیر گذشت.با اینکه از صبحش دنبال دکتر بازی بودم ولی تمام هفته قبلش درس خونده بودم و کلا از امتحانم راضی بودم.فردا هم یه امتحان دیگه دارم ولی هنوز هیچی نخوندم.الان که اصلا شرایط چش و چارم و سر و سرفه م اجازه درس خوندن نمیده تا فردا ببینم چی میشه.
از دخترکم هم بگم که از وقتی من کالج میرم شاینا شدیدا بابایی شده.تقریبا هیچ شبی تا قبل از اینکه من بیام خونه نخوابیده ولی همه لوسیهاش مال ددیشه.همچینم کش دار میگه د--------دی دلمون واسش غش میره.زبونش کلی باز شده و کلی حرف میزنه.وقتی نشستم رو مبل میاد میکشتم میگه پاشوووو وقتی پا میشم میاد از پشت هولم میده میگه برووووو.اگه بخواد بگه بیا میگه بیبیا.بدو رو میگه و خودش میدوه که ما دنبالش کنیم.اگه اسم ددر جلوش بیاد محاله یادش بره و همش میگه پاشووو ددر.عاشق اینه که وان رو واسش آب کنم تا توش آب بازی کنه هر چند که از قسمت آخرش که شستن سرش هست اصلا خوشش نمیاد.هر کدومم میریم توی حموم پشت سرمون می خواد بیاد و آب بادی کنه .اگه بخواد در چیزی رو براش باز کنیم میگه باژ.اگه بخواد کفش پاشش کنیم کفش میاره و میاره میگه بپو بپو بعد با احتیاط یه شین هم اضافه میکنه که بشه بپوش.اگه زمین بخوره و جاییش درد بگیره میگه مثلا سر یا دس یا پا.وقتی لباس میپوشونمش باهاش دالی میکنم که گریه نکنه و بعد که می خوام دستاش رو بکنم توی بلوز میگه دستت هم دالی کنه.حالا دیگه خودش یاد گرفته و بعد دالی سر فوری میگه دس دس.توی میوه ها موز و سیب رو خوب میشناسه ولی فیوریتش توت فرنگی هست.بستنی خیلی دوست داره ولی بستنی یخی (popsicle) اصلا بلد نیست بخوره و تا میبرم سمت دهنش یخ میزنه و میخنده.عاشق سوسیس هست و وقتهایی که هیچی نمی خوره با سوسیس سیرش میکنم.از توی کتابهاش بیشتر عکساش رو تشخیص میده و هرچی که میپرسیم کو با انگشت نشون میده.حواسش به همه اطرافش جمعه حتی وقت شدیدا توی انجام یه کاری غرقه تا صدای ماشین پلیس یا آمبولانس میاد فوری میگه اا ماشی اا ماشی.(یعنی ماشین پلیس).از ما یاد گرفته که به وسایل شاینا یه شین اضافه میکنیم مثلا میگیم ممش رو بیار یا بیبیش رو بده.شاینا هم به وسایل خودش یه شین اضافه میکنه.امروز سه تا از عروسکاش رو زده زیر بغل (هر کردم رو از یه جاش گرفته بود)میده به من.منم سه تاش رو واسش قطار خوابوندم رو تخت.یه دفعه تا سه تاشون رو دید گفت wow .تادااااااا (ُTa Da )گفتن هم که دیگه واسه هر کاریش میگه.میره تو اطاقش و میاد و یه چیزی دستشه نشونمون میده و میگه تاداااااااااا.تا از جلوی چشممون هم میره کنار میگه بااااااای.توی ماشین با پرنده های بیرون حرف میزنه و تا ازشون دور میشه میگه بااااای و یه دستی هم براشون تکون میده.
دیگه اینکه راستش میخواستم یه پست جدا بنویسم راجع به غربت و این حرفا منتها حوصله ندارم دورغ چرا.پست قبل بیشتر از اینکه دل تنگی باشه یه نوستالژی بود اونم به دلایل خاصی.من تو این چهار سال و نیم که ایران نیستم چیزس به اسم غم غربت رو تجربه نکردم.دلم واسه خونواده ام تنگ میشه ولی من آدم بی تابی نیستم .راستش اگه همه کسانی رو که دلم میخواد ایران ببینم از دوست و فامیل یه گوشه دیگه از دنیا ببینم دلتنگیم تموم شده.واسم فرقی نمیکنه ایران باشم یا جای دیگه.شاید بهم بگین بی عاطفه یا تازه به دوران رسیده یا هر چیز جدیدی که توی پیغامهام خواهم دید ولی راستش من تکلیفم با خودم روشن شده.من میدونم اینجا دارم چی کار میکنم .به نظر من غم غربت مال آدمهایی که هنوز یه نیم نگاهی به زندگی توی ایران دارن.به آدمهایی که نمی دونن از زندگیشون تو مملکتی غیر از ایران چی میخوان.این غم غربت بستگی به کشور وشهر خاصی هم نداره.من امارات دور از ایرانیها توی ابوطبی زندگی میکردم.فقط یه دوست ایرانی داشتم اونم بیشتر همکار محمد بود.اینجا توی کانادا توی شهر چهل هزار نفری زندگی کردم.تازه وارد بودم.شرایطمون رو دوست نداشتم ولی دوستهای خوبی داشتم و دارم.بعدش توی یه شهر صد و سی هزار نفری یک سال تمام زندگی کردم بدون اینکه حتی یک ایرانی بشناسم که برام بوی وطن بده.غم غربتی در کار نبود.چه حالا که دارم توی تهرانتو زندگی میکنم و دور و برم پر بقالی ایرانی و مردم شیک پوش ایرانیه.مسلما من دلم می خواد برم ایران رو ببینم.برم تهران بازار تجریش.برم کلی برای خونه م چیز میز بخرم و اینقدر از پای تلفن به مامان بیچاره م ارد ندم.دوست دارم برم شیراز و فامیلهای محمد دورم رو بگیرن.منم دوست دارم بچه م از محبت خانواده سیراب بشه .من شمال و اصفهان رو دوست دارم ببینم ولی لحظه ای شک نمیکنم که اینجا کجاست و من چه میکنم.برای من غم غربت بی معنی.من اینجا زندگی دارم.خونه دارم.بیمه عمر و حقوق باز نشستگی دارم و از هم مهمتر بچه منه که ریشه من رو به اینجا محکمتر میکنه.
پ.ن:شرمنده همه دوستان عزیز.راستس نه وقتش رو دارم نه انرژیش و نه حوصله سابقه رو که این بحث باز بشه (نظر و احساس شخصی من این هست و قرار هم نیست همه مثل من باشن)از جواب دادن به نظرها معذورم.نظرات بی نام و نشون هم مثل همیشه تایید نخواهد شد.