تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


بیست ماهگی-سونوگرافی-ترم تابستون

دختر بزرگه کلی کارهای جدید میکنه.خیلی بزرگ و خانوم شده.خیلی کلمه ها رو میگه و منظورش رو هر طور هست میرسونه.دختر کوچیکه هم واسه خودش قل میخوره این ور قل می خوره اونور.هر چی به شاینا میگم این تو بیبی هست و خواهرته هیچی نمی فهمه و فقط بلده لباس من رو بزنه بالا و انگشتش رو بکنه تو نافم و بگه باتنه.(خلاصه شده  Belly button به مغنی ناف)کلی کلمه های انگلیسی دیگه هم یاد گرفته که هر از گاهی میگه.مثلا کام آن یا اورایت رو خیلی میگه ولی معنیش رو نمیدونه و تو حرفایی که با خودش الکی پلکی میزنه تند تند از این دو تا کلمه هم استفاده میکنه.

روزهایی که هوا خوبه با دخترک قدم زنان میریم دم سوپر خونمون که واسش بستنی بخرم و قدم زنان و بستنی خوران بر میگردیم.یه روزهایی که ماشین ندارم و تاکسی خبر کردم که بیاد و با دخترک منتظر تاکسی وایسادیم فوری میگه بستنی و راهش رو میکشه به طرف سوپر مارکت.

وروجک مثل کمیته میمونه تا ما همدیگه رو بغل میکنیم یا یه بوسی بهم میدیم فوری خودش رو میرسونه و میگه هاگ هاگ و باید یکی یکی بغلمون کنه و بوسمون کنه.یه بار هم من بغل محمد دراز کشیدم اومد از گیسام بلندم کرد و چنان موهام رو کشید که دادم در اومد.

دختر کوچیکه رو هم سه شنبه دیدمش.یه سونوگرافی سر فرصت و طولانی و گپ دوستانه با خانوم سونوگراف.یه عکس از دخترک بهم داد که از کف پاشه.اینقدر ناز نازیه که خدا میدونه.دلم براش غش میره.همش شاینا رو نگاه میکنم و حساب میکنم وقتی این یکی این قدی بشه شاینا چند سالشه و خودم چند ساله شدم و اوضاع و احوالمون اون موقع چطوریه.

از خودم هم بگم که دوباره آروم شدم و از استرسهام کم شده و تنها استرس موجودم امتحان سخته ست که دقیقا باید همون روز آمنیو سنتز میدادم که ندادم چون در حال استراحت بودم.فقط محمد پروژه م رو که چندین شب تا ساعت چهار صبح بخاطرش بیدار بودم رو برد تحویل داد.یکشنبه پیش هم استادم باهام قرار گذاشت تا پروژه م رو بهم برگردونه که برای امتحان بهش احتیاج داشتم.از اون روز هم منتظر یه ایمیلی تلفنی چیزیم که بهم بگه کی برم امتحانم رو بدم که خبری ازش نیست.نمیدونه تا من ندونم کی امتحانه مثل بچه آدم نمیشینم سر درسم.

برای ترم تابستون هم دو تا درس ورداشتم که خیلی عقب نیوفتم.چون هنوز نمیدونم عاقلانه ست ترم پاییز که زایمانم هم توش هست کلاس بگیرم یا نه.چون احتمالا ترم زمستون هم برای یکی دو سفر بخوام مرخصی بگیرم یه دفعه میشه دو ترم پشت هم و کلی از همکلاسام عقب میمونم.

امشب هم یکی از همکارهای محمد به گالری نقاشیش دعوتمون کرده.زحمت شاینا رو میدم به شبنم و خودمون میریم ددر.تا به شاینا گفتم دوست داری بری پیش هانا دو تا دستش رو هوا کرد و گفت (yey)مرسی شبی جون بابت لطفی که همیشه میکنی.

مواظب خودتون باشین.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:56  توسط گلدونه  | 

 
 


فرزندم دلبرم

مامی جون که اینطوری دلم رو قلمبه کردی میدونی این چند روزه چه به مامی گذشت.میدونی وقتی دکتر بهم زنگ زد و گفت تو ممکنه داون سیندروم(مونگولی) داشته باشه دنیا روی سر مامی خراب شد.میدونی وقتی در عرض نیم ساعت خودمون رو رسوندیم به دکتر ژنتیک مامی چه حالی بود.میدونی دکتر ژنتیک میگفت  به این فکر کنم که تو به احتمال نود نه درصد سالمی ولی مامی فقط تو ذهنش یه عدد یک می اومد و میرفت که یعنی به احتمال یک درصد هم ممکنه تو سالم نباشی.اونوقت میدونی چی میشد.مامی باید ازت جدا میشد تا تو برای تمام عمرت زجر نکشی.میدونی مامی چقدر گریه کرده.چقدر اشک ریخته.همش پیش خودم فکر میکردم یعنی من اینقدر قویم که یه همچین تصمیمی رو گرفتم.حتی وقتی ددی گفت مطمئنی بهش گفتم اصلا سوال نکن و منم به شک ننداز.همش به خودم میگفتم کاشکی تو دلم تکون نمی خوردی تا من حست نمیکردم.وقتی رفتم آزمایش آمینو سنتز (کشیدن اب داخل کیسه آب برای آزمایشهای ژنتیکی) بدم تا مطمئن بشیم تو سالمی یا نه خانوم پرستار تورو توی مانیتور بهم نشون داد.تو با من و ددی بای بای کردی.با اینکه چشمام پر از اشک بود ولی خودم دیدم دستت رو برامون تکون دادی.همش میگفتم کاشکی خانومه اول ازم میپرسید می خوام ببینمت یا نه و یک دفعه مانیتور رو به سمتم بر نمیگردوند.با ددی تصمیم گرفتیم هزینه ای اضافی بدیم ولی جواب آزمایش رو یک روزه بگیریم تا مجبور نباشیم دو سه هفته توی دلشوره بمونیم و تو هم بزرگتر بشی و دل کندن ازت سخت تر.وقتی خانومه دیروز زنگ زد و گفت می خواد با مامی حرف بزنه.وقتی مثل همیشه اسم و فامیل مامی بعد از دو ساعت زور زدن غلط و غولوط گفت همش می خواستم بگم بگو بگو بگو ببینم جوابش چی شد و خانومه گفت تو هیچیت نیست و سالمه سالمی میدونی مامی داشت پس می افتاد.میدونی رو پاش بند نبود.پاهاش شل شده بود.میدونی وقتی خانومه ازم پرسید می خوای جنسیتش رو بهت بگم این دفعه با کمال میل می خواستم بدونم تو چی هستی.میدونی مامی خودش و نگرانیش رو همون موقع خالی کرد.واسش مهم نبود توی یه مکان عمومی با صدها نگاه غریبه پر از پرسشه.گریه کرد.گریه که نه زار زد.همش هم از خوشحالی بود مامی.از شادی سلامتی تو بود.میدونی الان که مامی داره برات اینا رو تعریف میکنه هم اشکهاش قابل کنترل نیست.دیگه نمی خواد قوی باشه.دیگه احتیاجی نیست قوی باشه.مامی می خواد تا میتونه گریه کنه و اشک بریزه و خدا رو شکر کنه که تو خوبی و پیشش میمونی.اینا رو واست گفتم چون شاید هیچ وقت برات تکرارش نکنم.مهم اینه که تو خوبی و داری تکون تکون می خوری.هیچ فکر نمی کردم اینقدر دوست داشته باشم دخترک کوچولوی زیباروی من.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 3:30  توسط گلدونه  | 

 
 


مادر

اون شبی که فرداش قرار بود شاینا رو بسپاریم به دوست من و با هم بریم شوی دیوید کاپرفیلد یکی از بدترین شبهای زندگیم بود.رسما تا خود خود صبح خوابم نبرد.تمام مدت دلم شور میزد.دلم می خواست جای محمد باشم که نفسهای بلندش نشان از خواب عمیقش داشت.هزار تا فکر و خیال اومد توی سرم.بدترین خبرها رو از پای تلفنم شنیدم.بدترین صحنه ها رو تصور کردم.تمام قسمتهای خونه دوستم اومد جلوی چشمم.پله هاشون ای وای.نکنه از پله ها بیوفته.نکنه از اون تیکه از پله ها که بازه و قراره درستش کنن  رد بشه و پرت شه پایین.نکنه نهارشون سی فود باشه (هنوز به شاینا با توجه به نظر دکترش غذای دریای نمیدم) نکنه بهش پرتقال بدن بدون اینکه پوست نازکش رو بکنن و بره تو حلق بچه م گیر کنه.نکنه دست کنه تو ظرف آجیل و پسته ها رو درسته بذاره تو دهنش.شیر کتری شون هم خطرناکه.تازگیها دستش به گاز میرسه و هزار تا فکر دیگه که تا صبح تو مخم رژه میرفت.آخر سر پشیمون شدم از اینکه بذارمش پیش کسی و گفتم کاشکی با خودمون ببریمش.آخرش اینه که راهمون نمیدن و نصف نصف میریم تو شو رو میبینیم.(یعنی یکی بیرون با شاینا و یکی تو با شو) ساعت شش پاشدم پشت بلیطها رو خوندم و دیدم حرفی نزده از بچه.دلم قرص شد که پس میتونیم ببریمش.بعدش تونستم یه یک ساعتی بخوابم و تندی یه دوش بگیرم و برم موزه.از تو موزه یواشکی به دوستم زنگ زدم.همه چیزهایی که نذاشته بود تمام شب رو بخوابم بهش گفتم و بهم اطمینان داد که نگران نباشم.با این حال به محمد سفارش کردم حتما گیت پله ها رو با خودش ببره.از توی خونه هم براش ماکارونی ها ریز ریز کردم و نهارش رو دادم ببره که خیالم جمع باشه.کلی هم اسباب بازی تو ساکش گذاشتم که حوصله ش سر نره.از وقتی محمد شاینا رو گذاشت پیش دوستم تا برسه به داون تاون من توی کافی شاپ نشسته بودم و با دوستم حرف میزدم و گزارش لحظه به لحظه شاینا رو داشتم.باز قبل از شو باهاش تماس گرفتم و گفت شاینا جلوی تلویزیون خوابش برده.خیالم یه ذره راحت شد.وفتی شو تموم شد حداقل دو ساعت زودتر از اون چیزی که انتظار داشتیم محمد پیشنهاد داد بریم توی یکی از این رستورانهای دنج داون تاون بشینیم و لذت ببریم ولی مگه دلم طاقت آورد گفتم نه بریم بالا شاینا رو ور داریم و همون دور و بر ها با دخترک بریم رستوران. بالاخره وقتی شاینا رو دیدم انگار همه دلهره هام تموم شد.خوشحال بودم که خودش خوبه و خوشحال. خوشحال بودم غریبی نکرده و دوستم رو عذاب نداده.شاینا هم خوشحال بود که یه بالون تو دستشه.وقتی باز نشستیم تو ماشین تازه یادم افتاد دیشب نخوابیدم.از صبح سر پام.حداقل یک ساعت معطل شدم تا محمد رسیده بهم.شو رفتیم.تو ترافیک برگشتیم بالا.نگران هم بودم.همین شد که از رستوران رفتن صرفه نظر کردیم و به همون ماکارونی مونده از شب قبل رضایت دادیم.

پ.ن: گیت پله ها خونه دوستم جا موند.اون شب من جلوی تلویزیون چرت میزدم.محمد رفت واسه شاینا شیر بیاره که شاینا هم دنبالش رفت و از پله ها افتاد .برق از سه فازم پرید و با همه وجودم از جام پریدم.(بیچاره این یکی بچه م) زیر چشم بچه م سیاه شد و تو گریه هاش میگفت لپه لپه.بچه م لپش درد گرفته بود.خیلی گریه کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 4:9  توسط گلدونه  | 

 
 


خلاصه نویسی

هفته دیگه یه امتحان دارم و بعد خلاص.

یک ترم به همین زودی گذشت.

اون یکی کلاسم هفته پیش تموم شد.

نمره ش رو نمیدونم ولی مطمئنم ای پلاس میشم.

کالجم رو دوست دارم غیر از پارکینگش.

همکلاسام رو دوست دارم.

همیشه توی راه برگشت خونه از کالج خیلی از خودم راضیم.

خوشحالم از تصمیمی که گرفتم.

محمد خیلی یاری کرد.**

خیلی درس خوندم و برای این پروژه م خیلی بدو بدو کردم.

فکرم درگیر پروژه آخر ترم و امتحان سختش هست.

خسته م.خوابم میاد.

شب بخیر.

**مثال: بردن و آوردن  بخاطر سرما و دوری جا پارک های موجود-نگه داری دخترک -تعطیلی خونه داری بخاطر درس زیاد-خوابهای وقت و بی وقت من ناشی از خستگی و باز هم نگه داری دخترک -تحمل دلشوره های فراوان من-و سه نقطه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 7:55  توسط گلدونه  | 

 
 


روزمره نویسی به بهانه خلوتی وبلاگستان

*چه میشه کرد.دخترمون مامانش رو شکل مرلین مونرو میبینه.همینه هر چی عکس دو نفره من و  محمد تو خونمونه نشون میده و میگه ددی ددی.اصلا و ابدا مامی رو تشخیص نمیده نگو من شکل مرلین مونرو بودم خودم و جد و ابادم خبر نداشته.حالا از کجا فهمیدم.توی دستشویی دم در ما یه عکس از مرلین مونرو به دیواره که شاینا خانوم هر وقت میره اونجا دستش رو بشوره با اشاره به عکس میگه مامی مامیه.

*از خواب بیدار شده و خیلی بی حاله.اصلا حوصله نداره مقاومت کنه که توی صندلی غذاش نشینه.لروم میشینه و چند تا لقمه می خوره.بعد نق میزنه.هی سرش رو با دست میگیره و میگه سره سره.احساس میکنم سرش درد میکنه که اینجوری بی تابی میکنه.همون موقع محمد میرسه و میگه چه بوی سیری راه انداختی.یاد غذای توی فر می افتم که هم سسش سیر داشت هم خودم سیر اضافه کردم.فکر کنم سر درد دخترکم هم از بوی سیر تو خونه بود.فوری بهش تایلنول میدم تا اذیت نشه.حالا تکلیف  من با این شکم پرم که همش دلم غذاهای تند و تیز پر ادویه و پر سیر می خواد چیه؟

(شاینا برای رجوع به هر چیزی یا شین میذاره آخرش مثل ممه ش شیشه ش یا آخرین حرف کلمه رو کسره میذاره.مثل همین سره.قاشقه.)

*از توی کتاباش هم عکسها رو میگه.بابلابولا یعنی باتر فلای (پروانه) ال له له (با کسره)یعنی الفنت (فیل) جورا (جوراب۹کلاه و گاشگ (قاشق) خیلی قشنگ میگه.بعضی از عکسها رو هم ما باید اسمش رو بگیم تا شاینا نشونمون بده.مثل ساعت یا سرسره یا تاب.

*چند روز پیش داشت خونه یه دوست خوب بودیم .ما مشغول صحبت و شاینا مشغول تی وی.یه دفعه دیدم دوید اومد و گفت مامی مامی ال له له.دویدم رفتم طرف تی وی ببینم چی رو میگه دیدم بعله آقا فیله اومده توی تلویزیون.

*شب مهمونی سال نو رقص نورها توجه دخترک رو جلب کرده بود.به من میگفت مامی بالا wow و هی تکرار میکرد.

*دخترکم از نظر من وقت نشناس شده و از نظر ددی وقت شناس.حالا چرا؟تا وقتی توی خونه ایم چسب محمده.مثلا اگه از خواب بیدار بشه و محمد بغلش کنه حتی من رو نگاه هم نمیکنه چه برسه به بوس و بغل.اون موقع ها من میشم زن بابا.ولی امان از وقتی که بریم یه جایی مثلا رستوران .من بیچاره باید یه دستی غذا بخورم.البته اگه روی مودش باشه کامل تمام مدت رو میشینه و با غذاش ور میره یا براش یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده جدا میگیریم که بذاره جلوش و تمام مدت مشغول اون باشه.(کشف جدید)ولی امان از وقتی که نخواد چیزی بخوره .بعضی وقتها میبینم غذام تموم شده ولی من اصلا نفهمیدم چی خوردم.فقط کالری ریختم توی شکمم بدون لذت.اینقدر که حتی احساس سیری هم نمیکنم.شب مهموی سال نو هم با همینطور شد.خانوم فقط می خوست بغل من باشه.اصلا حاضر نبود یه دقیقه بغل باباش بره.البته این وقتی بود که دیگه داشت از خواب غش میکرد.تا قبلش حسابی آتیش سوزوند و رقصید و قر داد . کیف کرد.تجربه ثابت کرده از سال دیگه براش (براشون)بیبی سیتر میگیرم که خودمون راحت باشیم و خوش بگذرونیم.هر چند تو مهمونیهای ایرانی وجود بچه یه چیز عادیه.

*یه چیز خنده دار بگم.یه خانومی تو همون مهمونی وقتی بچه ها همه اون وسط شلنگ تخته مینداختن (موقع شام و قبل از شروع رقص )اومد بهشون گفت برین بشینین پیش ماماناتون.مردم اومدن یه دقیقه ریلکس کنن.می خواستم بهش بگم خانوم جون می خوای ریلکس کنی برو spa .(جایی که میری و حسابی به خودت میرسی از ماساژ گرفته تا تقویت پوستت و موهات و ناخونات ...)بعد که رقص بزرگها شروع شد و مردم ریختن اون وسط محمد میگفت برو به خانومه بگو خیلی الان ریلکسی.

*یه کفش طلایی خوشگل واسه لباس عید دخترک خریدم همش از پاش در میاد.اندازه ش هم هست ولی فکر کنم چون مثل کفش باله میمونه و روش هیچ چسبی نداره وقتی جوراب میپوشه از پاش ریز می خوره بیرون.نمی دونم چی کارش کنم.

*دیگه چی بگم.عاشق وقتیم که شاینا رو ظهر ها پیش خودم می خوابونم.خیلی کیف میده.مخصوصا وقتی بیدار میشه دیگه از اون اطاق هی پشت هم نمیگه بیا بیا بیا بیا بیا که خواب از سر ادم بپره.وقتی پیشمه و بیدار میشه آروم کنارم دراز میکشه و با خودش پچ پچ میکنه.بعدش هم که من بیدار میشه بستگی به اینکه من چقدر وقت دارم توی تخت باهم حرف میزنیم و شعر می خونیم و دور هم میگردیم.

*از خودم بگم چهار ماهم شده با یه شکم گرد و قلمبه.لباسام اصلا اندازم نیست و باید لباس حاملگی بپوشم.پوستم دوباره خیلی خیلی بد شده.AMH بعضی وقتها ترشح میشه ولی نه اندازه زمان حاملگی شاینا.تازه تازه یادم افتاده حالت تهوع داشته باشم.البته به مرحله عمل نمیرسه ولی حالت همیشه باهام هست.هر بویی هم می تونه حساسترم بکنه.

AMH =Anti Mohammad Hormones اسمیه که محمد رو حالتهای گیر دادنهای بی خود و بد اخلاقیهای دوران حاملگی گذاشته.البته بعضی وقتها این هورمون تبدیل میشه به  AEH =Anti Everybody Hormones.این حالتها البته فقط در دوران حاملگی ست و با اولین نشانه های حاملگی هم خودش رو نشون میده.

*این دل بهم خوردگی من یه چیز خیلی خیلی خوب داره اونم اینه که محمد کلی تو آشپزی کمکم میکنه.حتی برام گوشتی که هفته پیش نتونستم خورد کنم و حالم از شکلش بهم خورد رو خورد کرد و یه چاینیز فود خوشمزه مشتی باهاش درست کرد.هرچند دستش خیلی کنده ولی اشکال نداره ما قبولت داریم عزیزی.

*این تعطیلات مثل تعطیلات عید بود.خیلی چسبید.خودم کلاس چهارشنبه رو به صرف سبزی پلو با ماهی خونه یکی از فامیلها کنسل کردم و کلاس پنجشنبه رو هم به یاد کلاسهای ایران پیچوندم و رفتیم مهمونی سال نو.محمد هم پنجشنبه رو مرخصی داشت و سه روز تعطیلی هم که پشت سرش بود.تازه فکر کنم فردا هم تعطیله.فعلا که میگه نه ولی من میدونم فردا تعطیله فیتیله.

*درس دارم خیلی زیاد.هیچی هم نخوندم و مثل بچه های تنبل که همه پیک شادیشون میموند منم همه برنامه ریزیهایی که واسه این تعطیلات کرده بودم الکی از آب در اومد.

*دلم ریخت.شاینا تو اطاقش داره بازی میکنه و من تو این اطاقم.محمد رفته پایین به کاراش میرسه تا شاینا هی بهش نگه پاشو پاشو.شاینا از ته گلوش یه صدایی در آورد.فکر کردم چیزی تو گلوش گیر کرده.صداش کردم همون موقع محمد از پایین یه عطسه بزرگ کرد.وای یه دفعه همه بدنم لرزید.فقط همون لحظه صدای پای شاینا بود که داشت می اومد طرفم خیالم رو جمع کرد و به خودم اومدم که این عطسه بود و اون صداهام یه بازی با اصوات.شاینا که اومد جلوم وایساد دستم روی صورتم بود.واسه اینکه نگران نشه و خودم هم از اون حالت بیام بیرون یه دفعه بهش گفتم بوم.این بازی من و شایناست که تو صورت همدیگه میریم و محکم میگیم بوم.

*برم تا واقعا بلایی سر خودش نیاورده.

*خوش باشین.خوش بگذرونین.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 4:17  توسط گلدونه  | 

 
 


عید شما مبارک.

 

سال نوی خوبی رو برای همه آرزو دارم.سالی پر از سلامتی پشتکار موفقیت خوشی و پول فراوان.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 2:1  توسط گلدونه  |