*چه میشه کرد.دخترمون مامانش رو شکل مرلین مونرو میبینه.همینه هر چی عکس دو نفره من و محمد تو خونمونه نشون میده و میگه ددی ددی.اصلا و ابدا مامی رو تشخیص نمیده نگو من شکل مرلین مونرو بودم خودم و جد و ابادم خبر نداشته.حالا از کجا فهمیدم.توی دستشویی دم در ما یه عکس از مرلین مونرو به دیواره که شاینا خانوم هر وقت میره اونجا دستش رو بشوره با اشاره به عکس میگه مامی مامیه.
*از خواب بیدار شده و خیلی بی حاله.اصلا حوصله نداره مقاومت کنه که توی صندلی غذاش نشینه.لروم میشینه و چند تا لقمه می خوره.بعد نق میزنه.هی سرش رو با دست میگیره و میگه سره سره.احساس میکنم سرش درد میکنه که اینجوری بی تابی میکنه.همون موقع محمد میرسه و میگه چه بوی سیری راه انداختی.یاد غذای توی فر می افتم که هم سسش سیر داشت هم خودم سیر اضافه کردم.فکر کنم سر درد دخترکم هم از بوی سیر تو خونه بود.فوری بهش تایلنول میدم تا اذیت نشه.حالا تکلیف من با این شکم پرم که همش دلم غذاهای تند و تیز پر ادویه و پر سیر می خواد چیه؟
(شاینا برای رجوع به هر چیزی یا شین میذاره آخرش مثل ممه ش شیشه ش یا آخرین حرف کلمه رو کسره میذاره.مثل همین سره.قاشقه.)
*از توی کتاباش هم عکسها رو میگه.بابلابولا یعنی باتر فلای (پروانه) ال له له (با کسره)یعنی الفنت (فیل) جورا (جوراب۹کلاه و گاشگ (قاشق) خیلی قشنگ میگه.بعضی از عکسها رو هم ما باید اسمش رو بگیم تا شاینا نشونمون بده.مثل ساعت یا سرسره یا تاب.
*چند روز پیش داشت خونه یه دوست خوب بودیم .ما مشغول صحبت و شاینا مشغول تی وی.یه دفعه دیدم دوید اومد و گفت مامی مامی ال له له.دویدم رفتم طرف تی وی ببینم چی رو میگه دیدم بعله آقا فیله اومده توی تلویزیون.
*شب مهمونی سال نو رقص نورها توجه دخترک رو جلب کرده بود.به من میگفت مامی بالا wow و هی تکرار میکرد.
*دخترکم از نظر من وقت نشناس شده و از نظر ددی وقت شناس.حالا چرا؟تا وقتی توی خونه ایم چسب محمده.مثلا اگه از خواب بیدار بشه و محمد بغلش کنه حتی من رو نگاه هم نمیکنه چه برسه به بوس و بغل.اون موقع ها من میشم زن بابا.ولی امان از وقتی که بریم یه جایی مثلا رستوران .من بیچاره باید یه دستی غذا بخورم.البته اگه روی مودش باشه کامل تمام مدت رو میشینه و با غذاش ور میره یا براش یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده جدا میگیریم که بذاره جلوش و تمام مدت مشغول اون باشه.(کشف جدید)ولی امان از وقتی که نخواد چیزی بخوره .بعضی وقتها میبینم غذام تموم شده ولی من اصلا نفهمیدم چی خوردم.فقط کالری ریختم توی شکمم بدون لذت.اینقدر که حتی احساس سیری هم نمیکنم.شب مهموی سال نو هم با همینطور شد.خانوم فقط می خوست بغل من باشه.اصلا حاضر نبود یه دقیقه بغل باباش بره.البته این وقتی بود که دیگه داشت از خواب غش میکرد.تا قبلش حسابی آتیش سوزوند و رقصید و قر داد . کیف کرد.تجربه ثابت کرده از سال دیگه براش (براشون)بیبی سیتر میگیرم که خودمون راحت باشیم و خوش بگذرونیم.هر چند تو مهمونیهای ایرانی وجود بچه یه چیز عادیه.
*یه چیز خنده دار بگم.یه خانومی تو همون مهمونی وقتی بچه ها همه اون وسط شلنگ تخته مینداختن (موقع شام و قبل از شروع رقص )اومد بهشون گفت برین بشینین پیش ماماناتون.مردم اومدن یه دقیقه ریلکس کنن.می خواستم بهش بگم خانوم جون می خوای ریلکس کنی برو spa .(جایی که میری و حسابی به خودت میرسی از ماساژ گرفته تا تقویت پوستت و موهات و ناخونات ...)بعد که رقص بزرگها شروع شد و مردم ریختن اون وسط محمد میگفت برو به خانومه بگو خیلی الان ریلکسی.
*یه کفش طلایی خوشگل واسه لباس عید دخترک خریدم همش از پاش در میاد.اندازه ش هم هست ولی فکر کنم چون مثل کفش باله میمونه و روش هیچ چسبی نداره وقتی جوراب میپوشه از پاش ریز می خوره بیرون.نمی دونم چی کارش کنم.
*دیگه چی بگم.عاشق وقتیم که شاینا رو ظهر ها پیش خودم می خوابونم.خیلی کیف میده.مخصوصا وقتی بیدار میشه دیگه از اون اطاق هی پشت هم نمیگه بیا بیا بیا بیا بیا که خواب از سر ادم بپره.وقتی پیشمه و بیدار میشه آروم کنارم دراز میکشه و با خودش پچ پچ میکنه.بعدش هم که من بیدار میشه بستگی به اینکه من چقدر وقت دارم توی تخت باهم حرف میزنیم و شعر می خونیم و دور هم میگردیم.
*از خودم بگم چهار ماهم شده با یه شکم گرد و قلمبه.لباسام اصلا اندازم نیست و باید لباس حاملگی بپوشم.پوستم دوباره خیلی خیلی بد شده.AMH بعضی وقتها ترشح میشه ولی نه اندازه زمان حاملگی شاینا.تازه تازه یادم افتاده حالت تهوع داشته باشم.البته به مرحله عمل نمیرسه ولی حالت همیشه باهام هست.هر بویی هم می تونه حساسترم بکنه.
AMH =Anti Mohammad Hormones اسمیه که محمد رو حالتهای گیر دادنهای بی خود و بد اخلاقیهای دوران حاملگی گذاشته.البته بعضی وقتها این هورمون تبدیل میشه به AEH =Anti Everybody Hormones.این حالتها البته فقط در دوران حاملگی ست و با اولین نشانه های حاملگی هم خودش رو نشون میده.
*این دل بهم خوردگی من یه چیز خیلی خیلی خوب داره اونم اینه که محمد کلی تو آشپزی کمکم میکنه.حتی برام گوشتی که هفته پیش نتونستم خورد کنم و حالم از شکلش بهم خورد رو خورد کرد و یه چاینیز فود خوشمزه مشتی باهاش درست کرد.هرچند دستش خیلی کنده ولی اشکال نداره ما قبولت داریم عزیزی.
*این تعطیلات مثل تعطیلات عید بود.خیلی چسبید.خودم کلاس چهارشنبه رو به صرف سبزی پلو با ماهی خونه یکی از فامیلها کنسل کردم و کلاس پنجشنبه رو هم به یاد کلاسهای ایران پیچوندم و رفتیم مهمونی سال نو.محمد هم پنجشنبه رو مرخصی داشت و سه روز تعطیلی هم که پشت سرش بود.تازه فکر کنم فردا هم تعطیله.فعلا که میگه نه ولی من میدونم فردا تعطیله فیتیله.
*درس دارم خیلی زیاد.هیچی هم نخوندم و مثل بچه های تنبل که همه پیک شادیشون میموند منم همه برنامه ریزیهایی که واسه این تعطیلات کرده بودم الکی از آب در اومد.
*دلم ریخت.شاینا تو اطاقش داره بازی میکنه و من تو این اطاقم.محمد رفته پایین به کاراش میرسه تا شاینا هی بهش نگه پاشو پاشو.شاینا از ته گلوش یه صدایی در آورد.فکر کردم چیزی تو گلوش گیر کرده.صداش کردم همون موقع محمد از پایین یه عطسه بزرگ کرد.وای یه دفعه همه بدنم لرزید.فقط همون لحظه صدای پای شاینا بود که داشت می اومد طرفم خیالم رو جمع کرد و به خودم اومدم که این عطسه بود و اون صداهام یه بازی با اصوات.شاینا که اومد جلوم وایساد دستم روی صورتم بود.واسه اینکه نگران نشه و خودم هم از اون حالت بیام بیرون یه دفعه بهش گفتم بوم.این بازی من و شایناست که تو صورت همدیگه میریم و محکم میگیم بوم.
*برم تا واقعا بلایی سر خودش نیاورده.
*خوش باشین.خوش بگذرونین.