تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


طفل معصوم من

این روزا پشت هم سر دخترکم بلا میاد.اون از وسط هفته پیش که رفتیم پارک و یه سگ بزرگ پشمالو که با یکی دیگه در حال دوییدن بودن تا شاینا رو دید مسیرش رو عوض کرد و اومد سمت شاینا تا با شاینا مثلا بازی کن.منتها اینقدر بزرگ بود که تا دستاش رو گذاشت رو شونه های شاینا دخترکم افتاد زمین و رفت زیر دست و پا سگ پشمالوی گنده سیاه بی ریخت.من که پاهام سست شد و با میخ کوبیدنش تو زمین محمد دوید طرفشون و شاینا رو از زیر دست و پای سگ  کشید بیرون.اینقدر بچه م گریه کرد و قلب و کوچولوش تند تند میزد که دیگه نمی خواستم ریخت خود سگه و صاحبش رو ببینم ولی بخاطر شاینا مجبور شدم وایسم سگه رو ناز کنم که یعنی ببین هیچی نیست و نازه و این حرفها.حالا چشم دیدنش رو هم نداشتمااا.سگه هم از این زبون درازها بود که از گوشه دهنش زده بود بیرون و حسابی توجه شاینا رو جلب کرده بود.دیگه وسط گریه هاش هی میگفت زمونه.زمونه.حالا تمام نگرانیمون اینه که تو ذهنش بمونه و از سگ چشم ترس بشه که اینجا اصلا چیز خوبی نیست و بچه م در آینده زجر میکشه بسکه اینا جک و جونور دارن.

از این جریان به بعد تقریبا هر شب یا من یا محمد داریم خواب میبینیم یه بلایی سر دخترمون اومده.دیشب که من خواب دیدم داره میره زیر ماشین و با حالت خفه گی بد جور از خواب پریدم ولی طول کشید تا نفسم بالا اومد.

دیروز هم رو پشت میز اشپزخونه دخترخاله م نشسته بود که دقیقا همون موقع که بهش گفتم درست بشین میافتیا و اومدم درستش کنم که از لای دستام لیز خورد و از پشت با مغز افتاد رو سرامیکها و چنان صدایی از زمین در اومد و چنان گریه ای از شاینا که نفسش بالا نمی اومد و خیلی خیلی ترسید و دردش اومد و ترسیدیم.

بچه طفلکم.خدا بهش رحم کنه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:6  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و یک ماهگی و خودم

امتحان سخت رو با کلی تاخیر دادم و به نظرم بد هم نبود.هرچند سخت بود و خیلی زیاد.دستم درد گرفته بود انقدر نوشتم و چون توی تست سنتر مانند بود که همه کسانی که از رشته های مختلف  امتحان فاینالشون رو نداده بودن اون روز امتحان داشتن یه جورایی خیلی رسمی بود و آدم یاد کنکور می افتاد.تو امتحان واقعا کمرم درد گرفته بود و دلم می خواست پاشم یه دوری بزنم ولی همش میگفتم بذار این سوال رو جواب بدم به مراقب مربوطه میگم بذاره من جلوی چشمش دو قدم راه برم که حالم جا بیاد ولی تا آخرش همینطور نوشتم و دیگه پا شدم.

یکی از استادهای این ترممون خیلی از همون درس سخته حرف میزنه سر کلاس و به همه کسایی که پاس کردن تبریک گفت و کلی هم تو دل بقیه رو خالی کرد.بماند که خود همکلاسام که اون درس رو هم دارن امروز میگفتن عجب درس سختیه و کلی هم از استاد بد گفتن که تا حدی بیراه هم نمیگن.استاد سخت گیریه ولی نهایتا آدم میبینه که سخت گیریهاش بی مورد نبود و اگه این همه مثل کلاس اولیها درس نمیپرسید هممون آخر ترم مثل خر تو گل میموندیم بسکه تو ماچ اینفورمیشن بود.خلاصه امروز که رفتم سر کلاس موبایلم رو یادم رفت خاموش کنم و از اونجایی که هیچ وقتم این موبایل زنگ نمیزنه (که هر وقت هم میزنه من نمیشنوم و جواب نمیدم) وقتی سر کلاس صداش در امد مثل فنر از جام پریدم و اینقدر ناراحت شدم و معذرت خواهی کردم که استادم گفت تو هم حتما همون درس سخته رو پاس کردی که اینقدر هول کردی.ریلکسسسسسسس آیم نات سوزان.به هر حال خیلی بد شد و اتفاقی افتاد که من همیشه ازش متنفر بودم.

یکی از درسهام رو حذف کردم.سر کلاس نشستن برام سخت شده.مخصوصا که درس خوندنش هم زیاد بود و تو خونه هم باید رو شکمم خم میشدم و درس می خوندم که واقعا سختم شده.واسه همین خوب درسام سبک تر شده و کمتر هم میرم کالج و بیشتر تو خونه با دخترکم سر میکنم.

تازگیها بعضی روزها وقتی سر ظهر میشه دست دخترک رو میگیرم و با هم میریم بیرون تا نهار بخوریم.از مراسم لباس پوشوندن (اونم لباسهای رنگ و وارنگ تابستونی) واسم لذت بخشه تا اون موقع که تو رستوران جلوم میشینه و غذاش رو یکی یکی میذاره تو دهنش و سرش رو به نشانه خوشمزگی تکون میده و یامی یامی میکنه.وای اصلا نمیتونم احساسم رو بگم که چقدر برام آرامش بخشه این صحنه.اینکه وقتی گارسون اولش ازمون سفارش نوشیدنی میگیره و من یه دایت کوک و یه اپل جوس سفارش میدم و همون موقع رضایت رو تو نگاهش میبینم.وقتی که نوشیدنیهامون میرسه و دخترک میدونه کدوم لیوان خودشه.اون موقع که بعد از چند تا لقمه اجوس(اپل جوس از زبون شاینا)ور میداره و از نیش می خوره.تا آخرش که دستاش رو وایپ میکشم و منتظر میشه تا من حساب کنم و بریم.بیشتر وقتها هم بعدش میریم پارک که دیگه کیفش با تاب تاب و سورسوره (بازم به زبون خودش)تکمیل بشه .هرچند که همیشه آخر سر با گریه و زاری از پارک بیرون میاد ولی از اوایل که به بغل کردنش و تو هوا پاهاش رو تکون دادن و توجه همه مردم پارک رو جلب کردن به یه ذره نق و مسابقه دو تا ماشین ختم میشه.بعد میایم خونه و یه آبادی (حمام از نگاه شاینا) و یک ساعتی دراز کشیدن رو تختش و خدا بخواد خواب و نخواد فقط یک ساعتی آرامش تا محمد بیاد و زندگی برگرده به روال خودش. امروز هم بردمش کافی شاپ که اونم خالی از لطف نبود البته غیر از بوی کافی توی فضا که من تو حاملگیم زیاد ازش خوشم نمیاد ولی همین که کیک موزی رو گاز میزد و اول وسطش رو می خورد که نرمتره و بعد کنارش رو بعد هم به شیرش رو که حتما هم باید از همونجا خریداری بشه و تو لیوان اونجا باشه از خونه ش رو قبول نداره (در مورد اپل جوس هم همینطور)مک میزد کیف میکردم.یه پسر خوشگل چینی هم پیدا کرده بود که همسنش بودن و اونجا رو گذاشتن رو سرشون اینقدر باهم جامپ کردن.یه آقایی اومد تو تا این دو تا رو دید به فروشنده گفت میبینم نسل جدید هم مشتریتون شده دیگه.

 شبها  تازگی خیلی بد می خوابه و تقریبا هر شب بیدار میشه و یکی دو بار اول محمد میره سراغش و اگه ول کن ماجرا نباشه من میرم و من رفتن همانا و بهم چسبیدن همان. منم که همیشه خسته و خوابالو.حتی دیگه نمیتونم بشینم رو صندلی کامپیوتر که پشتش رو بخوابونم تا شاینا روم بخوابه و منم چرت بزنم.دلم درد میگیره و اون کوچولوه هم شروع میکنه به اعتراض. 

حرف زدنش هم خیلی بامزه ست.بیشتر کلمه هاش رو فارسی میگه ولی بیشتر اصطلاحات و جمله های کوتاه رو انگلیسی.میگه Bye see you soon ( خیلی تند).بای بای میکنه و از جلوی چشمم دور میشه.بعد یه جایی قایم میشه و میگه مامی کجایی؟happy birthday  رو کامل میگه و اعداد رو اینجوری میشماره. one two three four seven eight nine ten.مانکی و فراگ رو خودش به انگلیسی یاد گرفته.تو رنگها آبی و قرمز رو خوب میشناسه تا حدی هم زرد.امروز کتاب جلوش بود با خودش حرف میزد میگفت این چیه؟ آفرین سورسوره.این چیه آفرین بیبی.این چیه آفرین تاب تاب.یاد بچه هایی افتادم که به خودشون دیکته میگفتن آخرشم یه صد آفرین مینوشتن.خودش بیبیش رو میگیره دستش و میگه لت گو بیبی.(لتس گو) وقتی می خواد بگه نه میگه no way.امروز هم محمد کشف کرد که بعضی وقتها میگه O boy.تمام انگلیسی حرف زدنش رو از لونت یاد گرفته.همه اصطلاحات اون حتی لحن گفتن اون رو تکرار میکنه.

این روزها شدیدا مشغول اسم پیدا کردن هم هستم.وای چقدر سخته.یکی پیدا کردم به فارسی قشنگ  خوش آهنگ و خوش معنی بود ولی اینجا مارک یه دستمال توالت بود که زیاد خوش آیند نیست.به انگلیسی چند تایی که دوست دارم رو نمیتونم معادل فارسی پیدا کنم.به فارسی یه چیزی پیدا میکنم اینا نمی تونن از روش بخونن.یه چیز دیگه پیدا میکنم اینجا اسم عهد عتیقیه.خلاصه بساطیه.

اوضاع جسمیم هم خیلی بهتره.انرژیم برگشته و دیگه مثل سابق خسته و کسل نیستم.AMH (آنتی محمد بیچاره هورمون)هم تموم شده و این یعنی آرامش.اهل هوس غذایی نیستم.شاید چون کسی نیست لوسم کنه و نازم رو بکشه ولی شدیدا غذاهای خودم تند و پر اودیه و  پر سیر هست.بیرون که میرم دلم غذاهای سبک و سالم می خواد.مثل سالاد یا wrap .نوشابه و پفک چی توز هم از رازهای حاملگی منه.چطور میتونم یه شیشه دو لیتری نوشابه رو در عرض یه روز بخورم خدا میدونه.فقط میدونم تنها چیزیه که نمیذاره حالت تهوع بگیرم.

کمتر از یک ماه دیگه مهمونام میرسن و من از حالا باید جبران اون تنبلیها و بی حوصله گیهایی که تو دوران حاملگیم کردم رو بکنم و شروع کنم به نظافت اساسی خونه.یعنی یه خونه تکونی مفصل تا حسابی وقتی مهمونام میرسن خونه برق بیوفته و بشه خونه خودم. خلاصه حسابی منتظریم و در حال روز شماری.مخصوصا که برای اولین بار میزبان پدر شوهرمم و برای دومین بار مادر شوهر ( در امارات).

ببخشید برای جمله های طولانیم و فارسی انگلیسی قاطی پاطی.

 فعلا تا بعد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 8:29  توسط گلدونه  | 

 
 


سیزده تایی

۱-بیچاره جولین مرد.جولین کیه؟بدبخت ترین سگ دنیا که شانسش سر از ایران در آورد و نه تنها تو فامیل هیچ کس غیر از جوونها باهاش صاف نشدن بلکه همیشه خدا تو خونه زندانی بود و بدبخت نتونست یه چمن درست و حسابی بو کنه.سگی که غذای مورد علاقه ش قرمه سبزی بود و کتلت و میوه محبوبش خیار.من که سگهای خوشبخت اینجا رو میبینم خیلی دلم به حال اون مرحوم میسوزه.ظاهرا دیروز زیر عمل جراحی میمیره.خیلی دلم سوخته واسش.کلی ازش خاطره دارم.

۲-بالاخره امروز یه نامه از مدرسه به دستم رسید که تاریخ امتحانم رو اعلام کرده.تازه ترم جدید شروع شده من هنوز اون امتحان از ترم قبلم مونده.کی حال داره بشینه از اول حفظ کنه توی دورانی و هر کشوری چه چوبی و چه پارچه ای و چه های دیگر استفاده میشده.

۳-خوشحالم از این هفته کلاسام شروع میشه .حوصله م به شدت سر رفته.مخصوصا این هفته آخری با این هوای همیشه گرفته و بارونی و تا حدی سرد بهاری.

۴-دخترم چهل و هشت ساعت تمام تب داشت و تقریبا اون نصف روز اول که نفهمیدم این همه بهانه گیریش و چسبیدن بهم از تب بالاش و گلو درد بوده از عذاب وجدان دیوونه شدم.

۵-وروجک برای اولین بار برای خوردن داروهاش مقاومت میکنه.

۶-وروجک شدیدا به من وابسته شده.اون روز یه خانومی توی فروشگاه بهم میگفت حتی بچه های کوچیک هم میفهمن ماماناشون حامله ن.شاینا تقریبا اصلا بغل محمد نمیره.اگه از خواب بیدار بشه و باباش بره بالا سرش فوری برای مامی گریه میکنه.همش خودش رو روی دل من ولو میکنه.بیچاره این کوچیکه که تا بزرگه روش ولو میشه جاش تنگ میشه و لگدهاش شروع میشه.

۷-این شنبه و یکشنبه بارنی توی اونتاریو پلیس برنامه داره.هرچند هوا رو که چک کردم هر دو روزش بارونیه.ولی شنبه هجده نونزده درجه و یکشنبه سیزده چهارده درجه ست.اگه صبح پاشدیم دیدیم هوا خوبه اونجا میبینیمتون.

۸-دلم می خواست یه چوب جادویی داشتم که با یه اجی مجی همه خونه رو برام تمیز میکرد.ترجمه ش به دنیای واقعی اینه که دلم می خواد یه ننی (کلفت خدمتکار پرستار بچه )بگیرم.منتها ننی خرج داره چوب جادو چون جادوییه پس بی خرجم هست.

۹-دخترک  از یک طرف تمام مدت در حال ناز و عشوه و قر و قمیشه از طرف دیگه به عروسکهاش احساس مادرانه داره از لحاف دورشون پیچیدن بگیر تا غذا دادن و بازی کردن باهاشون.

۱۰-دلم مسافرت می خواد.

۱۱-دکتر زنانم رو دوست دارم.احساس میکنم خیلی مسلطه.حواسش به همه چیز هست و اصلا جای سوالی برام نمیذاره. بهم اطمینان داده همه چیز خوب پیش میره.والا چشم ترس شدم با اون شوک اساسی.

۱۲-بازم شکل حامله ها شدم.دماغ ورم کرده و پوست خیلی خراب.ابروهای در اومده که این یکی از سر تنبلی نه حاملگی.البته شکل و شمایل خوشگلم مسبب همین تنبلی و بی قیدی شده.

۱۳-خوش باشین.

پ.ن:اینم فامیلهای جولین توی همین شکل و رنگ و سایز.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و نه سالگی

من دیروز به تاریخ میلادی و پریروز به تاریخ شمسی متولد شدم.خواهر زاده بزرگم برام کیک پخته بود که قشنگترین کیک دنیا بود و قرار بوده من رو با کیکش سورپرایز کنه (و البته اصرار برای داشتن شمع به تعداد کافی و لازم روی کیک) و خواهر زاده کوچیکم تا رسیدیم دم خونه شون دستم رو گرفت برد تو یخچال تا یه سورپرایز نشونم بده.چون شدیدا سرماخوردم کیکم رو فوت نکردم و فقط اداش رو در آوردم و البته بچه ها جای من حسابی فوت کردن و صد البته تف عوضش امروز همه بچه ها رو سپردیم به بیبی سیتر و چهار تایی رفتیم یه نهار بی بچه خوردیم که یه دنیا آرامش داشت و اونجا با خیال راحت اون کیک بستنی کوچولویی که گارسونها برام هپی برت دی خونان آوردن یه فوت محکم کردم و از خدایا تشکر کردم بخاطر همه داشته هام و آرزو کردم برای پایداری داشته هام و قدرت تلاش برای نداشته هام.

پ.ن:من یک بیست و نه ساله واقعیم.قراره از سال دیگه طبق رسم کانادایی ها همیشه بیست و نه ساله بمونم ولی امسال وافعا بیست و نه سالمه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:25  توسط گلدونه  |