امتحان سخت رو با کلی تاخیر دادم و به نظرم بد هم نبود.هرچند سخت بود و خیلی زیاد.دستم درد گرفته بود انقدر نوشتم و چون توی تست سنتر مانند بود که همه کسانی که از رشته های مختلف امتحان فاینالشون رو نداده بودن اون روز امتحان داشتن یه جورایی خیلی رسمی بود و آدم یاد کنکور می افتاد.تو امتحان واقعا کمرم درد گرفته بود و دلم می خواست پاشم یه دوری بزنم ولی همش میگفتم بذار این سوال رو جواب بدم به مراقب مربوطه میگم بذاره من جلوی چشمش دو قدم راه برم که حالم جا بیاد ولی تا آخرش همینطور نوشتم و دیگه پا شدم.
یکی از استادهای این ترممون خیلی از همون درس سخته حرف میزنه سر کلاس و به همه کسایی که پاس کردن تبریک گفت و کلی هم تو دل بقیه رو خالی کرد.بماند که خود همکلاسام که اون درس رو هم دارن امروز میگفتن عجب درس سختیه و کلی هم از استاد بد گفتن که تا حدی بیراه هم نمیگن.استاد سخت گیریه ولی نهایتا آدم میبینه که سخت گیریهاش بی مورد نبود و اگه این همه مثل کلاس اولیها درس نمیپرسید هممون آخر ترم مثل خر تو گل میموندیم بسکه تو ماچ اینفورمیشن بود.خلاصه امروز که رفتم سر کلاس موبایلم رو یادم رفت خاموش کنم و از اونجایی که هیچ وقتم این موبایل زنگ نمیزنه (که هر وقت هم میزنه من نمیشنوم و جواب نمیدم) وقتی سر کلاس صداش در امد مثل فنر از جام پریدم و اینقدر ناراحت شدم و معذرت خواهی کردم که استادم گفت تو هم حتما همون درس سخته رو پاس کردی که اینقدر هول کردی.ریلکسسسسسسس آیم نات سوزان.به هر حال خیلی بد شد و اتفاقی افتاد که من همیشه ازش متنفر بودم.
یکی از درسهام رو حذف کردم.سر کلاس نشستن برام سخت شده.مخصوصا که درس خوندنش هم زیاد بود و تو خونه هم باید رو شکمم خم میشدم و درس می خوندم که واقعا سختم شده.واسه همین خوب درسام سبک تر شده و کمتر هم میرم کالج و بیشتر تو خونه با دخترکم سر میکنم.
تازگیها بعضی روزها وقتی سر ظهر میشه دست دخترک رو میگیرم و با هم میریم بیرون تا نهار بخوریم.از مراسم لباس پوشوندن (اونم لباسهای رنگ و وارنگ تابستونی) واسم لذت بخشه تا اون موقع که تو رستوران جلوم میشینه و غذاش رو یکی یکی میذاره تو دهنش و سرش رو به نشانه خوشمزگی تکون میده و یامی یامی میکنه.وای اصلا نمیتونم احساسم رو بگم که چقدر برام آرامش بخشه این صحنه.اینکه وقتی گارسون اولش ازمون سفارش نوشیدنی میگیره و من یه دایت کوک و یه اپل جوس سفارش میدم و همون موقع رضایت رو تو نگاهش میبینم.وقتی که نوشیدنیهامون میرسه و دخترک میدونه کدوم لیوان خودشه.اون موقع که بعد از چند تا لقمه اجوس(اپل جوس از زبون شاینا)ور میداره و از نیش می خوره.تا آخرش که دستاش رو وایپ میکشم و منتظر میشه تا من حساب کنم و بریم.بیشتر وقتها هم بعدش میریم پارک که دیگه کیفش با تاب تاب و سورسوره (بازم به زبون خودش)تکمیل بشه .هرچند که همیشه آخر سر با گریه و زاری از پارک بیرون میاد ولی از اوایل که به بغل کردنش و تو هوا پاهاش رو تکون دادن و توجه همه مردم پارک رو جلب کردن به یه ذره نق و مسابقه دو تا ماشین ختم میشه.بعد میایم خونه و یه آبادی (حمام از نگاه شاینا) و یک ساعتی دراز کشیدن رو تختش و خدا بخواد خواب و نخواد فقط یک ساعتی آرامش تا محمد بیاد و زندگی برگرده به روال خودش. امروز هم بردمش کافی شاپ که اونم خالی از لطف نبود البته غیر از بوی کافی توی فضا که من تو حاملگیم زیاد ازش خوشم نمیاد ولی همین که کیک موزی رو گاز میزد و اول وسطش رو می خورد که نرمتره و بعد کنارش رو بعد هم به شیرش رو که حتما هم باید از همونجا خریداری بشه و تو لیوان اونجا باشه از خونه ش رو قبول نداره (در مورد اپل جوس هم همینطور)مک میزد کیف میکردم.یه پسر خوشگل چینی هم پیدا کرده بود که همسنش بودن و اونجا رو گذاشتن رو سرشون اینقدر باهم جامپ کردن.یه آقایی اومد تو تا این دو تا رو دید به فروشنده گفت میبینم نسل جدید هم مشتریتون شده دیگه.
شبها تازگی خیلی بد می خوابه و تقریبا هر شب بیدار میشه و یکی دو بار اول محمد میره سراغش و اگه ول کن ماجرا نباشه من میرم و من رفتن همانا و بهم چسبیدن همان. منم که همیشه خسته و خوابالو.حتی دیگه نمیتونم بشینم رو صندلی کامپیوتر که پشتش رو بخوابونم تا شاینا روم بخوابه و منم چرت بزنم.دلم درد میگیره و اون کوچولوه هم شروع میکنه به اعتراض.
حرف زدنش هم خیلی بامزه ست.بیشتر کلمه هاش رو فارسی میگه ولی بیشتر اصطلاحات و جمله های کوتاه رو انگلیسی.میگه Bye see you soon ( خیلی تند).بای بای میکنه و از جلوی چشمم دور میشه.بعد یه جایی قایم میشه و میگه مامی کجایی؟happy birthday رو کامل میگه و اعداد رو اینجوری میشماره. one two three four seven eight nine ten.مانکی و فراگ رو خودش به انگلیسی یاد گرفته.تو رنگها آبی و قرمز رو خوب میشناسه تا حدی هم زرد.امروز کتاب جلوش بود با خودش حرف میزد میگفت این چیه؟ آفرین سورسوره.این چیه آفرین بیبی.این چیه آفرین تاب تاب.یاد بچه هایی افتادم که به خودشون دیکته میگفتن آخرشم یه صد آفرین مینوشتن.خودش بیبیش رو میگیره دستش و میگه لت گو بیبی.(لتس گو) وقتی می خواد بگه نه میگه no way.امروز هم محمد کشف کرد که بعضی وقتها میگه O boy.تمام انگلیسی حرف زدنش رو از لونت یاد گرفته.همه اصطلاحات اون حتی لحن گفتن اون رو تکرار میکنه.
این روزها شدیدا مشغول اسم پیدا کردن هم هستم.وای چقدر سخته.یکی پیدا کردم به فارسی قشنگ خوش آهنگ و خوش معنی بود ولی اینجا مارک یه دستمال توالت بود که زیاد خوش آیند نیست.به انگلیسی چند تایی که دوست دارم رو نمیتونم معادل فارسی پیدا کنم.به فارسی یه چیزی پیدا میکنم اینا نمی تونن از روش بخونن.یه چیز دیگه پیدا میکنم اینجا اسم عهد عتیقیه.خلاصه بساطیه.
اوضاع جسمیم هم خیلی بهتره.انرژیم برگشته و دیگه مثل سابق خسته و کسل نیستم.AMH (آنتی محمد بیچاره هورمون)هم تموم شده و این یعنی آرامش.اهل هوس غذایی نیستم.شاید چون کسی نیست لوسم کنه و نازم رو بکشه ولی شدیدا غذاهای خودم تند و پر اودیه و پر سیر هست.بیرون که میرم دلم غذاهای سبک و سالم می خواد.مثل سالاد یا wrap .نوشابه و پفک چی توز هم از رازهای حاملگی منه.چطور میتونم یه شیشه دو لیتری نوشابه رو در عرض یه روز بخورم خدا میدونه.فقط میدونم تنها چیزیه که نمیذاره حالت تهوع بگیرم.
کمتر از یک ماه دیگه مهمونام میرسن و من از حالا باید جبران اون تنبلیها و بی حوصله گیهایی که تو دوران حاملگیم کردم رو بکنم و شروع کنم به نظافت اساسی خونه.یعنی یه خونه تکونی مفصل تا حسابی وقتی مهمونام میرسن خونه برق بیوفته و بشه خونه خودم. خلاصه حسابی منتظریم و در حال روز شماری.مخصوصا که برای اولین بار میزبان پدر شوهرمم و برای دومین بار مادر شوهر ( در امارات).
ببخشید برای جمله های طولانیم و فارسی انگلیسی قاطی پاطی.
فعلا تا بعد.