تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
وقتی پشت چراغ قرمز های وی سون می ایستم و تو تشخیص میدی نزدیک لابلازیم و  فوری اعلام میکنی لابلازه.

وقتی میریم تو لابلاز و تا یه اسلایس پیتزا برات نخرم و نریم طبقه بالاش که بشینی کنار پنجره و پیتزا بخوری برای خرید همراهیم نمیکنی.

وقتی پوشکت رو میبری میندازی توی سطل آشغال.

وقتی هرچیزی رو که بر میداری میذاری سر جای اولش و بعد میری سراغ یه کار دیگه.

وقتی اسم کلی حیوون و میوه و وسایل اطرافت رو درست بهم میگی.

وقتی حتی تو یکی از کتابهات هم عکس عنکبوت نیست ولی توی کتابخونه یه کتاب با عکس عنکبوت پیدا کردی تا من برات بخونم و میگی ایتسی بیتسی اسپایدره.

وقتی از پله ها بالا پایین میری یکی یکی پله ها رو میشماری.

وقتی با عروسکت مثل یه بچه بر خورد میکنی.بهش شیر میدی و می خوابونیش.

وقتی میشینی پشت پیانو دو دستی پیانو میزنی .

وقتی  لپ تاپ اسباب بازیت رو میذاری روی پات و دو دستی و خیلی جدی تایپ میکنی دقیقا مثل ددی و بعد مدلش رو عوض میکنی و یه دستت رو میزنی زیر چونت و یه دستی تایپ میکنی دقیقا مثل مامی.

وقتی ازت میپرسم واتس یور نیم با ناز میگی شینا نه شاینا.(تلفظ انگلیسی اسم شاینا)

وقتی ددی ازت میپرسه شما قلمبه ای جوابش رو نمیدی ولی تا ازت میپرسه آر یو ا قلمبه شما خیلی جدی میگی نوووووووووو.

وقتی سلفون اسباب بازی سیندرلا نشانت رو باز میکنی تا به تلفت بیزنسیت جواب بدی و میگی هلوووووو....(سکوت)....هاییییی(با هیجان)....(سکوت)..... اوکی.بای.

وقتی شبها خواب بد میبینی و با گریه بیدار میشی و سعی میکنی تعریف کنی.

وقتی وقتی وقتی....

اون وقت که میفهمم این دختر کوچولوی من که دیروز لباسهای قدیمیش رو کارتون کارتون از انباری در میاوردم تا بدرد بخورهاش رو برای خواهرش کنار بذارم چقدر بزرگ شده.باورش برام سخت بود.اولین کفش صورتی رنگت قد یه انگشت اشاره منم نیست.اون بلوز و پیجامه ای که موقع ترخیص از بیمارستان تنت بود قد کف دست من بود.اون پیراهنی که توی شش ماهگی تنت میکردم ولی از قبل به دنیا امدنت برات خریده بودم و ددی هی میگفت وای خدا این رو ببین چقده رو برات کنار گذاشتم.می خوام برات قابش کنم که همیشه بمونه.چقدر زود گذشت.دیشب که فیلم چند ماه پیشت رو گذاشتیم ببینیم اون موقع که هر لقمه غذات رو با زبونت میجویدی و زبونت هی از دهنت میاد بیرون دقیقا همون موقع که فقط بلد بودی بگی نوم نوم یعنی گشنمه و من دیشب متعجب بودم که چطور باهات ارتباط برقرار میکردم و میفهمدم چی می خوای.خودت هم که ذوق میکردی و میگفتی شاینایههههه.کوچولو عههههه.آره مامی اون شایناست و تو هم امروز شاینایی.همون شاینای یه روزه و یک ماهه و یک ساله فقط عقلت بیشتر میرسه و رفتارهات حساب شده تر شده.همین.برای من همون دخترک پر مو مشکی با صورت گرد و قلمبه ای هرچند امروز هیکلت ترکه ای شده و موهات روشن و فرفری.

خیلی دوست دارم.همیشه بمون.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:16  توسط گلدونه  | 

دخترک نازم تا میتونی رشد کن.نگران کمر درد من نباش.فقط وزن بگیر و بزرگ شو.دو پوند شدی و کلی هم مو داری.فکر کنم فهمیدی ته تغاری هستی هی خودت رو برامون لوس میکنی.بزرگ شو دخترم.سه هفته دیگه بازم میام میبینمت.می خوام ایندفعه هم بزرگتر شده باشی.دفعه پیش دکتر موهات رو هم نشونم داد.بهم گفت برای سنت درشتی و از وضعیت خواهرت موقع تولد ازم پرسید.عاشق این عکس سه بعدیتم که بهم دادن.خیلی شیرینی.دستت رو زیر چونه ت گذاشتی و چشمهات هم بسته ست.عزیزم بزرگ شو.تا میتونی اون تو بمون و بزرگ شو.ناز ناز من با اون مماخ کوچولو ولی درازت که به نظرم مثل بابامه خیلی خوشگلیاااا.چطوری اینقدر خوشگل شدی تو.

پ.ن:جفت بچه نسبتا کوچیکه و این باعث میشه بچه رشد نکنه (که البته تاثیری روی دخترک من تا به امروز نداشته).اگه رشد بچه متوقف بشه دخترک رو زودتر از موقع دنیا میارن.سی و یک هفتگی و سی و سه هفتگی بازم وقت سونوگرافی دارم تا بچه رو تحت نظر داشته باشن.من دلم روشنه.مطمئنم این بچه هم به جمع چهار کیلویی های خانواده (گلدونه.محمد.شاینا) ملحق میشه.فقط ته ته دلم شور میزنه.همین.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط گلدونه  | 

هممون خوبیم.دلم گنده شده حسابی و اگه بهش خیره بشی میتونی تکونهاش رو تشخیص بدی.دکترم رو دوست دارم.شدیدا تحت نظرم داره که این خیلی بهم احساس خوبی میده.دو هفته پیش دیدمش و  پس فردا بازم وقت سونوگرافی دارم.اضافه وزنم دقیقا مثل زمان شایناست و دقیقا مثل همون موقع شکمم نسبت به سن حاملگی گنده ست ولی احساسم نسبت به این بچه خیلی متفاوته.شاید چون ته تغاریه منه.نمیدونم ولی سر شاینا بچه تو شکمم برام یه شخصیت مستقل در وجود من بود ولی این یکی انگار خودمه.شاید چون وقت کمتری دارم تا باهاش عشق کنم.وقتی همه خوابن و من دراز میکشم رو تخت و این بچه شروع به سکسکه میکنه و من تو دلم قربون صدقه ش میرم یه جوریم.بعضی وقتها فکر میکنم الان شاینا رو دارم با همه تقسیم میکنم منظورم اینه که سر همه با شاینا گرمه ولی این یکی مال خود خودمه.شاید هم سر شاینا همین طور بوده ولی چون الانش رو دارم میبینم و از اون موقع دو سال گذشته یادم رفته. وضعیت جسمانی هم که مثل همیشه کمر درد دارم و کف پاهام زق زق میکنه.مخصوصا وقتی خسته میشم.ورم دست و پا هم که دیگه عادیه.شکل قشنگم هم دیگه گفتن نداره که چشم می خورم.

شاینا هم خوبه.شیطون و وروجک.همچنان اصلا فضول نیست ولی از دیوار راست بالا میره.پنجره سالن ما از کف زمین یه بیست سانت بالا تره و یه لبه چند سانتی داره که شاینا ازش میره بالا و اون بالا وایمیسه.بعد مبل جلوش رو میگیره و در حالی که آویزون مبله ازش میاد پایین.یه جورایی هم براش پناهگاه شده.تا من جارو رو میگیرم دستم بدو میره اون بالا تا من کارم تموم شه.توی پارک از یه اسباب بازیهایی بالا میره که اگه من میدیم میگفتم شاینا تا سه چهر سالگی هم نمی تونه از اینا بالا بره ولی الان مثل فرفره ازشون بالا میره.

حرف زدنش هم خیلی بامزه شده.انگلیسی و فارسی رو قر و قاطی میگه.داره جمله های دو کلمه ای میسازه و جمله های سه کلمه ای رو هم شروع کرده.خیلی با ناز و ادا مامی و ددی رو میگه که اگه ساعت سه نصف شب هم باشه نمی تونی بهش نگی جون دلم چی می خوای.از اون مقاله های هفتگی که برام میاد و از رشد و تغییرات بچه ها بهم میگه یکیش در مورد بچه های همسن شاینا بود که ماماناشون منتظر یکی دیگه هستن و اینکه این بچه ها تا مامان سه ماهه میشه میفهمن و واسه همینه که اینقدر بهش وصل میشن و ولش نمیکنن.حالا شده حکایت دختر ما که نصف شب بیدار میشه تا بیاد پیش ما بخوابه و از اونجایی هم که عادت نداره و نداریم که بینمون بخوابه یه لحاف کف اطاق پهن میکنیم که اونجا پایین تختمون بخوابه.شبها تا بیدار میشه و میریم میاریمش خودش شیرجه میره روی لحاف و می خوابه.صبحها هم که باباش میره بعضی وقتها میاد بالا سرم و با یه صدای نازک (که بخوای با قربون صدقه یکی رو بیدار کنی)میگه مامی.بعد من کمکش میکنم تا از تخت بیاد بالا و جای ددی دراز بکشه.بعد دخترک می خوابه تا یازده و نیم دوازده.منم شروع میکنم به کارام میرسم و درس می خونم تا شاینا بیدار شه.به مامانم میگم مثل دخترهای جوون تو خونه بابا که تا لنگ ظهر می خوابن این دخترک ما هم تا ظهر خوابه.منم مثل مامان همون دخترها آروم به کارهام میرسم و منتظرم تا هر لحظه صدای پاش رو بشنوم.البته از وقتی از خونه خواهرم برگشتیم و این مدت هر شب پیش من خوابیده بوده دیگه خونه خودمون نصف شبها بیدار نشده و راحت خوابیده ولی صبحها هم زودتر بیدار میشه.

عاشق حیاطه.میدوه میره کراکس هاش رو میاره تا بریم تو حیاط.به قول خودش دمپایین.هر چیزی که آخرش با ی تموم بشه رو یین میکنه.مثلا مانکی رو میگه مانکین.دمپایی دمپایین.مگی مگین.قبلا وفتی پارک میرفت با آبروریزی بیرون می اومد ولی الان تا بهش میگم بریم میگه بودو بودو.یعنی بدو و باهم مسابقه میذاریم و از پارک میایم بیرون.زیاد هاپوها رو دوست نداره.همسایه بغلیمون یه توله سگ آورده قد یه عروسک اینقدر کوچولوست.وای کیف میکنم بغلش کنم اینقدر که نازه ولی این دخترک ما هر کاری میکنیم حاضر نیست بهش دست بزنه.یعنی از دور واسش ذوف میکنه ولی از نزدیک دیگه دوسش نداره و به ما میچسبه.حتی نزدیک پرنده ها هم نمیشه.اونم این پرنده های رنگی رنگی که میان تو حیاط.یکیشون قرمزه قرمزه که شکل هدهد یه تاجم داره یکیشونم آبی نفتیه که خیلی خیلی خوشگله.

دخترم عاشق کتاب هم هست.شبها محمد براش یه کتاب داستان می خونه تا بخوابه ولی تو طول روز همش کتابهای خودش با برگهای کلفت که مخصوص بچه های این سنی تا پاره نشن دستشه و داره عکساشون رو نگاه میکنه یا میده به من تا ازش سوال بپرسم.رو همین حساب دخترک بیست و دو ماهه ما الان صاحب یه کارت کتابخونه ست که کتاب قرض بگیره و پس بده و با محیط کتابخونه از حالا آشنا بشه.دخترکم از چند وقت دیگه کلاس شناش هم شروع میشه و قراره بره استخر.یه کلاس موسیقی هم می خوام براش پیدا کنم تا سرش گرم بشه.هنوز تصمیم ندارم بفرستمش مهد مخصوصا که مامان بزرگ بابا بزرگش هم در راهن.

قشنگ حرف میزنه.میگه مامی می خوره بستنی خانوم و به خانومی که داره بستنی می خوره اشاره میکنه.لالا کرده بیبی.کلاه داره خانوم.یا میگه کوکیه کوکیه می خوره الفنت.اگه یکی خواب باشه دستش رو میذاره رو دماغش و میگه شیش اسلیپینگ.به پنکه میگه پنکن.به لابلاز (سوپر مارکت)میگه لاب لاب و کاملا میشناستش.حتی اگه با ماشین از دمش رد بشیم حتما بهمون یادآوری میکنه .همش میپرسه چی شد؟هر جا میریم و هر کاری میکنیم و هر صدایی میاد میپرسه چی شد؟ 

از خونه خواهرم که برمیگشتیم چون من و شاینا بودیم و محمد با ماشین زودتر برگشته بود با قطار اومدیم.شاینا که خیلی کیف کرد.قطار به سر هر خیابونی که می خواست برسه شروع میکرد بوق زدن شاینا هم دستاش رو مشت میکرد و مثل کسی که یه طنابی رو عمودی بکشه  پایین میگفت هو هوووووو.خلاصه تمام سه ساعت و خورده ای راه رو با چمیدونم صد تا دویست ها چند تا چهار راهی که با خیابون داشت شاینا هو هوووو کشان بود.چون بهم گفتن بشینم روی صندلیهایی که دو تا دوتا روبروی همدیگه ست تا جلوی پام باز باشه و راحتتر باشم شاینا بقیه راه رو غیر از هو هووو کشیدن از رو صندلی روبروی من وان تو فری (به قول خودش) جامپ میپرید تو بغل من.فکر کنم یه دویست باری هم اونجا پرید ولی دیدنی ترین صحنه برام وقتی بود که باباش رو تو ایستگاه دید از دور با خوشحلی گفت ا ا ا (مثل عه خونده میشه)ددیهههههههه.ددیهههههههههه.بعد که پرید بغل ددیش هی سرش رو می ذاشت رو شونه ددی.خیلی قشنگ نشون داد که این چند روزه دلش تنگ شده بود.

خیلی از شعرها رو بلده بخونه.تویینکل تویینکل رو کامل می خونه.ایتسی بیتسی اسپایدر رو هم با من کامل می خونه.این مدت اینقدر خواهر زاده م اسپایدر من نگاه کرد شاینا هم همراهش نگاه میکرد و الان هر چیزی با عکس اسپایدر من میبینه میگه عه ایتسی بیتسی اسپایدره.

خیلی از حرفهای انگلیسی رو میفهمه.همسایه مون به همین هاپوی کوچولو گفت lets go little monkey شاینا فوری به من گفت مامی مانکینه؟داگیه؟هاپوه؟واسش سوال شده بود.از تو اطاقش بدو میاد و عروسکش رو برعکس میگیره رو به زمین و میگه مامی آپ ساید داونه.upside down.بعدشم خودش سعی میکنه کله ش رو بذاره رو زمین که برعکس بشه.

از بین عروسکهاش یه عروسک با لباس نارنجی داره که عاشقشه.از همه کوچیکتر و سبکتره.شاید برای همین اون رو انتخاب کرده.لباسش داغون شده.چند وقت پیش خیلی کثیف شده بود ولی نمیذاشت بشورمش.خلاصه وقتی که خواب بود ما این بیبی رو یواشی از بغل مادرش جدا کردیم و لباسش رو در آوردیم و شستیم و خود بیبی رو برگردوندیم بغل مامانش.امان از وقتی بیدار شد دید بیبی لباس نداره.اینقدر گریه کرد که لباسه لباسه با هزار ترفند و توضیح راضیش کردیم که لباس بیبی خیسه.همه جا باهاشه.حتی وقتی بیرون میریم.می خوایم از طبقه بالا بریم پایین یا بیرون تا بهش میگم شاینا بریم اول بیبیش رو بر میداره بعد معمولا یه عروسک سگ یا باکاری به قول خودش (backyarddigens) بعد هم یه نگاه میندازه به همه اطاق تا مطمدن بشه چیزی جا نمونده.اگه در کشوهاش باز باشه میبنده و یه بای بای میکنه و میاد.اگه پایین باشیم و بیبی بالا یه دفعه یادش می افته و  می خواد بیاد بالا و هرچی میگیم نمیشه بری بالا  با بغض میگه بیبیه.بیبیه.اگه بیبی از دستش بی افته میگه ساری بیبی و بوسش میکنه و نازش میکنه.اگه برای من و محمد یکی یکی بدو بدو بیاد و بگه سورپرایز یه بارم برای بیبی میکنه.خلاصه نوه دارم شدیم مادر جون ما.

 دیگه اینکه خانوم و مودب . حرف گوش کنه غیر از اینکه هر از گاهی محکم میکوبه تو صورتمون که خیلی اعصاب جفتمون رو بهم میریزه ولی خودمون رو کنترل میکنیم و به روش نمیاریم چون میدونیم یه دوره ایه و میگذره.دستشم سنگینه وروجک.آدم دردش میاد.

فردا مهمونامون میرسن.چقدر قراره شاینا لوس بشه.خدا به دادمون برسه.ولی اشکال نداره بذار تا میتونه برای روزهای دوری محبت ذخیره کنه.طفلک بچه م.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 6:53  توسط گلدونه  | 

وووووووو خانه تمیز شماره ۶۴ برای رتبه اول

...

با تشکر فراوان از هرچی وایپ و اسپری لایسل که ما تازه فهمیدیم ۹۹.۹ درصد میکروب کش بوده و خبر نداشتیم که خانه مون همیشه عاری از میکروب بوده. دستمال آشپزخانه که عصای دست ماست.گلاب به روتون  این توالت شور عزیز که از کشفیات جدید ماست.بسیار راحت و آسان و واقعا با یه بم ظرف چشم بهم زدنی همه چی شدیدا سفید میشود.تاید نازنین که معرف حضور همگی هست.مایع ظرفشویی غلیظ ما و دیگر دوستان .  استیم ماپ  نازنین پسر خونه ما که ببینم مامانم بازم میگه ماپ فایده نداره فقط باید با تشت و حوله نقش زمین بشی و دستای بیچاره رو خسته کنی و بدن رو خورد و خاک شیر .انواع و اقسام اسپری و وایپ برای شفاف کردن مبلهای چرمی -شیشه آینه -یخچال و گاز و حتی داخل ماشین.همچنین جا داره از ماشین ظرفشویی ماشین لباسشویی خشک کن جارو برقی سلف کلینر فر و دیگر دوستان که به ما افتخار همکاری رو دادن نهایت تشکر رو کنیم و همچنین از شرکت گود ویل برای قبول لباسها و لوازم به درد نخور ما و شهرداری محلمون برای جمع آوری آشغالهای جمع شده دو هفته گذشته شامل دو عدد سطل سبز دو عدد آبی و سه عدد کیسه بزرگ مشکی و The last but not the least خانواده محترم و مهربان گلدونه محمدی که از جان  و مال خود برای انجام این امر خطیر مایه گذاشتن.

و با تشکر فراوان از شما دوستان که با حضور گرمتون محفل ما رو رونق بخشیدین.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 19:59  توسط گلدونه  | 

هرچقدر راحت لباس و خرت و پرت های اضافه رو از دور و برم جمع میکنم و میذارم پشت صندوق ماشین تا در اولین صندوق خیریه بندازم (این روزها خیلی اتفاق می افته چون مشغول یه پاکسازی اساسی تو خونه هستم.تا هم کمدها برای ورود مهمونها مرتب باشه هم جا براشون باز بشه تا بتونن چمدونهاشون رو خالی کنن.)از غذا دور ریختن متنفرم.یعنی حساسیت عجیبی به این موضوع دارم.من یه حساسیت میگم شما یه چیزی میشنوید ها.مثلا دومین سومین غذایی که تو زندگی مشترکم درست کردم خورشت لوبیا بود که هیچ وقت خونه مامانم اینا برای خودم هم خوش آیند نبود ولی جو گرفته شدم و این خورشت رو پختم و محمد و شوهر خواهر بیچاره م مجبور شدن هیچی نگن تا استعدادم کور نشه و بخورنش غافل از اینکه فقط برای اون وعده نبود و به دفعات اون غذا بازم سر سفره اومد و همه خوردن و خودم لب نزدم بسکه بد مزه بود البته بعدا علت تلخیش رو فهمیدم.(لیمو امانیش رو خیلی زود ریخته بودم). از اونجایی هم که دستم هیچ وقت به کم درست کردن نمیره همیشه کلی غذا اضافه میاد که اگه از تمام غذا باشه یعنی مثلا هم خورشت هم پلو به ظرفهای یه بار مصرف منتقل میشه تا بشه بک آپ نهارهای محمد واسه فردای شبهایی که یا بیرون بودیم یا غذامون کم بوده و چیزی ازش نمونده.اگه خیلی غذا بمونه و اون غذا خورشت باشه کلش فریز میشه برای یه وعده غذایی که نمیرسم بپزم. پلوهای کم کم هم که از شب قبل مونده فردا به سر قابلمه پلو تازه اضافه میشه تا باهم دوباره دم بکشه و دوباره خورده باشه.از اونجایی هم که کلا غذا درست کردنم قانون و قاعده نداره و هیچ وقت یک غذام یه مزه نیست و هر سری نسبت به ذخیره آشپزخونه م و حس و حال و هوس خودم مزه متفاوتی داره.حالا تصور کنین با غذاهای مونده از قبل چه چیزهایی میشه درست کنم.مثلا این چند نمونه ش.

به پلوی اضافی مقداری زیادی ادویه و سبزیجات اضافه میکنم و با تیکه های مرغ یا گوشت یک بریانی تند تیز اساسی میپزم.

یا مثلا با عدس قاطی میکنم و لابه لاش هم کشمش میریزم و عدس پلو روی میز آماده ست.

سبزی پلو یا شوید پلوی اضافی همیشه تبدیل به کوفته میشه.

وقتهایی که میدونم تو هفته آینده کار زیاد دارم یه مایع گوشت چرخ کرده زیاد درست میکنم که بعد تبدیل میشه به ماکارونی لازانیا و استامبولی پلو.

و صد البته بازم از مادر شوهرم یاد گرفتم که میشه اضافات ماکارونی آب کش شده قبل از دم کردن (وقتی مایع ماکارونی نسبت به خود ماکارونی کمتره) رو فریز کرد برای دفعات دیگه.

اخرین روزهایی که امارات بودیم دیگه خرید نمیرفتم و با همون چیزهایی که تو خونه داشتیم غذاهام رو میپختم که چیزیش نمونه.میتونین تصور کنین ماکارونی با سوسیس چه مزه ای میده.یا اون همه قوطی کنسرو سبزیجاتی که مونده بود همش تبدیل شد به یه خورشت که معلوم نبود چی چی هست.

وقتی مرغ درسته تو فری میپزم یا از بیرون مرغ بریون میخرم و دوتایی نمی تونیم تمومش کنیم (طبیعتا) حتما با اضافاتش فردا یه الویه یا ساندویچ مرغ خوشمزه می خوریم.تازه من با بوقلمون اضافی هم الویه درست کردم عالی میشه.

به هر گوشت یا مرغ اضافی میشه با اضافه کردن مقداری سوس سویا و سبزیجات یه چاینیز فود من در اوردی خورد.

ولی به نظر خودم بزرگترین هنرم اون تیکه بزرگ اضافی گوشت استیکی بود که بعد از درست کردنش به این نتیجه رسیدیم که دو تیکه زیاده و جفتمون با یه تیکه ش هم سیر میشیم.منم تیکه دوم رو نگه داشتم برای روز مبادا.محمد بهم گفت هر چیزی رو بشه خورد استیک مونده رو نمیشه.منم در یک روز مناسب گوشت استیکی رو قیمه قیمه کردم و باهاش یه لوبیا پلوی خوش ادویه پختم که تازه با بخار برنج هم نرمتر شد و از اون حالت استیکی در اومد.محمد اصلا متوجه نشد و بعد که بهش گفتم گفت یکی از خوشمزه ترین لوبیا پلوهای عمرت بود.

البته من واقعا تو این زمینه شانس داشتم چون هم خودم هم محمد مشکلی با غذای شب مونده و فریزری نداریم وگرنه که هیچ کدوم از اینا امکان پذبر نبود و حساسیتها جور دیگه ای خودش رو نشون میداد.این هنر نمدیها فقط برای خودمون دوتاست بخدا مهمون که دارم همه چی تازه تازه ست.

شما چجوری از غذا دور ریختن جلوگیری میکنید؟

پ.ن:خواهر زاده م خیلی کوچولو بود که خواهرم هم یکی از همین هنرها بخرج داده بود و این کوچولو همش میپرسید مامی اسم این غذا چیه؟خواهرم هم یه دفعه گفت شمسی پلو.حالا این شمسی پلو برای ما جاودانه شده.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 2:19  توسط گلدونه  |