تبليغاتX
گلدونه و شاینا
 

گلدونه و شاینا



 


مشکلات خواب

از دیروز تصمیم بر این شد که به خواب شاینا یه سر و سامان اساسی بدیم.هرچی از اول نوزادی به موقع خوابید و به موقع بیدار شد چند وقتیه که شبها خیلی خوش شانس باشیم ساعت پنج-پنج و نیم بیدار میشه و گریه زاری راه میندازه.همین میشه که هر شب سر از اطاق ما در میاره منتهاا روی زمین و جالبه که هیچ شکایتی هم نداره و تا میرسه تو اطاق خودش از بغل ما شیرجه میره رو زمین.این وضعیت تا اینجاش قابل تحمل بود هرچند محمد بیچاره هر روز با کلی خستگی میره سر کار و منم یه طور دیگه ولی وقتی این کوچیکه دنیا بیاد دیگه واقعا خستگیمون مضاعف میشه.در بهترین حالت یکی دو ماه اول هر سه ساعت یه بار واسه شیر بیدار میشه و یه بارم این یکی بیدار میشه دیگه جونی واسمون نمیمونه.

دیروز صبح یک ساعتی زودتر از همیشه بیدارش کردم.بعد هم دو ساعتی بردمش پارک که هم آب بازی کنه هم تاب و سرسره و هم توپ بازی.وقتی برگشتیم هم مطابق معمول هر پارک رفتنی یه حمام اساسی گرفتیم جوری که اینقدر خسته بود دلش می خواست با حوله بخوابه.حتی نهار هم نخورد و با یه شیشه شیر خوابش برد.ولی شب رسما از ساعت ده و نیم تا یازده و نیم گریه کرد تا خوابش برد.این در حالی بود که قبلش هم یه سری کتاب براش خونده شده بود.دیگه با اون همه گریه ای که کرده بود فکر نمیکردم شب بیدار بشه ولی باز ساعت پنج و نیم بیدار شد و تا خود شش گریه کرد.وقتی که ساکت شد رفتم بهش سر بزنم و روش رو مرتب کنم که دیدم ای دل غافل خانوم بیداره و گیرم انداخته.مجبور شدم یه یک ساعتی پایین تختش دراز بکشم ولی حتی در آخرین لحظه هم بیدار بود و تا من تکون می خوردم چک میکرد ببینه من کجام.تا اینکه من خسته شدم و بازم باید میرفتم دستشویی و گفتم شاینا جان چه گریه بکنی چه نکنی من رفتم که یه چند وقتی ساکت بود تا بازم شروع کرد و دیگه این سری محمد بیچاره که وقت خوابش هم تموم شده بود و باید میرفت سر کار سراغش رفت و کلی باهاش حرف زد که الان همه بیبی ها سر جاشون خوابیدن.یکی یکی همه کازینها و دوستاش رو اسم برده بود که الان خوابن.خلاصه معجزه ای رخ میده و شاینا با یه اخم گنده راضی میشه و سرش رو میذاره رو بالش و به لحافش رو هم با خشونت میکشه روش.(این لحاف روی خودش انداختنش من رو کشته.همیشه این کار رو خودش میکنه و لحاف رو جزیی از خواب میدونه).

امروز صبح رفتم زودتر بیدارش کنم تا برنامه خوابش تنظیم بشه ولی اینقدر گریه کرده بود که صورتش پف کرده بود و مطمئن بودم سر درد داره.بیدارش نکردم ولی ظهر به موقع و بی درد سر خوابید.امشب ساعت ده و نیم بهش گفتم شاینا بریم وقت لالاست.تا داشتیم از پله ها بالا میرفتیم ازم میپرسه نارا لالا کرده یه؟نامی لالا کرده یه؟و بدون دردسر سر جاش خوابید و الان هم خوابش برده.تا صبح رو خدا بخیر کنه.بی خود نیست میگن با بچه ها حرف بزنین و توجیه شون کنین.

پ.ن:شاینا بین هر کلمه ای که میگه یه مکث میکنه و این خیلی حرف زدنش رو قشنگ میکنه.این یه آخر حرفهاش برای تایید گرفتن من رو کشته.میگه نارا (مکث) لالا (مکث) کرده یه؟نامی(مکث)لالا (مکث) کرده یه؟

پ.ن:اینا رو همون دیشب نوشتم ولی پستش نکردم تا نتیجه کار رو هم اعلام کنم.دخترک زیبا روی مامی تا خود صبح سر جاش خوابید بدون گریه و نقی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:4  توسط گلدونه  | 

 
 


تلخ و شیرین این روزها

*دیروز دخترک بزرگترم برای اولین بار همین طور که بغلم بود دستش رو انداخت دور گردنم و محکم خودش رو بهم فشار داد و یه بوس گنده با یه موآآآآی گنده ازم کرد.آخ چه کیفی داشت.دلم نمی خواست اون لحظه تموم بشه.

*امروز دخترک کوچکترم چهار پاند و سه اونس وزن داشت.یعنی تقریبا دو کیلو.

*سلامتی این دو تا مهمترین چیزیه که ازت می خوام خدا جون.

*تصور دو تا فسقلی باهم دیگه هم برای شیرینه چه برسه به وجودشون.

*شدیدا افتادم رو دنده خرید برای این کوچیکه.هرچند کلی از لباسهای شاینا تمیز و مرتب مونده ولی مگه میشه دخترکم رو با لباس خواهرش از بیمارستان بیارم خونه یا تولد پسر خاله ش لباس نو نپوشه.

*هر چی هم برای کوچیکه می خرم برای بزرگه هم به همون نسبت می خرم.خیلی از لباسهاشونم باهم ست میکنم. کم پول رخت و لباس بچه میدادم دو برابر هم شد.

*خدا جون بیشترش کن بیشتر بیشترش کن.پول رو میگم خدا جون.خدا جون تندترش کن تند تر ترش کن.این روزها رو میگم.انتظار سخته.

*بیمارستان اجازه نمیده کسی شب پیشم بمونه.واقعا مسخره ست چون من اولین اولویتم اطاق یک تخته و اگر پر بود اطاق دو تخته هست.تک و تنها با اون خستگی.دوست ندارم.فعلا اعصابم خورد و خاک شیره.احساس بی کسی بعد از زایمان از حالا اومده سراغم.به خانومه میگم من بعد از زایمان بچه "اولم" اینقدر خسته بودم که شب که گشنه ش بوده به شوهرم گفتم خودت یه فکری به حالش بکن من می خوام بخوابم.اومدیم مثل اولی دوازده ساعت توی لیبر بودم یا اصلا سزارین شدم اونوقت یه کمک نمی خوام.میگه ما خودمون کمکت میکنیم.اگه خواب بمونم و صدای گریه بچه م رو نشنوم چی؟مگه صدای گریه شاینا رو شنیدم دو سال پیش.

*من دلم گرفته.من پر از انرژی منفیم.حتی خرید درمانی هم بعد از این خبر نتونست من رو سرحال بیاره.

*خدایا یه توانی بده من برم سر درس و مشقم.مردم از دلشوره ش.

*خدایا خدایا خدایا.گوشت با منه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 23:47  توسط گلدونه  | 

 
 


بیست و سه ماهگی

زندگی میگذره.مثل همیشه.یه روزهایی خوبم و سر حال یه روزهایی هم داغون و عصبی.به نظرم میاد نوشتن زیاد از این بچه هم دیگه لوس شده.این آخرین پست ماهانه شاینا خواهد بود.چون اینقدر هر روز با کارهاش سورپرایزمون میکنه که اگه بخوام همش رو بگم خیلی طولانی میشه.ماه دیگه دخترکم دو ساله میشه و این بهترین بهانه برای استاپ کردن این ماهانه نویسیهاست.تازه دومی هم بیاد پیشرفتهای اون یکی هم داریم دیگه اووووووووووو کلی وقت من و شما باهم گرفته میشه.هرچند در قالب پستهای کوچیک کوچیک از خودش و شیرین کاریهاش مینویسم چون الان که بر میگردم گذشته رو می خونم کلی برام خاطره ها زنده میشه.به نظرم واقعا حیفه.

شاینا کلی حرفهای جدید میزنه.مامان بزرگش ازش پرسیده ددی کجاست گفته ددی بالا لپات.(یعنی ددی بالا ست و با لپ تاپ کار میکنه)مامی کجاست؟مامی بالا کیتاب مدسه(یعنی مامی هم بالاست و درس می خونه.چون دقیقا چند دقیقه قبلش پیش من بود و من بهش گفتم من درس دارم.باید برم مدرسه.هر چی که بخواد میشنوه و تکرار میکنه.هرچقدر هم درستش رو بهش بگیم باز اونی که میشنوه میگه.مثلا به بابا بزرگش که منوچهره میگه هاتاته.معلوم نیست چجوری منوچهر به هاتاته تبدیل شده.مامان روحی مامانویی هست.سوس گوجه سوسیس هست.حالا من بالا برم پایین بیام بابا این سوسه و سوسیس رو با سوس می خورن بازم تا سوس می خواد میگه سوسیس.به سیریال های صبحانه ش میگه سی دی.مدتها بود میرفت در کابینت رو باز میکرد و میگفت سی دی ولی من همش میگفتم سی دیهات تو کتابخونه اطاقته تا اینکه فهمیدم سی دی یعنی سیریال.وقتی میریم خرید به قسمت میوه که میرسم یکی یکی اسم میوه هایی که می خواد رو میگه تا من بخرم.یه بار دیدم میگه نون نون هرچی میگم مامی نون اون طرفه فعلا میوه بر داریم بعد میریم سمت نونها.تا اینکه با اشاره بهم فهموند انگور می خواد.نون در زبان شاینایی همون انگور هست.هواپیما هم همیناست.تا صداش رو میشنوه میگه همینا کو؟خونه شونه؟؟؟فکر میکردم مامان بزرگ بابا بزرگش که بیان  انگلیسی حرف زدنش کمترمیشه ولی زهی خیال باطل که حالا دیگه اونا دارن از شاینا انگلیسی یاد میگیرن.وقتی یه چیزی می خوره که دوست دارم میگه اووووووم یامی دلیشز.بعد هم یه خوم گنده میگه که یعنی یه لقمه ش کرده.یاد گرفته وقتی می خواد باهاش بازی کنیم میگه کام آن.بالای سرسره که بره و بخواد ما هم پیشش باشیم میگه کام آپ.آی سی یو.این آی سی یو رو اصلا نمیدونه معنیش چیه بعد از هر کام آن و کام آپی استفاده میکنه معلوم نیست از کجا شنیده که جفتش رو پشت هم استفاده کردن.ازش میپرسم whats your name?با ناز میگه شینا.how old are you?میگه تو.whats your daddy's name?میگه عم ممد.هر کاری هم میکنم بگه محمد باز میگه عم ممد.بازم اینم جزو چیزهایی که به روش خودش میشنوه.whats your family name?رو هنوز یکی در میون جواب میده  where do you live رو هم هنوز یاد نگرفته.اینا رو که یاد بگیره خیال من جمع میشه .کار دیگه خدایی نکرده گم بشه بتونه بفهمونه کیه و از کجاست.

تو خونمون تو خط پله ها کار میکنه.واسه یه اسباب بازی جزیی که یادش میاد بالاست این همه پله رو میره بالا تا بیارتش.وقتی مامان بابای محمد پایین پای تلویزیونن و من و محمد بالا سر کارامون هر سه دقیقه یه جاست.میاد حرف میزنه و باز میکنه و یه بای میگه و میره.کافیه ببینه یکی تو خونه لباساش رو عوض کرده بدو میره بالا از توی کشوی کفشاش یه کفش ور میداره و میاد پایین.همچنان مام گفتن ادامه داره ولی دیگه شده برای بازی.میاد میگه مام منم میگه بعله یا یس بیبی بعد الکی من در اوردی یه جمله میگه که همیشه هم با کن شروع میشه منم میگه بعله میتونی یا یس یو کن و میره و دوباره میاد و از اول.تازگی هم هر لباسی که میپوشه میره نشون همه میده و میگه نیگاه کن نیگاه کن تا همه بگن وای چه خوشگله و چه خوشگل شدی اگه هم کسی نفهمه چی رو باید نگاه کنه خودش میگه لیباسه.اوکی دکی رو هم زیاد استفاده میکنه.من داشتم لباسم رو عوض میکردم در رو باز کرد اومد تو.بهش میگم در رو ببند زشته اول گوش نکرد ولی بعد چند ثانیه برگشت و با یه حالتی گفت اوکیییی و در رو بست.این اوکی رو کسایی که بچه دارن اینجا میدونن کدومه همونی که یه کاری رو به زور انجام میدن و اوکی میگن.

بچه م اصلا کارواش دوست نداره.تا حالا هر سری شاینا باهامون بوده من رفتم عقب نشستم تا تنهایی نترسه ولی این سری آخر که رفتیم کارواش هنوز کد مورد نظر  رو دم در وارد نکرده بودیم که نق نق کرد و نه نه ش شروع شد.واسه همین هم من و شاینا پیاده شدیم تا کار کارواش تموم بشه.تو این زمینه به مامانش رفته بچه.منم قلبم میگیره تو کارواش.حتی یک بار هم تنهایی ماشین رو نبردم کارواش.دقیقا حالتم مثل مترو هست.ترجیح میدم وقتی می خوام برم داون تاون با اتوبوسهای go برم و برگشتش با محمد برگردم یا کلی رانندگی بکنم و اونجا هم پول پارکینگ بدم ولی با مترو نرم.قلبم اون تو میگیره.به نظرم یکی از دلگیرترین محیطهای ممکنه.

یه شب شاینا رو بردیم پارک کنار دریاچه.بعد از کلی بازی گفتیم تا دم دریاچه پیاده بریم و برگردیم که شاینا نق نقش شروع شد و محمد بهش قول داد برگشتن هم تاپ تاپ میکنیم ولی اینقدر پشه زیاد بود که هنوزم من گوشت تلخ دارم خودم رو می خارونم دیگه دم پارکش صبر نکردیم و راه افتادیم به سمت خونه.توی راه محمد عذاب وجدان گرفت و گفت من باید امشب این بچه رو ببرم پارک تاب تاب بازی کنه چون بهش قول دادم و نمی خوام بد قولی کرده باشم.حالا ساعت ده و نیم شب دنبال پارک روشن و مناسب.اول رفتیم زمین بازی مک دانلدز که گفت تا نه بیشتر باز نیستیم و کلی بچه من ذوقش رو کرده بود آخر سر اومدیم پارک دم خونمون که تا ماشین هم دم ایستاد شاینا گفت اب بازی چون میبرمش اونجا آب بازی کنه.این پارک چند تا مثل فواره مانند داره برای آب بازی بچه ها که دفعه اول که شاینا رو بردم هر کاری کردم حاضر نشد بره زیر اب.حتی خودم بغلش کردم و با خودم بردمش ولی بازم فایده نداشت و همه حواسش به تاب و سرسره ها بود.تا لحظه اخر که محمد از سر کار برمیگشت بهش زنگ زدم گفتم بیا اینجا کار خودته این بچه رو از پارک ببری بیرون ما واقعا خسته شدیم اینقدر دنبالش دویدیم محمد هنوز وارد پارک نشده بود که یه دفعه شاینا گفت می خواد بره اب بازی و اینقدر در حال کیف کردن بود که دلمون نیومد ببریمش خونه و یه یک ساعتی باز با محمد توی پارک وایسادیم تا این خانوم از زیر این فواره ها ی به قول خودش بارون بارون اسپلش اسپلش splash رد شده و خندیده و جیغ کشیده تا از زور خستگی بردیمش خونه.

کلاس شناش هم به راهه.چقدر جلسه اول قشنگ ترس این بچه ها رو ریختن و الان که سه چهار جلسه ش گذشته شاینا وایساده بالا و از اون بالا میپره تو آب و سرش میره زیر آب و ددیش تو آب میگیرتش.یاد گرفته که باید انگشتهای پاش (به قول خودش توز) رو بذاره لب استخر بعد بپره.روزهای اول حسابی آب می خورد و به سرفه می افتاد ولی الان یاد گرفته چجوری کنترل کنه که آب نخوره.حتی وقتی سرش میره تو آب و میاد بالا میبینم دهنش باز بوده ولی سرفه نمیکنه.

یه مدتی پاتیش رو اوردم دم دست که مثلا جیشش رو اون تو بکنه.بماند که تنها کاری که نکرد همین بود.بیشتر ازش به عنوان صندلی استفاده میکرد.به زور بلندش میکرد و میبرد میذاشت وسط اطاقش و میشست روش تلویزیون میدید.این وروجک ما عاشق پریدنه.پاتیش رو میذاشت روی صندلی کامپیوتر و ازش میرفت بالا و میشست روی پاتی و از اون بالا شیرجه میزد روی رخت خوابهای کنار اطاق.منم دیدم بهتره تا این پاتی بیچاره تبدیل به اسباب بازی نشده جمعش کنم که جذبه ش هم از بین نره.خلاصه شدیدا دلم می خواد یه کلاس ژیمناستیکی چیزی هم بره تا شاید به یه جایی رسید.یه کلاسی هم باشه باهاشون توپ بازی کنن خیلی خوبه.این وروجک همه خونه رو کرده پر توپ.هر جا میریم یه توپ میگیره دستش و آخر سر باید با هزار کلک راضیش کنم بذاره سر جاش تا از مغازه بیایم بیرون.

در آخر هم از همه دوستام که برام توی نظر خواهی نظر میذارن ممنونم.معذرت می خوام که من زیاد پیغام نمیذارم ولی سعی میکنم تو وقتهای ریزه ریزه که میشینم پای کامپیوتر به همه سر بزنم.به معنای واقعی یه سرم و هزار سودا.مرثیه منم طولانیه فقط معمولا به روی خودم نمیارم و صد البته هر روزه هم نیست وگرنه که هیچی.درس و مشق و دولا شدنهای طولانی مدت روی شکمم موقع نقشه کشی و بچه داری از خورد خوراک و تفریحش بگیر تا مثل چسب بودن این بچه به من و بد خوابیهای شبانه ش که برنامه هر شبش شده و مهمون داری و رسیدن به گردش و تفریح مهمونها هرچند واقعا کمک به حالمن و کلی مراعات من رو میکنن و از همه مهمتر خستگی حامله گی و دلشوره های مخصوصش.شب نخوابیهاش و کلافه گیش و همیشه خدا در حال پختن و گر گرفتن.سرگیجه های اعصاب خورد کنم وقت دراز کشیدن که بعضی وقتها پشیمونم میکنه و از همه بدتر طپش قلب که آخ آخ زندگی آدم رو مختل میکنه و من رو یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم میندازه که سالهای سال این مرض لاعلاج رو داشت و عصر به عصر ضربان قلبش بیشتر میشد و هیچ دکتری هم نفهمید علتش چیه  و همه میگفتن مرض پیریه خدا رو شکر که دکتر به من گفت طبیعیه و بهم یاد داد با گرفتن دماغم و حبس کردن نفسم تو گوشهام برای پنج ثانیه این حالت رو از بین ببرم.این بدن همیشه خدا خسته ست.همیشه پاهام انگار که ساعتها پیاده روی کرده باشم کوفته ست و وقتی که از حالت نشسته می خوام بلند شم انگار سالهاست تو اون حالتم و تمام بدنم خشک شده.زیر دلم چنان درد میگیره و فشار میده که میگم الانه که بزام.بخدا بعضی وقتها به محمد میگم خیلی هارم  اگه هر کس دیگه ای جای من بود الان رو تخت خواب بود.فقط من نمیدونم روم زیاده یا چیزه دیگه.شایدم معتقدم زندگی باید در جریان باشه.روحی جون مادر شوهرم میگه همه دخترهای فامیل که حامله شدن زندگی رو تعطیل کردن و خونه ماماناشون استراحت میکنن.شاید من آب ندیدم وگرنه شناگر ماهری باشم.فکر نکنم .نه من همون هارم که گفتم.بهترینش همینه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:53  توسط گلدونه  | 

 
 


خرید کالسکه

دوست های خوب که ترجیحا تجربه استفاده از کالسکه دو نفره دارین ممکنه تجربیاتتون رو با من در میون بذاریم.من دنبال یه کالسکه ترجیحا عصایی دو نفره هستم برای دخترکان ولی نمی تونم تصمیم بگیرم چه مدلی بخرم.کالسکه فعلی شاینا ایون فلو هستش که خیلی نرمه و راحته .باز و بسته کردنش هم خیلی آسونه ولی ترجیح میدم برای دو نفرشون یه عصایی بخرم تا کنار هم باشن و جا هم کمتر بگیره.چیزهایی که در نظر دارم:

 یکی پگ پرگو هست که البته مدل عصایی دو نفره نداره و به نظر من چون از جلو جمع میشه جاگیره ولی خوب از نظر نرمی چرخهاش و سبکی حرف نداره.

دومی مک لارن هست که عصاییه و من از یکی دو نفری که پرسیدم خیلی راضی بودن.خودم هم از شکل و قیافه ش خوشم میاد و دلم باهاشه ولی از همه هم گرونتره.

سومی چیکو هست که اونم عصاییه ولی من شخصا امتحانش نکردم و نمیدونم چقدر نرمه ولی از نظر قیمتی نسبتا قیمت مناسب تری داره.

حالا لطفا اگه تجربه ای دارین بهم بگین.مدل مورد نظر از هر کدوم توی لینکها نشون داده شده.

ممنون میشم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7:22  توسط گلدونه  | 

 
 


No more soother for Shayna

دیشب سومین شبی بود که شاینا رو بدون پستونک خوابوندیم.عدم تولید اون مدل پستونک و پنچر شدن آخرین ذخیره پستونکی توی خونه باعث این تصمیم ناگهانی و بی برنامه شد.روزها رو خوب میگذرونه ولی نصف شبها سراغش رو میگیره.شعار ما هم هست شما دیگه بیبی نیستی و بیگ گرل شدی.ممه مال بیبی هاست.با اینکه دخترکم خیلی به پستونکش وابسته بود ولی خیلی خوب داره پیش میره.بچه م بسکه منطقیه.

اولین پ.ن:شب اول شاینا رو پیش خودمون خوابوندیم.دم صبح من با یه صدای عجیبی از شاینا از خواب پریدم و هر چی صداش میکنم شاینا شاینا شاینا هیچی نمیگه.محمد بلندش کرده بود و محکم تکونش میداد و صداش میکرد.من که میگفتم نفس نمیکشه.حتما سرش رفته زیر بالش من.نمیدونم چرا من و محمد اون لحظه فکر نکردیم خوب بیچاره خوابه.خلاصه بالاخره با حرکت دستش که ولم کنین یه نقی زد و هردومون رو از نگرانی روی تخت ولو کرد.فقط کافی بود چند ثانیه دیرتر جواب بده چون من دستم داشت میرفت سمت تلفن.فکر کن ۹۱۱ می اومد و میگفت خانوم بچه تون خوابه.چی کارش دارین.

دومین پ.ن:آخرین عکس پستونکی دخترکم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 21:10  توسط گلدونه  | 

 
 


مامی یا مام.

دخترک ناز نازی بخدا هنوز خیلی ریزی واسه اینکه بهم بگی Mom.حالا حالا ها وقت دارم واسه اینکه مام باشم فعلا می خوام همون Mommy باشم.مگه چند سال دیگه میتونم مامی باشم که اینقدر زود داری تغییرش میدی.میشه مامی صدام کنی.به قول خودت please and thank you.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:48  توسط گلدونه  |