|
بیست و سه ماهگی
زندگی میگذره.مثل همیشه.یه روزهایی خوبم و سر حال یه روزهایی هم داغون و عصبی.به نظرم میاد نوشتن زیاد از این بچه هم دیگه لوس شده.این آخرین پست ماهانه شاینا خواهد بود.چون اینقدر هر روز با کارهاش سورپرایزمون میکنه که اگه بخوام همش رو بگم خیلی طولانی میشه.ماه دیگه دخترکم دو ساله میشه و این بهترین بهانه برای استاپ کردن این ماهانه نویسیهاست.تازه دومی هم بیاد پیشرفتهای اون یکی هم داریم دیگه اووووووووووو کلی وقت من و شما باهم گرفته میشه.هرچند در قالب پستهای کوچیک کوچیک از خودش و شیرین کاریهاش مینویسم چون الان که بر میگردم گذشته رو می خونم کلی برام خاطره ها زنده میشه.به نظرم واقعا حیفه.
شاینا کلی حرفهای جدید میزنه.مامان بزرگش ازش پرسیده ددی کجاست گفته ددی بالا لپات.(یعنی ددی بالا ست و با لپ تاپ کار میکنه)مامی کجاست؟مامی بالا کیتاب مدسه(یعنی مامی هم بالاست و درس می خونه.چون دقیقا چند دقیقه قبلش پیش من بود و من بهش گفتم من درس دارم.باید برم مدرسه.هر چی که بخواد میشنوه و تکرار میکنه.هرچقدر هم درستش رو بهش بگیم باز اونی که میشنوه میگه.مثلا به بابا بزرگش که منوچهره میگه هاتاته.معلوم نیست چجوری منوچهر به هاتاته تبدیل شده.مامان روحی مامانویی هست.سوس گوجه سوسیس هست.حالا من بالا برم پایین بیام بابا این سوسه و سوسیس رو با سوس می خورن بازم تا سوس می خواد میگه سوسیس.به سیریال های صبحانه ش میگه سی دی.مدتها بود میرفت در کابینت رو باز میکرد و میگفت سی دی ولی من همش میگفتم سی دیهات تو کتابخونه اطاقته تا اینکه فهمیدم سی دی یعنی سیریال.وقتی میریم خرید به قسمت میوه که میرسم یکی یکی اسم میوه هایی که می خواد رو میگه تا من بخرم.یه بار دیدم میگه نون نون هرچی میگم مامی نون اون طرفه فعلا میوه بر داریم بعد میریم سمت نونها.تا اینکه با اشاره بهم فهموند انگور می خواد.نون در زبان شاینایی همون انگور هست.هواپیما هم همیناست.تا صداش رو میشنوه میگه همینا کو؟خونه شونه؟؟؟فکر میکردم مامان بزرگ بابا بزرگش که بیان انگلیسی حرف زدنش کمترمیشه ولی زهی خیال باطل که حالا دیگه اونا دارن از شاینا انگلیسی یاد میگیرن.وقتی یه چیزی می خوره که دوست دارم میگه اووووووم یامی دلیشز.بعد هم یه خوم گنده میگه که یعنی یه لقمه ش کرده.یاد گرفته وقتی می خواد باهاش بازی کنیم میگه کام آن.بالای سرسره که بره و بخواد ما هم پیشش باشیم میگه کام آپ.آی سی یو.این آی سی یو رو اصلا نمیدونه معنیش چیه بعد از هر کام آن و کام آپی استفاده میکنه معلوم نیست از کجا شنیده که جفتش رو پشت هم استفاده کردن.ازش میپرسم whats your name?با ناز میگه شینا.how old are you?میگه تو.whats your daddy's name?میگه عم ممد.هر کاری هم میکنم بگه محمد باز میگه عم ممد.بازم اینم جزو چیزهایی که به روش خودش میشنوه.whats your family name?رو هنوز یکی در میون جواب میده where do you live رو هم هنوز یاد نگرفته.اینا رو که یاد بگیره خیال من جمع میشه .کار دیگه خدایی نکرده گم بشه بتونه بفهمونه کیه و از کجاست.
تو خونمون تو خط پله ها کار میکنه.واسه یه اسباب بازی جزیی که یادش میاد بالاست این همه پله رو میره بالا تا بیارتش.وقتی مامان بابای محمد پایین پای تلویزیونن و من و محمد بالا سر کارامون هر سه دقیقه یه جاست.میاد حرف میزنه و باز میکنه و یه بای میگه و میره.کافیه ببینه یکی تو خونه لباساش رو عوض کرده بدو میره بالا از توی کشوی کفشاش یه کفش ور میداره و میاد پایین.همچنان مام گفتن ادامه داره ولی دیگه شده برای بازی.میاد میگه مام منم میگه بعله یا یس بیبی بعد الکی من در اوردی یه جمله میگه که همیشه هم با کن شروع میشه منم میگه بعله میتونی یا یس یو کن و میره و دوباره میاد و از اول.تازگی هم هر لباسی که میپوشه میره نشون همه میده و میگه نیگاه کن نیگاه کن تا همه بگن وای چه خوشگله و چه خوشگل شدی اگه هم کسی نفهمه چی رو باید نگاه کنه خودش میگه لیباسه.اوکی دکی رو هم زیاد استفاده میکنه.من داشتم لباسم رو عوض میکردم در رو باز کرد اومد تو.بهش میگم در رو ببند زشته اول گوش نکرد ولی بعد چند ثانیه برگشت و با یه حالتی گفت اوکیییی و در رو بست.این اوکی رو کسایی که بچه دارن اینجا میدونن کدومه همونی که یه کاری رو به زور انجام میدن و اوکی میگن.
بچه م اصلا کارواش دوست نداره.تا حالا هر سری شاینا باهامون بوده من رفتم عقب نشستم تا تنهایی نترسه ولی این سری آخر که رفتیم کارواش هنوز کد مورد نظر رو دم در وارد نکرده بودیم که نق نق کرد و نه نه ش شروع شد.واسه همین هم من و شاینا پیاده شدیم تا کار کارواش تموم بشه.تو این زمینه به مامانش رفته بچه.منم قلبم میگیره تو کارواش.حتی یک بار هم تنهایی ماشین رو نبردم کارواش.دقیقا حالتم مثل مترو هست.ترجیح میدم وقتی می خوام برم داون تاون با اتوبوسهای go برم و برگشتش با محمد برگردم یا کلی رانندگی بکنم و اونجا هم پول پارکینگ بدم ولی با مترو نرم.قلبم اون تو میگیره.به نظرم یکی از دلگیرترین محیطهای ممکنه.
یه شب شاینا رو بردیم پارک کنار دریاچه.بعد از کلی بازی گفتیم تا دم دریاچه پیاده بریم و برگردیم که شاینا نق نقش شروع شد و محمد بهش قول داد برگشتن هم تاپ تاپ میکنیم ولی اینقدر پشه زیاد بود که هنوزم من گوشت تلخ دارم خودم رو می خارونم دیگه دم پارکش صبر نکردیم و راه افتادیم به سمت خونه.توی راه محمد عذاب وجدان گرفت و گفت من باید امشب این بچه رو ببرم پارک تاب تاب بازی کنه چون بهش قول دادم و نمی خوام بد قولی کرده باشم.حالا ساعت ده و نیم شب دنبال پارک روشن و مناسب.اول رفتیم زمین بازی مک دانلدز که گفت تا نه بیشتر باز نیستیم و کلی بچه من ذوقش رو کرده بود آخر سر اومدیم پارک دم خونمون که تا ماشین هم دم ایستاد شاینا گفت اب بازی چون میبرمش اونجا آب بازی کنه.این پارک چند تا مثل فواره مانند داره برای آب بازی بچه ها که دفعه اول که شاینا رو بردم هر کاری کردم حاضر نشد بره زیر اب.حتی خودم بغلش کردم و با خودم بردمش ولی بازم فایده نداشت و همه حواسش به تاب و سرسره ها بود.تا لحظه اخر که محمد از سر کار برمیگشت بهش زنگ زدم گفتم بیا اینجا کار خودته این بچه رو از پارک ببری بیرون ما واقعا خسته شدیم اینقدر دنبالش دویدیم محمد هنوز وارد پارک نشده بود که یه دفعه شاینا گفت می خواد بره اب بازی و اینقدر در حال کیف کردن بود که دلمون نیومد ببریمش خونه و یه یک ساعتی باز با محمد توی پارک وایسادیم تا این خانوم از زیر این فواره ها ی به قول خودش بارون بارون اسپلش اسپلش splash رد شده و خندیده و جیغ کشیده تا از زور خستگی بردیمش خونه.
کلاس شناش هم به راهه.چقدر جلسه اول قشنگ ترس این بچه ها رو ریختن و الان که سه چهار جلسه ش گذشته شاینا وایساده بالا و از اون بالا میپره تو آب و سرش میره زیر آب و ددیش تو آب میگیرتش.یاد گرفته که باید انگشتهای پاش (به قول خودش توز) رو بذاره لب استخر بعد بپره.روزهای اول حسابی آب می خورد و به سرفه می افتاد ولی الان یاد گرفته چجوری کنترل کنه که آب نخوره.حتی وقتی سرش میره تو آب و میاد بالا میبینم دهنش باز بوده ولی سرفه نمیکنه.
یه مدتی پاتیش رو اوردم دم دست که مثلا جیشش رو اون تو بکنه.بماند که تنها کاری که نکرد همین بود.بیشتر ازش به عنوان صندلی استفاده میکرد.به زور بلندش میکرد و میبرد میذاشت وسط اطاقش و میشست روش تلویزیون میدید.این وروجک ما عاشق پریدنه.پاتیش رو میذاشت روی صندلی کامپیوتر و ازش میرفت بالا و میشست روی پاتی و از اون بالا شیرجه میزد روی رخت خوابهای کنار اطاق.منم دیدم بهتره تا این پاتی بیچاره تبدیل به اسباب بازی نشده جمعش کنم که جذبه ش هم از بین نره.خلاصه شدیدا دلم می خواد یه کلاس ژیمناستیکی چیزی هم بره تا شاید به یه جایی رسید.یه کلاسی هم باشه باهاشون توپ بازی کنن خیلی خوبه.این وروجک همه خونه رو کرده پر توپ.هر جا میریم یه توپ میگیره دستش و آخر سر باید با هزار کلک راضیش کنم بذاره سر جاش تا از مغازه بیایم بیرون.
در آخر هم از همه دوستام که برام توی نظر خواهی نظر میذارن ممنونم.معذرت می خوام که من زیاد پیغام نمیذارم ولی سعی میکنم تو وقتهای ریزه ریزه که میشینم پای کامپیوتر به همه سر بزنم.به معنای واقعی یه سرم و هزار سودا.مرثیه منم طولانیه فقط معمولا به روی خودم نمیارم و صد البته هر روزه هم نیست وگرنه که هیچی.درس و مشق و دولا شدنهای طولانی مدت روی شکمم موقع نقشه کشی و بچه داری از خورد خوراک و تفریحش بگیر تا مثل چسب بودن این بچه به من و بد خوابیهای شبانه ش که برنامه هر شبش شده و مهمون داری و رسیدن به گردش و تفریح مهمونها هرچند واقعا کمک به حالمن و کلی مراعات من رو میکنن و از همه مهمتر خستگی حامله گی و دلشوره های مخصوصش.شب نخوابیهاش و کلافه گیش و همیشه خدا در حال پختن و گر گرفتن.سرگیجه های اعصاب خورد کنم وقت دراز کشیدن که بعضی وقتها پشیمونم میکنه و از همه بدتر طپش قلب که آخ آخ زندگی آدم رو مختل میکنه و من رو یاد مادر بزرگ خدا بیامرزم میندازه که سالهای سال این مرض لاعلاج رو داشت و عصر به عصر ضربان قلبش بیشتر میشد و هیچ دکتری هم نفهمید علتش چیه و همه میگفتن مرض پیریه خدا رو شکر که دکتر به من گفت طبیعیه و بهم یاد داد با گرفتن دماغم و حبس کردن نفسم تو گوشهام برای پنج ثانیه این حالت رو از بین ببرم.این بدن همیشه خدا خسته ست.همیشه پاهام انگار که ساعتها پیاده روی کرده باشم کوفته ست و وقتی که از حالت نشسته می خوام بلند شم انگار سالهاست تو اون حالتم و تمام بدنم خشک شده.زیر دلم چنان درد میگیره و فشار میده که میگم الانه که بزام.بخدا بعضی وقتها به محمد میگم خیلی هارم اگه هر کس دیگه ای جای من بود الان رو تخت خواب بود.فقط من نمیدونم روم زیاده یا چیزه دیگه.شایدم معتقدم زندگی باید در جریان باشه.روحی جون مادر شوهرم میگه همه دخترهای فامیل که حامله شدن زندگی رو تعطیل کردن و خونه ماماناشون استراحت میکنن.شاید من آب ندیدم وگرنه شناگر ماهری باشم.فکر نکنم .نه من همون هارم که گفتم.بهترینش همینه.
|