تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
عشق کوچولوی مامی

 عزیز دل من

تولدت مبارک.

دو سال از اون روزی که از دلم بیرون اومدی ولی تو قلبم جا گرفتی گذشت.همیشه برایت بهترینها رو می خوام.دخترک مو مشکی چهار کیلویی دیروز من دخترک مو منگوله ای بلوند خوش قد و بالای  امروز من نمی تونم بگم چقدر از داشتنت خوشحالم.ممنون بخاطر همه حسهای خوبی که تا امروز بهم دادی.ممنون بخاطر اینکه هستی.

عاشقانه دوستت دارم قلمبه مامی. 

دو ساله شدنت مبارکت باشه.             

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 4:48  توسط گلدونه  | 

 تا فردا دیگه شاینا دو ساله میشه.باورش آسون نیست.وقتی شبها تو تختش خوابیده به قدش نگاه میکنم که چقدر زود پاهاش به پایین تخت رسید یا وقتی تو کارسیت میشینه یاد اولین باری که تو این کارسیت نشوندیمش و چقدر به نظرم این کارسیت براش بزرگ بود و شاینا توش گم شده بود ولی الان کیف میکنم از اینکه پاهاش آویزون از صندلیشه و خودش هم سرک میکشه تا بیرون رو تماشا کنه.به هر حال دو سال گذشت.تولد دو سالگیش رو هفته پیش دقیقا مثل پارسال خونه خاله ش گرفتیم.دخترکم امسال شمع روی کیکش رو خودش فوت کرد ولی عقلش به کادو و کادو بازی نمیرسید.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یک ماه دیگه مونده.اصلا نا شکری نمیکنماااااا ولی بعضی شبها التماس خدا میکنم که از این شرایط نجاتم بده.شبها سنگینی شکمم رو نمی تونم تحمل کنم.نمی دونم کدوم وری بندازمش تا بتونم راحت بخوابم و بهم فشار نیاره.خدا رو شکر که این چند شب هوا خنک شده وگرنه که تا سه چهار شب پیش همه تو خونه یخ میکردن و من از گرما له له میزدم.شبها سرم بالای دریچه ای سی هست و تا وقتی ای سی کار میکنه من راحتم ولی امان از وقتی خاموش میشه تا دمای خونه رو بیشتر از حد نکنه.خلاصه بساطی داریم ولی به قول محمد یاد وقتی بیوفت که آخرین امتحان گواهینامه اینجا رو هم دادی و وقتی اومدی گفتی آخی این آخرین امتحان گواهینامه عمرم بود حالا هم وقتی زاییدی میگی آخی خلاص شدم.بعد اذیتم میکنه و میگه برای حاملگی بعدیت تنظیم میکنیم دیگه به تابستون نخوره.من چی میگم؟من غلط بکنم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بالاخره اسم این دخترکمون رو هم انتخاب کردیم.پیشنهاد اولیه از خاله بچه تحقیقات از مامان بچه پیشنهاد مجدد از بابای بچه تحقیقات مجدد از مامان بچه و تصمیم گیری نهایی.اسم چند تا معنی داره.مخصوصا اینجایی ها خیلی قشنگ و خوش آوا صدا میکنن.هر دو بار پیشنهاد و به دل نشستن این اسم هم بخاطر نحوه صدا کردن اینا بود.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاینا هر لباس کوچولویی که میبینه میگه مال بیبیه؟کوچولویه؟خدا رو شکر دیگه مثل اوایل نیست که هر چیزی که من میخریدم و شاینا میدید رو بخواد به زور امتحان کنه و من بیچاره باید بهش میفهموندم این تو تنت نمیره چون مال سیستره و سیستر کوچولوست.تازگی تا بهش میگم بیا سیستر رو بوس کن بدو میاد یه بوس به دلم میکنه و میره.یه عروسک هم سیستر برای تولدش بهش کادو داده که دوسش داره و  همش بغلشه.تعداد بیبی های توی بغلش روز به روز داره زیاد تر میشه.

 

مو فرفری مامی در حال تماشای تلویزیون.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دخترکم عاشق کتاب بود دیگه اینقدر هم دست پدر بزرگ مادر بزرگش کتاب دیده که بیشتر وقتها کتاب دستشه و خیلی جدی میشینه روی مبل و کتاب می خونه.

دخترک کتابخون من خسته از یک روز کامل شیطنت و ریخت و پاش.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این دختر کوچیکه به نظرم خیلی شیطونه.یادمه سر شاینا باید فکر میکردم تا یادم بیاد آخرین بار کی تکون خورده و اصلا امروز تکونش رو حس کردم یا نه ولی این وروجک تقریبا همیشه در حال وول خوردنه.شکمم هی یه ورش میاد بالا و از گردی در میاد.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند وقت پیش توی یه فروشگاه یه بچه کوچولوی یک هفته ای بود که اتفاقا ایرانی هم بودن.شاینا همین طور که مستقیم میرفت و نگاهش به جلوش بود از کنار بچه توی کارسیت رد شد یه نگاهی به بچه انداخت و با حالت قربون صدقه گفت کوچولوووووووووو و به راهش ادامه داد.پدر بچه کوچولوووووووو خنده ش گرفته بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

وروجک من به ددیش که لباس پوشیده و آماده برای بیرون رفتنه میگه Daddy you are so cute.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه مدتی هر جایی میریم شاینا مستقیم میره سراغ کیفهای مدرسه که الان فصلشه و تو هر مغازه ای پیدا میشه.یه بار که توی وال مارت یه کیف چرخدار دیگو یا به قول خودش گو دیگو  گرفته بود دستش دنبالش رو زمین میکشید.وقتی کار من تموم شده بود هر چی بهش میگم کیف رو بده چون مال ما نیست دادهایی میکشید و میگفت نههه مال شاینایه.مال شاینایه.گو دیگویه شاینایه.کیف شاینایه.خلاصه صندوقدار بهم گفت بده به من براش بذارم توی کیسه ولی نبرش منتها من قبول نکردم چون نمی خواستم یک بهش دروغ بگم که برات خریدم دو نمی خواستم یاد بگیره که با این گریه و زاری و جیغهای بنفش که تا ته فروشگاه صداش میرفت میتونه یه چیزی رو داشته باشه.دیگه مجبور شدم به زور ازش بگیرم و بغلش کنم و زودتر از اون محیط خارج بشیم.با اجازتون دیروز رفتم خرید.بازم تو یه مغازه رفت سراغ یه کیف مدرسه اونم پسرونه سربازی ولی تا بهش گفتم این رو بذار سر جاش واست یه خوشگلش رو میخرم فوری گوش کرد و در نتیجه جایزه ش این شد که الان یه کیف داره پر از قلب و  عکس یه elephant(فیل) روش.دخترکم اینقدر بزرگ شده که دیگه خودش انتخاب میکنه کدوم رو می خواد.سه مدلش رو خودم انتخاب کردم.عکس جغد.میمون و فیل.بهش میگم کدوم رو دوست داری؟میگه دوست دارم؟؟؟بعد به جغده که اصلا نگاه هم نکرد چون تا دو حیوون محبوبش فیل و میمون هست جغد کیلویی چند.بعد یه ذره فیل رو گرفت دستش یه ذره میمون رو تا نهایتا فیل رو خواست.بهش میگم کیف داری؟مثل درا  back pack داری؟ تا اومدیم خونه به محمد میگه ددی ددی look بک پک اومد.خریده؟؟؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه چیزی داره دلم رو قلقلک میده که این ترم مرخصی نگیرم و یکی دوتا کورس هم شده بگذرونم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه وقتهایی شدیدا هورمونهام بالا پایین میشن و من بد اخلاق و کسل میشم و هیچی بدتر از این نیست وسط پرخاشگری بی خود و بی جهتت که الانم یادت نیست سر چی بود دوزاریت بیوفته که چی کار داری میکنی و از حالت خودت خنده ت بگیره.ببخشید عزیزم.به قول خودت آخرشه یه ذره تحمل کن.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 دیشب مهمونهامون خودشون مهمون بودن.ما هم شال و کلاه کردیم به سوی سوشی خورون ولی چون دیر راه افتاده بودیم بیشترشون آخرین سری سوشی رو سرو میکردن.همین شد که سر از یه رستورانی درآوردیم که علاوه بر سوشی روی میزهاش باربیکیو داشت و موقع سفارش فقط گوشتها ی خام رو سفارش میدادیم و بقیه ش رو خودمون باید دست به کار میشدیم.خیلی باحال بود.فقط شانس ما شاینا چنان بساط گریه و زاری راه انداخت که تو این دو سال سنش تا حالا تو هیچ رستورانی راه ننداخته بود.نمیدونم چش بود.بیشتر حدس میزنم چون همیشه توی رستوران براش غذا سفارش میدیم منتظر بشقابش بود که دید خبری نیست چون دقیقا بعد از همین که گارسون گوشتها رو تو ظرفهای کوچیک کوچیک آورد شاینا گریه کرد تا بالاخره با زور بک پک جدیدش و خوراکیهای توش ساکت شد.رستوران از این رستورانهایی بود که باید بدون بچه سر فرصت بری چند ساعت وقت صرف کنی یه ذره کباب کنی یه ذره حرف بزنی یه ذره بخوری.نه اینکه یکی بچه نگه داره یکی از بیکاری تند تند کباب کنه که همش هم سرد بشه.من آخر سر نفهمیدم سوشیهام رو چطوری خوردم.لا به لای گریه های شاینا یکیش رو میذاشتم دهنم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این سوپر مارکت بالای خونه ما آموزش درست کردن سوشی گذاشته.کلاسشم یک روزه ست دو ساعت.من تصمیم دارم برم. کی میاد؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلامتی دل خوش و پول زیاد خدا جون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 3:10  توسط گلدونه  | 

خواب دیدم یه بچه سه ماه ست با حداقل بیست کیلو وزن.خیلی چاق بود.بعد همین طور که بغل بقیه بود چشمش رو نشون داد و گفت چشه.به انگور اشاره کرد و گفت انگوره*.همه میگفتن وای بچه ت نابغه ست ولی من خیلی نگران بودم.دوست نداشتم بچه م نابغه باشه.نمیدونم چرا فکر میکردم عمر نابغه ها کوتاهه.بچه سه ماهه که نباید اینقدر بزرگ باشه.بچه سه ماهه نهایتا باید مامان و باباش رو بتونه از بقیه تشخیص بده شناختن اعضای بدن کار بچه های بالای یک ساله.من نگران بودم.من دلشوره داشتم.من با دلشوره از خواب پریدم.من هنوزم دلم شور میزنه.خدایا من ازت فقط یه بچه معمولی سالم می خوام.خدایا سالم دنیا بیارش.

*شب قبلش وقتی برای شاینا انگور دون کرده آوردم بهم گفت انگوره؟من با خودم فکر کردم که از کی تا حالا دیگه به انگور نمیگه نون.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 23:31  توسط گلدونه  | 

خسته م.دو روزه پشت هم که همش روی میز نهار خوری خم شدم و دارم نقشه میکشم.فردا باید پروژه م رو تحویل بدم.یکی یکی نقشه ها رو کشیدم و رفتم جلو ولی این آخری اعصابم رو خرد کرده.تا حالا صد بار کشیدمش.هر سری به یه جایی میرسم میبینم اشتباه دارم و مجبورم از اول بکشم.خسته م.دیشب وقتی از سر کارم بلند شدم رسما کمرم درد میکرد و دستهام بسته بود.از کمر درد تا صبح به خودم پیچیدم.الانم از کمرم میزنه تو یکی از پاهام.بیچاره این بچه تو شکمم که همش لگد میزنه و میگه بابا به منم جا بده اینقدر دولا نشو.بیچاره این بچه بیرون شکمم که دو روزه اصلا بهش نرسیدم.حتی امروز یادم رفته بود عوضش کنم.خداییش اگه نمره م خوب نشه نامردیه.از ما گفتن.

اضافه شده ساعت سه بامداد:به قول شاینا هموم شد. نیس .منظور تموم شد خودمونه.

شب و روزتون خوش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط گلدونه  | 

وقتی آدم ساعت نه و ربع شب تصمیم میگیره برای سانس یک ربع به ده شب از وسط مهمونی بچه ش رو بسپاره به دست شوهر و خانواده شوهر و با دختر جوون صاحب خونه سوار مترو بشه و بره سینما یه فیلم شاد و موزیکال و خوش آب و رنگ با مناظر چشم نواز رو ببینه و اینقدر حس جوونی بهش دست بده که حتی نفس نفس زدنهای ناشی از شکم هشت ماهه ش هنگام بالا پایین رفتن از مترو و دویدن به سمت سینما نتونه این حس خوب رو ازش بگیره ولی وقتی وسط همون فیلم مادر دخترش رو برای عروسیش آماده میکنه و این آهنگ رو می خونه و دختر تو بغل مادر میشینه تا مادر به پاهاش لاک بزنه چقدر براش ملموسه چون شب قبلش دختر خودش تو بغلش نشسته بود تا مادرش با وسواس فراوان فقط به یه انگشت شست دختر لاک بزنه  اونوقته که اشکهاش امونش رو میبره و یادش میاد چقدر دنیاش عوض شده.مادر شده.مادری که احساساتش با مادر توی قصه ها یکیه.

 

 

 

Schoolbag in hand, she leaves home in the early morning
Waving goodbye with an absent-minded smile
I watch her go with a surge of that well-known sadness
And I have to sit down for a while
The feeling that Im losing her forever
And without really entering her world
Im glad whenever I can share her laughter
That funny little girl

Slipping through my fingers all the time
I try to capture every minute
The feeling in it
Slipping through my fingers all the time
Do I really see whats in her mind
Each time I think Im close to knowing
She keeps on growing
Slipping through my fingers all the time

Sleep in our eyes, her and me at the breakfast table
Barely awake, I let precious time go by
Then when shes gone theres that odd melancholy feeling
And a sense of guilt I cant deny
What happened to the wonderful adventures
The places I had planned for us to go
(slipping through my fingers all the time)
Well, some of that we did but most we didnt
And why I just dont know

Slipping through my fingers all the time
I try to capture every minute
The feeling in it
Slipping through my fingers all the time
Do I really see whats in her mind
Each time I think Im close to knowing
She keeps on growing
Slipping through my fingers all the time

Sometimes I wish that I could freeze the picture
And save it from the funny tricks of time
Slipping through my fingers...

Slipping through my fingers all the time

Schoolbag in hand she leaves home in the early morning
Waving goodbye with an absent-minded smile...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 22:57  توسط گلدونه  | 

حرف برای گفتن زیاد دارم.اینقدر این مدت این ور اون ور رفتم که میشه کلی پست رو بهش اختصاص داد.هرجا میرم هم کلی عکس برای وبلاگم میگیرم ولی وقتی می خوام اینجا پابلیشش کنم یه خوب که چی میگم و دلیتشون میکنم.به هر حال زنده و سالمیم.هر هفته یکی دو روزی درگیر دکتر رفتنهام هستم.یا وقت دکتر پوست یا مثل امروز وقت تمیز کردن دندون . یا سونوگرافی دارم یا چک آپ دو هفته ای دکتر که خدا رو شکر آزمایشگاه هم تو همون ساختمون داره و هر بار میرم هم یه برگه روی پرونده دارم برای تجدید آزمایش فلان و بیسار.پشت کیف پولم پر از کارتهای ویزیت دکترهام هست.هرچی سر شاینا حاملگی راحت و اسموتی (smooth) داشتم و سختترین قسمت مشخص نشدن جنسیت بچه بود سر این یکی اینقدر بدو بدو و از این دکتر به اون دکتر دارم.خدا کنه سالم دنیا بیاد اینا همش گذراست.

خود وروجکش هم سرش رو به پایین شده.گاهی چنان لگدهایی میزنه که واقعا دردم میاد.چنان خودش رو گوله میکنه که میگم الانه که پوست شکمم رو پاره کنه و بپره بیرون.هیچی دردناکتر از این نیست که کوچیکه خودش رو گوله کنه و بزرگه هم همون موقع بیاد رو شکم آدم بشینه.آی درد داره.تکونهاش چنان محسوس شده که از گوشه چشم هم میشه متوجه حرکات شکم من شد.یه وقتهایی هم اینگار که جاش تنگ باشه و اعصاب هم نداشته باشه چنان محکم و پشت هم میکوبه تا جاش باز بشه.یه وقتهایی هم احساس میکنم تو دلم میلرزه نمیدونم چرا.شاینا هنوز هم هیچ احساسی نسبت به این موجود داخل شکم نداره و خیلی لطف کنه دل خودش رو هم نشون میده و میگه بیبیه.در واقع اصلا براش قابل درک نیست یه خواهر توی دل من داره.نمی فهمه طفلک کوچولوم.

این ترمم هم تا دو هفته دیگه تموم میشه.هفته دیگه باید پروژه مون رو تحویل بدیم و هفته بعدش هم با مشتری فرضی یه پرزنتیشن بدیم که ازمون چی می خواد و ما چی کار میکنیم.باید نقشه یه آپارتمان کاندو رو بکشم و توش رو دیزاین کنم.کلا باید هفت تا بورد تحویل مشتریم بدم که من این کارا رو میکنم و تو فقط خونه ت رو بسپار به من ببین من چه کارم درسته.این ترم واقعا زود گذشت.همچنان نمیدونم ترم دیگه رو چه بکنم.یه دل میگه برو و تا زود تر تموم بشه یه دل میگه نرو و بشین تو خونه بچه ت رو نگه دار.حالا تا یک ماه و نیم دیگه وقت دارم برای فکر کردن.

شاینا هم حسابی بزرگ شده و کلی هم زبون باز کرده و در کل عاقل شده.خیلی زیاد انگلیسی صحبت میکنه.دیروز به کیسه کنار اطاق خواب که روش چند تا خط رنگی مثل جای قلمو هست اشاره میکنه و میگه (لوک ات دت مامی رین بوره) look at that  mommy,rainbow reh ,و صد البته منظور رین بو یا همون رنگین کمان هست.همیشه وقت کتاب هاش رو نشون میدادم ازش میپرسیدم این چیه و شاینا بهم نصف انگلیسی نصف فارسی جواب میداد چند روز پیش یه دفعه ازش پرسیدم شاینا airplane کو دستش رو گذاشت روی هواپیما یا به قول خودش در فارسی همینا.بعد گفتم train کو بازم دستش رفت روی قطار یا هوهو چوچو.بعد هم گفتم شاینا bus کو که بازم دستش رفت روی اتوبوس.بعد صفحه های دیگه کتاب رو به انگلیسی میپرسیدم و شاینا هم جواب میداد.من نمی دونم کی اینا رو یاد میگیره.این چند وقته که مهمون دار شدیم مقدار تلویزیون دیدنش هم خیلی خیلی کم شده ولی همون یه کوچولو رو هم که میبینه تمام مدت در حال یاد گیریه.

عاشق کتابه و شبها تا یکی دو تا کتاب براش نخونیم نمی خوابه.خودش هم وقتی بازی میکنه معمولا یه کتاب دستشه و ورق میزنه و با عکسهاش حرف میزنه.مالکیت رو یاد گرفته و با اجازه صاحب خونمون هم شده.تا میرسیم به خونه میگه خونه (مکث همیشگی)منه.ماشین مامیه.مال ددیه.مال نامیه و کلا معنی مال رو یاد گرفته و همش تکرار میکنه.دخترکم تازگی سوراخ دماغش رو هم کشف کرده و تا آرنج به قول اصفهانیها می جورتش.خلاصه برای ما شیرینه.شیرین ترین عسل دنیاست.یه عسل تقریبا دو ساله. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:23  توسط گلدونه  |