---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دعواش میکنم که چرا با مداد شمعی کشیدی روی ماشین ظرفشویی.صداش رو آروم میکنه و انگشتش رو میگیره جلوی دماغش و خیلی آروم میگه مامی مامی هیس هیس.وقتی محمد هم دعواش کرد که چرا روی صفحه لپ تاپ مامی رو با مداد شمعی نقاشی کردی میگه ددی ددی سیس سیس come up و محمد رو با خودش میبره بالا تا مثلا فکر ددی رو منحرف کنه.بساطی داریم با این مداد شمعی هاش یا به قول خودش نقاشی.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
محمد بهم غر میزنه چقدر صفحه لپ تاپت کثیفه.شاینا فوری میره یه دستمال کاغذی میاره و میکشه رو لپ تاپ که تمیز بشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با مادر شوهرم نشستم سریال ترانه مادر میبینم.معمولا سعی میکنم وقتی سریال ایرانی برای مادر شوهرم میذارم یه وقتی باشه که شاینا اون دور و بر نباشه (بخاطر داد و فریاد های زیاد و کتک زدن بچه ها توی سریالها) شاینا از بالا میاد پایین و همون موقع هم صدای هنرپیشه ها بالاست میره جلوی تلویزیون می ایسته و میگه یواش داد نزن.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
وقتی می خواد صدام کنه میگه مامی کوچولو-مامی جون-مامی جونی.این مامی جونی دل من رو میبره.اون وقت چطوری میشه به خواستش گوش نکرد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مایا همچنان بیبی هست و از نظر شاینا چیزی غیر از بیبی نمی تونه باشه.حالا هرچی ما بگیم مایا بازم شاینا میگه بیبی.به سفارش مامانم دیگه بهش اصرار هم نمیکنیم تا روزی که خودش بخواد و بیبی رو به مایا بشناسه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضی وقتها میره بالا سر مایا و میگه Wake up Baby.wake up.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همون اولین باری که مایا رو تو بیمارستان دیده وقتی مایا گریه میکرد میگفت .اوووو Dont worry Baby.Dont cry.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با من از خونه میاد بیرون میگه It's raining.به پدر بزرگ مادر بزرگش میگه بارون میاد نم نم.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مدتی بود شبها تا دیر وقت تلویزیون میدید.تصمیم گرفتیم که از نه شب به بعد تلویزیون اطاقش رو تعطیل کنیم.به طبع صبحها هم که پا میشه تلویزیون رو روشن نمیکنیم و اینجوری روزی دو سه تا برنامه مورد علاقه ش رو فقط میبینه و بیشتر وقتش با ما میگذره و خوابش هم تنظیم شده.شب دوم از اجرای این پروژه شاینا رو تخت دراز کشیده و بعد از کلی گریه و زاری که می خوام تلویزیون ببینم و چرا روشن نمیشه آرومش کردم و دارم پشتش رو میمالم.خیلی آروم میگه مامی فک کنم Go diego شروع شد.شوشن کن.(روشن کن)
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تو فروشگاه یه توپ پیدا کرده میگه Look at me Mommy.I found a ball.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تو راه دکتر با محمد تلفنی حرف میزنم و بهش میگم یادم باشه به دکتر بگم مایا خیلی سکسکه میکنه تا وارد مطب دکتر شدیم با زبون شکسته به دکتر میگه (Look this is Baby.She got piccups.(hiccups
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ددی و شاینا دارن خمیر بازی میکنن.ددی واسش یه توپ درست میکنه و یه snake.شاینا توپ رو پرت میکنه هوا و با مار ژست چوب بیس بال رو میگیره و میگه ooooo baseball.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
همچنان یه سری کلمه بلده که مصرفش رو نمیدونه کجاست و فقط میگه.همسایه مون ازش میپرسه خواهرت رو بغل هم میکنی؟شاینا با یه قیافه جدی میگه Nop not yet.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
there you are.there you go.I got it.that's great.رو خیلی زیاد تو حرفهاش استفاده میکنه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
میگه مامی لیباس marmaid می خوام.بگردم ببینم لباس پری دریایی کلفت برای هالوینش پیدا میکنم یا نه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یه صدایی می آد و شاینا میگه اووووووو سات استاد.میگم چی افتاد؟میگه سات استاد.میگم سات چیه مامی؟میگه click clock استاد.آها ساعت افتاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
کانادا جون بیشتر در این مورد توضیح داده.اینم خود پتیشن.
http://www.petitiononline.com/Canpars/
نمی خوام قضیه رو شخصی کنم ولی یه نمونه ش مامان بابای خود من هست که از اردیبهشت تا حالا برای ویزیت ویزا اقدام کردن ولی هنوز جوابی از سفارت نگرفتن حتی با اینکه یک سری ازشون آزمایشات پزشکی هم خواستن و جوابش هم اومده بیشتر از یک ماه و نیمه که پاسپورتهاشون توی سفارت هست ولی اصلا جوابی نمیگیرن.نه ایمیل جواب میدن نه فکس نه تلفن.نهایتا بهشون گفتن ما خبرتون نمیکنیم و هر روز باید بیاین جلوی سفارت تا شاید اسمتون جزو ویزاهای صادر شده خونده بشه.گرمای تابستون و معطلی دو ساعته هر روزه جلوی سفارت بلاتکلیفی چندین ماهه و نهایتا دنیا اومدن مایا بدون حضورشون خیلی ماجرای شیرینی نیست.
پ.ن:خودتون و لطفتون اگه به این پتیشن تو وبلاگ خودتون هم لینک بدین تا دو تا امضا بیشتر جمع بشه.
از امروز هم ترم جدیدم شروع میشه و درس و مشق و مدرسه هم روی همه کارهام اضافه میشه.از ماه دیگه هم می خوام حتما برم جیم که این شکم بی صاحاب رو خدا بخواد کوچیک کنم.کلا تصمیم کبری گرفتم به خودم بیشتر برسم و همش به فکر این دو تا وروجکها نباشم.نمیدونم این چه مرضیه من دارم.چند روز پیش که هوا سرد شد رفتم چند تا لباس گرم واسه خودم و محمد و یکی دو تا هم ژاکت واسه این وروجکها بخرم وقتی برگشتم خونه دیدم حتی یه جوراب هم واسه خودمون نخریدم (در واقع کلا یادم رفته بود برای کی و چی رفتم خرید) ولی خیلی خیلی بیشتر از آنچه بچه ها احتیاج داشتن براشون رخت و لباس خریدم. من میگم اگه حتی رسیدگی به خودت ذاتی هم باشه من هیچ وقت به بی قیدی که این چند وقته بودم نبودم مگر اینکه ذات آدمها هم عوض بشه که اونوقت دیگه تکلیف من معلوم میشه.
چه میدونم والا.بگذریم. هر چند روز یه بار هم این صفحه رو باز میکنم تا از زایمانم بنویسم و برای وبلاگ خاطرات زایمان پست کنم که نمیشه.دلم می خواد از شیرین کاریها و حرفهای جدید شاینا بگم که روزی دو کیلویی قند تو دلم آب میکنه که اونم وقت نمیشه ولی حتما باید بنویسم تا یادم نره.می خواستم یه مطلب راجع به سه ساله شدن مهاجرتمون بنویسم که مایا عجله کرد و وقت نشد الان هم دیگه قضیه بیات شده .ولی به زودی برمیگردم با کلی حرف جدید.
شاد باشین.
مایا در اوستایی به معنی بخشنده و نیک سرشت-در شاخه ای کردی به معنی مادر-در لاتین الهه سبزی و طبیعت-در سنسکریت به معنی خیال و خدای خیال و نهایتا قدیمی ترین تمدن دنیا در آمریکای جنوبی.

دختر بزرگم:باورم نمیشه اینقدر خانوم شده که با هم میریم خرید دخترونه.باهم رفتیم تو این فروشگاه و یه نیم ساعتی توش وقت صرف کردیم.آنچه که کیف و گل سر و عینک آفتابی و دمپایی و النگو بود هی ورداشت به خودش آویزون کرد و تو آینه خودش رو نگاه کرد و منم لذتش رو میبردم.البته کلی هم خرج رو دستم گذاشت بخاطر همین عشوه های جلوی آینه ای و حس پرنسس بودنش.
شاینا خیلی تو حرف زدن پیشرفت کرده.دیروز از پایین داد میزه مامی بیا پاین (پایین) بهش میگم الان میام بعد از یه مکث چند ثانیه ای میگه اومدی؟
خانومه سگش رو بغل میکنه تا شاینا بهش دست بزنه .شاینا هم که اصلا میونه خوبی با سگها از نزدیک نداره. همین طور که تو کالسکه ش نشسته میگه مامی لتس گو. (Mommy,let's go)
وقتی تو فروشگاه ها صداش میکنم که شاینا بیا بریم میگه ( I'm comming)
تو فود کورت ازش میپرسم شاینا پیتزا می خوای یا برگر میگه ماکارونی.
پدر بزرگش بهش میگه شاینا اسب سوار شدی؟میگه نه پونیه.
دختر کوچیکم:حسابی بزرگ شده و خودش رو این ور اون ور میندازه و شکم من رو کج و کوله میکنه.هفته پیش هفت پوند و هفت اونس وزن داشت ولی این هفته بهم وزنش رو نگفتن.
تقریبا آماده شدم.دیگه فکر نکنم کاری مونده باشه.منتظرشم.آخراشه.
