تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
کیفش آماده.لباسهاش آماده.بیدار شده.لباس پوشیده.مدرسه رفته.با مامی بای بای کرده.شعر خونده.نقاشی کرده.کاردستی درست کرده.بازی کرده.خندیده.کیف کرده ولی مامیش رو که دیده یادش افتاده تنها بوده و نق نق کرده.

مامیش چی؟دیشب تا صبح از هیجان خوابش نبرده.صبح احساس مامان بودنش فوران کرده.تو مدرسه تا تونسته بچه ش رو نگاه کرده و برای کارهای معمولی بچه ش هم ذوق کرده.بعد که ازش جدا شده دل تو دلش نبوده و هی دلش شور زده.زمان به کندی گذشته. دلش گرفته و بغض کرده ولی با شنیدن صدای خنده های دخترش از پشت در بغضش رو قورت داده و یه قربون صدات برم حواله اون ور در کرده.

امروزت مبارک باشه دخترم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:26  توسط گلدونه  | 

*میگم اصلا شما خاطره زایمان من رو توی این وبلاگ خوندین؟

*دلم یه ساندویچ کالباس تنوری چرب و چیلی می خواد .راستی هنوزم ساندویچ توچال هست؟هنوزم توش بو چربی میاد و کر و کثیفه یا جیگولیش کرده؟

*میگم شما هم به این نتیجه رسیدین که چرا اینقدر ایران معده تون ترش میکرد ولی اینجا اصلا ترش نمیکنین.من حتی تو دوران حاملگیم هم دو بار بیشتر ترش نکردم.این ساندویچ توچال هم اصل ترش کردن بودااا.

*این روزها مایا رو خیلی دوست دارم.مخصوصا وقتی با این چشمهای سرمه ای خوش رنگش تو چشمهام نگاه میکنه.وروجک خوب خودش رو تو دلم جا کرده.

*هر گلی یه بویی داره واقعا در مورد بچه های آدمیزاد درسته.با شاینا یه جور کیف میکنم با مایا یه جور دیگه.البته بگم روزهای اول شاینا یه چیز دیگه بودااااا.فقط مایا یه موجود ریز بی دفاع همیشه گرسنه بود ولی الان یه جیگر مامی به تمام معناست.هرچند هر دوتاشون واقعا بی دفاع و معصومن.

*یه چیز خنده دار:شاینا ازش یه باد در رفت میگه چی بود؟صدای پوپو بود؟

*مایا تازگی اگه افتخار بده وقتی باهاش حرف میزنی میخنده.باورم نمیشه اینقده زود تغییراتش شروع شد

*بعضی وقتها پیش خودم میگم اووووو مایا چقدر کار داره.بخنده.بی صدا و با صدا.بچرخه.چهار دست و پا.دندون.وایسه.اولین قدم رو بر داره.حرف بزنه.اووووووووووووووو.چقدر کار داره طفلی.

*این هفته دختر بدی بودم و کارهام رو درست انجام ندادم.عذاب وجدان گرفتم بدجور.

*مامان محمد مف شاینا رو با دستمال پاک میکنه وروجک نق میزنه میگه اینا مال شاینایه.

*دیشب هرچی میگیم برو تو تختت بخواب چونه میزد و میگفت نه بشینم.نه بشینم.پدر بزرگش میگه خوب مامان روحی بره بخوابه شاینا یه ذره مکث کرد و گفت گود نایت مامان روحی.شب بخیر.بای.

*هفته پیش دو شب پشت هم ترکی خورون داشتیم.یک شب خونه ما و یه شب خونه خواهرم.من اولین بار بود ترکی میپختم.جای همگی خالی بود.

*شاینا خانوم از این هفته میره مدرسه.مدرسه مدرسه که نه ولی یه جورایی شروع مدرسه هست.

*پدر بزرگش براش می خونه مایا خوشگله مایا خوشگله تو دست من تک دله.

*دیشب فیلم بادبادک باز رو دیدم.با اینکه اصلا قابل مقایسه با کتابش نبود ولی خیلی خوب بود.

*محمد این روزها اینقدر کار داره که اصلا به استراحت درست و حسابی نمیرسه.

*هنوز برای هالوین آماده نشدم.شاینا بی لباس و من بی شکلات و بی کدو.

*من چقدر حرف میزنم پاشم برم آماده شم و این وروجک ها رو لباس بپوشونم بریم مهمونی.

*آخر هفته و اول هفته خوبی داشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 2:35  توسط گلدونه  | 

دخترک ما همچنان حس پرینسسیش در حال فورانه.یه وقتهایی باهاش کلی ماجرا داریم.چند شب پیشها بعد از حموم بهش یه سرهمی پوشوندم که پهلوهاش پوشیده باشه و نگران کنار رفتن لحافش نباشم.اینقدر گریه کرد و نق زد که من پرینسس می خوام.هرچی میگم شاینا خانوم ببین روی لباست میکی ماوس داره بازم گریه که میکی ماوس نه پرینسس.این هم میگه ان (گلاب به روتون با فتحه) و وقتی یه چیزی می خواد میگه ان و می خوام.خلاصه پیراهنی که عصری باهاش بیرون رفته بود رو روی سرهمی تنش کردیم تا راضی شده.امروز صبح هم از خواب پاشده و به نظرش پیراهن تو خونه ای که تنش بوده خیلی پرینسسی نیست و هی کمر رو تکون داده ببینه چین چینی میشه یا نه وقتی میدید تکون نمی خوره گریه پشت گریه.حالا تصور کنین واسه یه همچین موضوعی شاینا یه طور گریه میکنه و مایا هم همراهیش میکنه.بیچاره من.از یه طرفی هم امان از بهم ریختن گل سرهاش.همشون رو گم کرده اینقدر که باهاشون بازی کرد.آخر سر مجبور شدم همون باقیمونده ش رو هم از دستش قایم کنم.یه شب هرچی تو کشوهاش رو میگشت گل سرهاش رو پیدا نمی کرد.منم پایین بودم و از صدای بسته شدن کشوها میفهمیدم بالا چه خبره.بعد از چند دقیقه اومده سر پله داد میکشه مامی این گولی سرها کوجاست؟کلا به زیور الات علاقه مند شده.یه بار دیگه وقت خمیر بازی براش با خمیرها دست بند و انگشتر درست کردم تا یه مدتی اصلا دستاش رو تکون نمیداد و مثل آدم آهنی راه میرفت که نکنه یه وقت جواهراتش از بین بره.خلاصه بساطی داریم با این پرینسس قرتی.

اینم چند نمونه از قرتی بازی های دختر ما.

پ.ن:دیشب تا صبح چند بار رفتم بالا سر شاینا و نگاهش کردم و اشک ریختم.آدمیزاد هم بعضی وقتها خل میشه ها.واسه خودش یه صحنه ای رو تصور میکنه و هی بهش پر و بال میده و خودش رو آزار.خود آزاری همینه دیگه.شدیدا با خودم میجنگم که دیگه چیزی رو مجسم نکنم و زندگی عادیم رو پیش ببرم.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 6:24  توسط گلدونه  | 

این روزها سخته .شبها نصفه و نیمه می خوابم.دم صبحها از فکر و خیال خوابم نمیبره .کار دارم.درس دارم.پروژه دارم.تحقیق میکنم.شاینا بد خلقی میکنه.مایا دل درد میگیره.محمد کارش زیاده و وقتی خونه ست هم داره کار میکنه.شاینا اطاقش رو بهم میریزه.خرت و پرتهای مایا اطاق ما رو زشت و بد ریخت کرده.هوا سرد شده.بچه ها آب دماغشون آویزونه.هورمونهام هنوز بهم ریخته ست و اخلاقم مرغی.هنوز خبری از ویزای مامان بابام نیست.راه براه خبر مرگ و میر میشنوم.فکرم درگیر موضوعیه.این روزها سخته ولی میدونم که گذراست.این روزها شیرین میشه وقتی عصبیم و شاینا سعی میکنه آرومم کنه.وقتی خسته م و شاینا راه براه ازم میپرسه خوبی؟وقتی مایا تو بغلم آروم میشه.وقتی به بچه هام نگاه میکنم.وقتی روز به روز مایا رو بیشتر دوست دارم.وقتی حس میکنم با ورود مایا عشقم به زندگیم کامل شده.وقتی صدای گوپ گوپ دویدنهای شاینا توی خونه میپیچه و صدای نفسهای بلند مایا توی گوشم.شاینا میچرخه و شعر می خونه و شادی میکنه مایا توی بغلم به چشمهام زل زده و شیر می خوره.این روزها شاینا دلش می خواد با مایا بازی کنه.همه اسباب بازیهای رو میاره و از بیبی می خواد که اونا رو تو دستش بگیره.حتی خوراکی هاش رو هم به بیبی تعارف میکنه.بیبی رو ناز میکنه و میبوسه.میدیش من میدیش من میکنه تا مایا رو بغلش بدیم و شاینا کیف کنه.مایا گریه میکنه و شاینا باهاش حرف میزنه تا ساکت شه.پیش پیشش میکنه و بهش میگه دنت وری بیبی.دنت کرای.این روزها شاینا به وجود مایا توی خونه عادت کرده.از خواب پا میشه سراغش رو میگیره.بیبی کوجاست؟.این روزها شاینا و مایا دارن باهم خاطرات بچه گی شون رو میسازن.این روزها من شاهد خاطرات شیرین بچه گی دخترهامم.همین شیرین ترین شیرینی زندگیه.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:13  توسط گلدونه  | 

از این پتو نازکها رو میذاره بین پاهاش و انگار که سوار اسب شده یه شیحه ای هم میکشه و میگه .Heeeeeeee haaaaaaaaaaaaa

تازگی دامن و پیراهن چین چینی خیلی دوست داره.یه چرخی هم میزنه تا مطمئن بشه چین چینش خوب کار میکنه بعد هم فوری میگه a princess.بچه م احساس پرینسسی بهش دست میده.

اشاره میکنه به نمای یه ساختمون که به صورت هشت های بزرگ (^ ^ ^ ) طراحی شده.میگه مامی مامی نیگاه کن a mountain .

توی فروشگاه از کنار گل مصنوعی ها رد میشیم و میگه مامی مامی  a frowers.(بچه م بی سواده هنوز)واسه اینکه ساکت بشه یکیش رو میدم دستش میگه mommy,I looooooove frowers.بعد میگیره جلوی دماغ من و میگه smell.

توی خونه میشینه روی یکی از کتابهاش و هر دو تا برس من رو هم میگیره توی دو تا دستش و مثل پارو تکون میده میگه a boat.

پ.ن:این a گفتن قبل از هر کلمه ش من رو کشته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 18:19  توسط گلدونه  | 

 

-شاینا بیا با عمو آرش حرف بزن.

-Hey guys,what you doing.


-شاینا پستونک مایا رو بده.

ـThere you go little baby.

   


-شاینا بیا یه بوس بده.

No,No boosing -    

 


          

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 4:15  توسط گلدونه  | 

*مایا امروز سه هفته ای شد و در آستانه ورود به هفته چهارم زندگیش اومده مسافرت.محمد ما رو گذاشته و خودش هم اکنون در راهه برگشته.منم با بچه ها وسط هفته یه ماشین اجاره میکنم و برمیگردم سر خونه زندگیمون.

*بعضی وقتها آدمیزاد یه کارهایی میکنه بعد مثل سگ پشیمون میشه.حکایت من شده.دارم از در مال میام بیرون یه دفعه چشمم می افته به آرایشگاه بچه ها میرم جلوی موهای شاینا رو مرتب کنم خانومه مخم رو زد همه موهای بچه م رو کوتاه کرد.حالا هی نگاهش میکنم و میگم آخه این چه حماقتی بود مادر بچه که تو انجام دادی.به نظرم صورتش بچه گونه تر شده ولی کویتیش با موی بلند بیشتر بود.اخه چرا من این کار رو با بچه م کردم.

*دختر کوچولوم سرما خورده بود.دماغش کیپ بود و بعضی وقتها هم میرفت تو حلقش و به سرفه می افتاد ولی سینه ش خدا رو شکر صاف صاف بود و مشکلی نداشت.دکتر بهمون گفته روزی یه بار دمای بدنش رو چک کنیم از بالای سی و هفت و سه زیر بازو و یا سی و هشت توی گوش باید بچه های زیر سه ماه رو مستقیم ببریم بیمارستان تا روشون آزمایش انجام بدن.خدا نخواد واسه هیچ پدر مادری.

*وقتی آدم بعد از مدتها می افته رو دنده خود رسیدگی خیلی روحیه ش خوب میشه نه؟پوستم خیلی بهتر شده و میتونم دو تا از جینهای قبل از حاملگیم رو هم بپوشه.وای چه خوبه دیگه حامله نیستم.اون حس سبکی و زیر و زرنگیش از همه بهتره.

*جیم رو انتخاب کردم فقط مونده اجازه دکترم بعد از شش هفته.

*شما از هات یوگا چیزی شنیدین؟ظاهرا یوگا توی سونا هست.یکی از دوستهام که خیلی تعریفش رو میکنه.فکر کنم باحال باشه.یه ذره وضعیت خواب دختر کوچیکه درست بشه و نگران بی خوابی شب و خستگی خودم نباشم تصمیم دارم اونم برم.

*چند روز پیش ها داشتم از رادیو یه قطعه پیانو از باخ گوش میدادم عجیب دلم خواست برم یه کلاس پیانو خوب. با اینکه اصلا وقت تمرین کردن رو ندارم و همین که مدت زیادیه تمرینم رو کنار گذاشتم خیلی باید دیسیپلین به خرج بدم که باز به طور مداوم براش وقت بذارم ولی من می خوام بشم همون دخترک پیانیست که عصر به عصر میشست پشت پیانوش و صدای سازش رو در میاورد.الان پیانو خونه ما وقتی استفاده میشه که شاینا هوس در آوردن سر و صداش رو میکنه.بسکه پیانو رو بوسیدم گذاشتم کنار فکر نمیکنم اصلا توی ذهن شاینا مامی در حال پیانو زدن ثبت شده باشه.امید وارم تو ذهن مایا اینطور نباشه  و هر چه زودتر شرایط مهیا بشه.از اینکه پیانو نمیزنم و شده دکور خونه مون اصلا راضی نیستم.خیلی زشته.دلم برای خانم قریب استاد پیانوم تنگ شده.کسی احتمالا ازش خبر داره؟یادمه برای کانادا اقدام کرده بودن.جزو کسایی که اگه یه وقت رفتم ایران دلم می خواد ببینمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 2:3  توسط گلدونه  |