۲-با بند مخصوص پستونک رو به لباسش وصل کنین که هم خودش عادت کنه و هم پستونک همیشه جلوی چشمتون باشه که مرتب بچه رو تمرین بدین.لطفا بند مخصوص همین کار باشه و از بستن بند دور گردن بچه خودداری کنین که خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خطرناکه.
۳-هیچ وقت پستونک رو تو دهن بچه به زور و با فشار نگه ندارین که فقط باعث عق زدن بچه یا بالا آوردنش میشه.
۴-وقتی پستونک رو میذارین تو دهنش آروم بدون اینکه فشار بدین با یه انگشت پستونک رو نگه دارین و با انگشت دیگه زیر لپ که میشه کنار چونه نینیتون رو نوازش کنین.این کار به بچه حس مکیدن رو القا میکنه و بچه پستونک توی دهنش رو میگیره.
۵-اگه بچه تون مثل دو تا بچه من به هیچ صراطی مستقیم نمیشدن نوع پستونکشون رو عوض کنین.من هم سر مایا هم شاینا دو سه مدل پستونک عوض کردم تا بالاخره یکیش رو پسند کردن و پستونک رو گرفتن.جالبه که مدل پستونک پسند شده شون متفاوته.
۶-صبر صبر صبر .زودی از این کار دست نکشین.پستونکی کردن بچه با یک روز و دو روز کارساز نیست.همین وروجک فسقلی من تا دو ماهگی هم پستونکش رو با میل نمی خورد.یعنی من دو ماه تمام داشتم باهاش کشتی میگرفتم.یکی دو ماه صبر بخرج بدین و یکی دو سال حتی بیشتر راحت باشین.
دخترم خیلی هم بزرگ شده و لباسهای سایز صفر تا سه ماه تقریبا براش کوچیک شده و دیگه واسش سه تا شش ماه میخرم.دکتر از رشدش راضیه و رشدش توی نود درصد بالا جدول رشد هست.
هنوز از خودش صدا در نمیاره ولی داره تمرین میکنه و بعضی وقتها یه ای و اویی میکنه.دیگه آدمهای خونه رو میشناسه و وقتی از کنارش رد میشیم برامون دست و پا تکون میده .
چند روز پیشها رفتم سراغ نوشته های زمان شاینا تو همین سن و سال.واقعا بچه ها چقدر باهم متفاوتن.چقدر نوع بچه داری واسه بچه اول و دوم متفاوته.شاید بهتر بگم چقدر زندگیم متفاوت شده.حتی این رو تو نوع وبلاگ نویسیم هم میتونستم احساس کنم.به هر حال مایا واقعا دارم دوست داشتنی میشه.هر روز بیشتر از روز قبل.خیلی خانوم و با حیاست.عوضش شاینا حسابی شیطون و وروجک شده و حرف گوش نکن و زور گو.من میگم شیطون شما یه چیزی میشنوین.وقتی که تو خونه نیست انگار که زندگی از این خونه رفته.این صدای جیغ جیغ حرف زدنش و گوپ گوپ صدای پاهاش یعنی اینکه تو این خونه زندگی در جریانه.البته با همین شیطنتهاش هم رس آدم رو میکشه و خسته میکنه.لباس پوشوندنش دیگه شده پروژه.لباس خونه رو که قبول نداره و تا یادش بیاد کهبلوز شلوار خونه تنشه مجبورمون میکنه پیراهن تنش کنیم.پیراهنهای خونه ش هم در روز سه چهار باری عوض میشه و با هر کدومشون هم یه کفش میپوشه.لباس بیرون پوشوندن بهش هم یه بساط دیگه ایه.باید هزار بار صداش کنم تا بیاد یه لباس بپوشه.وسطش هم هزار بار فرار میکنه و من بدنبالش.چند روز پیشها که دیگه عصبانیم کرد و گفتم اصلا لازم نکرده با من بیای بمون تو خونه.بعد از اطاقش برای پنج دقیقه رفتم بیرون بعد دوباره که رفتم پیشش آروم بود و لباسش رو پوشید. دیگه رسما شیر خوردن رو گذاشته کنار.شیشه رو میگیره دستش ولی لب نمیزنه.عوضش راه میره و آب پرتغال می خواد.با اینکه همیشه هم براش آب پرتغالی میگیرم که شکر بهش اضافه نشده باشه و خالص باشه ولی با این حال هر سری آب پرتغالی که میدم دستش نصفش رو آب میبندم.اگه هم ببینه فوری میگه مامی نکن.آب نکن.قرار بود این پست اختصاصی مایا باشه ولی هم مایا فعلا ریزه میزه ست و قد خودش میشه ازش گفت ولی این وروجک اندازه یه دنیا واسه آدم حرف میذاره.
اینم دو نمونه اش:
-شاینا بیا بپوش بریم بیرون. - نه. -شاینا د بیا بپوش دیر شد. -نه. -میشه بگی چرا نه؟ - کار دارم.
-شاینا اسم teacher تون چیه؟ - خانومه.
*درسهام خیلی بهم فشار میاره و ازم وقت میگیره .ریخت و پاشش هم زیاده و خونه رو حسابی بهم میریزه.واسه همین مجبورم وقت تحویل پروژه تا صبح بیدار بمونم که شاینا دور و برم نباشه و با خیال راحت مداد و قیچی و تیغ و چسب و هر چیز خطرناک دیگه ای رو بتونم پهن زمین کنم.یادم باشه عوضش کارهام توی کلاس نسبت به بقیه بچه ها متفاوته و چقدر بعد از هر کلاس توی ماشین از خودم راضیم و چقدر دلم می خواد زودتر برسم خونه و برای محمد از موفقیتهام بگم و اونم کلی تشویقم کنه و برام روزهای آینده رو به تصویر بکشه و کیفورم کنه..
*محمد این روزها کارش زیاده.اینقدر زیاد که همش توی اطاقش داره کار میکنه.یادم باشه که نق نزنم و غر نزنم و باهاش همکاری کنم که همه این تلاشها بخاطر راحتی بیشتر خودمون و بچه هامونه.به امید آینده ای موفقتر و پول بیشتر.
*بچه داری سخته.خیلی سخت.وقتی فکر میکنم چند وقت دیگه مامان بابای محمد برمیگردن ایران چقدر دست تنها میشم میترسم ولی باید یادم باشه که من تواناییهام بیشتر از این حرفهاست.فقط باید یه روتین برای خودم تعریف کنم تا دیگه خودم غذا بپزم و خونه رو تمیز کنم و مایا رو جمع و جور کنم.درس هم که بخونم و حواسم خیلی هم به شاینا باشه.
*یادم بمونه که ورزش کردن هر وقت دلم بخواد و وقت داشته باشم نیست باید یه برنامه خاص رو دنبال کنم و جدیش بگیرم.مگه نمیخوام این شکم گنده رو که هنوز تو خیابون ازم میپرسن حامله ای رو آب کنم.الان میگم بچه م دو ماهه ست یک سال دیگه که نمیتونم این رو بگم پس یادم باشه که باید بجنبم.
*یادم باشه که بیشتر فکر کنم به این وسوسه کار کردن که به جونم افتاده.باید حسابی سبک سنگین کنم و به خودم و مایا وقت بیشتری بدم.
*یادم باشه با بچه دو ساله همراه با همه دوستای ریزه میزه ش یه رستوران درست و حسابی رفتن بزرگترین اشتباهه ممکنه.پولت رو ریختی دور.چون اینقدر دنبالش این ور رفتی و اون ور رفتی که لب به غذات نزدی و درسته بردیش آخر شب توی اطاق هتل خوردیش اونم یخ کرده.اصلا با این وروجکها فقط باید رفت مک دانلدز و برگر کینگ.دیگه آخرش سوییس شلی یا باستن پیتزا.یادم باشه اون موقع که دلم می خواست گریه کنم از دست وروجک بازیها و حرف گوش نکردنهای شاینا و گریه زاری های مایا دوستم بهم گفت چند وقت دیگه هم مایا بزرگ تر شده هم خودت بیشتر دستت اومده چی کار باید بکنی.یادم باشه چند وقت دیگه این دو تا بزرگ میشن و مثل خانومها سر جاشون میشینن و آبرو آدم رو نمیبرن.
*یادم باشه وقتی اون خانومه توی آسانسور هتل وقتی که خودم خیلی از دست این دوتا خسته بودم و دلم می خواست با محمد دوتایی و تنها بودیم بهم گفت احساس گناه میکنه که بچه همسن مایاش رو با خودش نیاورده و پیش مامانش گذاشته بهش گفتم کار درستی کردی ولی وقتی بعدش به ته ته دلم رجوع کردم دیدم کار خوبی کردم با خودم آوردمش و تو خونه نذاشتمش.
بعد از همه این حرفها
*******یادم باشه که بچه هام دیگه هیچ وقت به این سن بر نمیگردن و همین بازیگوشی و کنجکاویشونه که شخصیت آینده شون رو میسازه.یادم باشه کاری نکنم که بعدها غصه روزهای رفته رو بخورم پس یادم باشه از تمام این روزها لذت ببرم و کیف بچه هام رو بکنم.یادم باشه تا خودم جوونم باید درس بخونم تا محمد جوون هست وقت کار کردنشه.یه روزی میشه که جفتمون بازنسشته شدیم و بچه هامون هم رفتن دنبال زندگی خودشون و دارن همین چیزهایی رو که ما امروز تجربه میکنیم تجربه میکنن.
خلاصه اینکه یادم باشه لذت ببرم از همه سختیهای این روزها که دیگه هیچوقت بر نمیگردن.
پ.ن:هیچ کدوم از حرفهای بالا جنبه شکایت نداشت که من اهل شکایت نیستم.فقط می خواستم احوال این روزهام رو به ثبت برسونم که هیچ وقت یادم نره که....










خدایا خنده رو از لبهای هیچ بچه ای نگیر.
با خودم میگم این یعنی داره تفاوت فارسی و انگلیسی رو متوجه میشه.
** میاد و ازم ice cream می خواد.بهش میگم فارسیش چی میشه میگه بستنی.
با خودم میگم این یعنی دایره لغوی فارسی و انگلیسیش داره باهم کامل میشه.
**میگه strawberry می خوام میگم فارسی بگو تا من بفهمم میگه فنگی بده.
با خودم میگم تو بگو فنگی من میفهمم تو چی می خوای.ولی بگو.
**توی اطاقش یه شمعدون اسباب بازی ور میداره و میگیره جلوی صورتم و میگه فوت it مامی.
با خودم میگم این یعنی انگلیسی و فارسی رو خیلی قاطی کرده و داره بهمون میفهمونه بابا دست از سرم بر دارین.