تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
پروژه بیرون رفتن از خونه با دو تابچه به این صورت هست:

اول آماده کردن شیر اضافی برای مایا.جوس برای شاینا.چک کردن ساک بچه ها و مطمئن شدن از تعداد کافی پوشک و وایپ و لباس اضافه و آب جوشیده و شیر خشک اضافه.

پوشک عوض کردن به نوبت.البته عوض کردن شاینا چهار برابر مایا انرژی میبره بسکه در میره و من باید هی بگم شاینا بیا این رو بپوش تا عصبانی بشم و خیلی جدی بگه اوکی مامی آیم کامینگ.لباسهای بیرون رو پوشوندن به نوبت.بازم همون برنامه رو با شاینا دارم منتها این دفعه جدی تره چون قراره لباس تو خونه ش که یه پیراهن یا به قول خودش پرینسسه رو در بیارم و شلوار پاش کنم.بعد لایه اول لباس زمستونی رو پوشوندن به نوبت.بعد پوشوندن کاپشن یا اسنو سوت به نوبت و گذاشتن مایا توی کارسیتش.رفتن به گاراژ.گذاشتن شاینا توی کارسیتش.گذاشتن مایا با کارسیت سر جاش.برگشتن به خونه و برداشتن ساک بچه ها و کیف خودم و اگه چیز اضافه ای که باید از خونه ببرم.این مرحله میتونه دو سه بار تکرار بشه.این وسط یه چیزی یادم میره و باید بدو برگردم بالا.کفشهام رو در بیارم و اندازه دو طبقه از پله ها برم بالا که مثلا می خوام برم از تو اطاق شاینا کلاهش رو بیارم.بعضی وقتها همچین که میرسم پایین یادم میاد موبایلم رو هم جا گذاشتم.

نو ماشین مایا گرمشه و از کارسیت بدش میاد.نق نق میکنه و وقتی پشت چراغ قرمز می ایستم تبدیل به گریه میشه.شاینا هنوز نشسته ساز تی وی تی وی رو کوک میکنه بعد هم گوشی گوشی.یه بار صداش کمه یه بار صداش زیاده یه بار دی وی دیه فریز میشه یه بار میرسه به اولش و باید پلیش کنم.تاااااا اینکه میرسم به فروشگاه مثلا وال مارت یا لابلاز.مثلا میگم.

میگردم ببینم تو پارکینگ مخصوص مادرها جا هست یا نه.اگه بود پارک میکنم و اگه نه میرم ته پارکینگ و نزدیک جایی که چرخ دستیها هست نگه میدارم.یه چرخ دستی ور میدارم.حالا از اینجا به بعد نگرانیم شروع میشه.اول کدومشون رو از ماشین پیاده کنم.شاینا رو در بیارم ممکنه ادا در بیاره و نشینه توی کارت .اون وقت تا دارم مایا رو هم در میارم باید یه دستم به شاینا باشه یا اینکه یه جوری بین در ماشین و خودم نگه ش دارم که نپره وسط خیابون..مایا کوچولو هم ممکنه تا شاینا رو در بیارم سردش بشه.بعد هم همش نگرانم تا گذاشتمش رو کارت یه راننده خل و دیوونه نیاد و بزنه به چرخ دستی با اینکه همیشه میچسبونمش به ماشین خودمون یا اگه فاصله ماشین بغلی اجازه بده چرخ دستی رو میذارمش بین دو تا ماشین ولی بازم نگرانیه دیگه.حتی به این فکر میکنم که نکنه یه باد شدید بیاد و کارت رو حرکت بده.

بالاخره بچه ها جا گیر شدن و حرکت به سمت فروشگاه.اول لباس بچه ها رو سبک میکنم که عرق نکنن.از اونجا میرم به سمت چیزی که احتیاج دارم مثلا یه بسته پوشک.تا برسم قسمت بچه ها که پوشک رو ور دارم سیصد دفعه گفتم شاااااااینا بیا.شاااااااینا بدو.شااااااااینا بریم.شاااااااینا از مامی جدا نشو.شااااااااینا برو کنار بذار خانوم رد شه.شااااااااینا اون مال ما نیست.شااااااااینا اول باید پولش رو بدیم بعد بخوریمش و .......... بعد بالاخره پوشک رو ور میدارم که شاینا چشمش می افته با مک دانلدز و ساز فرایز فرایز رو کوک میکنه.یا اینکه از همون اول که وارد لابلاز شدیم میگه بریم بالا پیتزا بخوریم.با خودم فکر میکنم تا شاینا داره غذاش رو می خوره به مایا هم شیر میدم.اینجا زیاد اذیت نمیشم و بچه ها غذاشون رو خوردن و حرکت بسوی صندوق برای پرداخت همون یه بسته پوشک و چند تا چیزی که اصلا بهش احتیاج نداشتیم و بی خود و بی جهت فقط چون چشمم خورده و قیمتش مناسب شده برداشتم.همون دم صندوق کارت بی زبون رو میدم و از حساب بی زبونتر پولش رو کم میکنم واسه همون چهار تا چیز بی خاصیت و بی دلیلی که خریدم.مایا میزنه زیر گریه و مجبور میشم ببرمش عوضش کنم.شاینا هنوزم راضی نشده توی کارت بشینه.میرم دستشویی و مایا توی جای مخصوصش عوض میکنم.باز سیصد بار شاینا رو صدا میکنم.این دفعه عین سیصد بار رو گفتم به هیچی دست نزن.منتها اگه شاینا گوش می داد میشد بهش گفت یه ادم بزرگ عاقل و بالغ.مایا رو بر میگردونم توی کارسیتش توی چرخ دستی.دست شاینا رو میشورم و دست خودم رو هم میشورم.

نرسیده به در بیرون اونجایی که باد نمیاد می ایستم و یکی یکی لباسهای بچه ها رو تنشون میکنم.از در فروشگاه میایم بیرون و بازم فکر و خیال من شروع میشه که کدوم رو اول سوار کنم و کدوم رو آخر.همین طور که به سمت ماشین میریم چشم میگردونم ببینم کارمندی که داره چرخها رو جمع میکنه رو میبینم که بهش بگم بیاد دم ماشین ازم کارت رو بگیره یا نه.اگه نبود و ماشینم نزدیک به جای مخصوص چرخ دستی ها نبود بچه ها رو که گذاشتم خرید ها رو که جا دادم ماشین رو قفل میکنم بدو میرم چرخ رو میذارم سر جاش و بدو بر میگردم که بچه ها توی سرمای ماشین سردشون نشه.البته تو مسیری که دارم میدوم به فکر اینم که اگه لیز بخورم و بخورم زمین و پام بشکنه کی بچه ها رو جمع و جور کنه.ماشین رو روشن میکنم و بخاری رو میذارم روی زیاد.شاینا ساز تی وی رو مجددا کوک میکنه.مایا خوابش میاد و پستونکش توی دهنش نیست.پشت یه چراغ قرمز یا استاپ ساین میایستم و دستم رو کج و کوله میکنه به عقب تا شاید ممه ش رو پیدا کنم و با کف دستم سعی میکنم صورتش رو پیدا کنم و ممه ش رو بچپونم توی دهنش.از تیری که دستم میکشه یه آه میکشم و راه می افتم.خیلی خوش شانس باشم بچه ها توی ماشین بخوابن و وقتی میرسم خونه بعد از اینکه یکی یکی بچه ها رو از تو گاراژ تا طبقه بالا بردم و گذاشتمشون توی تخت یه چایی بذارم و نیم ساعتی آروم به سکوت خونه گوش بدم.البته به شرطی که تو دوران امتحانام نباشه که فوری بعدش بدو بشینم سر کارهام و سعی کنم تا اینا بیدار نشدن یه مقداریش رو جلو ببرم.

اوه تا میشینم یادم میاد وایپ هم می خواستم و نخریدم.فردا دوباره روز از نو روزی از نو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:40  توسط گلدونه  | 

۱-پروژه خوشگلم رو هفته پیش تحویل دادم و یه نود و هشت خوشگل تر گرفتم.

۲-آخی خلاص شدم.هفته آخر خیر بهم سخت گذشت.با دوتا بچه و کلی کار.اگه شب تا صبح که بچه ها خوابیده بودن بیدار میموندم و کار میکردم فردا صبحش این دو تا فسقلی رو چجوری جمع میکردم و فقط برام خستگیش میموند.در نتیجه روزها کار کردم و همون روزها هم به خرید مواد لازم پروژه و گرفتن عکس از کلی چیز میز توی مغازه ها و خلاصه همون روزها بچه ها رو جمع و جور کردم و یک دو بار هم غذا پختم بقیه ش رو هم از بیرون غذا گرفتم.

۳-بعد از همه این سختیها وقتی استادم ازم پرسید چند روز روی این پروژه با این همه ظریف کاری کار کردی فهمیدم بازم خودم رو دست کم گرفتم.چون تو خونه اصلا از روند کارم راضی نبودم و این آخرهاش هم که خسته شده بودم هر چی به نظرم بد بود رو هم میگفتم ولش کن دیگه به درک.ولی ظاهرا بقیه این جوری فکر نکرده بودن و همه کارم رو پسندیدن.

۴-بچه ها خوبن.مایا روز به روز عسل تر میشه و خوردنی تر.بزرگ شده و چند روز دیگه چهار ماهش تموم میشه و میره تو پنج ماه.بزرگ شدنش مساوی با توجه بیشتر خواستن و سختتر شدن کار ماست.شاینا خیلی خوب با خواهرش و ما کنار میاد و تا وقتی که به اندازه کافی یکی باهاش بازی کنه اون یکی میتونه به مایا برسه.

۵-شیرین زبونی های شاینا ادامه داره.فارسی حرف زدنش خیلی خیلی بهتر شده و تقریبا بیشتر کلمه ها رو به هر دو زبان میدونه.هر چی رو که به انگلیسی بگه فارسیش رو ازش میپرسیم و یکمی فکر میکنه و میگه.خیلی خوشحالم و دوباره با فارسی یاد گرفتنش امیدوار شدم.

۶-مایا جونی هنوز بلند نمیخنده ولی یه صدایی مثل ذوق از خودش در میاره.

۷-درختمون رو علم کردیم.من عاشق چراغ هاش هستم.نور های سفید سفید کوچولو.خیلی دلم میخواد برای سال دیگه یه درخت سفید با تزیینات آبی و نقره ای بخرم.تا سال دیگه خدا بزرگه.

۸-تقریبا بیشتر کادوها رو خریدم.مونده کادو کردنشون و گذاشتن زیر درخت.

۹-شب یلدا مهمون دارم.همون شب کریسمس بازیمون رو هم میکنیم.

۱۰-شدیدا دنبال یه بیبی سیتر مطمئن برای بچه ها هستم.وقتهای دو نفرمون داره چهار نفره میگذره.

۱۱-دلم یه خواب بی دغدغه میخواد.همین که حتی نگران نباشی الان ممکنه یکیشون از اون اظاق صداش در بیاد به نظرم یه خواب بی دغدغه ست.

۱۲-دلم می خواست مامان بابام پیشم بودن.

۱۳-خدایا بچه هام رو به خودت میسپارم.مواظبشون باش.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:40  توسط گلدونه  | 

شاینا خواهرش رو دوست داره.کاری به کارش نداره ولی اگر مایا گریه کنه حتما شاینا صدامون میکنه و اگر ازش بخواییم با مایا صحبت کنه تا گریه نکنه میره سراغش و بهش میگه ohhh baby don't cry,don't worry,it's ok.little baby Maya,cutie Maya و ....تو طول روز چند باری هم میاد و بوسش میکنه.هنوزم بیشتر وقتها بهش میگه بیبی ولی تا یه غریبه به مایا میگه بیبی شاینا تصحیحش میکنه و میگه It's little Maya,little sister.شاید واسه اینه که وقتی میگه بیبی ما میگیم اسم بیبی مایاست.در کل زیاد بهش حسودی نمیکنه اگر هم بکنه بیشتر در حد بی خودی گریه کردن و بهانه گرفتنه.مایا رو که بغل میکنیم فوری میگه بغل.تا وقتی مامان محمد اینجا بودن میگفت مایا رو بده مارویی(مامان روحی)ولی الان به زور میاد خودش رو تو بغلمون جا میده.حتی بعضی وقتها همون طوری که مایا رو شیر میدیم تو بغلمون می خوابه و با سیپی کاپش جوس یا شیر بهش میدیم.خدا رو شکر عقلش نمیرسه میتونه مایا رو اذیت کنه یا حتی با خراب کاری توجه ما رو جلب کنه.هنوز خیلی کوچولو ست دخترم.ما هم خیلی مراقبشیم و خیلی بهش میرسیم.

از مایا بگم که یه قلمبه به تمام معناست.من یه قلمبه سفت میگم شما یه چیزی میشنوید.همش لبخند به لبشه.خیلی بچه آروم و خوبیه.شبها خوب می خوابه و روزها هم معمولا آرومه.عاشق و دلباخته شایناست.تا وقتی شاینا دور و برش باشه به هیچی و هیچ کس دیگه غیر از شاینا نگاه نمیکنه.اون تو خونه وول میخوره و میدوه و بازی میکنه مایا هم نگاهش میکنه و کیف میکنه.این رو میشه از تو صورتش خوند.وقتهایی که شاینا گریه میکنه مایا بدون استثنا بغض میکنه.

حالا از خودم و احساسم بگم.روزهای اول که مایا دنیا اومده بود اگه یکی ازم میپرسید کدوم رو بیشتر دوست داری بدون فکر میگفتم شاینا ولی الان دیگه اونطوری نیست.واقعا نمیتونم بگم کدوم رو بیشتر دوست دارم یا کدوم عزیزترن ولی میتونم بگم هنوزم با شاینا بیشتر حال میکنم اونم طبیعتا بخاطر شرایط سنیش هست.مایا هنوز خیلی کوچیکه و فقط سه ماهشه.هنوز هم نمیتونه ارتباط برقرار کنه.همین که تو چشمهامون نگاه کنه و بهمون بخنده خودش آخر ارتباطه ولی شاینا سنی هست که شروع کرده باهامون شوخی کردن و سر به سر گذاشتن.به من یه وقتهایی میگه داکتر مامی یه وقتهایی پرینسس مامی.خوب انتظار دارین نخورمش.وقتهایی که با شاینا و محمد سه تایی هستیم خیلی احساس فمیلی و راحتی بیشتری دارم تا وقتی با مایا هستیم.مایا هنوزم برام به اندازه شاینا آشنا نیست.هنوزم احتیاج به زمان دارم و میدونم که این احساسم با گذشت زمان و بزرگ شدن مایا برطرف میشه.حی احساس میکنم از وقتی مامان بابای محمد برگشتن و دیگه همه کارهای مایا با خودمه بیشتر احساس نزدیکی بهش میکنم.به هر حال مهم اینه که الان هردوتاییشون جیگر مامی هستن.وای که وقتی تو ماشین نشستیم و برمیگردم عقب رو نگاه میکنم و میبینم جفتشون اروم نشستن یا خوابیدن دلم براشون ضعف میره.وقتی شبها که تو اطاقشون خوابیدن میرم بالا سرشون کیف میکنم.خدا به دادم برسه اون موقع که دوتایی باهم بازی میکنن و میخندن احتمالا اون موقع از خوشی غش میکنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:8  توسط گلدونه  | 

از اونجایی که این روزها شدیدا بحث سیستم پزشکی کانادا توی وبلاگها بالا گرفته منم یه چیزی بگم تا تو دلم نمونه کار دستم بده.

راستش تو این بحث من با مرجان موافقم.از اونجایی هم که مثل مرجان نمیتونم خیلی سخنوری کنم فقط چند تا تجربه شخصی خودم رو مینویسم.البته با یه توضیح کوچیک از سیستم برای کسایی که نمیدونن اینجا چی میگذره.

اینجا وقتی احتیاج به دکتر میشه تنها دکتر دردسترس شما دکتر خانوادگی یا family doctor شماست.من چه سرما بخورم چه پا درد داشته باشم چه حامله باشم اول باید برم پیش دکتر خانواده م.

من تو سه تا حالت کلی میگم چه اتفاقی می افته.

اول اینکه من سرما خوردم معاینه میشم اگه تب داشته باشم گوشم و گلوم چک میشه.اگه چرک داشته باشه آنتی بیوتیک داده میشه و صد البته از چرک گلو نمونه برداری میشه و بعد از اینکه جواب برگشت باهات تماس گرفته میشه که خانوم اون انتی بیوتیکی که می خوری رو ادامه بده یا بیا این یکی رو بخور که بیشتر اثر داره.اگه هم از چرک خبری نباشه کلی سوالات دیگه میپرسه و میگه بفرمایید خونه و ویروسه.نه آنتی بیوتیک احتیاج داری نه دوا.خیلی اذیتت میکنه یه تایلنول بخور (در حد همون استومینوفن گچی خودمون) ولی اگر تا سه روز دیگه خوب نشدی روز چهارم اینجا باش تا ببینیم علت این تب چیه.

دوم اینکه من حامله م.میرم پیش فمیلی داکترم بعد از کلی احوالپرسی و تبریک میگه برو آزمایش خون بده (اگه هنوز زود باشه و بیبی چک جواب رو نشون نده)بعدش جواب رو مستقیم از آزمایشگاه میفرستن برای دکتر و دکتر با شما تماس میگیره میگه شما حامله ای مبارک باشه ولی الان ماهتون پایینه و احتیاجی به دکتر و چک آپ نداری تا یکی دو هفته دیگه یه سر به من بزن.بعد دو هفته میری پیشش ازت میپرسه دکتر متخصص زایمان کسی رو سراغ داری یا من خودم بفرستمت پیش فلانی.میگی نه من می خوام برم پیش بهمانی میگه اوکی.خودش با دکتر بهمانی تماس میگیره برات وقت میگیره و بهت زنگ میزنه که خانوم جون شما در تاریخ فلان که دقیقا سه ماهتون هست و احتیاج به اولین چک آپ حاملگی دارین بفرمایید پیش دکتر بهمانی متخصص زایمان.از این به بعد هم هر کاری غیر از حاملگی داشتین بیا پیش من وگرنه دکتر بهمانی بهت میگه چند وقت یه بار احتیاج به چک آپ داری.

سوم من پام درد گرفته.میرم پیشش و میگم پاهام درد میکنه.میگه راه برو ببینم میشلی یا نه.پاهات رو معاینه میکنه میبینه هیچی نیست.ده تا سوال هم ازت میپرسه بعد که احساس میکنه چیزی نیست میگه شاید بد خوابیدی روش.بذار چند رو بگذره اگه بازم درد داشتی بیا.شما برمیگردی خونه و بعد دو روز یادت میره اصلا چرا رفتی دکتر.

یه مورد چهارم هم بگم.میری پیش دکتر و میگی من بعد از زایمان اولم  پوستم خراب شده.میگه از نظر من باید تتراسایکلین بخوری ولی چون توی پرونده ت نوشته به تتراسایکلین حساسیت داری میفرستمت پیش متخصص.بعد سه چهار ماه نوبتت میشه و میری پیشش.کلی تو دلت غر زدی که من چقدر معطل شدم تا نوبتم بشه.اونجا خودت و مشکلت رو با بقیه که مقایسه میکنی خجالت میکشی که وقت دکتر رو گرفتی بخاطر مشکل زیبایی.به هزار دلیل دکتر به دلت نمیچسبه و دیگه پیشش نمیری.بعد حامله میشی و پوستت بدتر میشه.دکتر زنان میگه بیا برو پیش فلانی خیلی خوبه.باز خودش برات وقتی میگیره و میری پیشش و خیلی هم به دلت میچسبه و تحت نظرش مشکلت رو رفع میکنی.

حالا اورژانس

وقتی وارد اورژانس میشی میرین تو یه اطاقی به اسم triage اونجا یه پرستار معاینه تون میکنه و اون پرستار تشخیص میده که دور از جونت مردنی هستی یا نه.اگه وضعت وخیم باشه میره توی بخش اورژانس و قسمت fast track اگه هم نه که بشین تا نوبتت بشه.

بازم چند تا تجربه.

حامله ای.رفتی مسافرت و سه ساعت توی راه رانندگی کردی.ضربان قلبت بالاست و نفست بالا نمیاد.بچه تکون نمی خوره و تو هول کردی چون یکی از دوستات چندروز قبل بچه ش رو توی شکمش از دست داده بود.میری اورژانس.تو رو همون جلوی در میشونن روی صندلی و میفرستنت بخش زنان.اونجا هزار تا وسیله میارن و قلب بچه و حرکتهاش رو تحت نظر میگیرن.بچه سالمه و سر و مور و گنده ست.بهت میگن برای معاینه قلب خودت برگرد برو اورژانس.اونجا پرستار ضربان قلبت رو چک میکنه و میگه باید نوار قلب ازت بگیرم.بعد از اینکه نوار رو چک میکنه میگه من چیز خاصی نمیبینم احتمالا مال خستگیت بوده ولی باید دکتر بهت بگه که معطلی داره.میفهمی یعنی هیچیت نیست.یادت میاد که اصلا قلبت مشکلی نداره و احساس بدی نداری.حالا دیگه تکونهای بچه رو هم حس میکنی.آها پس فقط فکر و خیال بوده و بس.میری یه برگه ای رو امضا میکنی که بابا بذارین من برم و خوب شدم.به ضمانت خودت برمیگردی خونه و از بقیه مسافرتت کنار افراد فامیلت لذت میبری.اون بچه امروز دو سال و چهار ماهشه و تو هنوز سالمی بدون کوچکترین مشکل قلبی.

ایندفعه روز شنبه ست .دو روزه فهمیدی حامله ای که خونریزی داری.زنگ میزنی به تله هلت اونتاریو بهت میگن بهتره تا یک ساعت دیگه بری بیمارستان.اونجا توی اورژانس علایم رو میگی و بهت میگن صدات میکنیم.نه خیلی طولانی معطل میشی نه خیلی زود میفرستنت تو.یعنی یه نیم ساعتی صبر میکنی.اونجا دکتر میاد و با یه دستگاهی مثل سونوگرافی سعی در پیدا کردن جنین میکنه.چیزی پیدا نمیشه.باهات همدردی میکنه و میگه نگران نباش و خیلی شایع هست.بهتری بعد از تعطیلات بری پیش فمیلی داکترت.بعد از اون که میری پیش فمیلی داکترت یه سری آزمایش و سونوگرافی و پرونده میس کریج بسته میشه.

ساعت هشت شب احساس میکنی بچه نوزادت نسبت به بقیه روزها  بیرون روی زیادی داشته.سوار ماشین میشیی و میبرینش اورژانس.اونجا فوری میفرستنتون تو ولی تا دکتر بیادبالا سرش یک ساعت و نیم معطل میشین.همش جریان آرین و وبلاگ آرین توی ذهنته ولی جرات نداری به زبونش بیاری ولی یه چیزی خیالت رو جمع میکرد.توی اون یک ساعت و نیم معطلی هر پنج دقیقه یک بار پرستار بچه ها می اومد و زیر ناخنهای بچه ت رو چک میکرد تا کبود نشده باشه.بعد از یک ساعت و نیم دکتر بچه رو میبینه.میگه امشب ببرینش خونه ولی اگه تا فردا خوب نشد ببرینش پیش دکتر اطفال.اگه دکتر اطفال ندارین فردا توی همین بیمارستان کلینیک اطفال کار میکنه تو تشکر میکنی و با خیال راحت میگی ممنون فمیلی داکترتون دکتر اطفال هم هست.(توضیح دارد)

پدر شوهرت احساس درد در ناحیه قفسه سینه دارن.هول میکنی و سریع میرسونیشون بیمارستان.اونجا معاینه ش میکنن و ازش میپرسن از یک تا ده به دردت نمره چند میدی میگن نمیدونم میگه منتظر بمونین.بعد از سه ساعت و نیم معطلی بالاخره دکتر یه چک آپ کامل از قلب و قفسه سینه میکنه.بعله معلوم میشه دیروز که اون جعبه سنگین رو بلند کردن به دنده هاشون فشار وارد شده و کوفتگی دارن.شما میاین خونه و همه دردها و ترسها تموم میشه.البته بابت یک نوار قلب و عکس از قفسه سینه ششصد و سی دلار پول پرداخت میکنین.خدا رو شکر میکنی که پدر شوهرت بیمه مسافرتی داشتن و شما امکان استفاده رایگان از این خدمات. (توضیح دارد)

 

توضیحات:

*دوستان عزیز فمیلی داکتر دکتر عمومی نیست و نوعی تخصص میباشد هرچند طول دوره آموزشش نسبت به بقیه تخصص ها کوتاهتر هست و صد البته اسونتر ولی این دکتر تخصص داره که شما رو به عنوان اولین دکتر معالج درمانتون بکنه.اگه جواب نداد یا خیلی بیماری پیشرفته بود اونوقت به یک دکتر با تخصص بیشتر احتیاج پیدا میکنه.

*به عنوان مثال برای بند بالا دکتر خانواده ما با تخصص اطفال مشغول به کار میشه.از اونجایی که پدر ومادرهای همراه بچه ها همیشه سوالهایی هم در مورد خودشون میپرسیدن و این دکتر بخاطر مسئولیت زیاد به خودش اجازه اظهار نظر نمیداده تصمیم میگیره دوره فمیلی داکتری رو هم بگیره تا به راحتی بتونه مشکل کل خانواده رو برطرف کنه و به قول اینها It works چون وقتی ما میریم من قرص تیروییدم رو تجدید میکنم مایا واکسن دو ماهگی میزنه و محمد برگه آزمایش خون سالانه ش رو میگیره.این وسط گیر شاینا یه استیکر هم میاد.

*من نمیدونم هر سونوگرافی بدون بیمه چقدر هزینه داره ولی من تقریبا سیزده تا سونوگرافی در دوران حاملگی مایا بخاطر شرایط خاصش انجام دادم.دو تا هم سر شاینا.تست آمینو سنتز (هزینه ش چقدره)و ویزیتهای ماهانه دکتر و در نهایت دو شب خوابیدن در بیمارستان و توی یک هتل پنج ستاره با جکوزی اختصاصی زایمان کردن اونم با کلی فرشته دور و برم از نظر من ارزش پرداخت این مقدار مالیات رو داشت.توجه داشته باشیم مالیات زیادی که ما پرداخت میکنیم لااقل دردسر سر و کله زدن با شرکتهای بیمه رو برامون به صفر رسونده بهتره یه نگاهی به فیلم سیکو بندازین تا متوجه بشین من چی میگم.به هر حال همیشه جای شکرش باقیست که کاری هست و درآمدی.مالیاتی و خدماتی.

*شخصا معتقدم مقایسه سیستم پزشکی کانادا با کشورهای اروپایی غیر ممکن هست.هر سیستمی که امروز توسط کانادا پیاده شده کشورهای اروپایی سالهای سال قبل اون سیستم رو پیاده کردن و طبیعتا باتجربه تر و پخته تر این سیستم رو مدیریت میکنند در ضمن هر کسی از کمبود پرسنل پزشکی توی این کشور خبر داره.در مورد ایران هم عاقلان خود دانند و بس.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 20:31  توسط گلدونه  | 

ـ سه شنبه مادر شوهر و پدر شوهرم برگشتن ایران.واقعا تو خونه جاشون خالیه.دلمون براشون خیلی تنگ شده.حسابی تو این مدت کمک به حالم بودن و الان  به شدت من دست تنها شدم.دیگه نه غذاهای خوشمزه و متنوع می خوریم نه کسی تو نگه داری مایا کمکم میکنه نه کسی با شاینا بازی میکنه نه کسی کارهای فنی خونه رو برام انجام میده یا حتی تو انجام پروژه هام کمکم میکنه و از همه بدتر دیگه هر جا می خوام برم باید این فسقلی ها رو تو سیاه زمستون لباس بپوشونم و دنبال خودم راه بندازم.خدا بهم انرژی بیشتری بده.

ـ سرفه های بدی میکنم.مخصوصا شبها وقتی شروع میشه تموم شدنش با خداست .دکتر بهم یه شربت سی نه داده که شدیدا خواب آوره.امروز صبح صدای مایا رو از آیفون بالا سرم میشنیدم ولی فکر میکردم صدای توی خوابمه.

ـ باید پنجشنبه هفته آینده پروژه آخر ترمم رو تحویل بدم.هنوز هیچ کاریش رو نکردم.کله م پر از ایده های عالی هست ولی وقت نکردم بساطم رو باز کنم و مشغول بشم.میدونم دوباره دو سه شب اخر باید تا ۴ صبح بیدار بمونم.

ـ این ترم هم به همین زودی تموم شد.نمی دونم چرا از حالا عزای ترم بعد رو گرفتم.شاید بخاطر سرمای زیاد باشه.شاید بخاطر طولانی بودن شبها باشه.اه خدا متنفرم از این پارکینگ بی سر و ته کالج که هیچ وقت هم توش جای پارک نزدیک به ساختمون نیست.

ـ شدیدا به تعطیلات بین دو ترم و رنگ و وارنگی کریسمس نیازمندم.

ـ احساس میکنم تازگی خیلی تو این وبلاگ مینالم.شاید خسته م خودم نمیدونم.آخه از چی باید خسته باشم ؟ اونم نمیدونم.

ـ فکر کنم باید برم یه خرید درمانی حسابی تا حالم جا بیاد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:56  توسط گلدونه  | 

اون روز من خوشحال ترین عروس بودم و امروز خوشبخت ترین.

  ممنونم عزیز دلم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 19:3  توسط گلدونه  | 

آخه آدم عاقل دو تا بچه ش رو ور میداره و تو باد منفی سیزده درجه میره قدم بزنه.اون دو تا که اینقدر پوشیده بودن که کیف هوای تازه و آفتابی رو کرده بودن فقط خودم گوشهام بی حس شد و چونه م یخ کرده و نمی تونم درست حرف بزنم و نزدیکهای خونه هم احساس میکردم مغزم داره یخ میزنه.

همش تقصیر این وروجک ریزه میزه ست که از صبح که پا شده میگه بریم حیوط (حیاط) تازه صندل هاش رو هم آورده که تو برفها باهاش راه بره.منم که دیدم حیوط رفتن یعنی در جا نشستن خودم رو صندلیهای یخ کرده بردمش این دور و برها یه قدمی بزنه.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 21:3  توسط گلدونه  |