تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
دو تا بچه پشت هم سخته.

مثلا همین مایا...چه کار هایی می خواد.هر سه ساعت یه بار بهش شیر بدم.در روز یی دو بار پوپو میکنه و باید عوض بشه.بگو در کل پنج شش بار هم پوشکش رو عوض کنم.یه بارم یا لباسش رو از پایین خیس میکنه یا از بالا که باید عوض بشه و شسته بشه.بگو هفته ای دو بار یا سه بارم بره حموم که با وضعیت سرمای اینجا ممکنه به هفته ای یه بار هم بکشه.بگو بیشتر دلش می خواد تو بغل باشه و باهاش حرف بزنم و بازی کنم .تاب رو دوست نداره و نق میزنه.یه وفتهایی هم نق میزنه و  گریه میکنه و باید تو بغلم سفت بگیرمش تا با دو تا مک به پستونکش خوابش ببره.بگو هفته ای دو سه بارهم دل درد بگیره و نیم ساعت گریه کنه تا یه بادی از گلوش یا جای دیگه ش بیاد بیرون و خلاصش کنه.بازم بگو یه شب در هفته هم نصف شب بیدار بشه .بگو یه صبح در هفته هم زودتر از معمول بیدار بشه.دیگه چه کاری از من می خواد این بچه طفل معصوم.

شاینا یه ذره کارش بیشتره.در روز سه چهار بار ازم می خواد که لباسش رو عوض کنم اگه بیشتر نشه.هفت هشت بارم اون کفش صورتیش که قرار بوده تابستون اندازه ش بشه و نشده و هنوزم یه ذره براش بزرگه ولی اینقدر دیگه تو خونه پوشیدتش و حس پرینسسی بهش دست داده که خراب شده و پاپیون روش باز شده و واسه اینکه نگیره زیر پاهاش از ته قیچی شده رو بپوشه و در بیاره.بگو روزی یه بارم مجبور باشی تمام اطاقش رو با وایپ تمیز کنی تا جای دستهای چسبناک ناشی از بستنی و لولی پاپ و شکلات رو پاک کنی.بگو هفته ای یه بارم باید اسپری جادوییت رو بیاری و موکتهای کف اطاقش رو تمیز کنی که از هر مدل خوراکی که خورده توش پیدا میشه.بازم بگو یه روزهایی هم جای مداد شمعی رو روی در و دیوار اطاقش پیدا کنی و حرص بخوری و با انواع اسپری و وایپ سعی در میز کردنش بکنی.بگو روزی پنج تا ده بارم صدات کنه که براش از آن دیمند تلویزون دورا و دیگو و کر بر بذاری.روزی چهار چهار تا ماست میوه و دو تا چیز و دو سه تا پاپ سیکل و به قول خودش گذا بهش بدی.به حرفهای بی سر و تهش گوش بدی و اظهار نظر کنی.به حرفهای معنی دارش گوش بدی و قربون صدقه ش بری.بگو یک روز در میون هم نیم ساعت وان رو پر کنی تا اول حسابی خیس بخوره و به هوای خودش آب بازی کنه و بعد بشوریش.بگو افتخار بده روزی یه بار هم موهاش رو شونه کنی اونم با هزار کلک و گریه زاری.بگو روزی سی بارم بهش بگی به این دست نزن و نیوفتی از پله ها و با هر صدای گروپی که میشنوی ازش همون خوبییییییی های کشدارت رو بپرسی.بگو روزی سه بارم لگوهاش رو از کف اطاقش جمع بکنی.بگو هر شب هم سر به موقع خوابیدنش دو تا داد بکشی.تو طول هفته هم بگو دو شب رو بیدار بشه و بخاطر اینکه تشنه شه و دماغش گرفته صداش رو بذاره رو سرش.بگو هر سری هم که می خوای از خونه بری بیرون اعصابت رو خورد کنه تا لباس بپوشه و آخر سرم به هوای دامن و پیرهن تو این سرمای زمستون از خونه ببریش بیرون.بگو موقع خرید سر جاش بند نباشه و هی مثل کش تنبون از جلوی چشمت در بره و نهایتا بگو تو هر نیم ساعت خرید شصت دفعه که میشه هر سی ثانیه یکی بهش گفتی شایناااااا کجای شاینا بیا.شاینا من رفتم.شاینا گم میشی و ...بگو تو خونه باید روزی نیم ساعت تا یک ساعت هم باید باهاش بازی کنی.بگو هزار بارم هم بهش بگی دوستت دارم و عاشقتم و هی تالاپ و تالاپ هم ماچش کنی.دیگه چی؟بگو ماهی یک بارم سرما بخوره و ویروس لعنتی نگرانت کنه.دیگه چی؟بازم بگم؟نبود؟؟؟؟

ولی.....

اما داره.بی انصاف شیرینه از عسل عسلتر.لذت بخشه بی نهایت.دوست داشتنیه بی انتها.اون موقع که همه این کارها رو از صبح کردی یه ذره بیشتر یه ذره کمتر.اون موقع که تو اوج خستگی یه دفعه دختر بزرگه میاد بوست میکنه و میگه بگل بگل.اون موقع که از تو چشمهای کوچیکه می خونی چقدر بهت احتیاج داره و در عین حال قدردانه اون موقع ست داغونت میکنه.دلت می خواد انرژیت صد برابر بشه تا صد برابر تر و خشکشون کنی و صد برابر قربون صدقه شون بری.همون موقع ست که یادت میره از صبح که از خونه رفته بودی بیرون و یه جاهایی از فشار خستگی پشت فرمون اشک میریزی و رانندگی میکنی  چه بر سرت اومد.اون موقع که هر دوتا شون رو حموم کردی و هر دو تا رو لباس خواب پوشوندی وارد اطاقشون که میشی بوی خوب تمیزی بچه میاد نفس عمیق میکشی و دلت می خواد تا ابد این بو یادت بمونه.اون سکوتی که شبها وقتی دوتایی تو اطاقشون خوابیدن برات آرامش بخش ترین موسیقی دنیا میشه مخصوصا اگه با یک نفس عمیق شون آمیخته بشه.اون وقتی که خواهر بزرگه صورتش رو میبره نزدیک خواهر کوچیکه و خواهر کوچیکه دو متر دهنش از ذوق باز میشه و خواهر بزرگه با خنده میگه مکنده.(میخنده)اون وقتی که بزرگه داری با باباش توپ بازی میکنه و کوچیکه از تکون خوردنهاشون برای اولین بار بطور جدی خنده های بلند و کشدار میکنه.اون وقتی که کوچیکه گریه میکنه و بزرگه نگران به ددیش میگه ددی درست کن شیر بیبی.اون موقع ست که واست مهم نیست روزی ده تا پانزده تا پوشک عوض میکنی  و بعضی وقتها از بوی گه سردرد میگیری.چون اون بو برات بوی خوب میده.مثل یه بوی گل خوش بو.میدونی شبها که می خوای بخوابی بعد از همه شلوغیهای صبح تا شبت یه آرامشی تو خونه ست که دیگه برات مهم نیست از صبح حتی تلویزون رو هم روشن نکردی غیر از وقتهایی که شاینا ازت یه چیزی خواسته.برات مهم نیست خیلی وقته دلت می خواد بری تو فمیلی روم کوزی و نارنجیت بشینی و با یه تلویزون بزرگ یه فیلم های دفنیشن ببینی ولی شاید سه ماهه غیر از وقتهایی که شاینا هوس میکنه اون تلویزون روشن نشده و رو اون مبلها نشستی.اون وقته که به همون نیم ساعت تلویزون دیدن آخر شبت تو اطاق خواب خودت راضی هستی چون میدونی آرامش اون ساعت خونه حاصل یک روز بدو بدو تو و شوهرته.دیگه دلت فیلم آنچنانی نمی خواد و موقع بالا پایین کردن کانالها حتما کانال آب و هوا رو چک میکنی تا بتونی همون موقع تصمیم بگیری فردا که از خونه می خوای بری بیرون چند تا لایه لباس تن بچه ها کنی.اگه هوا خوب باشه انگار هنری ترین صحنه تاریخ سینما رو تماشا کردی.همه اینا واست شیرین و دوست داشتنی میشه.شبها عصبانی هستی از جیغهای بچه بزرگه ولی همین که میدونی دلش تو رو می خواد و تو رو صدا میکنه یه دنیا می ارزه.وقتی دختر کوچیکه واسه هیچ کس غیر از تو دست و پا نمیزنه تا بغلش کنی لذت بخشه.می ارزه بخدا.همه خستگیش به یه لحظه بودن کنارشون وقتی جفتشون کنار هم رو تختت دراز کشیدن و دست هم رو گرفتن می ارزه.حتی اگه همون موقع یکیشون روی رو تختی طلایی ساتن نو با مداد شمعی خط بکشه و اون یکی بالا بیاره.بازم می ارزه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 1:22  توسط گلدونه  | 

امروز بعد از اینکه خواهر بزرگه رو رسوندیم مدرسه با مایا رفتیم یه کلاس دیگه که مخصوص بچه های سن و سال مایا تا یک سالگی ست.بچه م اینقدر کیف کرد که خدا میدونه.همش لبخند رضایت رو لبش بود.البته وسطهای کلاسش که شیر خورد خوابش برد ولی باز بیدار شد و تو رقصها شرکت کرد.توی یکی از رقصها که مثل استوپ رقص خودمون بود وسط آهنگ میگفت فریییییییز و همه باید می ایستادن مایا که تا قبلش داشت پاهاش رو تند تند تکون میداد تا فریز میشد دیگه تکون نمی خورد و ساکت اینور اونور رو نگاه میکرد و قیافه ش نشون میداد منتظر شروع شدن سر و صداست.مایا کوچک ترین بچه کلاس بود و توجه همه رو جلب کرده بود.منم که تو کیف بودم و رو آسمونها سفر میکردم.خوشحالم که از این به بعد میتونیم با همدیگه وقت بیشتری رو صرف کنیم و مایا ز تایم داشته باشیم.نمیدونین چه قلمبه ای شده.ددیش میگه شکل سیبه.راست هم میگه به همون گردیه.امروز چکاپ چهار ماهگیش رو با تاخیر انجام دادیم . دخترکم کلی بزرگ شده و به قول دکترش شی ایز بیگ.خدا رو شکر همه چیز خوبه.

امروز الکی خوشحالم یا راستکی نمیدونم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 1:44  توسط گلدونه  | 

صبح امروز اول چند جا تلفن کردم و به کارهام رسیدگی کردم تا بتونم برنامه ریزیهام رو درست انجام بدم. اول مایا بیدار شد.کارهاش رو کردم.شیر و پوشک و بغل و بوس.پریدم تو حموم یه دوش سه دقیقه ای گربه شور گرفتم و بعد شاینا رو بیدار کردم و تند تند عوضش کردم و لباسهای بیرونش که تازگیها فقط باید دامن یا پیراهن باشه و به قول خودش پرینسس پوشوندم.تازه لباسهای خودم رو پوشیدم و یه آرایش هول هولکی و آماده کردن شیر مایا و نوشیدنی برای شاینا و تندی هم تو ماکرو ویو یه پوگو برای شاینا درست کردم که تو ماشین به عنوان صبحانه بخوره.اگه ده دقیقه دیر کنم همه برنامه ریزیهام بهم می خوره.مثلا وسط راه مایا گشنه میشه و میزنه زیر گریه.با این حال قرار بود ساعت یازده بیرون خونه باشم ولی باز تا بچه ها جا گیر بشن و مثل همیشه یه بار برم دنبال موبایلم و یه بار برگه آزمایشگاه و یه بارم دنبال حلقه ساعتم و تو رفت و آمدهام با چکمه هام که خیس و گلی بود همه چوبها رو کثیف کنم و رسیدم روی موکتهای طبقه بالا مثلا رو زانو رفتم که کثیف نشه و بعد موقع پایین اومدن از پله ها لیز هم بخوردم ساعت شد یازده و بیست و دو دقیقه به وقت ساعت ماشین.

با عجله حرکت کردم و بخاطر عجله کمر بند ماشینم رو پشت اولین چراغ قرمز میبندم.طبق معمول برای سرعت بخشیدن به کارهام از ۴۰۷ میرم. (بزرگراهی که برای هر ورود و خروجش یه صورتحساب میفرسته دم خونه تون که بدو پول بده.به قول محمد همش پول بده. همش پول بده.)اولین مسیر آزمایشگاهه.میرم و خدا رو شکر آزمایش خونم زود انجام میشه ولی برای ادرار باید یه روز دیگه برم.این اولیش.به خودم تو ماشین میگم.تا ببینیم بعدیها چطور پیش میره.ساعت رو نگاه میکنم میبینم وقت نهار شده.زنگ میزنم مطب دکترم میگه نه بیا ما هستیم.بدو بچه ها رو برای بار دوم پیاده میکنم و سی و شش تا پله رو میریم بالا یه های میگم و یه نامه میگیرم که از قبل آماده و توی پاکت حاضر بود. برمیگردم.کلا سی ثانیه هم تو اون مطب کار نداشتم ولی ده دقیقه ماشین پارک کردن و پیاده سواره کردن بچه ها و اون سی و شش تا پله وقتم رو میگیره.مسیر بعدی وال مارت برای عوض کردن روغن ماشین که ۱۵۰ کیلومتر هم بیشتر از حد بالا رفته ست و انجام پاره ای از خریدها ما بین عوض کردن روغن ماشین.پشت چراغ قرمز شاینا چشمش به سرسره های زمین بازی برگر کینگ می افته.میگه بریم سور سوره.اسلاید.(دیگه هر کلمه ای که هم فارسیش رو بلد باشه هم انگلیسی حتما میگه)میگم مامی می خوایم بریم وال مارت که اونجا واست فرایز هم بخرم.تو دلم میگم بمیرم بچه م اون از صبحانه ش اینم از نهارش.میگه اینم فرایز داره.اینقدر از حرف زدنش و مقاوت کردنش رو خواسته ش کیف کردم که پیش خودم گفتم گناه داره این بچه تا عصر با من تو خیابوناست بذار لااقل یه ذره کیف کنه.مسیرم رو عوض میکنم و میرم به سمت برگر کینگ.غذا میخرم و هنوز یه لقمه نخورده با یه پسر بچه دوست میشه . همین طور که با مامان بچه مشغول حرف زدن بودم و شیر مایا رو هم میدادم دیدم در کمال تعجب برای اولین بار از اون لوله ه بالا رفته و داره از اون سرسره بلند میاد پایین.ظاهرا بدش نیومده بود و دوباره از همون لوله هه بالا رفت ولی همون موقع همبازیش رفت و شاینا اون بالا تنها موند.حالا هرچی میگم بیا پایین میگه نه.مامی بیاد.وای خدا حالا من چجوری حالی این بچه بکنم من نمی تونم بیام بالا.

فکر کن تو یه چیزی شبیه اون تیکه سبز عکس بالا گیر کرده بود و نه از لوله پایین می اومد نه از سرسره.یواش یواش صداش بالا میرفت و هی میگفت مامی هلپ.وای خدا چی کار کنم من.اومدم از اون لوله برم بالا دیدم شدنی نیست.سرمم میکنم توش قلبم میگیره اینقدر تنگه.چونه زندنهام با شاینا هم همچنان ادامه داشت.از یه طرف میترسیدم نکنه بازم بره بالاتر از طرف دیگه نگرانش بودم که بترسه و برای همیشه تو ذهنش بمونه.خلاصه دل و به دریا زدم و عینک رو از بالا سرم برداشتم و کفش و جوراب رو درآوردم و برم بالا از یه سرسره تنگ و لیز و پیچ پیچی.هی هم به شاینا میگم شاینا بیا پایین من میگیرمت هی میگه نه مامی بیاد.خلاصه بعد از سه تا پیچ بالاخره به جایی رسیدم که شاینا من رو دید و دستم رو گرفت و لیز خورد پایین.خودمونیم پایین اومدنش بدتر از بالا رفتنش بود.وروجک وقتی هم رسیدیم پایین میگه ویییییی دت ایز فان.میگم چی چی و فان.بدو بریم دو ساعت علافم کردی.بدو بچه ها رو سوار ماشین کردم و رفتم وال مارت.ماشین رو تحویل میدم که روغنش عوض بشه و خودم و دو تا وروجکها میریم یه دوری بزنیم.قرار شد بعد از چهل و پنج دقیقه ماشین حاضر بشه.جای دشمنتون خالی که دو ساعت تمام اونجا علاف بودم و هی چرخیدم و هی بی خودی خرید کردم.آخر سر دیدم این بچه نهار درست و حسابی نخورده از اول بردمش مک دانلدز وال مارت غذا خورده  و بازم مایا شیر خورده و خودم هم یه چایی خوردم تا شاید خستگی وامونده از تنم در بیاد و در ضمن به فمیلی داکترم هم زنگ میزنم تا برای مایا وقت واکسن بگیرم.بچه ها رو عوض میکنم و بالاخره بعد از دو ساعت ماشین حاضر میشه.معطلی لای سرسره ها و وال مارت همه برنامه هام رو بهم زد.ساعت چهار از در وال مارت میام بیرون.برنامه بعدی قرار بود درست کردن شیشه ماشین باشه که دفعه پیش تو راه برگشت از مسافرت شکست و تا امروز مثل آینه دق جلوی چشم من بود.توی یک ساعت وقتی که دارم نمیرسم برم اونجا و تصمیم میگیرم فردا که شاینا رو از مدرسه ور داشتم برم.پنج دقیقه بعد توی پارکینگ دکتر پوستم پارک کردم.باید یک ساعت معطل بشم تا ساعت پنج بشه و وقت دکترم.شاینا خوابش برده و مایا بیداره و نق میزنه.مایا رو بغل میکنم و یه ذره باهاش بازی میکنم و با وایپ سر و ریختش رو تمیز میکنم.بالاخره وقت پیاده شدنه.مایا رو برمیگردونم توی کارسیتش.شاینا هنوز خوابه که بغلش میکنم و با بدبختی و یه دستی کارسیت مایا رو هم از اون یکی در ماشین در میارم.دستهام هر دو سنگینه و سنگینیش شاینا و کارسیت مایا به جلو خمم کرده.ساک گنده بچه ها هم رو دوشمه.خودم هم که کیف دست گرفتن رو طلاق دادم.یکی برای در اول رو باز میکنه و یکی در دوم.یکی با تعجب نگام میکنه و یکی با خنده و یکی میگه بیزی بیزی مام.بالاخره میرسم به مطب دکتر.شاینا بازم تو بغلم می خوابه.دو نفر جلوم میرن تو که شاینا دیگه بیدار میشه و همون موقع هم نوبت من میرسه.کارم که با دکتر تموم میشه و بچه ها رو میذارم تو ماشین یه نفس عمیق میکشم و میگم آخی اینم از آخریش.یادم میفته که کتابی که محمد به کتابخونه سفارش داده حاضره و باید برم براش بگیرم ولی واقعا در توان ندارم و میگم فردا که شاینا رفت مدرسه سر راهمه.با همه خستگیم دلم می خواد کارهام رو تموم کرده باشم.مسیرم رو طوری تنظیم میکنم که از جلوی همون جایی که قرار بود شیشه ماشین رو درست کنه رد بشم.متاسفانه تعطیل کرده.میرسم خونه .وقتی ماشین رو تو گاراژ پارک میکنم یه نفس عمیق میکشم و میگم آخی رسیدم.

البته اون قصه تکراری همیشه تکراریه و در تمام مدت لباس پوشوندن و درآوردن فکر و خیال کدوم رو اول سوار کردن و پیاده کردن و گریه زاری های مایا و نق نق های شاینا برای دورا و بک یارد دیگنز و المو همیشه هست.شاینا راه بیا و شاینا بدو و شاینا د بیا دیر شد و بجنب و واینسا و دست نزن و پشت من بیا و جا نمونی و شاینا من رفتم خداحافظ هم که همیشگیه.فقط یه روزهایی تعدادشون خیلی زیاده.مثل امروز.

پ.ن:فردا روز از نو روزی از نو.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 4:46  توسط گلدونه  | 

-شاینا شما هم می خوای؟

اوهوم من هم میکام.

-شاینا باید بری حموم.

باشه .من حموم و دوس دارم.

-شاینا دیگه بخواب. شب بخیر.

مامی من دووباره پوپو کردم.

 

پ.ن:روز به روز کلمه های فارسی و انگلیسی بیشتر.روز به روز جمله بندی فارسی و انگلیسی کاملتر.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 5:18  توسط گلدونه  | 

وقتی بچه ها صبح زود پا میشن یعنی روز تو زود شروع شده.یعنی جارو پارو کردی و یه دستی به سر و گوش خونه کشیدی.شب مهمونی و نباید نگران شام شب باشی.بچه ها ظهر از فرط خستگی و کسلی زود می خوابن و تو دیگه کاری نداری.اونوقت که بعد از مدتها هی میری پایین چایی میریزی هی میای بالا و به آرشیو این وبلاگ شخم میزنی.وبلاگ حرفهای ناگفته یک مادر برای دخترش  رو از دست ندین.من رو که رسما از کار و زندگی انداخته.

پ.ن:عنوان مطلب هم تحت تاثیر قلم خوب مهربانو به مغزمان فوران کرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:38  توسط گلدونه  | 

مایای من چهار ماه و شش روزه شده.بلند بلند میخنده و دقیقا از فردای روزی که من احساس کردم این بچه آروم و کم حرفه به حرف افتاد و همش داره با خودش حرف میزنه.فرفی هم نداره کی و کجا باشه.توی ماشین یا صبح کله سحر وقتی همه خوابیدن.تازگی اصلا تاریکی رو دوست نداره و توی تاریکی گریه میکنه.شبها حتما باید چراغ بالا سرش روشن باشه تا بخوابه.بعد از این تعطیلات و مسافرت و مریضیش خیلی خیلی بغلی شده و مخصوصا دو سه روز اول همش گریه میکرد که تو بغل باشه.از همون مسافرت هم چون بیشتر وقتها توی کارسیتش می خوابید دیگه روی سطح صاف راحت نیست و در حال حاضر تخت خوابش شده دکور اطاق و شبها توی کارسیت با چراغ روشن توی اطاق کار محمد می خوابه.کلا این بچه خیلی بیشتر از شاینا تو این سن و سال گریه میکنه و با توجه به اینکه هم من هم محمد همیشه خیلی خسته ایم این گریه ها هم کم طاقت ترمون کرده.عاشق شایناست و دیگه هممون رو خوب میشناسه.بعضی وقتها غریبی میکنه و لب ور میچینه.از شاینا چشم ور نمیداره و همش بهش میخنده.تا وقتی شاینا دور و برش بگرده و بچرخه و بازی کنه ساکت میشینه و نگاه میکنه ولی اگر شاینا نباشه اونوقت یکی از ماها حتما باید پیشش باشیم و باهاش حرف بزنیم و بهش توجه کنیم.تنهایی رو کلا دوست نداره.شبها نود و نه درصد مواقع تا صبح می خوابه و اگه لطفش هم بهمون زیاد بشه ممکنه تا یازده دوازده صبح هم یکسر بخوابه و حتی برای شیر هم بیدار نشه که این تو تعطیلات یعنی خواب بیشتر در روزهای عادی یعنی وقت آزادتر برای رسیدگی به امور منزل.خودم هم که دیگه از رفته هستم و رسیدگی نمی خوام.هنوز غذای جامد رو شروع نکردم.واکسن چهار ماهگیش هم همزمان با تعطیلات بود که دکتر بهم گفت وقتی جواب آزمایش ادرار شاینا اومد بیارش که اونم چک آپ کنم و واکسنش رو هم بزنم.روز به روز داره خودش رو بیشتر تو دلمون جا میکنه و کلا عسل مامیشه.خیلی خوشگله بچه م با اون ابروهای بهم پیوسته ش.

شاینای من هفته دیگه دو سال و پنج ماهه میشه.زبونش باز شده و حرف میزنه.هرچند هنوز گرامر حرفهاش رو خودمون بیشتر متوجه میشیم.مثلا میگه مامی میشه لبلی نباا ببیانا لیباس بپوشیم.یعنی مامی میشه  لباسم رو بپوشم.همیشه یک سری از کلمه های بین جمله هاش نا مفهوم هست ولی آوای کل جمله درسته.کلمه اول و آخر جمله هم منظور کلی جمله هست.خدا رو شکر فارسی حرف زدنش بیشتر از انگلیسی حرف زدنش شده.دیگه متوجه شده که در حال یادگیری دو تا زبان متفاوت هست.میدونه هر کلمه ای دو تا اسم داره یه فارسی و یه انلیسی.رنگها رو به هر دو تا زبان بلده و معمول اونی رو میگه که براش راحتتره.مثلا همیشه میگه آبی و اگه انگلیسیش رو ازش بپرسیم میگه بلو ولی صورتی رو همیشه میگه پینک.خیلی خوشم میاد که فکر میکنه و حواب میده و یه مممممممم هم در حال فکر کردن میگه که دلم غش میره واسش.اول جمله هاش بیشتر یا با میشه هست یا با چرا.می خوام و نمی خوام هم زیاد میگه که البته نمی خوام رو میگه نیکام.میاد میگه مامی میشه دورا بستنی.یعنی بستنی که روی جعبه ش عکس دورا باشه.توی ایران وقتی انگلیسی یاد میگرفتیم در جواب سوال بعد از یس یا نو باید کل جمله رو بصورت کامل تکرار میکردیم حالا حکایت دختر ماست.میاد خیار توی کاسه رو بهم میده و میگه من نیکام کیار تو کاسه . مخرج خ هم که نداره و میگه ک.به محمد میگه نیکام صبح بری چوچو ترین ( train ) سر کار.من عادت دارم وقتی یکی یه چیزیش میشه میپرسم خوبی؟(با حالت کش دار)حالا وقتی شاینا سرفه میکنه یا می افته ازش که میپرسم خوبی؟میگه من کوبم.بعضی وقتها شاینا داره واسه خودش تو اطاق بازی میکنه یه دفعه میاد میگه مامی من کوبم.اون وقته که میفهمم یا خورده به جایی یا دستش حایی گیر کرده بوده یا یه بلایی سرش اومده که احساس کرده باید بیاد بگه که خوبه.یه بارم داشت به قاب عکسهای تو سالن دست میزد و من عاشف قاب هام هستم بهش گفتم شاینا نکن اگه بیوفته بشکنه دعوات میکنمااااا همون موقع که می خواست بذارتش سر جاش پایه پشتش درست نبود و داشت می افتاد و شاینا با همه تلاشش نذاشت بیوفته رو زمین.فکر کنم قابه خورده بود رو دستش یا هرچی منم اومدم که ژست عصبانیت بگیرم یه دفعه گفت مامی من خوبم.دلم واسش سوخت و بهش گفتم خوبی؟؟؟آفرین که نذاشتی بیوفته. شاینا هم عاشق خواهرشه.تا مایا خوابش میبره میره لحافش رو میاره و میندازه روش.دیروز مایا داشت توی کارسیتش گریه میکرد منم داشتم کاپشنم رو میپوشیدم و از دستم خداحافظی میکردم و شوهر دوستم هم که از بچه داری چیزی نمیدونه همین طور بالا سر مایا نشسته بود و نگاهش مکرد و مونده بود چطوری ساکتش کنه.یک دفعه شاینا رفت بالا سر مایا و پستونکش رو از زیر گردنش کشید بیرون و گذاشت دهنش و سر خواهرش رو ناز کرد و گفت اوووو بیبی دنت کرای و همون موقع هم مایا پستونک رو گرفت و آروم شد.قیافه این دوست ما دیدنی بود.در طول روز دو سه باری به مایا هاگ میده و میگه میدیش من اونوقته که من میشینم رو دو زانوم تا هم قد شاینا بشم و مایا رو میگیرم تا شاینا بتونه بغلش کنه.اصلا آمادگی گرفتن از پوشک رو نداره و چند روزیه عفونت ادرار گرفته  این یعنی مریض داری من ادامه داره.شبها بد می خوابه و هر سری که جیش میکنه گریه میکنه و میگه پوپو کردم.(هنوز جیش و پوپو رو تشخیص نمیده) هر شب یکی دو مرتبه بیدار میشه و گریه میکنه.هنوز بینیش شبها میگیره و یا باید براش ساکشن کنم یا زیر سرش رو بلند کنم.با همه بد اخلاقی ها و بی طاقتی های این روزهاش ولی اینقدر شیرین حرف میزنه و اینقدر ناز نازی جمله میسازه که قند توی دلم آب میکنه.

از خودم هم تو یه پست جداگانه میگم که چیزی نیست جز شکایت از خستگی و کم خوابی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:5  توسط گلدونه  | 

تب شاینا و طوفان برف ......واک این کلینیک.....یلدا.....رقص و خنده و فال حافظ .....فردای شب یلدا و بازم میزبانی از یه دوست خیلی خیلی قدیمی ......ادامه تب شاینا و دکتر خانوادگی......آنتی بیوتیک .......بی تابی شاینا و خستگی های من.......سنتا بازی و کادو بازی ....... شب کریسمس و رستوران ایرانی و قر دادن دختر قرطی ما.......روز کریسمس و مهمونی و دور همی خونه دختر خاله م.......باکسینگ دی و خریدهای شیرینش بدون حضور بچه ها و بدون نگرانی از شام و نهار افراد داخل خانه ......مسافرت شبانه بعد از برگشت از خرید باکسینگ دی.......بالا آوردن مایا برای بالا دوم بعد از رسیدن به مقصد......اورژانس بیمارستان......دو روز بعد بازم واک این کلینیک برای سرفه های بد مایا .....آنتی بیوتیک ......ادامه خریدها .......نفس های صدا دار و جیغی مایا و نگرانی ......اورژانس بیمارستان و خاطر جمعی و لعنت فرستادن به هرچی ویروس بی پدر مادره.......شب سال نو و بازی بچه ها توی هتل و سوار شدن شاینا روی رولر کوستر.......برگشت به خونه و پرت شدن یه سنگ ریز ناقابل توی شیشه ماشین و ترک خوردن شیشه........خدا به داد برسه بقیه روزهای سال رو.......

 

خدا جون خود میدونی امسال خیلی باهات کار دارم.پس به امید سالی پر از سلامتی و شادی......بودن کنار  عزیزانم ...... تصمیمات درست و موفقیت های بهتر بعدش ...... و در آخر هم پول لازم و کافی و صد البته زیاااااااااااد.

سال خوبی رو برای همه دوستانم آرزو میکنم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 23:36  توسط گلدونه  |