تبليغاتX
گلدونه و دخترهاش
    

                                     ,Four little valentines

                                            Made by me                                   

                                  , I gave one to my mom                           

                                      Now I have three

                                 ,  Three little valentines

                                          Shiny and new

                                  ,  I gave one to my dad

                                         Now I have two

                                  ,  Two little valentines 

                                         Pretty and fun

                                  ,  I gave one to my sister

                                         Now I have one

                                      ,  One little valentine 

                                         Left on the shelf

                                       ,  This one’s for me

                                           I made it myself

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 3:16  توسط گلدونه  | 

مایا پنج ماه رو تموم کرده و وارد شش ماهگی شد.دخترک پنج ماهه من بلند بلند میخنده.اینقدر قلقلکی شده که وقت لباس عوض کردنش هم غش میکنه از خنده.عاشق خواهرشه و از خواهرش چشم برنمیداره.روابط خواهرانه خوبی دارن.زود حوصله ش سر میره و همش دلش می خواد یا خواهرش جلوش راه بره و بازی کنه یا ما باهاش حرف بزنیم.خودش می خوابه و خودش بیدار میشه.مثل قبل شبها خوب می خوابه.سعی میکنه اجسام رو با دستش بگیره.پستونکش رو میشناسه و میدونه باید به سمت دهنش ببره ولی هنوز نمی تونه جهتش رو درست کنه.اصلا نمی تونه بشینه و تا میشونمش از جلو دولا میشه و سرش میرسه به زمین.فکر میکنم داره ماهیچه های کمر و شکمش رو سفت میکنه چون تا روی سطح صاف می خوابه شروع میکنه سر و جفت پاهاش رو همزمان بالا میاره و اگه مثل من همیشه نگران شکم گنده تون باشین میدونین چقدر این کار سخته ولی عجب نتیجه ای داره سه بار بکنین ببینین چه تیری میکشه شکمتون.یه کار دیگه هم که روی سطح صاف میکنه تمرین برای برگشتن هست.اینقدر خودش رو کج و ماوج میکنه که مثلا بچرخه ولی هنوز نتونسته بچه م.وقتی گرسنه میشه اون صدا بلندش رو در میاره و گوش همه رو کر میکنه.در طول روز خیلی آرومه ولی همچین که عصر میشه و محمد میرسه خونه گریه های مایا شروع میشه.واسه همین ددی همیشه نگران اینه که این بچه یه چیزیشه و مامی حسابی به این حرف ددی حساس شده چون بچه ش هیچیش نیست.اگه بخوام با این سن و سال شاینا مقایسه ش کنم خوش خواب تر از شایناست و در ضمن نا آرومتر و گریه اوتر(یکی به من بگه چطوری باید بنویسمش).دکترش ** بر عکس دکتر اون سن شاینا (دکتر سابق) معتقده بهتره از شش ماهگی بهش سریال بدم ولی از خدا پنهون نیست از شما هم نباشه من تو هفته دو سه بار بهش میدم ولی در حد همون یکی دو قاشق (البته الان بیشتر شده).می خوام تا شش ماهگی عادتش بدم که یه دفعه غذا خورش کنم.دخترکم به نظر میاد به مامانش وابسته شده.دیشب که من کالج بودم از وقتی پام رو از در گذاشتم بیرون تا آخر شب که برگشتم تمام مدت رو گریه کرده و با هیچ دوای دل دردی آروم نشده ولی تا من رو دید یه لبخند گنده تحویلم داد و بعدش هم خیلی آروم کنارم دراز کشید تا خوابش برد.یه وقتهایی اینقدر حرف میزنه که کله آدم میره.مخصوصا اگه حدود ساعت هفت صبح باشه و تو دیشب سه چهار بار با گریه دختر بزرگه بیدار شدی و بعد هم ساعت هفت به مایا شیر دادی و حالا می خوای تا یک ساعت دیگه که باید شاینا رو راهی مدرسه کنی چشمهات رو دو دقیقه ببندی.طفل معصوم من تو این سرما هرجا که باید برم دنبالمه.صبح لباس میپوشه تا شاینا رو برسونم.بعد هزار تا کار بکنم و دنبال شاینا برم.دختر کوچیکه همش باهامه.کیف میکنم وقتی دو تایی تنهاییم.دختر کوچولو من نسبتا درشته.دیگه لباسهای سه تا شش ماهگی اندازه ش نیست (هست ولی تنگ و کوتاهه)بهتره لباسهای شش تا نه ماهگی تنش کنم تا تو تنش خوب باشه و لباس خودش رو نشون بده.(من کلا با لباس کوچیک تن بچه کردن مشکل دارم).همه چیز داره مثل برق و باد میگذره.فقط کافیه این برف و سرما تموم بشه و هوا خوب بشه و تابستون بیاد و زندگی بره رو دور تند.اونوقت مایا یک ساله میشه و من هنوز تو ناباوری دومین بچه م هستم.

**کلا این دکتر ما زیادی محافظه کاره.فکر کن یه دکتر چینی به آدم بگه به بچه ت تا دو سال و نیم سه سال ماهی نده دیگه چقدر قضیه جدیه.(و البته هنوز که هنوزه شاینا یه دل سیر ماهی نخورده و این اواخر که مامان بابای محمد اینجا بودن و ماهی زیاد خونمون خورده میشد اگه دلش می خواست یه تیکه کوچولو.البته برای همون یه ذره هم تا دو هفته روزی بیست بار رو شکمش رو چک میکردم ببینم حساسیت داده یا نه ) یا اینکه واسه آزمایش ادرار شاینا حتما ازم دو تا سمپل بخواد که نکنه یکیش آلوده باشه و جواب آزمایش عفونت نشون بده.(تو آزمایشگاه خانومه متعجب که چرا دکتر خواسته دو بار یه آزمایش انجام بشه)البته من دوست دارم.همچین به خاطر همین کارهاش وقتی بهم میگه چیزی نیست مطمئنم که واقعا چیزی نیست و چون اگه خبری بود  صد تا آزمایش و عکس بود که ازمون میخواست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط گلدونه  | 

ددی:شاینا یادته کوچولو بودی و آواز می خوندی میگفتی آآآآآآآ بی دووووووووووووووو.

شاینا:(با غیظ) ددی نه.آبی بلو.

    (بعد تصحیح منظور میکنه)

    آبی بلوه.(با یه تشدید گنده روی ب بلو)

 


 

با ددی رفته بیرون و یه کیف گنده وسایل دکتری خریده.از اون روز هی میاد میگه مامی پیکاپس داری.هی من میگم پیکاپس نه hiccups (سکسکه).با دو دقیقه بعد میاد میگه مامی پیکاپس داری و فوری گوشی برام میذاره و و گوشم رو نگاه میکنه و بهم band aid میزنه.منم باید خوب بشم دیگه.

 


 

میره وسط فرش وایمسه و بلند داد میکشه لیدیز اند جمپلمن.(منظور جنتلمن) بویز اند گرلز.نونولابااااااا    یوووووو بیبییییییی.(چه میدونم مثلا قراره بگه یه کف مرتب به افتخار بیبی)بعد با دو تا دستش به مایا رو تابش اشاره میکنه و منم باید یه هورای بلند برای مایا بکشم و دست بزنم.

 


 

دارم براش شعر ویلز آن دی باس رو می خونم.منتها قسمت driver رو عوض میکنم و بجای move on back میگم ticket please.یک دفعه از اون نه های معروفش میگه و میگه مامی نهههههههه (آهنگ گفتن نه سه چهار تا نت بالا پایین میره تا تموم شه.) بعد خودش شعر رو می خونه و میگه موو آن بک پلیزززز.


 

تا میشینیم تو ماشین و موسیقی کلاسیک پخش میشه میگه ااا می یوزیکه؟؟(music) بعد ما میگیم بعله دخترم و میگه پیانوه؟؟ما میگی یا بعله یا نه مثلا چلو (ویلن سل )هست یا اپرا.

الان اومده میگه می خوام دنس بوکونم.واسش یه اندی میذارم.میگه نیخواد آگا.می یوزیک.میگم می یوزیک کلاسیک می خوای؟ میگه اوهوم.می یوزیک کلازت closet میخوام.براش جز سوت نامبر تو (همون آهنگ آیز واید شات یا همون آهنگی که توی جشنواره فجر پخش میشه)رو میذارم و خانوم رقص کشدار میکنه (یه چیزی تو مایه های باله)

 

به قول شبنم قرتی قشمقش شایدم قشمقک. 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:24  توسط گلدونه  | 

دیشب غیر از اون یک باری که شاینا گریه کرد و یک ربعی پیشش دراز کشیدم تا خوابش دوباره عمیق بشه و اون یک باری که مایا خودش و لباسش و زندگیش رو خیس کرده بود و گرسنه هم بود و یه چهل و پنج دقیقه ای طول کشید تا دوباره برم سر جای گرم و نرمم همش خواب میدیدم که سال آخر مدرسه م ولی چند تا از درسهام مثل شیمی فیزیک و ریاضی رو اصلا از اول ترم سر کلاسش شرکت نکردم و امتحانش رو هم ندادم و حالا که آخر سال شده نمیدونم چه خاکی به سرم بریزم.مخصوصا که مامانم هم دبیر همون مدرسه بود و با تمام معلمهام در تماس مستقیم بود.نمیدونستم جوابش رو چی بدم.بعد یکی بهم گفت کلاس ریاضی دو جلسه اول ترم تشکیل شد و بقیه ش کنسل شد و قراره بهمون همین طوری نمره بدن.برای بقیه درسها هم تا نزدیک صبح داشتم دنبال یه راه حل میگشتم که پاسشون کنم.بعد یه لحظه از خواب بیدار شدم و به خودم نهیب زدم بابا بگیر بخواب دیگه اون دوران تموم شده و الان لیسانست رو هم گرفتی و هنوز تو پوشه مدارک کانادات داره خاک می خوره.بدون دیپلم که نمی تونستی لیسانس بگیری.بعد از اون تونستم یک ساعت دیگه رو راحت بخوابم و به امتحان فکر نکنم ولی زود بیدار شدم که دختر بزرگمون رو راهی مدرسه کنم.

جالبه که این دومین یا سومین باریه که من خواب درس و مشق با همین سوژه میبینم.

فکر کنم ضمیر نا خودآگاهم نگران اینه که سه هفته ست که درس من شروع شده و هنوز یک کلمه هم نرسیدم بخونم.

بی ربط:مایا فسقل کنارم خوابش میبره.اینقدر قشنگ سرش رو برمیگردونه و میچسبونه به تنم که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و از لپش یه بوس کوچولو میکنم.لبخند میزنه.اول فکر میکنم شاید غیر ارادیه دوباره بوسش میکنم بازم لبخند میزنه و سه باره و چهار باره.خوابه خوابه ولی میخنده.آروم و یواش از کنارش بلند میشم.یهو چشمهاش رو باز میکنه و دست و پا میزنه و بهم میخنده.وروجک گولم زده بود فکر کردم خوابه.دوباره شیرجه میزنم تو تخت تا خوابش ببره.

بازم بی ربط:شاینا گریه میکنه و من میرم پیشش دراز میکشم.بعد از یه مدتی که صدای نفسهاش نشون میده که خوابش برده یواش از کنارش بلند میشم و یه نگاهی بهش میکنم.دخترم خیلی شل با دستهایی که معلومه از زور خواب جون توش نیست باهام بای بای میکنه و دل من غش میره.بازم نمیدونم ارادی بود یا غیر ارادی.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط گلدونه  | 

کلاس سه شنبه هام رو دوست ندارم.بیش از حد تئوریه و حتی وقتی به مرحله اجرایی هم میرسه دوسش ندارم.شاید بخاطر اینه که یک ساعت و نیم مخم داشته سعی میکرده از حرفهای استاده یه چیزهایی سر در بیاره و تو یک ساعت و نیم دوم که به کار عملی میرسه اصلا حوصله نداره.تا حالا سه جلسه ش گذشته امیدوارم ۱۱ جلسه بعدی هم به همین زودی بگذره.هرچند هنوزم امیدوارم تا چند جلسه دیگه نظرم نسبت بهش عوض بشه.خود استادمون که میگفت نگران نباشین اینقدر این مطالب تکرار میشه که شیر فهم میشین.باید دید.

اصلا ترمهای زمستون رو دوست ندارم.هوا زود تاریک میشه و کالج بی نهایت شلوغه.جا پارک به سختی گیر میاد و هر سری باید اون کله دنیا پارکش کنم و پنج تا ده دقیقه تو محوطه پارکینگها پیاده روی کنم.تو این سرمای افتضاح.حالا رفتنش خیلی بد نیست چون ماشین توی گاراژ بوده و گرمه ولی امان از برگشتن.ماشین بیچاره سه ساعت تمام زیر برف و باد بوده و یخ کرده.منم ده دقیقه راه میرم تا بهش میرسم به امید یه سرپناه گرم ولی امان از سرمای ماشین.بی دستکش نمیشه فرمونش رو نگه داشت اینقدر یخ کرده.تا خود خونه نه بخاری گرمم میکنه نه گرم کن صندلی.

اصلا اگه من به این سرمای کانادا غر بزنم و سخت بگیرمش فقط همین موقع هاست.چون کلا آدم آب و هوایی نیستم.یعنی گرما و سرمای هوا زیاد تو حال من تاثیر نداره و برام مهم نیست.

پ.ن:باید بجنبم و نذارم مشقهام روی هم جمع بشه.هرچقدر هم درسش رو دوست نداشته باشم نمره خوبش رو دوست دارم.یادم نره که نمره خوب یعنی موقعیت شغلی بهتر.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 4:16  توسط گلدونه  | 

 

       

 

  

                                 

  پ.ن:نامرتبی عکسها رو به حساب بی سلیقه گی و بی قیدی من نذارین.هر کاری میکنم خاله بازی خواهرها رو بیارم زیر عکس خانوم پرینسس نمیشه.

پ.ن:چند روزی بود که دختر بزرگه ازمون diamond می خواست.این زلم زیمبوها همه الماس های اصل درجه یک هست هاااااا.ما واسه دخترمون الکی پلکی نمی خریم....شما فقط برق تاج رو ببینین.

پ.ن:این تاج روی سرش در همه شرایط زندگیش از سرش پایین نمیاد.حتی وقتهایی هم که کلاه سرشه تاج زیرش هست.دخترم حتی اگه cowgirl هم باشه تاجش از سرش جدا نمیشه و پرینسس کا بوی هست. ( خودش فقط کا بوی رو میشناسه و معتقده کا بوی شده با یه شیهه اسبی مثل اییییییییی هااااااااا پشت سرش- عکس دست چپ)

 

 

 

 

                                            

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 1:17  توسط گلدونه  | 

نمیدونم از خستگی زیاده یا تغییرات هورمونی یا هر چیز دیگه که تا کارهام گره می خوره و برای حل کردنش ازم انرژی میگیره یا دلم می خواد گریه کنم یا اشکهام بی اختیار میاد پایین.

اونوقت اگه هر چقدر هم حواسم باشه شاینا میاد ازم میپرسه مامی چی شد؟میگم هیچی مامی.میگه دستت hurts شد؟میگم نه.اونوقت میگه ankel ت درد گرفت؟منم واسه اینکه دست از سرم برداره میگم بعله مامی.میاد و با دستهاش پام رو ناز میکنه و چند تا اوووووووووووو کشدار هم میگه با یه دنت ووری.اونوقته که من همه فشارها یادم میره و دیگه ناراحت نیستم ولی شاینا یادش نمیره که مامیش ناراحت بود چون شب که من کلاس بودم و با ددیش تنها بود به ددی گفته بوده مامی گریه کرد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:51  توسط گلدونه  | 

 

تو اطاق دختر ما خیلی عادی هست که اگه این اطاق و ببینین و فکر کنین توش زلزله اومده......

 

 ولی وقتی با یه صدای وحشتناک خودتون برسونین به اطاقش و این رو ببینین چی میگین.لابد موشک افتاده....

 

آره موشک افتاده ولی نه اون موشکها.موش موشک ما وقتی داشته از کشوهاش به قول خودش climb up (بالا میرفته)میکرده همه چیز باهم برمیگرده و خودش شانس میاره و چند قدم اونورتر پرت میشه.بازم اون دو تا فرشته روی شونه های بچه ها مواظبش بودن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 20:3  توسط گلدونه  |