
یه بساطی شده دیدنی.حالا که قلت زدن رو یاد گرفته همش مشغوله چرخیدنه.یه چرخ میزنه بعد که دمر شد گیر میکنه و چون اصلا نمی تونه تحمل کنه نق نق میکنه که بیاین نجاتم بدین.تا طاق بازش میکنیم بازم قلت میزنه.این شده برنامه هر روز ما.واسه همین هم واسم عجیبه که چطوری تونسته دمر رو تحمل کنه و تازه خوابش هم ببره.
زیر اندازش هم که میبینین اینقدر نا صافه واسه اینکه یه پروانه عروسکی بهش وصله که شاینا میگیره میکشتش و زیر انداز رو جمع میکنه.روزی هزار بار هم این زیر انداز رو مرتب میکنم.خلاصه ماجراها داریم باهاش.
یه عادت دیگه هم که پیدا کرده و من و باباش میمیریم واسش اینه که یه وری می خوابه.مثل آدم بزرگا به پهلو می خوابه.صبح ها که بیدار میشم میبینم به پهلوست در حالی که شب به پشت خوابیده بوده.دیوونه شم بخدا.
شاینا دیگه از ساعت هفت هفت و نیم خوابش میگیره .منم معمولا بهش یه غذایی میدم که سنگین بشه و پشت بندش یه شیشه شیر که خوابش میبره.حالا اگه نخوابه هم میذارمش رو تختش.ناز نازیش میکنم و بوس و دوست دارم و آخرشم کتاب پارچه ایش رو میدم دستش و میام بیرون.خودش تا یه مدتی با کتابه مشغوله و صدای خش خشش میاد.بعد خوابش میبره.عاشق اینم که از لای دستای کوچولوش کتابش یا هر اسباب بازی دیگه ای رو در بیارم.مثل بچه شیطونا با اسباب بازی خوابش میبره.خیلی کیف داره روش رو مرتب کنم.پیشونیش رو ببوسم و اسباب بزیش رو از دستش بگیرم.
بعد هم که می خوابه مثل ساعت میچرخه.اگه به درازای تخت بذارمش فردا صبح به پهنای تخت خوابه.تازگیها هم خودش نصف شب پا میشه ممه ش رو میذاره دهنش و می خوابه.یه بار که محمد رفته بالا سرش دیده ممه اون ور تخت پایین پاش افتاده.فردا صبح ممه تو دهنش بوده و خودش هم به پهلو و پهنای تخت خواب.
حالا مامان شاینا هم این روزا دست کمی نداره.شبا دیگه ساعت نه که میشه من می خوام بمیرم از خواب.دیشب رکورد زدم ساعت هفت و نیم خوابیدم.به محمد گفتم واسم یه لحاف بیار من رو مبل دراز میکشم.بعد دیدم شاینا سر و صدا میکنه و صدای خنده های سریال های تلویزیون تو مغزم میکوبید پا شدم اومدم تو اطاق مثلا یه چرت بزنم.رسما خوابیدم تا صبح. این روزا حسابی مشغولم و عصرا خسته خسته ام.روزی چند تا کارتون میبندم و جمع جور میکنم.کلی چیز دور میریزم و کلی هم میذارم که ببخشم.یکی از مزایای اسباب کشی همینه ها.هر چی دور خودت جمع کردی که عمری هم بدرد نمی خوره و اون روز مبادا هیچ وقت نمی اد رد میکنی بره پی کارش.
بیشتر وسایل آشپز خونه رو بستم.نمک و ادوایه های لازم رو ریختم تو کیسه های کوچولو و مازادش رو جمع کردم.مونده ظرف و ظروف این چند وقته که دیگه روز آخر میبندم.
یه روزم هر چی تابلو به درو دیوار بود جمع کردم.اونایی که میشد تو جعبه گذاشتم بقیه اش رو هم باید دورش روزنامه بپیچم که با دست ببریم.آباژورها هم جزو چیزاییه که باید با دست برده بشه.اطمینان نمی کنم بدم دست بار برها.خونمون خیلی خالی شده.لخت شده.مخصوصا که پرده ها رو هم باز کردم و از نظر من پرده خونه مثل اون خط حاشیه مشکیه که آخر نقاشی دورش میکشی.الان فقط همون لوردراپه های ساختمون بهشه که مال ما نیست.احساس میکنم خونه از قبل دیواراش سفید تر شده.باید برم از این نایلونهای تق تقی بخرم(بابل رپ)دور بعضی چیزامون بپیچم.تو این گیر و دار هم دیروز هم کارتون هم چسب کارتون هم روز نامه هام تموم شد.این یعنی اینکه تا عصر کاری ندارم بکنم.
این هفته می خواستیم بریم پیش خواهرم که نمیشه.۲۸۰۰ نفر از کارمند های شرکتی در همیلتون که بنزین میداده اعتصاب کردن این طرفا همه پمپ بنزینا تعطیله.فقط یکی دو تاش بازه که اونام خیلی شلوغه.از طرفی مثل اینکه بازم قراره طوفان بشه و مضاف بر اینکه آخرین تعطیلی قبل از اسباب کشیه و باید تمام وسایل جمع و جور بشه.برنامه ریزیهای لازم بشه و هزار و یک کار دیگه.
این اسباب کشی نهمین یا دهمین اسباب کشی ما در عرض سه سال و نیم هست.تازه دو تا کشور عوض شده و اینم سومین شهریه که داریم بهش اسباب میبریم .ببینیم چند وقت اینجا دوام میاریم.
عجیب وقتی بچه خوابه آدم آرامش میگیره نه؟